<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>ریچارد داوکینز &#187; مقالات داوکینز</title>
	<atom:link href="http://rdawkins.com/category/rd_articles/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://rdawkins.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sat, 03 Sep 2011 12:50:54 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='rdawkins.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://1.gravatar.com/blavatar/7a238556133833fd32e8cdaa21f7a756?s=96&#038;d=http%3A%2F%2Fs2.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>ریچارد داوکینز &#187; مقالات داوکینز</title>
		<link>http://rdawkins.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://rdawkins.com/osd.xml" title="ریچارد داوکینز" />
	<atom:link rel='hub' href='http://rdawkins.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>کمپین بیرون آمدن بیخدایان</title>
		<link>http://rdawkins.com/2009/11/07/out-campaign/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2009/11/07/out-campaign/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 16:05:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[گوناگون]]></category>
		<category><![CDATA[Atheism]]></category>
		<category><![CDATA[Farsi]]></category>
		<category><![CDATA[Free Thought]]></category>
		<category><![CDATA[Iran]]></category>
		<category><![CDATA[Iranian Atheists]]></category>
		<category><![CDATA[Out Campaign]]></category>
		<category><![CDATA[Persian]]></category>
		<category><![CDATA[RDawkins]]></category>
		<category><![CDATA[RDF]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[Scarlet A]]></category>
		<category><![CDATA[مذهبی]]></category>
		<category><![CDATA[نوبیخدایی]]></category>
		<category><![CDATA[ناخداباور]]></category>
		<category><![CDATA[همبستگی]]></category>
		<category><![CDATA[کلوب]]></category>
		<category><![CDATA[کمپین بیرون]]></category>
		<category><![CDATA[پی زی مایر]]></category>
		<category><![CDATA[آ]]></category>
		<category><![CDATA[آمریکا]]></category>
		<category><![CDATA[آزاداندیشی]]></category>
		<category><![CDATA[اندیشه آزاد]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[بیخدایی]]></category>
		<category><![CDATA[بیدین]]></category>
		<category><![CDATA[برون]]></category>
		<category><![CDATA[تشویق]]></category>
		<category><![CDATA[جوان]]></category>
		<category><![CDATA[حمایت]]></category>
		<category><![CDATA[خداناباوری]]></category>
		<category><![CDATA[خروج]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجویی]]></category>
		<category><![CDATA[داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[رهایی]]></category>
		<category><![CDATA[روشنفکر]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=292</guid>
		<description><![CDATA[کمپین برون آ در دهۀ ظلمانی ۱۹۴۰، ژنرال‌های فرانسوی به حکومت پیش از دولت دست نشاندۀ ویشی هشدار داده بودند که «ظرف سه هفته گردن انگلستان خواهد شکست.» پس از پایان جنگ، وینستون چرچیل چنین پاسخ داد: «گردن کلفت‌تر از این حرف‌ها بود!» امروزه، کتاب‌های پرفروش New Atheism (بیخدایی تازه) توسط کسانی بی‌اعتبار انگاشته می‌شود [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=292&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><strong><span style="color:#888888;">کمپین برون آ</span></strong></p>
<p style="text-align:justify;"><img class="aligncenter" title="Out Campaign Iran" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2009/10/out-campaign-iranian-atheists.jpg?w=604" alt="Out Campaign Iran" /></p>
<p style="text-align:justify;">در دهۀ ظلمانی ۱۹۴۰، ژنرال‌های فرانسوی به حکومت پیش از دولت دست نشاندۀ ویشی هشدار داده بودند که «ظرف سه هفته گردن انگلستان خواهد شکست.» پس از پایان جنگ، وینستون چرچیل چنین پاسخ داد: «گردن کلفت‌تر از این حرف‌ها بود!» امروزه، کتاب‌های پرفروش New Atheism (بیخدایی تازه) توسط کسانی بی‌اعتبار انگاشته می‌شود که از سر درماندگی تاثیر آنها را ناچیز می‌دانند، و از آن به عنوان «موعظه برای یک دار و دسته» یاد می‌کنند.</p>
<p style="text-align:justify;">یک دار و دسته؟ فقط همین؟!</p>
<p style="text-align:justify;">هر چند داده‌های دقیق در دست نیست، اما برداشت فردی من این است که در مورد مذهبی بودن آمریکا بسیار اغراق شده است. دستۀ ما بسیار بزرگتر از آن است که بسیاری از مردم می‌پندارند. دینداران هنوز هم از بیخدایان بیشتر هستند، ولی نه به حدی که آنها امید داشتند و ما بیم داشتیم. این ادعای من فقط برپایۀ گفتگوهایم در حین تور معرفی کتاب خودم و تورهای کتاب همکارانم مثل دانیال دنت، سام هریس، و کریستوفر هیچنز نیست، بلکه برآوردهای غیررسمی که در گسترۀ اینترنت جریان دارد نیز حاکی از همین مطلب اند. نه تنها در سایت خودمان، که جهت گیری آشکاری دارد، بلکه در جاهای دیگر هم، مثل آمازون و یوتیوب که بازدیدکننده هایشان مطمئناً بیشتر جوانان هستند به همین شکل است. به علاوه، اگر دینداران پرشمارند، ما پردلیل و برهان هستیم. تاریخ جانب ما را می‌گیرد، و ما با فنر جدیدی در قدم هایمان جلو می‌رویم – شما می‌توانید رد پای ما را در اینجا و آنجا ببینید.<span id="more-292"></span></p>
<p style="text-align:justify;">دسته ما بزرگ است، ولی بیشترمان پنهان مانده‌ایم. گنجینۀ ما آکنده از بهترین نواهاست، ولی دهان بیشترمان بسته، با سرهای افکنده و چشمان شرمسار فقط زمزمۀ مبهمی سر می‌دهیم. در نتیجه، عمدۀ تلاش آگاهی-بخشی ما نه به برگرداندن باورمندان، بلکه باید به تشویق بیدین‌ها معطوف شود تا بیدینیشان را اظهار کنند – به خودشان، به خانواده‌شان، به جهان. این هدف کمپین بیرون آمدن است.</p>
<p style="text-align:justify;">پیش از ادامۀ مطلب، باید خطر یک سوتفاهم عمده را گوشزد کنم.</p>
<p style="text-align:justify;">آشکار است که کارزار «برون آ» یادآور کارزار اجتماع همجنسگرایان به همین نام است، اما این مقایسه می‌تواند نابجا باشد: مخاطب «برون آ» ممکن است شخص بداقبالی باشد که هنوز آمادۀ بروز خود نیست – و شاید هرگز به چنین آمادگی نرسد. کارزار بیرون آ اما، هرگز &#8211; تکرار می‌کنم هرگز- به معنای امر و اجبار برای برون آمدن و آشکار کردن باورهای خود نیست. اگر یک بیخدای پنهان می‌خواهد بیرون بیاید این تصمیم خودش است و به هیچکس دیگر مربوط نیست. کاری که از ما برمی‌آید این است که افراد مصمم و مشتاق به بروز عقاید خود را پشتیبانی و دلگرم کنیم. شاید دلگرمی برای مردم برخی نقاط اروپا غیرضرروی باشد یا در برخی شهرهای ایالات متحده که نفوذ روشنفکران فراوان است نیازی به چنین پشتیبانی و تشویقی نباشد. اما این حمایت به هیچ عنوان برای مردم دیگر نقاط آمریکا یا، حتی بیش از آن، برای ساکنان بخش هایی از جهان اسلام که کفرگویی مطابق سنت قرآنی مجازات مرگ به همراه دارد ناچیز نیست.</p>
<div class="mceTemp mceIEcenter" style="text-align:justify;">
<dl class="wp-caption aligncenter">
<dt class="wp-caption-dt"><img title="Out Campaign" src="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/d/dd/ScarletLetter.svg/608px-ScarletLetter.svg.png" alt="The Scarlet A" width="410" height="405" /></dt>
<dd class="wp-caption-dd">The Scarlet A: این A قرمز بعنوان سمبل <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%86_%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86" target="_blank">کمپین بیرون</a> به منظور اظهار آزادانۀ تفکر آزاداندیشی و بیخدایی انتخاب شده است. در جوامعی که علیه خداناباوری ایستادگی می‌شود نمایش حرف A قرمز به کسانی که جز این کمپین هستند جرات بیرون آمدن از لاک خود، ارتباط یافتن با دیگر هم‌اندیشان و بی‌پرده سخن گفتن را می‌دهد. -م</dd>
</dl>
</div>
<p style="text-align:justify;">کمپین برون آ به طور بالقوه واجد همۀ جنبه‌هایی است که می‌توان در پی «برون» آورد. ما «برون آمدگان» به شأن خود می‌بالیم، و این جنبه‌ایست که تاکنون بدان پرداخته‌ام. این «برون شدن» به مفهوم دوستی و همبستگی با کسانی است که بیخدایی خود را آشکار کرده‌اند، یا مشغول بررسی پیامدهای پیمودن این گام برای خانوده‌شان یا رویارویی با پیشداوری‌های دوستان و همشهریان‌شان هستند و این رویارویی نیازمند شهامت است. عضو گروه‌ها و انجمن‌های محلی یا آنلاین شوید و از آنها حمایت کنید. آشکارا سخن بگویید، تا به کسانی که مردد هستند نشان دهید که تنها نیستند. گروه‌های دانشجویی سازماندهی کنید و کنفرانس ها و مناسبت‌های مختلف برگزار کنید. به روزنامه‌های محلی نامه بنویسید. سیاستمداران را در سطح محلی و ملی لابی کنید. هر چقدر که تعداد بیشتری بیخدایی خود را آشکار کنند، برون آمدن برای بقیه آسان‌تر می شود.</p>
<p style="text-align:justify;">در محافل و مجالس بیخدایی خود را فاش بگویید و در محل خود فعالیت‌ها و برنامه‌هایی را سازماندهی کنید. عضو گروه‌های بیخدایان شوید، یا اگر نیست خود سازمانی تشکیل دهید. روی سپر ماشین‌تان برچسب بچسبانید. تیشرت‌های با مضمون بیخدایانه بپوشید. اگر مثل من از علامت «َA سرخ» که جاس طراحی کرده خوشتان می‌آید از آن استفاده کنید، یا اگر دوست دارید خودتان لباس طراحی کنید؛ مثلا در سایت: کافه پرس. اگر هم دوست ندارید لباس با طرح بیخدایانه بپوشید، لطفا به هر ایده‌ای که دیگر بیخدایان برای برون آمدن استفاده می‌کنند ایراد نگیرید. بعضی در سایت گفته‌اند که نگرانند به این ترتیب بیخدایی هم مانند یک فرقۀ شبه دینی جلوه کند. این نگرانی را درک می کنم. ولی چه بخواهیم چه نخواهیم، اگر واقعا در پی تاثیرگذاری در جهان واقعیات هستیم راهی نداریم جز اینکه قدری غرور خود را بکشنیم. در غیر این صورت هیچگاه نخواهیم توانست تا مشکل «جمع کردن دسته گربه ها» [دشواری گرد هم آوردن بیخدایان به جمع کردن دسته گربه تشبیه شده، چون هر کدامشان ساز خود را می زنند و نظرات همسویی ندارند. -م] را حل کنیم. اگر شک دارید تشویق کوبندۀ <a href="http://scienceblogs.com/pharyngula/2007/07/come_out.php">پی زی مایر را بخوانید</a>.</p>
