مجموعه مقالات داوکینز
۱۵ مهر
کمپین برون آ

در دهۀ ظلمانی ۱۹۴۰، ژنرالهای فرانسوی به حکومت پیش از دولت دست نشاندۀ ویشی هشدار داده بودند که «ظرف سه هفته گردن انگلستان خواهد شکست.» پس از پایان جنگ، وینستون چرچیل چنین پاسخ داد: «گردن کلفتتر از این حرفها بود!» امروزه، کتابهای پرفروش New Atheism (بیخدایی تازه) توسط کسانی بیاعتبار انگاشته میشود که از سر درماندگی تاثیر آنها را ناچیز میدانند، و از آن به عنوان «موعظه برای یک دار و دسته» یاد میکنند.
یک دار و دسته؟ فقط همین؟!
هر چند دادههای دقیق در دست نیست، اما برداشت فردی من این است که در مورد مذهبی بودن آمریکا بسیار اغراق شده است. دستۀ ما بسیار بزرگتر از آن است که بسیاری از مردم میپندارند. دینداران هنوز هم از بیخدایان بیشتر هستند، ولی نه به حدی که آنها امید داشتند و ما بیم داشتیم. این ادعای من فقط برپایۀ گفتگوهایم در حین تور معرفی کتاب خودم و تورهای کتاب همکارانم مثل دانیال دنت، سام هریس، و کریستوفر هیچنز نیست، بلکه برآوردهای غیررسمی که در گسترۀ اینترنت جریان دارد نیز حاکی از همین مطلب اند. نه تنها در سایت خودمان، که جهت گیری آشکاری دارد، بلکه در جاهای دیگر هم، مثل آمازون و یوتیوب که بازدیدکننده هایشان مطمئناً بیشتر جوانان هستند به همین شکل است. به علاوه، اگر دینداران پرشمارند، ما پردلیل و برهان هستیم. تاریخ جانب ما را میگیرد، و ما با فنر جدیدی در قدم هایمان جلو میرویم – شما میتوانید رد پای ما را در اینجا و آنجا ببینید.
دسته ما بزرگ است، ولی بیشترمان پنهان ماندهایم. گنجینۀ ما آکنده از بهترین نواهاست، ولی دهان بیشترمان بسته، با سرهای افکنده و چشمان شرمسار فقط زمزمۀ مبهمی سر میدهیم. در نتیجه، عمدۀ تلاش آگاهی-بخشی ما نه به برگرداندن باورمندان، بلکه باید به تشویق بیدینها معطوف شود تا بیدینیشان را اظهار کنند – به خودشان، به خانوادهشان، به جهان. این هدف کمپین بیرون آمدن است.
پیش از ادامۀ مطلب، باید خطر یک سوتفاهم عمده را گوشزد کنم. خواندن ادامهی این نوشته …
۲۲ مرداد
از نظر بیشتر مردم در طول تاریخ همواره روشن به نظر مى رسید که تنوع سرشار حیات، کمال مرموزى که موجودات زنده براى بقا و تکثیر با آن تجهیز شده اند و پیچیدگى حیرت انگیز نظام زنده، تنها مى تواند از طریق خلقت الاهى پدید آمده باشد. با این حال بارها از خاطر اندیشمندان منزوى گذشته است که شاید غیر از خلقت فراطبیعى گزینه دیگرى هم وجود داشته باشد. مفهوم تغییر گونه ها به گونه هاى دیگر، مانند بسیارى از ایده هاى خوب دیگر، در یونان باستان در هوا معلق بود. اما این ایده تا قرن هیجدهم به فراموشى سپرده شد تا آنکه سرانجام در ذهن اندیشمندان پیشتازى نظیر پیر دو موپرتوئى (Pierre Louis Maupertuis)، اراسموس داروین (Erasmus Darwin) و مردى که خویش را شوالیه دولامارک (Jean-Baptiste Lamarck) مى نامید، از نو ظاهر شود. این ایده در نیمه نخست قرن نوزدهم در حلقه هاى فکرى، به ویژه در محافل زمین شناختى، ایده نامتعارفى نبود، اما همواره به شکلى بسیار گنگ و مبهم و بدون هیچ تصویر روشنى از مکانیسم پدید آورنده تغییرات به آن اشاره مى شد. این چارلز داروین (Charles Darwin) -نوه اراسموس داروین- بود که به تحریک کشف مستقل اصل انتخاب طبیعى توسط آلفرد راسل والاس (Alfred Russel Wallace) سرانجام با انتشار کتاب مشهورى که عنوانش معمولاً به صورت «اصل انواع» [خاستگاه گونه ها] (The Origin of Species) خلاصه مى شود، در سال ۱۸۵۹ نظریه تکامل [فرگشت] (Evolution) را پایه ریزى کرد.