<p style="text-align:justify;">عبارت «دوری جویید» ابتدا به نظرم جالب نیامد چون خیلی دوستانه به نظر نمی‌رسید؛ مثل تبلیغ یک آژانس مسافرتی در بارسلونا که در پوستر تبلیغاتی‌اش در انگلیسی با نیت خوب گفته بود «برین بیرون!» به همین طریق هم معنای «دوری جویید» البته به معنی خوب آن است که مثلا دین را از کلاس علوم جدا کنید، یا قانون جدایی کلیسا و حکومت در قانون اساسی آمریکا (متاسفانه این جدایی در بریتانیا تصریح نشده). همانطورکه یک تیشرت زیبای دیگر آن را مطرح کرده: «در مدرسۀ ما دعا نخوانید و ما هم در کلیسای شما فکر نخواهیم کرد!» در انجمن مدارس محلی لابی کنید. به قول کریستوفر هیچنز: «آقای جفرسون آن دیوار [جدایی دین از حکومت] را برافراشت».</p>
<p style="text-align:justify;">راحت باشید (دیگران را هم ترغیب کنید که چنین باشند). بیخدایان آدم‌های شاخ و دمداری نیستند. آنها مردم خوب و عادی‌اند. این را با نمونه نشان دهید. خانم محترم خانه همسایه ممکن است یک بیخدا باشد، یا شاید دکتر، کتابدار، متصدی کامپیوتر، راننده تاکسی، آرایشگر، مجری برنامه تلویزیونی، خواننده، رهبر ارکستر، کمدین&#8230; باشند. بیخدایان مردمی هستند که فقط سرآغاز کیهان را متفاوت از دینداران تعبیر می‌کنند. این جای نگرانی نیست. چه راه‌های دیگری برای بیرون آمدن هست؟ خب، خودتان پیشنهاد دهید. سیاستمدارانی را که علیه بی‌دینان تبعیض قائل می‌شوند حمایت نکنید، چنان که مشهور است جرج بوش پدر، بیخدایان را در میان ملتی تحت عنایت خدا، غیر-شهروند دانسته بود. سیاستمداران به دنبال جلب آرا هستند. آنها تنها بیخدایانی را به حساب می آورند که بیرون آمده باشند. برخی بیخدایان شکست باورند و گمان می‌کنند چون ما در اکثریت نیستیم نمی‌توانیم تاثیرگذار باشیم. ولی مهم نیست که اکثریت نباشیم. برای اثربخشی فقط لازم است که برای قانونگذاران یک اقلیت ملموس محسوب شویم. بیخدایان بیشتر از یهودیان هستند، ولی تنها سهم اندکی از قدرت سیاسی را به خود اختصاص داده‌اند. چه بسا به این دلیل که هرگز مانند لابی یهودیان متحد نشده‌اند: اینجا دوباره مشکل جمع نشدن یک دسته گربه سر بر می‌آورد! و این مطلب فقط مختص سیاستمداران نیست بلکه در مورد تبلیغاتچی‌ها، رسانه‌ها، و قشر تاجران هم صادق است. هر کس که می‌خواهد چیزی بفروشد به آمارگیری‌ها نگاه می‌کند. ما باید برخیزیم تا به حساب بیاییم، تا فرهنگ آماری، سلیقه و نظرات ما را هم منعکس کند. در این صورت کار برای نسل‌های بیخدایان بعدی هم ساده‌تر می‌شود. در همۀ فرم‌هایی که اطلاعات شخصی را می‌خواهند در مقابل دین بنویسید «بیخدا»، بویژه در فرم‌های سرشماری‌های آینده.</p>
<p style="text-align:justify;">رهایی یابید! شاید برخی دوست داشته باشند تا مهمانی‌های «برون آمدن» بگیرند تا با جشن و سرور از شهامت کسانی تجلیل کنند که تصمیم گرفته‌اند سنت دیرین را کنار نهند؛ عادات اجدادی را ترک کنند و زندگی حقیقت‌جویانه، بی‌خرافه و گشوده به جهان واقع را پذیرا شوند. از پیروی از عقاید دینی رهایی یابید و به خجستگی آزادی تازه یافته‌تان جام‌ها را سر کشید.</p>
<p style="text-align:center;"><strong>نوشته:</strong> <a href="http://RDawkins.com">ریچارد داوکینز</a>، ۳۱ ژوئیه ۲۰۰۷ | <a href="http://persian.outcampaign.org/RichardDawkinsIntroduction">The Out Campaign</a></p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://www.facebook.com/pages/Persian-Out-Campaign/206141776064169" target="_blank">Persian Out Campaign Facebook page</a></p>
<br />نوشته شده در مقالات داوکینز, گوناگون  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/292/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/292/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/292/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/292/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/292/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/292/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/292/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/292/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/292/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/292/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/292/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/292/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/292/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/292/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=292&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2009/11/07/out-campaign/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2009/10/out-campaign-iranian-atheists.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Out Campaign Iran</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/thumb/d/dd/ScarletLetter.svg/608px-ScarletLetter.svg.png" medium="image">
			<media:title type="html">Out Campaign</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>گفتگو در مورد کتاب «داستان نیاکان»</title>
		<link>http://rdawkins.com/2008/09/14/the-ancestors-tale-talk/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2008/09/14/the-ancestors-tale-talk/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 14 Sep 2008 02:02:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[Biology]]></category>
		<category><![CDATA[elm]]></category>
		<category><![CDATA[Fargasht]]></category>
		<category><![CDATA[Iran]]></category>
		<category><![CDATA[Persian]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[Science]]></category>
		<category><![CDATA[The Ancestor's Tale]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشت]]></category>
		<category><![CDATA[منشا حیات]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[نوروبیولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[نیاکان]]></category>
		<category><![CDATA[وال]]></category>
		<category><![CDATA[ژن خودخواه]]></category>
		<category><![CDATA[ژنتیک]]></category>
		<category><![CDATA[کره زمین]]></category>
		<category><![CDATA[پستانداران]]></category>
		<category><![CDATA[آفریقا]]></category>
		<category><![CDATA[آینده]]></category>
		<category><![CDATA[انسان]]></category>
		<category><![CDATA[اجداد]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[جانوران]]></category>
		<category><![CDATA[حیات]]></category>
		<category><![CDATA[حیات فرازمینی]]></category>
		<category><![CDATA[داروین]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[درخت فرگشتی]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[زیست شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[شجره]]></category>
		<category><![CDATA[علمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=569</guid>
		<description><![CDATA[گفتگوی ریچارد داوکینز، زیست‌شناس مشهور انگلیسی با گزارشگر مجله فوکوس در خصوص یکی از آخرین کتاب‌هایش به نام داستان نیاکان (یا داستان اجداد) (The Ancestor’s Tale) و موضوع حیات و فرگشت (تکامل) آن در روی کره زمین و امکان آن در کائنات. * در کتاب «داستان نیاکان» شما داستان فرگشت را با حرکت از زمان [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=569&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">گفتگوی ریچارد داوکینز، زیست‌شناس مشهور انگلیسی با گزارشگر مجله فوکوس در خصوص یکی از آخرین کتاب‌هایش به نام <a href="http://rdawkins.com/books/the-ancestors-tale/">داستان نیاکان (یا داستان اجداد)</a> (The Ancestor’s Tale) و موضوع حیات و فرگشت (تکامل) آن در روی کره زمین و امکان آن در کائنات.</p>
<p style="text-align:center;"><img class="aligncenter" title="داستان نیاکان داوکینز" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/09/the-ancestors-tale-cover.jpg?w=604" alt="" /></p>
<p style="text-align:justify;"><strong>* در کتاب «داستان نیاکان» شما داستان فرگشت را با حرکت از زمان حال به سمت گذشته روایت می‌کنید. اصولاً بر چه اساسی این ایده را در پیش گرفتید؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;">- خوب، من فکر می‌کنم مردم علاقه‌مندند شجره اجدادشان را پیگیری کنند. ما اکثراً می‌دانیم والدین‌مان چه کسانی هستند. بسیاری از ما می‌دانیم مادربزرگ یا پدربزرگمان کیست. ولی اگر چند نسل به عقب بازگردیم دیگر اجدادمان را نمی‌شناسیم. لذا، نوعی کنجکاوی طبیعی ما را به سوی خود خواهد کشاند تا دریابیم آنها چگونه بوده‌اند. همچنین، اگر من تاریخ فرگشت را از گذشته به سمت حال می‌نوشتم و آن را با بحث پیرامون انسان به پایان می‌رساندم، در این صورت چنین تصور می‌شد که بشر هدف فرگشت بوده است، همان گونه که بسیاری از مردم به اشتباه چنین تصوری دارند. اگر این کار را از زمان حال به سمت گذشته انجام دهید در این صورت مشکلی نخواهد بود که از کجا شروع کنید زیرا در این مسیر همیشه به منشاء حیات می‌رسید.<span id="more-569"></span></p>
<p style="text-align:justify;"><strong>* آیا هیچ جانداری وجود دارد که فرگشت آن به طور بخصوصی شما را متحیر کرده باشد؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;">- خوب، داستان اسب آبی، بازگوکننده این واقعیت شگفت انگیز است که این جانور بیش از آن‌که با خوک یا سایر حیوانات سُم‌دار وابستگی داشته باشد، ارتباط نزدیکتری با وال‌ها دارد. من این موضوع را، که ضمن نگارش کتابم آموختم، یک حقیقت بی‌نهایت حیرت‌انگیز می‌دانم.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>* احتمال آنکه در جای دیگری از جهان حیات ذی‌شعوری وجود داشته باشد چقدر است؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;">- من گمان می‌کنم که احتمالاً حیات در جای دیگری نیز شکل گرفته باشد، ولی این‌که تاکنون، هیچ تماس رادیویی از آنها دریافت نکرده‌ایم، نمی‌تواند چیز تعجب‌آوری باشد. به هر حال، جهان، فوق‌العاده بزرگ است، به گونه‌ای که احتمال وجود <em>جزایری</em> از حیات ذی‌شعور می‌رود که از هم بسیار دور افتاده باشند. لذا، بسیار بعید خواهد بود که آنها بتوانند از وجود یکدیگر مطلع شوند. تصور اینکه ما تنها شکل حیات در جهان هستیم، پیامدهای جالبی خواهد داشت. یعنی با توجه به تعداد بسیار زیاد سیارات و ستاره‌هایی که وجود دارند، در هنگام نظریه‌پردازی پیرامون منشا حیات روی زمین، نوع پیامدی که می‌توانیم انتظارش را داشته باشیم چیزی غیرمحتمل خواهد بود.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>* آیا هرگز در این مورد اندیشیده‌اید که حیات در آینده به چه شکلی ممکن است فرگشت یابد؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;">- اگر گذشته آفریقا، آمریکای جنوبی، استرالیا و ماداگاسکار را مقایسه کنید، خواهید دید که متعاقب انقراض دایناسورها، چهار فرگشت مجزا در پستانداران روی داده است. شما می‌توانید آنها را با هم مقایسه کنید و اگر چیزی یافتید که همگی آنها مشترکاً دارند، پس می‌توانید بگویید در صورت بروز یک انقراض دسته جمعی دیگر، احتمالاً همان چیزها در آینده اتفاق خواهد افتاد. اگر آینده دور، مثلاً ۵۰ میلیون سال دیگر را در نظر بگیرید، پیشگویی من چنین خواهد بود که در آن زمان، انواعی از تیپ‌های اکولوژیک وجود خواهند داشت که با مجموعه تیپ‌های امروزی یافت شده در آفریقا، آمریکای جنوبی، استرالیا و ماداگاسکار همتراز خواهند بود.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>* اگر می‌توانستید با داروین ملاقات کنید، از همه بیشتر دلتان می‌خواست به او چه بگویید؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;">- وای، من بهت‌زده می‌شدم و دلم می‌خواست بگویم که ملاقات با او چه افتخار بزرگی است. فکر کنم می‌خواستم دانسته‌های وی را به روز نمایم و برایش در مورد آن چیزهایی بگویم که از زمان مرگ او تا به امروز، در حوزه کاری‌اش، به خصوص در زمینه ژنتیک (که وی به حتم، آن را به عنوان یکی از رشته‌های زیست‌شناسی فرگشت، به درستی نشناخته بود) اتفاق افتاده‌اند. فکر کنم داروین از انقلاب ژنتیک مولکولی، مات و متحیر می‌شد. تصور می‌کنم برایش جالب و باورنکردنی باشد وقتی بداند هر حیوان یا هر گیاهی در بدنش کتاب مفصلی دارد که با حروفی مشابه حروف مورد استفاده در نگارش زبان، نوشته شده است و این که حروف مزبور می‌توانند جهت توصیف دنیایی که اجداد حیوانات، در آن زندگی می‌کردند مورد استفاده قرار گیرند.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>* بیش از همه دوست دارید در مدت حیات‌تان شاهد چه پیشرفت‌هایی در علم فرگشت باشید؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;">- من دوست دارم فرگشت «آگاهی ذهنی» (subjective consciousness) را درک کنم. این موضوع، بسیار اسرارآمیز و گیج‌کننده است. من و شما می‌دانیم که ما شعوراً آگاه هستیم. می‌دانیم که وقتی به چیزی قرمز رنگ نگاه می‌کنیم یا پیازی را بو می‌کشیم یا به صدای ترومپت گوش می‌دهیم، این، یک حس شخصی شدیداً قوی است. به نظر می‌رسد که چیزی در درون‌مان روی می‌دهد، ولی مفهومی ندارد که آن را در مکان ویژه‌ای بدانیم. چه اتفاقی می‌افتد که من حس آگاهی خودم را دارم و شما حس آگاهی خودتان را ؟ تفاوت بین دوقلوهای همسان که دقیقاً ژن‌های یکسان و سرگذشت مشابهی دارند چیست؟ به نظر من، در سایه تلفیق علوم کامپیوتری و زیست‌شناسی اعصاب (نوروبیولوژی) پیشرفت‌هایی در این زمینه حاصل خواهد شد.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>* مهم‌ترین پیامی که انتظار دارید خوانندگان از کتاب «داستان اجداد» دریافت کنند، چیست؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;">- مهمترین پیام، تواضع خواهد بود. اینکه آن گونه نیست که فرگشتِ نژاد بشر، امری اجتناب‌ناپذیر بوده باشد. اینکه ما بخشی از درخت پر شاخ و برگ فرگشت هستیم که در آن هیچ یک از سرشاخه‌های انتهایی انشعابات هیچ گونه امتیاز ویژه‌ای ندارند.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>درباره  نویسنده کتاب:</strong> ریچارد داوکینز زیست‌شناس و فرگشت‌دان مشهور انگلیسی، چهره‌ای است شناخته شده برای تمام زیست‌شناسان و محققان علاقه‌مند به <a href="http://fargasht.wordpress.com/">علم فرگشت</a>. او نظریه‌پردازی است که با تألیف آثار جنجالی چون «<a href="http://rdawkins.com/books/the-selfish-gene/" target="_blank">ژن خودخواه</a>» (The Selfish Gene) جهان علم را به چالش کشاند. داوکینز که در نایروبی کنیا به دنیا آمده، بعد از ورود به کالج بالیول آکسفورد، موفق به اخذ مدرک جانورشناسی شد. وی پایان‌نامه دکترای جانورشناسی خود را زیر نظر نیکولاس تینبرگن (متخصص معروف رفتارشناسی حیوانی که برنده جایزه نوبل شد) کار کرد. داوکینز در فاصله سال‌های ۶۹-۱۹۶۷ به عنوان استادیار در رشته جانورشناسی در دانشگاه برکلی کالیفرنیا مشغول به کار شد. آن‌گاه، به عنوان مربی و سپس استاد به تدریس جانورشناسی در دانشگاه آکسفورد پرداخت. نخستین کتاب وی در سال ۱۹۷۶ تحت نام «ژن خودخواه» به چاپ رسید که فروش فوق‌العاده‌ای داشت. وی از سال ۱۹۹۵ تا هنگام بازنشستگی در سال ۲۰۰۸ کرسی «چارلز سیمونی» در فهم عمومی علم دانشگاه آکسفورد را در اختیار داشت. اوهمچنین، عضو «انجمن سلطنتی» است. کتاب‌های متعددی از او منتشر شده است.</p>
<p style="text-align:center;">مصاحبه با <a href="http://rdawkins.com">ریچارد داوکینز</a> | منبع ترجمه: همشهری آنلاین | ترجمه دکتر آروین یعقوبیان [با اندکی تغییر]</p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/rdawkins.wordpress.com/569/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/rdawkins.wordpress.com/569/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/569/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/569/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/569/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/569/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/569/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/569/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/569/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/569/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/569/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/569/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/569/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/569/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/569/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/569/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=569&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2008/09/14/the-ancestors-tale-talk/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/09/the-ancestors-tale-cover.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">داستان نیاکان داوکینز</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>شکاف‌ها در ذهن نوشته ریچارد داوکینز</title>
		<link>http://rdawkins.com/2008/09/07/gaps-in-the-mind/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2008/09/07/gaps-in-the-mind/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Sep 2008 22:38:24 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[Evolution]]></category>
		<category><![CDATA[Gaps in the Mind]]></category>
		<category><![CDATA[Persian]]></category>
		<category><![CDATA[RDawkins.com]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[Ring Species]]></category>
		<category><![CDATA[فیلسوف اخلاق]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشت]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشت انسان]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشتی]]></category>
		<category><![CDATA[میمون نما]]></category>
		<category><![CDATA[میانی]]></category>
		<category><![CDATA[مرغ نوروزی]]></category>
		<category><![CDATA[نیای مشترک]]></category>
		<category><![CDATA[ناپیوسته]]></category>
		<category><![CDATA[هومو]]></category>
		<category><![CDATA[هوموهابیلیس]]></category>
		<category><![CDATA[هوموارکتوس]]></category>
		<category><![CDATA[هوموسیپنس]]></category>
		<category><![CDATA[هوموساپینس]]></category>
		<category><![CDATA[گونه گرا]]></category>
		<category><![CDATA[گونه پرست]]></category>
		<category><![CDATA[گونه حلقوی]]></category>
		<category><![CDATA[گوریل]]></category>
		<category><![CDATA[گیبون]]></category>
		<category><![CDATA[گاکی شمالی]]></category>
		<category><![CDATA[پیتر سینگر]]></category>
		<category><![CDATA[پروژه ایپ های بزرگ]]></category>
		<category><![CDATA[آفریقا]]></category>
		<category><![CDATA[انسان]]></category>
		<category><![CDATA[اورانگوتان]]></category>
		<category><![CDATA[اِیپ]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاق]]></category>
		<category><![CDATA[بونوبو]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل انسان]]></category>
		<category><![CDATA[جنین]]></category>
		<category><![CDATA[جانور]]></category>
		<category><![CDATA[جانورشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[جانداران]]></category>
		<category><![CDATA[جد مشترک]]></category>
		<category><![CDATA[جرمی بنتهام]]></category>
		<category><![CDATA[حقوقدان]]></category>