تصویر چارلز داروین جوان چند سال پس از سفر دریایی مشهور بیگل؛ بر روی جلد مجله ساینس در ژانویه ۲۰۰۹؛ به مناسبت ۲۰۰ امین سالگرد تولد این دانشمند بزرگ و ۱۵۰ امین سالگرد انتشار کتاب انقلابی وی «خاستگاه گونه ها». سال ۲۰۰۹ به افتخار این دانشمند «سال داروین» نام گرفته است. خواندن ادامهی این نوشته …
۲۴ تیر
(بخشی از کتاب «پروژه ی اِیپ های بزرگ»[۱] ویراسته پائولا کاوالیری و پیتر سینگر، ۱۹۹۳)
آقای محترم،
شما برای نجات گوریل ها، درخواست اعانه کرده اید. مسلماً این کاری است بسیار ستودنی؛ ولی ظاهراً توجه ندارید که هزاران کودک در همان قاره ی آفریقا در حال رنج بردن هستند. تا زمانی که آخرین کودکان انسان نجات یافته باشند برای نگران گوریل ها شدن فرصت خواهیم داشت؛. پس لطفا بگذارید اولویت ها را درست انتخاب کنیم!
احتمالا این نامه ی فرضی می توانست نوشته ی هر انسان خوش نیتی باشد. هدف من از کنایه زدن به آن، این نیست که بگویم اولویت دادن به کودکان انسان کار اشتباهی است. من انتظار دارم که همینطور هم باشد؛ ولی تنها می خواهم به این واکنش خودکار و استاندارد دوگانه ی «گونه پرستان»[۲] اشاره کنم.
بسیاری از انسان ها بدون هیچگونه جر و بحثی معتقدند که نوع بشر مستحق طرز رفتار ویژه ای است. برای فهم این نکته، نامه ی زیر را بخوانید که در آن نام گونه ی انسان [کودک] با گونه ی دیگری جایگزین شده است:
آقای محترم،
شما برای نجات گوریل ها، اعانه درخواست کرده اید. مسلماً این کاری است بسیار ستودنی؛ ولی ظاهراً توجه ندارید که هزاران مورچه خوار در همان قاره ی آفریقا در حال رنج بردن هستند. تا زمانی که آخرین مورچه خوار نجات یافته باشد برای نگران گوریل ها شدن فرصت خواهیم داشت؛ پس لطفا بگذارید اولویت ها را درست انتخاب کنیم!
نامه ی دوم به روشنی این پرسش را دامن می زند که: چه چیز مورچه خوار این قدر ویژه است؟ این قطعا سوال خوبی است؛ و پیش از جدی گرفتن قضیه باید به آن پاسخ قانع کننده ای بدهیم. ولی در مورد نامه ی نخست برای بیشتر مردم هرگز چنین پرسشی مطرح نمی شود. چه چیزی انسان را بسیار ویژه می سازد؟ همانطور که گفتم من این پرسش را نفی نمی کنم. به احتمال قوی این پرسش پاسخ قاطعی هم دارد. تنها انتقاد من به قصور از تفکر درباره ی این است تا که چرا چنین پرسشی درباره ی انسان مطرح نمی شود.
فرض ضمنی گونه پرستان بسیار ساده است: انسان ها انسانند و گوریل ها گوریل. شکاف بین این دو گونه، به قعر یک دره است و ارزش زندگی یک کودک بیش از ارزش زندگی همه ی گوریل های جهان است. «ارزش» زندگی یک حیوان تنها به قدر هزینه ی جایگزین کردن آن برای صاحبش است، یا در مورد یک گونه ی در حال انقراض، [جبران فقدان آن گونه] برای انسانیت. ولی وقتی برچسب «هوموساپینس»[۳] به چیزی خورد، حتی اگر آن چیز یک بافت جنینی فاقد احساس باشد، ناگهان ارزش زندگی اش سر به فلک می زند.
من این طرز اندیشیدن را «ذهنیت ناپیوسته»[۴] می نامم. خواندن ادامهی این نوشته …
۲۲ تیر
ژولیت جان،
هم اکنون که ده ساله شده ای می خواهم درباره ی مسائلی برایت بنویسم که به نظرم مهم هستند. آیا هیچ وقت دقت کرده ای که ما چگونه به چیزهایی که می دانیم پی برده ایم؟ برای نمونه از کجا دانسته ایم که ستارگان چشمکزن که مانند نقاط ریزریزی در آسمان به نظر می آیند در واقع توپ های آتشگون بزرگی هستند همانند خورشید که بسیار از ما دورند؟ و چگونه میدانیم سیاره زمین که توپ کوچکتری است، دور یکی از این ستارگان به نام خورشید میگردد؟ پاسخ این است: با مدرک! گاهی مدرک به معنی دیدن (یا شنیدن، لمس کردن، بوییدن…) چیزی است تا بدانیم که آن چیز وجود دارد. کیهان نوردان به اندازه کافی از زمین دور شده اند تا خودشان با چشم خود به طور مستقیم، گردی زمین را ببینند. البته گاهی هم چشمان ما به کمک نیاز دارند. ستاره شامگاهی چشمکزنان در آسمان خودنمایی می کند؛ ولی اگر با یک تلسکوپ به آن نگاه کنی متوجه خواهی شد که این گوی زیبا در واقع سیاره ناهید است. چیزی که با دیدن مستقیم (یا شنیدن، لمس کردن…) به دست می آید مشاهده نام دارد.