		<category><![CDATA[حیوانات]]></category>
		<category><![CDATA[دورگه]]></category>
		<category><![CDATA[ذهن ناپیوسته]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[زاد و ولد]]></category>
		<category><![CDATA[سیامانگ]]></category>
		<category><![CDATA[شکاف ذهنی]]></category>
		<category><![CDATA[شامپانزه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=29</guid>
		<description><![CDATA[(بخشی از کتاب «پروژه ی اِیپ های بزرگ»[۱] ویراسته پائولا کاوالیری و پیتر سینگر، ۱۹۹۳) آقای محترم، شما برای نجات گوریل ها، درخواست اعانه کرده اید. مسلماً این کاری است بسیار ستودنی؛ ولی ظاهراً توجه ندارید که هزاران کودک در همان قاره ی آفریقا در حال رنج بردن هستند. تا زمانی که آخرین کودکان انسان [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=29&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>(بخشی از کتاب «پروژه ی اِیپ های بزرگ»<a name="_ednref1" href="#_edn1"></a>[۱] ویراسته پائولا کاوالیری و پیتر سینگر، ۱۹۹۳)</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><em>آقای محترم،</em></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><em>شما برای نجات گوریل ها، درخواست اعانه کرده اید. مسلماً این کاری است بسیار ستودنی؛ ولی ظاهراً توجه ندارید که هزاران کودک در همان قاره ی آفریقا در حال رنج بردن هستند. تا زمانی که آخرین کودکان انسان نجات یافته باشند برای نگران گوریل ها شدن فرصت خواهیم داشت؛. پس لطفا بگذارید اولویت ها را درست انتخاب کنیم!</em></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">احتمالا این نامه ی فرضی می توانست نوشته ی هر انسان خوش نیتی باشد. هدف من از کنایه زدن به آن، این نیست که بگویم اولویت دادن به کودکان انسان کار اشتباهی است. من انتظار دارم که همینطور هم باشد؛ ولی تنها می خواهم به این واکنش خودکار و استاندارد دوگانه ی «گونه پرستان»<a name="_ednref2" href="#_edn2"></a>[۲] اشاره کنم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بسیاری از انسان ها بدون هیچگونه جر و بحثی معتقدند که نوع بشر مستحق طرز رفتار ویژه ای است. برای فهم این نکته، نامه ی زیر را بخوانید که در آن نام گونه ی انسان [کودک] با گونه ی دیگری جایگزین شده است:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><em>آقای محترم،</em></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><em>شما برای نجات گوریل ها، اعانه درخواست کرده اید. مسلماً این کاری است بسیار ستودنی؛ ولی ظاهراً توجه ندارید که هزاران مورچه خوار در همان قاره ی آفریقا در حال رنج بردن هستند. تا زمانی که آخرین مورچه خوار نجات یافته باشد برای نگران گوریل ها شدن فرصت خواهیم داشت؛ پس لطفا بگذارید اولویت ها را درست انتخاب کنیم!</em></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نامه ی دوم به روشنی این پرسش را دامن می زند که: چه چیز مورچه خوار این قدر ویژه است؟ این قطعا سوال خوبی است؛ و پیش از جدی گرفتن قضیه باید به آن پاسخ قانع کننده ای بدهیم. ولی در مورد نامه ی نخست برای بیشتر مردم هرگز چنین پرسشی مطرح نمی شود. چه چیزی انسان را بسیار ویژه می سازد؟ همانطور که گفتم من این پرسش را نفی نمی کنم. به احتمال قوی این پرسش پاسخ قاطعی هم دارد. تنها انتقاد من به قصور از تفکر درباره ی این است تا که چرا چنین پرسشی درباره ی انسان مطرح نمی شود.<span id="more-29"></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">فرض ضمنی گونه پرستان بسیار ساده است: انسان ها انسانند و گوریل ها گوریل. شکاف بین این دو گونه، به قعر یک دره است  و ارزش زندگی یک کودک بیش از ارزش زندگی همه ی گوریل های جهان است. «ارزش» زندگی یک حیوان تنها به قدر هزینه ی جایگزین کردن آن برای صاحبش است، یا در مورد یک گونه ی در حال انقراض، [جبران فقدان آن گونه] برای انسانیت. ولی وقتی برچسب «هوموساپینس»<a name="_ednref3" href="#_edn3"></a>[۳] به چیزی خورد، حتی اگر آن چیز یک بافت جنینی فاقد احساس باشد، ناگهان ارزش زندگی اش سر به فلک می زند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">من این طرز اندیشیدن را «ذهنیت ناپیوسته»<a name="_ednref4" href="#_edn4"></a>[۴] می نامم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">همگی ما یک زن صد و هشتاد سانتی متری  را قدبلند می دانیم، و یک زن صد و پنجاه سانتیمتری را کوتاه قد. واژگانی چون «کوتاه» و «بلند» ما را وسوسه می کند تا چیزها را به طور کیفی دسته بندی کنیم. ولی این به آن معنا نیست که آن چیزها در جهان واقعی هم ناپیوسته هستند. اگر از من بپرسید که &#8220;یک زن صد و شصت و شش سانتیمتری قدبلند است یا خیر؟&#8221;، من احتمالا شانه بالا می اندازم و می گویم: &#8220;قد او صد و شصت و شش سانتیمتر  است. آیا این به اندازه ی کافی قضیه را برایت روشن نمی کند؟&#8221; ولی با کمی اغراق می توان گفت که ذهن ناپیوسته یک تنه به قاضی می رود (احتمالا به بهایی گزاف) تا تصمیم بگیرد که آیا زن قدکوتاه است یا قدبلند. البته شاید [مفهوم "ذهنیت ناپیوسته"]  اصلاً اغراق نباشد. سالهای سال در آفریقای جنوبی این رویه ی رایج دادگاه ها بود تا حکم دهند که آیا باید یک شخص دورگه را سفید محسوب کرد، یا سیاه و یا رنگین‌پوست.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نشانه های ذهن ناپیوسته را در همه جا می توان یافت. این ذهنیت به خصوص دینداران و حقوقدانان را مبتلا می سازد. (فقط قاضی ها حقوقدان نیستند؛ بلکه شمار زیادی از سیاستمداران هم حقوقدان اند. و همه ی سیاستمداران هم مجبورند نظر مساعد دین را جلب کنند.) به تازگی من پس از ارائه ی یک سخنرانی عمومی توسط یکی از حضار که حقوقدان بود مواخذه شدم. او تمام فراست و نکته بینی حقوقی خودش را به کار بست تا مساله ی جالبی را درباره ی فرگشت [<a href="http://fargasht.wordpress.com">تکامل</a>] مطرح کند. اگر گونه ی «الف» به گونه ی «ب» تبدیل شود؛ باید نقطه ای در روند فرگشت باشد که در آن مادر به گونه ی قدیمی «الف» و فرزند به گونه ی جدید «ب» تعلق دارد. اعضای گونه های مختلف نمی توانند با هم تولید مثل کنند. پس  کودک نمی تواند آنقدر با پدر و مادرش متفاوت باشد که نتواند با گونه ی والدین اش تولید مثل کند. آنگاه جناب وکیل فاتحانه فرگشت را باطل اعلام کرد: آیا این یک نقیصه  جدی در نظریه فرگشت نیست؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اشکال کار در آنجا است که این ما هستیم که گونه ها را به صورت ناپیوسته و منفصل تقسیم بندی می کنیم. از دیدگاه فرگشتی در حیات، «میانی» ها<a name="_ednref5" href="#_edn5"></a>[۵] وجود دارند. ما <strong>معمولا</strong> برای سهولت نام گذاری می گوییم که این گونه های میانی منقرض شده اند؛ گفتم معمولاً، ولی همیشه اینطور نیست. «گونه حلقوی»<a name="_ednref6" href="#_edn6"></a>[۶] پدیده ای است که به طور حتم آن حقوقدان را شگفت زده خواهد کرد و امیدوارم طرح این مساله مایه ی کنجکاویش گردد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">یکی از بهترین نمونه های شناخته شده، مقایسه ی «<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Herring_Gull">گاکی شمالی</a>» با «گاکی پشت سیاه» کهتر است.<a name="_ednref7" href="#_edn7"></a>[۷] در بریتانیا این دو گونه کاملا متمایز هستند و هر کسی با توجه به رنگ و شکلشان می تواند آنها را از هم بازشناسد. ولی اگر جمعیت گاکی های شمالی را از سمت مغرب دورتادور نیمکره ی شمالی [از بریتانیا] به سمت آمریکای شمالی و سپس از طریق آلاسکا به سیبری و بازگشت به اروپا دنبال کنید؛ متوجه  پدیده ی جالبی می شوید. شباهت «گاکی شمالی» در این مسیر به گاکی شمالی اصلی ، کمتر و کمتر و به گاکی پشت سیاه کهتر، بیشتر و بیشتر می شود. تا  آنجا که سر دیگر حلقه ای که از گاکی شمالی آغاز شده بود، در بازگشت به اروپا به گاکی پشت سیاه کهتر تبدیل می شود. در هر مرحله از این حلقه، پرندگان به اندازه ی کافی به همسایگان خود شبیه هستند تا بتوانند با آنها تولید مثل کنند. ولی زمانی که در اروپا به پایان این طیف پیوسته می رسیم، گاکی شمالی موجود در آنجا قادر به تولید مثل با گاکی پشت سیاه کهتر نیست. در حالی که آنها از طریق حلقه ی پیوسته ای در دورتادور قطب شمال به هم وابسته اند. تنها نکته ی شایان توجه گونه های حلقوی این است که میانی ها هنوز زنده هستند. همه ی جفت گونه های مرتبط، به طور بالقوه گونه های حلقوی هستند. وجود میانی ها تنها یک بار لازم است و از قضا در بیشتر موارد میانی ها باقی نمانده اند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ذهنیت حقوقدان که به ناپیوستگی آمیخته شده می کوشد تا جانداران را به طور سفت و سخت در این یا آن گونه دسته بندی کند. ولی این احتمال را نمی دهد که شاید  فاصله ی جانداری که در میان دو گونه ی الف و ب قرار گرفته تا گونه ی«الف» یک دهم فاصله ی آن تا گونه ی «ب» باشد. همین مشکل را در افرادی که خود را را «طرفدار زندگی»<a name="_ednref8" href="#_edn8"></a>[۸] نام نهاده اند هم می توان دید. آنها در مخالفت با سقط جنین و در مورد زمان دقیق تبدیل شدن رویان به انسان سخن سرایی می کنند. مشکل آنها طرز فکر ناپیوسته شان است. معمولا سودی ندارد تا برای چنین افرادی توضیح دهید که بر پایه ویژگی هایی که به عنوان شاخص انسانیت می شناسیم یک جنین می تواند «نیمه انسان» یا «یک صدم انسان» باشد. برای ذهن ناپیوسته، «انسان» یک مفهوم مطلق است. معیار میانه ای برایش وجود ندارد. و این سخت‌سری به رذایل بسیار می انجامد.</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><a href="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/dawkins-homo-ape-persian.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-664" title="dawkins-homo-ape-persian" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/dawkins-homo-ape-persian.jpg?w=275&#038;h=300" alt="" width="275" height="300" /></a></p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><strong>طبیعی تر آن است که انسان را با نخستینی هایی که «اِیپ های آفریقایی» خوانده می شوند هم‌گروه کنیم (شکل </strong><strong>۲</strong><strong>) تا اینکه انسان را به عادت مألوف در مقوله ای جداگانه قرار دهیم (شکل </strong><strong>۱</strong><strong>)</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">واژه ی «اِیپ»<a name="_ednref9" href="#_edn9"></a>[۹]معمولا برای اطلاق به شامپانزه، گوریل، اورانگوتان، گیبون و سیامانگ به کار می رود. ما می پذیریم که شبیه ایپ ها هستیم؛ ولی به ندرت حاضریم قبول کنیم که در واقع ما هم ایپ هستیم. نیای مشترک ما با شامپانزه ها و گوریل ها بسیار نزدیکتر [متأخرتر] از نیای مشترک آنها با اِیپ های آسیایی -اورانگوتان و گیبون- است. هیچ رده بندی طبیعی وجود ندارد که شامپانزه ها، گوریل ها و اورانگوتان ها را شامل شود؛ ولی انسان ها را مستثنی سازد. ساختگی بودن دسته بندی سنتی و ساختگی «اِیپ» بدون انسان، در شکل ۱ پیداست. در این شجره نامه ی قلابی، انسان در کلیت گروه ایپ ها جای داده می شود. [اما حقیقت آن است که در دسته بندی طبیعی، ایپ های آفریقایی خانواده ی جداگانه ای را تشکیل می دهد که انسان را هم شامل می شود.]</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">همه ی بزرگ ایپ هایی که تا کنون زیسته اند؛ از جمله ما انسان ها؛ از طریق زنجیره ی پیوسته ای از والدین-فرزندان به هم پیوند می یابند . همین نکته در مورد همگی جانداران و گیاهانی هم که تاکنون زیسته اند صدق می کند؛ ولی فاصله ی آنها با ما بسیار بیشتر است. با استفاده از شواهد مولکولی می دانیم نیای مشترک ما و شامپانزه ها چیزی در حدود پنج تا هفت میلیون سال پیش در آفریقا زندگی می کرده است. یعنی حدود نیم میلیون نسل پیش، که از نظر فرگشتی زمان زیادی به شمار نمی رود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong> حلقه ی دور دنیا</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">برخی مراسم به این شکل هستند که مردم یک زنجیر انسانی تشکیل می دهند. برای نمونه از یک کرانه تا کرانه ی دیگر در آمریکا برای خیریه کمک می کنند. اکنون تصور کنید که یک زنجیره انسانی در امتداد استوا شکل گرفته باشد و در عرض قاره ی مادری مان آفریقا گسترده شده باشد. این یک زنجیره ی خاص است که شامل والدین و فرزندان می شود. به همین خاطر محدودیت زمانی را کنار می گذاریم و آن را به صورت ذهنی تصور می کنیم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">فرض کنید شما در ساحل اقیانوس هند در جنوب سومالی رو به سمت شمال بایستید و با دست چپ، دست راست مادرتان را بگیرید. به همین شکل مادرتان هم دست مادرش یعنی دست مادربزرگ شما را بگیرد. مادربزرگ شما هم دست مادرش را  بگیرید و این زنجیره همینطور به سمت غرب امتداد یابد . این زنجیره راهش را از کرانه ی اقیانوس هند به سوی بوته زارهای نواحی مرزی کنیا ادامه می دهد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">فکر می کنید چه قدر باید به راهمان ادامه دهیم تا به جد مشترکمان با شامپانزه ها برسیم؟ این مسیر به طرز شگفت آوری کوتاه است. اگر برای هر شخص یک متر جا در نظر بگیریم، ما در کمتر از پانصد کیلومتری ساحل به جد مشترکمان با شامپانزه ها می رسیم. درحالیکه هنوز به میانه ی راه  «دره ی گسل بزرگ»<a name="_ednref10" href="#_edn10"></a>[۱۰] آفریقا هم نرسیده ایم. آن نیای مشترک در شرق کوه کنیا قرار می گیرد و از طریق زنجیره ای از دستان نوادگان بلافصل اش دست شما را در ساحل سومالی می فشارد.</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><a href="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/dawkins-gaps-in-mind.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-665" title="dawkins-gaps-in-mind" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/dawkins-gaps-in-mind.jpg?w=281&#038;h=300" alt="" width="281" height="300" /></a></p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><strong>شکل ۳ : زنجیره ی فرضی که انسان و شامپانزه را به نیای مشترک شان پیوند می دهد.</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">دختری که دست راست نیای مشترک ما را گرفته، همان مادربزرگ های همه ی ما انسان هاست. اکنون تصور کنید که آن جد بزرگ به سمت شرق رو به ساحل برگردد و با دست چپش دست دختر دیگرش را بگیرد که نسب شامپانزه های امروزی به آن یکی دختر می رسد. (البته می توان او را  پسر هم در نظر گرفت). آن دو خواهر [نیاکان بزرگ انسان و شامپانزه] رو بروی همدیگر قرار می گیرند. هر کدام هم دست مادرشان را در دست دارند. اکنون دومین دختر -یعنی  نیای شامپانزه های امروزی- دست دخترش را می گیرد و زنجیره ی تازه ای تا ساحل شکل می گیرد. دخترخاله ی اولی رو در روی دختر خاله ی اولی، و دختر خاله ی دومی رو در روی دخترخاله ی دومی است و به همین شکل ادامه می یابد. زمانی که زنجیره به ساحل می رسد، شامپانزه ی امروزی رو در روی شما قرار گرفته است. شما چشم در چشم دخترخاله ی شامپانزه ی خود هستید. و به وسیله ی زنجیره ی به هم پیوسته ای از مادران و فرزندان به هم متصل شده اید.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اگر شما مانند یک سرلشگر برای بازرسی در امتداد این صف قدم بزنید می توانید ببینید که پس از مدتی به هومو ارکتوس<a name="_ednref11" href="#_edn11"></a>[۱۱] می رسید و سپس به هومو هابیلیس<a name="_ednref12" href="#_edn12"></a>[۱۲] و شاید آوسترالوپیتیکوس آفرنسیس<a name="_ednref13" href="#_edn13"></a>[۱۳] و به همین شکل هم در سمت دیگر (میانی های طرف دیگر نامگذاری نشده اند. زیرا از بد حادثه  فسیلی یافت نشده است). شما در هیچ کجا ناپیوستگی تند و تیزی نمی یابید. دختران شبیه مادرانشان هستند، درست مانند همیشه که به همین شکل است. در این مسیر مانند همیشه مادران به دختران علاقه ی شدید مادرانه دارند و به آنها احساس وابستگی می کنند. این زنجیره دست در دست و بدون نقص به سرعت ما را به نیای مشترکمان با شامپانزه ها می رساند در حالی که هنوز از کرانه ی قاره ی مادری مان آفریقا، چندان پا را فراتر نگذاشته ایم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اگر دو سر زنجیره ی ما ایپ های آفریقایی را به هم بیاوریم، به سان مینیاتوری از حلقه ی مرغان نوروزی دور نیمکره ی شمالی است. تنها تفاوت در اینجاست که در مورد اِیپ ها، میانی ها دیگر زنده نیستند. مساله ای که می خواهم نشان دهم این است که تا جایی که به اخلاقیات مربوط است بود و نبود میانی ها از بد حادثه است. اگر زنده بودند چه می شد؟ درصورتیکه گروهی از میانی ها زنده می ماندند تا زنجیره ی اتصال ما با شامپانزه های امروزی، علاوه بر زنجیره ی دست ها، به واسطه ی زنجیره ی زاد و ولد نیز پیوند یابد، چه اتفاقی می افتاد؟ آن ترانه را به یاید بیاورید که: ٰمن با مردی می رقصم که با دختری رقصیده که با شاهزاده ی ولز رقصیده است.ٰ  البته ما نمی توانیم (بی اشکال) با شامپانزه های امروزی تولید مثل کنیم؛ ولی با شمار اندکی از میانی ها می توانستیم این آواز را سر دهیم که: ٰمن با مردی تولید مثل می کنم که با دختری تولید مثل کرده که او با یک شامپانزه تولید مثل کرده است.ٰ</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این بخت و اقبال محض است که این گروه میانی ها دیگر زنده نیستند. (اقبال از نقطه نظر برخی البته؛ من، دوست داشتم می توانستم آنها را ببینم) ولی به خاطر این بخت، قوانین و اخلاقیات ما بسیار متفاوت می شدند. تنها کشف یک بازمانده -برای نمونه یک آوسترالوپیتیکوس در جنگل بودانگو- کافی خواهد بود تا کل نظام هنجارها و راه و رسم اخلاقی ما برای همیشه از هم بپاشد. تمام مرزبندی هایی که با آن جهانهایمان را از هم جدا می کنیم، تکه پاره خواهد شد. نژادپرستی با سایه ی مبهمی از گونه پرستی به سان لجاجت و خیره سری شریرانه محو خواهد گشت. و آپارتاید، برای کسانی که به آن باور دارند، به شکلی تازه ضرورتی عاجل تر خواهد یافت.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ولی یک فیلسوف اخلاق می پرسد که چرا باید این مساله برایمان مهم باشد؟ مگر غیر از این است که  فقط اذهان ناپیوسته درصدد علم کردن این حصارها هستند؟ در این صورت چه اهمیتی دارد که در پیوستار همه ی ایپ های آفریقایی، دست بر قضا در میان بازماندگان، شکاف بزرگی میان گونه ی هومو و باقی گونه ها به وجود آمده است؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">البته که ما نباید ملاک رفتارمان با حیوانات را روی مساله ی توانایی تولید مثل کردن با آنها بنیاد کنیم. برای توجیه این استاندارد دوگانه- وقتی جامعه تصمیم می گیرد که باید با مردم بهتر از گاوها رفتار کرد (گاوها را می توان پخت و خورد ولی مردم را نمی توان)- باید دلایل بسیار بهتری از عمو زادگی [برای این فرق گذاشتن ها] وجود داشته باشد. شاید انسان ها از لحاظ رده بندی جانداران از گاوها دورتر باشند [تا از دیگر اِیپ ها]، ولی آیا این مهمتر نیست که ما باهوشتر هستیم؟ یا بهتر، بر طبق گفته ی جِرمی بنتام<a name="_ednref14" href="#_edn14"></a>[۱۴] ، انسان ها بیشتر از گاوها رنج می برند -حتی اگر گاوها هم به همان اندازه از درد متنفر باشند (و چرا طور دیگری تصور کنیم؟) نمی دانند که چه بر سرشان می آید؟</p>