گاهی مدرک، مشاهده ی تنها نیست، بلکه مشاهدات، مدرک را پشتیبانی می کنند. برای نمونه در مورد یک قتل، گاهی هیچکس (البته به جز قاتل و مقتول!) شاهد ماجرا نبوده است. ولی کارآگاهان می توانند با کنار هم گذاشتن مشاهدات گوناگون به فرد خاصی مظنون شوند. اگر اثر انگشتان فردی بر روی چاقو پیدا شود، نشانه ی این است که آن فرد قبلا چاقو را لمس کرده است. البته این مساله به تنهایی قاتل بودن فرد را ثابت نمی کند، ولی وقتی این مدرک در کنار مدارک دیگر می گیرد، می تواند مدرک خوبی به شمار رود. گاهی کارآگاه با یک جرقه به نقطه ی پایانی همه ی شواهد پی می برد و ارتباطشان را با هم در می یابد. کارآگاه با خودش می گوید: اگر قاتل چنین و چنان کرده باشد، این شواهد کاملا منطقی به نظر می رسند.
دانشمندان -کسانی که ویژه گر کشف حقایق جهان هستند- به طریقی شبیه کارآگاهان عمل می کنند. آنها در مرحله ی نخست حدس می زنند (فرضیه). سپس از خودشان می پرسند اگر این پدیده واقعا به این شکل بود باید چنین و چنان وقایعی رخ میداد. به این مرحله پیشبینی میگویند. خواندن ادامهی این نوشته …
۲۰ تیر

چارلز داروین ایده بزرگی داشت، مسلما قویترین ایدهای که تاکنون ارائه شده. و همچون تمام ایدههای عالی به طرز فریبندهای ساده است. در واقع چنان به طرز حیرتآوری ابتدایی و چنان به طرز خیرهکنندهای آشکار است که گرچه دیگرانی پیش از او با آن ور رفته بودند، هیچکس به نظرش نرسید که در جای درست به دنبالش بگردد. داروین ایدههای خوب دیگر هم زیاد داشت ـ برای مثال نظریه مبتکرانه و عمدتا درستاش در مورد چگونگی تشکیل آبسنگهای مرجانی ـ اما ایده بزرگ انتخاب طبیعیاش در «اصل انواع» [خاستگاه گونهها] است که به زیستشناسی اصل راهنمایش را بخشید، قانونی حاکم که کمک میکند بقیه چیزها معنا پیدا کنند. درک منطق سرد و زیبای آن واجب است.
قدرت تبیینکنندگی انتخاب طبیعی صرفا مربوط به حیات روی این سیاره نیست: این تنها نظریهای است که تاکنون پیشنهاد شده و میتواند حتی طبق قاعدهای کلی، حیات روی هر سیارهای را تبیین کند. اگر حیات در جای دیگری از جهان وجود داشته باشد ـ و با احتیاط شرط میبندم که دارد ـ تقریبا به طور قطع معلوم خواهد شد که شکلی از فرگشت [تکامل] به وسیله انتخاب طبیعی، مبنای وجود آن است. آن حیات فرازمینی هرچقدر هم که عجیب و غریب و غیرعادی باشد ـ و با احتیاط شرط میبندم که فراتر از تخیل ما غیرعادی خواهد بود ـ باز هم نظریه داروین به همین خوبی جواب میدهد.
نسبت تبیین
اما چه چیزی انتخاب طبیعی را این همه ویژه میسازد؟ در یک ایده پرقدرت فرض بر آن است که اندک بسیار را تبیین کند. چنین ایدهای وزنههای تبیینی سنگینی را بلند میکند، در حالی که بخش ناچیزی از آن صرف پیشفرضها میشود. تیرهای بسیاری در ترکش تبیینی شما میگذارد. نسبت تبیین آن- آنچه تبیین میکند تقسیم بر آنچه لازم است به منظور تبیین فرض کند – بزرگ است. چنانچه خوانندهای ایدهای میشناسد که نسبت تبیین آن از ایده داروین بزرگتر است، پا پیش بگذارد و آن را به ما اعلام کند. ایده بزرگ داروین تمام حیات و پیامدهای آن را تبیین میکند و این یعنی هر چیزی که پیچیدگیاش از حداقل بیشتر است. این صورت کسر در نسبت تبیین است و واقعا بزرگ است.
در حالی که مخرج این معادله تبیینی به طرز خارقالعادهای کوچک و ساده است: انتخاب طبیعی، بقای غیرتصادفی ژنها در خزانه ژنی (به بیان نوداروینی آن به جای استفاده از عبارات خود داروین).
ایده بزرگ داروین را میتوان به یک جمله کاهش داد خواندن ادامهی این نوشته …
Richard Dawkins - The Unofficial Website in Persian | ریچارد داوکینز - تارنمای غیر رسمی | RDawkins.com ® 2008 نشر مطلب با ذکر منبع مجاز است