<p dir="rtl">تصور کنید شاخه ای از اختاپوس ها در طی فرگشت، مغزها و احساساتی نظیر ما به دست می آوردند؛ که هیچ هم بعید نبود. همین احتمال خشک و خالی، بی ربطی و تصادفی بودن نسبت عموزادگی را نشان می دهد. بنابراین فیلسوف اخلاق می پرسد که چرا ما باید بر پیوند انسان/شامپانزه تاکید کنیم؟ آری، در یک جهان ایده آل احتمالا باید مثلا برای ترجیح  گوشتخواری به آدمخواری دلایل بهتری از عموزادگی داشته باشیم. ولی واقعیت مالیخویایی کنونی این است که نهش اخلاقی جامعه کاملا بر پایه ی الزامات ناپیوسته و گونه گرا استوار است.</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><a href="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/ape-gaps-in-mind-dawkins.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-666" title="ape-gaps-in-mind-dawkins" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/ape-gaps-in-mind-dawkins.jpg?w=300&#038;h=286" alt="" width="300" height="286" /></a></p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><strong>شکل </strong><strong>۴</strong><strong>. تصویر شبیه سازی شده کامپیوتری از چهره ی فرضی میان انسان و شامپانزه. کشف فقط یک شامپانزه/انسان زنده، نظام اخلاقیات ما را زیر و زبر می کند.</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این تصویر جالب فرضی است. ولی من حاضرم بدون ترس از تناقض ادعا کنم که اگر روزی افرادی یک دورگه ی انسان/شامپانزه به وجود آورند، اخبار آن بسیار تکان دهنده خواهد بود. اسقف ها داد و بیداد به راه خواهند انداخت. وکیل ها در پیش بینی وضع حقوقی آن از هم سبقت می گیرند. سیاستمداران محافظه کار شاخ و شانه می کشند. سوسیالیست ها می مانند که مرزبندی ها را در کجا قرار دهند. دانشمندی که موفق به این کار شده از محافل محترم سیاسی اخراج خواهد شد و شاید در خطابه های  آیت الله ها تقبیح شود و با رسوایی روی جلد مجلات زرد قرار گیرد. از آن پس دیگر هیچگاه سیاست مثل قبل  نخواهد بود؛ به همین سیاق، الاهیات، جامعه شناسی، روانشناسی و بیشتر شاخه های فلسفه نیز تکان خواهند خورد. جهانی که با رخدادی چون ایجاد یک دورگه اینچنین به لرزه در می آید، به راستی یک جهان گونه پرست است که ذهنیت ناپیوسته بر آن حکمفرمایی می کند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">من این موضوع را پیش کشیده ام تا نشان دهم که شکاف  ناپیوسته ای که ما در ذهن مان میان انسان ها و ایپ ها بنا می کنیم اسف بار است. همچنین عنوان کردم که وضعیت کنونی شکاف ها در فرگشت اتفاقی بوده است و تنها نتیجه ی پیشامدهای محیط فرگشت می باشد. اگر تصادفات در انقراض و بقا کمی متفاوت بودند؛ شکاف ها در جاهای دیگری قرار می گرفتند.  اصول اخلاقی که بر پایه ی تصادفات دمدمی باشند نباید چون قوانین حک شده بر سنگ سخت پنداشته شوند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">البته باید اذعان شود که موضوع پیشنهادی این کتاب مبنی بر پذیرفتن ایپ های بزرگ در دایره ی مزایای انسانی نیز مبتنی بر سنت ناپیوستگی قرار می گیرد. اگرچه شکاف جا به جا شده است، ولی پرسش بنیادین همچنان پابرجاست: «کدام سمت شکاف؟» شوربختانه تا زمانی که اخلاقیات ما توسط ذهنیت ناپیوسته ی وکیل ها و طلبه های الاهیات اداره می شود، دفاع از اخلاقیات کمّی و پیوسته زودهنگام خواهد بود. بر این اساس، من از پیشنهاد مطرح شده در این کتاب پشتیبانی می کنم.<a name="_ftn1"></a></p>
<hr size="1" />
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn1" href="#_ednref1"></a>[۱]The Great Ape Project: GAP پروژه ی «بزرگ‌اِیپ» ها در سال ۱۹۹۳به دست دو فیلسوف به نام های پائولا کاوالیری و پیتر سینگر بنیانگذاری شده است. سه «بزرگ ایپ» شامل شامپانزه ها، گوریل ها و اورانگوتان ها در این طرح آورده شده اند. بیانیه به طور خلاصه شامل سه حق برای آنها می شود: حق زندگی؛ حفظ آزادی های فردی و ممنوعیت از شکنجه. م.</p>
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn2" href="#_ednref2"></a>[۲] Speciesism: نابرابر شمردن جانداران بر پایه ی هموندی در یک گونه ی خاص.</p>
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn3" href="#_ednref3"></a>[۳] Homo sapiens: نام دانشیک انسان امروزی به معنی «انسان اندیشه ورز»</p>
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn4" href="#_ednref4"></a>[۴] discontinuous mind</p>
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn5" href="#_ednref5"></a>[۵] intermediates</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><a name="_edn6" href="#_ednref6"></a>[۶] Ring Species: گونه های حلقوی، گونه هایی هستند که توزیع جغرافیایی آنها یک حلقه را تشکیل می دهد؛ که دو سر حلقه با هم تداخل می کنند. به جز نمونه ی مطرح شده در این نوشتار، گونه ای از سمندرها نیز نمونه ی بارزی از گونه های حلقوی هستند که در بخشی از کتاب «<a href="http://rdawkins.com/books/the-ancestors-tale/" target="_blank">داستان نیاکان</a>» نوشته ی ریچارد داوکینز به آن اشاره شده است. م.</p>
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn7" href="#_ednref7"></a>[۷] از گونه های مرغ نوروزی «گاکی»: herring gull versus lesser black-backed gull</p>
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn8" href="#_ednref8"></a>[۸] pro-life: نامی که مخالفان سقط جنین و بهمرگی (اوتانازی) برای خود برگزیده اند. م.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><a name="_edn9" href="#_ednref9"></a>[۹] Apes: «ایپس» نخستینیان بی‌دم مانند شامپانزه، بونوبو یا اورانگوتان که معمولا از میمون ها بزرگ تر هستند. «بزرگ اِیپ» ها &#8220;Great apes&#8221; شامل انسان ها، شامپانزه ها، گوریل ها و اورانگوتان می شوند. م.</p>
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn10" href="#_ednref10"></a>[۱۰] Great Rift Valley</p>
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn11" href="#_ednref11"></a>[۱۱] Homo erectus</p>
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn12" href="#_ednref12"></a>[۱۲] Homo habilis</p>
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn13" href="#_ednref13"></a>[۱۳] Astalopothecus afarensis</p>
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn14" href="#_ednref14"></a>[۱۴]Jeremy Bentham: فیلسوف و مصلح اجتماعی قرن نوزدهم انگلیسی و از بنیانگذاران مکتب فایده گرایی (یوتیلیتاریانیسم). م.</p>
<p style="text-align:justify;">نوشتهٔ <a href="http://RDawkins.com" target="_blank">ریچارد داوکینز</a> | ترجمهٔ <a href="http://nabavar.wordpress.com" target="_blank">ناباور</a> | منبع انگلیسی: <a href="http://www.animal-rights-library.com/texts-m/dawkins01.htm">Gaps in the Mind</a></p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/rdawkins.wordpress.com/29/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/rdawkins.wordpress.com/29/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/29/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/29/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/29/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/29/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/29/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/29/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/29/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/29/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=29&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2008/09/07/gaps-in-the-mind/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/dawkins-homo-ape-persian.jpg?w=275" medium="image">
			<media:title type="html">dawkins-homo-ape-persian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/dawkins-gaps-in-mind.jpg?w=281" medium="image">
			<media:title type="html">dawkins-gaps-in-mind</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/ape-gaps-in-mind-dawkins.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">ape-gaps-in-mind-dawkins</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نامه ریچارد داوکینز به دخترش</title>
		<link>http://rdawkins.com/2008/08/17/good-and-bad-reasons-for-believing/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2008/08/17/good-and-bad-reasons-for-believing/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 17 Aug 2008 13:58:13 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشت]]></category>
		<category><![CDATA[مدارک]]></category>
		<category><![CDATA[مدرک]]></category>
		<category><![CDATA[مغز کودک]]></category>
		<category><![CDATA[ناباور]]></category>
		<category><![CDATA[وحی]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<category><![CDATA[کاتولیک]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[آر داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[آزمایش]]></category>
		<category><![CDATA[الهام]]></category>
		<category><![CDATA[اتوریته]]></category>
		<category><![CDATA[احساس درونی]]></category>
		<category><![CDATA[اطلاعات]]></category>
		<category><![CDATA[باور]]></category>
		<category><![CDATA[باور کردن]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[حقایق]]></category>
		<category><![CDATA[خردگرایی]]></category>
		<category><![CDATA[دلیل]]></category>
		<category><![CDATA[دلایل]]></category>
		<category><![CDATA[دانش]]></category>
		<category><![CDATA[دانشمند]]></category>
		<category><![CDATA[داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[زودباوری]]></category>
		<category><![CDATA[زبان]]></category>
		<category><![CDATA[سنت]]></category>
		<category><![CDATA[سنتی]]></category>
		<category><![CDATA[شواهد]]></category>
		<category><![CDATA[شاهد]]></category>
		<category><![CDATA[عقاید]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=26</guid>
		<description><![CDATA[ژولیت جان، هم ‌اکنون که ده ساله شده ای می خواهم درباره ی مسائلی برایت بنویسم که به نظرم مهم هستند. آیا هیچ وقت دقت کرده ای که ما چگونه به چیزهایی که می‌ دانیم پی برده ایم؟ برای نمونه از کجا دانسته ایم که ستارگان چشمک‌زن که مانند نقاط ریزریزی در آسمان به نظر [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=520&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">ژولیت جان،</p>
<p style="text-align:justify;">هم ‌اکنون که ده ساله شده ای می خواهم درباره ی مسائلی برایت بنویسم که به نظرم مهم هستند. آیا هیچ وقت دقت کرده ای که ما چگونه به چیزهایی که می‌ دانیم پی برده ایم؟ برای نمونه از کجا دانسته ایم که ستارگان چشمک‌زن که مانند نقاط ریزریزی در آسمان به نظر می آیند در واقع توپ ‌های آتشگون بزرگی هستند همانند خورشید که بسیار از ما دورند؟ و چگونه می‌دانیم سیاره زمین که توپ کوچکتری است، دور یکی از این ستارگان به نام خورشید می‌گردد؟ پاسخ این است: با مدرک! گاهی مدرک به معنی دیدن (یا شنیدن، لمس کردن، بوییدن&#8230;) چیزی است تا بدانیم که آن چیز وجود دارد. کیهان‌ نوردان به اندازه کافی از زمین دور شده اند تا خودشان با چشم خود به طور مستقیم، گردی زمین را ببینند. البته گاهی هم چشمان ما به کمک نیاز دارند. ستاره شامگاهی چشمک‌زنان در آسمان خودنمایی می کند؛ ولی اگر با یک تلسکوپ به آن نگاه کنی متوجه خواهی شد که این گوی زیبا در واقع سیاره ناهید است. چیزی که با دیدن مستقیم (یا شنیدن، لمس کردن&#8230;) به دست می آید مشاهده نام دارد.</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/thinking-child.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-657" title="Thinking child" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/thinking-child.jpg?w=300&#038;h=300" alt="" width="300" height="300" /></a></p>
<p style="text-align:justify;">گاهی مدرک، مشاهده ی تنها نیست، بلکه مشاهدات، مدرک را پشتیبانی می ‌کنند. برای نمونه در مورد یک قتل، گاهی هیچکس (البته به جز قاتل و مقتول!) شاهد ماجرا نبوده است. ولی کارآگاهان می توانند با کنار هم گذاشتن مشاهدات گوناگون به فرد خاصی مظنون شوند. اگر اثر انگشتان فردی بر روی چاقو پیدا شود، نشانه ی این است که آن فرد قبلا چاقو را لمس کرده است. البته این مساله به تنهایی قاتل بودن فرد را ثابت نمی کند، ولی وقتی این مدرک در کنار مدارک دیگر می گیرد، می‌ تواند مدرک خوبی به شمار رود.<span id="more-520"></span> گاهی کارآگاه با یک جرقه به نقطه ی پایانی همه ی شواهد پی می ‌برد و ارتباطشان را با هم در می‌ یابد. کارآگاه با خودش می‌ گوید: اگر قاتل چنین و چنان کرده باشد، این شواهد کاملا منطقی به نظر می ‌رسند.</p>
<p style="text-align:justify;">دانشمندان -کسانی که ویژه ‌گر کشف حقایق جهان هستند- به طریقی شبیه کارآگاهان عمل می کنند. آنها در مرحله ی نخست حدس می زنند (فرضیه). سپس از خودشان می پرسند اگر این پدیده واقعا به این شکل بود باید چنین و چنان وقایعی رخ می‌داد. به این مرحله پیشبینی می‌گویند.</p>
<p style="text-align:justify;">برای نمونه اگر فرض کنیم زمین واقعا گرد است، می‌توانیم انتظار داشته باشیم که جهانگردی که از یک نقطه سفرش را آغاز می ‌کند و مستقیم راهش را پی می‌ گیرد، سرانجام به نقطه ی آغازین بازخواهد گشت. زمانی که یک پزشک به تو می‌ گوید سرخچه داری، با یک نگاه سرسری بیماریت را تشخیص نمی ‌دهد، بلکه در نگاه نخست این فرضیه را در نظر می‌ گیرد که شاید سرخچه داشته باشی. سپس با خود می‌ گوید: اگر این بیمار واقعا سرخچه داشته باشد چه علایمی را باید انتظار داشت. و سپس این علایم را یکی یکی وارسی می کند. با استفاده از چشم (ببینم جوش زده ای؟)؛ با دستان (آیا پیشانی ات داغ است؟) و با گوش (آیا وقتی نفس می‌ کشی قفسه سینه ات خس خس سرخچه ای دارد؟). تنها پس از آزمایش همه ی این موارد است که پزشک تصمیم نهایی را می ‌گیرد و می گوید: تشخیص من این است که این کودک سرخچه دارد. گاهی پزشکان برای معاینه ی دقیق‌ تر، آزمایش ‌های دیگری را هم انجام می‌ دهند؛ برای نمونه آزمایش خون می‌ گیرند یا سی تی اسکن و&#8230; تا به این وسیله به چشمان و دستان و گوش‌ های خود در تشخیص کمک کنند.</p>
<p style="text-align:justify;">روش هایی که دانشمندان از مدارک استفاده می کنند تا جهان را درک کنند بسیار هوشمندانه ‌تر و پیچیده ‌تر از آنی است که در یک نامه ی کوچک گنجانده شود. ولی اکنون می ‌خواهم برایت کمی بیشتر درباره ی مدرک بگویم که دلیل خوبی برای باور کردن است، و در همین حین هم نسبت به سه دلیل بد برای باور کردن به تو هشدار دهم. این دلایل بد عبارت اند از: &#8220;سنّت&#8221;، &#8220;اتوریته&#8221; [مرجعیت] و &#8220;الهام&#8221;.</p>
<p style="text-align:justify;">نخست سنت را با هم بررسی کنیم. چند ماه پیش من به یک برنامه تلویزیونی دعوت شده بودم که در آن پنجاه کودک از دین‌ های گوناگون گرد هم آمده بودند. برخی مسیحی بودند، بقیه مسلمان، یهودی، پیرو آیین هندو یا سیک. مردی که میکروفون در دستش بود سالن را دور می زد و از کودکی به کودک دیگر می ‌رفت و سوالاتی درباره ی عقایدشان از آنها می ‌پرسید. پاسخ ‌هایی که داده شد دقیقا روشنگر منظور من از سنت است. همان طوری که انتظار می‌ رفت باورهای آنها کوچکترین ارتباطی با مدرک نداشتند. هر کدام هم باورهای پدر و مادر و نیاکان خودش را تکرار می‌ کرد؛ که آنها همه به نوبه ی خود بر پایه ی مدرک و شواهد نبوده اند. برای نمونه جملات اینچنینی مطرح شد: &#8220;ما هندوها چنین و چنان باوری داریم&#8221;؛ ما مسلمانان این‌طور و آن‌طور فکر می ‌کنیم&#8221;؛ &#8220;ما مسیحی ها باور دیگری داریم و&#8230;&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;">به طور حتم همگی آنها نمی توانستند درست باشند، زیرا باورهای آنها متفاوت بود. مجری برنامه هم این نکته را به خوبی دریافته بود و کوچکترین تلاشی برای ترغیب کودکان به بحث و گفتگو درباره ی باورهایشان با یکدیگر نکرد. در اینجا فقط می ‌خواهم بپرسم که باورهای آنها از کجا آمده است؟ از سنت. سنت به معنی یک سری باور و عقیده است که دست به دست و سینه به سینه از پدربزرگ ‌ها و مادربزرگ‌ ها به پدران و مادران و از آنها به فرزندان آنها انتقال می یابد، و این کار برای قرن ها ادامه پیدا کند. گاهی این کار به وسیله ی کتاب ‌ها انجام می ‌شود. اصلا گاهی باورهای سنتی از هیچ و پوچ آغاز می ‌شوند. شاید برخی برای نخستین بار داستان ‌ها را از خودشان ساخته ‌اند؛ مانند داستان ثور، خدای نورسی یا زئوس و&#8230; . ولی وقتی این داستان ‌ها برای سده ‌ها دست به دست منتقل می‌شوند، تنها این مساله که اینها باورهای کهنی هستند آنها را به ظاهر ویژه می سازد. مشکل سنت بر سر این است که هر چه قدر هم که یک باور قدیمی و کهنه باشد هنوز هم به همان درستی یا نادرستی روز نخست است. اگر تو یک داستان نادرست بسازی، گذشت صدها و حتی هزاران سال هم آن را به هیچ عنوان درست ‌تر نمی‌ کند!</p>
<p style="text-align:justify;">بیشتر مردم انگلیس دنباله‌ روی کلیسای انگلیکان هستند، ولی این تنها یکی از شاخه‌ های مسیحیت است. شاخه ‌های دیگری هم هستند؛ مانند ارتودوکس روسی، کاتولیک رومی و کلیسای مِتُدیست. همه ‌ی آنها باورهای متفاوتی از هم دارند. اسلام و یهودیت هم باورهای دیگری دارند و باز هر کدام از آنها هم انواع گوناگونی دارند. گاهی مردمی که اختلاف ‌های جزئی در باورهای خود دارند به خاطر آن مقابل هم صف ‌آرایی می‌ کنند و به خاطر این ناسازگاری با هم می‌ جنگند. شاید تصور کنی آنها باید دلایل خوبی برای اینچنین باورهای قوی خود داشته باشند، ولی در حقیقت باورهای آنها کاملا وابسته به سنت ‌های گوناگون آنها است.</p>
<p style="text-align:justify;">اکنون بگذار کمی برایت درباره ی یک سنت خاص بگویم. کاتولیک ‌ها بر این باور هستند که شخص مریم مادر عیسی آنچنان ویژه بوده که هرگز به مرگ عادی نمرده؛ بلکه به صورت جسمانی به آسمان عروج کرده است. سنت ‌های دیگر مسیحی این را قبول ندارند و معتقدند مریم هم مانند انسان‌های دیگر مرده است. در این سنت ‌های دیگر به داغی مذهب کاتولیک از این زن تعریف و تمجید نمی ‌شود و در دیگر شاخه ها مانند کاتولیک‌ ها به او لقب &#8220;شهبانوی بهشت&#8221; نداده اند. این سنت که مریم به آسمان رفته آنچنان قدیمی نیست. در خود انجیل هیچ اشاره ای درباره ی نحوه ی مرگ او نشده؛ اصلا به ندرت در انجیل به این زن بیچاره اشاره شده است. این باور که او به آسمان رفته تنها شش سده پس از دوران عیسی به وجود آمده است. در آغاز این داستان به همان روشی به وجود آمده که داستان &#8220;سفیدبرفی&#8221; ساخته شده است. ولی با گذشت سالیان دراز به تدریج به شکل یک سنت در آمده و کم کم مردم هر چه بیشتر آن را جدی گرفته اند. هر چه یک سنت قدیمی تر می شود، مردم بیشتر آن را جدی می گیرند. سرانجام این سنت در همین اواخر، در سال 1950 به عنوان باور رسمی کاتولیک پذیرفته شد. من در آن زمان تقریبا همسن و سال حالای تو بودم. ولی این داستان در سال 1950 به هیچ عنوان درست تر از زمانی که ششصد سال پس از عیسی ساخته شده نبوده است.</p>
<p style="text-align:justify;">در پایان نامه دوباره به بحث سنت باز خواهم گشت. ولی پیش از آن به دو دلیل بد دیگر برای باور کردن می پردازم: اتوریته و الهام.</p>
<p style="text-align:justify;">اتوریته به عنوان دلیلی برای باورکردن، به معنای باور چیزی به خاطر این است که افراد مهمی آن را به تو گفته اند. در کلیسای کاتولیک رومی، پاپ به عنوان مهمترین فرد، این نقش را بر عهده دارد. مردم معتقدند سخنان او درست است، تنها به این خاطر که پاپ است. در یکی از مذاهب اسلام، افراد سالمند ریش درازی که آیت الله نامیده می شوند همین نقش را بازی می کنند. بسیاری از مسلمانان در همین کشور معتقدند اگر دستور قتلی از جانب آیت الله ها از یک کشور دیگر صادر شود، آنها مجازند تا آدم بکشند.</p>
<p style="text-align:justify;">وقتی می گویم که در سال 1950 پیروان کلیسای کاتولیک مجبور به پذیرفتن این شدند که بدن مریم به آسمان رفته، منظورم این است که در این سال پاپ به مردم گفت باید این را باور کنند. به همین سادگی. پاپ گفت باید اینچنین باشد، پس باید درست باشد! حالا شاید برخی چیزهایی که پاپ گفته درست باشد و برخی نادرست. هیچ دلیلی وجود ندارد که چون پاپ است باید سخنانی را که گفته بیش از سخنان هر کس دیگر باور کنی. پاپ کنونی (1995) به پیروانش دستور داده که زاد و ولد را محدود نکنند. اگر مردم بخواهند با تقلید کورکورانه این دستور پاپ را اطاعت کنند نتیجه ی آن ازدحام جمعیت، قحطی های بزرگ، شیوع بیماری ها و جنگ ها و مشکلات بسیار دیگر خواهد بود.</p>
<p style="text-align:justify;">البته حتی در زمینه ی دانش هم گاهی همه ی شواهد را خودمان ندیده ایم و از سخنان افراد دیگر بهره می گیریم. برای نمونه من با چشم خودم ندیده ام که نور با سرعت سیصد هزار کیلومتر بر ثانیه حرکت می کند. در عوض من سخنان کتاب هایی را باور کرده ام که به من می گویند سرعت نور این قدر است. این هم خیلی شبیه به اتوریته ی پیشین به نظر می رسد، ولی در حقیقت خیلی از اتوریته بهتر است. زیرا کسانی که این کتاب ها را نوشته اند خود از مدارک بهره برده اند و هر کسی هم که می خواهد می تواند این مدارک را بازبینی کند و آن ها را بارها و بارها بیازماید. این به راستی مایه ی آسایش است و پیشرفت دانش را آسان تر می کند. ولی بر خلاف آن، حتی کشیشان هم ادعا نمی کنند که شواهد و مدارکی برای به آسمان رفتن مریم وجود دارد.</p>
<p style="text-align:justify;">سومین دلیل بد برای باور کردن، الهام است. اگر از پاپ در سال 1950 می پرسیدی که چه طور به این نتیجه رسیده که مریم در آسمان ناپدید شده، احتمالا می گفت که به او الهام شده است. او در را بر روی خودش بسته و در اتاقش ساعت ها تنها نشسته و برای هدایت دعا کرده است. با خود فکر کرده و فکر کرده، و کم کم بیشتر و بیشتر از درون یقین پیدا کرده است. وقتی افراد مذهبی اینچنین احساسی را درونشان دارند که یک چیز باید بدون سند و مدرک درست باشد به آن الهام می گویند. تنها پاپ ادعای وحی و الهام نکرده، خیلی از مردم مذهبی این کار را انجام می دهند. این یکی از دلایل اصلی باورهای آن هاست. ولی آیا این واقعا دلیل خوبی است؟</p>
<p style="text-align:justify;">فرض کن من به تو گفته بودم که سگت مرده است. احتمالا خیلی ناراحت می شدی و حتما می پرسیدی: &#8220;آیا مطمئنی؟ از کجا می دانی؟ چه اتفاقی افتاد؟&#8221; حالا تصور کن من در پاسخ می گفتم: &#8220;راستش من واقعا نمی دانم پپ مرده است. هیچ شاهد و مدرکی هم ندارم. فقط یک احساس عجیب و غریب درونی به من می گوید که او مرده!&#8221; احتمالا به خاطر اینکه بی جهت ترساندمت از من دلگیر می شدی. به این خاطر که می دانی یک احساس درونی، به خودی خود دلیل خوبی برای باورکردن مرگ یک سگ تازی نیست. تو شاهد و مدرک می خواهی. همگی ما گاهی احساسات درونی داریم. این احساسات گاهی درست از آب در می آیند و گاهی نادرست. در هر حال انسان های متفاوت، احساسات متضاد دارند؛ پس چگونه می توانیم بفهمیم کدام درست است و کدام نادرست؟ تنها راه اینکه مطمئن شویم یک سگ مرده است این است که سگ را مرده ببینیم، یا با گوش امتحان کنیم که قلبش ایستاده، یا کسی به ما بگوید که خودش سگ را دیده یا شواهد واقعی برای مرگ او وجود دارد.</p>
<p style="text-align:justify;">گاهی برخی می گویند، تنها باید به باورهای درونی تکیه کنی، وگرنه چگونه می توانی بدانی که &#8220;زنت تو را دوست دارد.&#8221; ولی این استدلال اشتباه است. شواهد بسیاری می تواند وجود داشته باشد که کسی تو را دوست دارد. وقتی کسی به تو علاقه دارد، نشانه های کوچک کوچک آن را در تمام روز می توانی ببینی. همه ی اینها با هم جمع می شوند. این یک احساس کاملا درونی مانند الهام کشیش ها نیست. شواهد بیرونی هم برای این احساس درونی وجود دارند؛ طرز نگاه، آهنگ صدا، توجه و مهربانی؛ همه ی اینها شواهد واقعی هستند.</p>
<p style="text-align:justify;">گاهی مردم یک احساس بسیار قوی درونی دارند که کسی آن ها را دوست دارد؛ در حالیکه هیچ شاهدی برای آن وجود ندارد. در این صورت احتمال اینکه در اشتباه باشند بسیار زیاد است. برخی یک احساس قوی دارند که یک بازیگر مشهور عاشق آنهاست، در حالیکه آن بازیگر حتی آنها را ندیده است. ذهن این افراد بیمار است. احساسات درونی باید توسط شواهد بیرونی هم پشتیبانی شوند، در غیر این صورت نمی توان به آنها اطمینان کرد.</p>
<p style="text-align:justify;">احساسات درونی در دانش نیز ارزشمند هستند. ولی تنها برای ایده دادن، تا آنها را برای وجود شواهد آزمایش کنی. یک دانشمند می تواند بینش آن را داشته باشد که یک ایده بسیار درست به نظر می رسد. این به تنهایی دلیل خوبی برای باورکردن نیست، ولی می تواند دلیل خوبی برای صرف وقت برای آزمایش و بررسی باشد. دانشمندان همیشه برای حدس و ایده پیدا کردن از احساس درونی بهره می گیرند، ولی این احساسات تا زمانی که با مدارک و شواهد پشتیبانی نشوند چندان ارزشی ندارند.</p>
<p style="text-align:justify;">گفته بودم که به بحث سنت برمی گردم. این بار آن را از نگاه دیگری بررسی می کنم. می خواهم تلاش کنم تا اهمیت سنت را توضیح دهم. همه ی حیوانات به وسیله ی یک فرآیند به نام فرگشت [تکامل] طوری ساخته شده اند تا در محیط نرمالی که در آن به سر می برند زنده بمانند. شیرها برای زنده ماندن در دشت ها ساخته شده اند. خرچنگ های خاردار برای زنده ماندن در آب شیرین ساخته شده اند، درحالیکه خرچنگ های دریایی برای زنده ماندن در آب شور ساخته شده اند. انسان ها هم نوعی جانور هستند که برای زنده ماندن در جهانی پر از&#8230; انسان های دیگر ساخته شده اند. بیشتر ما مانند شیرها یا خرچنگ ها خودمان غذایمان را شکار نمی کنیم؛ بلکه ما آن را از انسان های دیگر می خریم، که خود آنها هم از دیگران خریده اند. ما در دریایی از انسان ها شنا می کنیم. درست همانند ماهی ها که برای زنده ماندن در آب دریا به آبشش نیاز دارند، انسان ها هم به وسیله ی مغزشان می توانند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند. و همانند آب دریا که شور است، دریای انسان ها هم پر از چیزهای دشواری است که باید یاد بگیرند؛ مانند زبان.</p>
<p style="text-align:justify;">تو انگلیسی صحبت می کنی. ولی دوستت آن-کاترین آلمانی صحبت می کند. هر کدام از شما زبانی را صحبت می کنید که مناسب شنا کردن در دریای انسانی اطراف شماست.</p>
<p style="text-align:justify;">زبان هم به وسیله ی سنت منتقل می شود. هیچ راه دیگری نیست. در انگلیس، پپ یک &#8220;داگ&#8221; است، در حالیکه در آلمان او &#8220;اَین هوند&#8221; است. هیچکدام از این دو واژه درست تر از دیگری نیست. این واژه ها از زمان گذشته به ما منتقل شده اند. کودکان برای اینکه بتوانند در دریای انسانی خود شنا کنند باید زبان کشور خود و بسیاری چیزهای دیگر را درباره ی مردم خود یاد بگیرند. درست همانند کاغذ خشک کن، کودکان باید میزان هنگفتی از اطلاعات سنتی متداول را جذب کنند. به خاطر بیاور که اطلاعات سنتی شامل همگی چیزهایی می شود که از پدران و مادران و نیاکانشان به کودکان می رسد. مغز کودک باید همه ی این اطلاعات را دریافت کند. البته نمی توان از کودک انتظار داشت تا بین اطلاعات خوب مانند واژگان یک زبان و اطلاعات بد یا احمقانه ی سنت مانند باور به جادوگران و شیطان و باکره ی جاودان تفاوت قائل شود.</p>
<p style="text-align:justify;">چون کودکان باید جذب کننده ی اطلاعات سنتی باشند، معمولا هر چیزی را که بزرگسالان به آنها می گویند &#8211; چه درست باشد و چه نادرست- باور می کنند. بیشتر چیزهایی که افراد بالغ به کودکان می گویند صحیح و برپایه ی مدرک است؛ یا حداقل معقولیت نسبی دارد. ولی اگر برخی از آنها نادرست، احمقانه و حتی شریرانه باشد، هیچ چیزی مانع باورکردن کودکان نمی شود. حالا، وقتی این کودکان بزرگ می شوند چه کار می کنند؟ خب البته که این اطلاعات نادرست را به کودکان نسل بعد منتقل می کنند. بنابراین وقتی یک چیز اشتباه و بدون مدرک برای یکبار باور می شود، دیگر چیزی جلودارش نیست و می تواند برای همیشه ادامه پیدا کند.</p>
<p style="text-align:justify;">آیا همین وضع در مورد دین ها هم پیش نمی آید؟ باور به اینکه که خدا یا خدایانی هستند؛ باور به بهشت؛ باور به اینکه مریم هیچگاه نمرده است یا عیسی پدر انسانی نداشته؛ باور به اینکه دعاها مستجاب می شوند؛ باور به تبدیل شدن شراب به خون و&#8230; . هیچ کدام از این باورها به وسیله ی شواهد و مدارک پشتیبانی نمی شوند. با اینحال میلیون ها انسان اینها را باور دارند. شاید به این خاطر باشد که این مسائل، زمانی به آنها گفته شده که آنقدر کوچک بودند که هر چیزی را که به آنها گفته می شد باور می کردند. میلیون ها انسان دیگر به چیزهای کاملا متفاوتی باور دارند، زیرا در کودکی شان چیزهای متفاوتی به آنها یاد داده اند. به کودکان مسلمان چیزهای متفاوتی از کودکان مسیحی یاد داده اند؛ و هر کدام هم کاملا متقاعد گشته اند که باور آنها درست و باور دیگران نادرست است. حتی در داخل مسیحیت، کاتولیک های رومی باورهای متفاوتی از کلیسای انگلیس یا کلیسای اسقفی، شیکرها یا کویکرها، مورمون ها یا هُلی رُوِر ها دارند. هر کدام هم کاملا مطمئن هستند که خودشان درست می گویند و بقیه نادرست. آنها چیزهای متفاوتی را باور دارند، درست به همان علتی که تو انگلیسی صحبت می کنی و آن-کاترین آلمانی. با این تفاوت که هر زبانی در کشور خودش زبان درستی هستند. ولی ادیان نمی توانند در یک کشور درست و در یک کشور نادرست باشند؛ زیرا باورهای کاملا متفاوتی هستند. مریم نمی تواند در ایرلند جنوبی کاتولیک زنده، ولی در ایرلند شمالی پروتستان مرده باشد.</p>
<p style="text-align:justify;">درباره ی این حرف ها چه کار می توان کرد؟ البته در سن تو کار زیادی از دستت ساخته نیست، ولی می توانی این شیوه را امتحان کنی؛ بار دیگر که کسی به تو چیز مهمی گفت با خودت بیاندیش: &#8220;آیا این هم از آن چیزهایی است که مردم با مدرک باور دارند؟ یا از آن چیزهاست که به خاطر سنت، اتوریته و الهام باور کرده اند؟&#8221; و بار دیگر که کسی ادعا کرد چیزی درست است از او بپرس: &#8220;چه مدارکی پشت آن است؟&#8221; و اگر نتوانست پاسخ های خوبی به تو بدهد، امیدوارم قبل از باورکردن یک کلام از حرف هایش، خوب بیاندیشی.</p>
<p style="text-align:justify;">دوستدارت،</p>
<p style="text-align:justify;">بابایی</p>
<p style="text-align:justify;">&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;&#8212;</p>
<p style="text-align:justify;">نوشتهٔ <a href="http://RDawkins.com" target="_blank">ریچارد داوکینز</a> | ترجمهٔ <a href="http://nabavar.wordpress.com" target="_blank">ناباور</a> | منبع انگلیسی: <a href="http://www.fortunecity.com/emachines/e11/86/dawkins2.html">Good And Bad Reasons For Believing</a> | دلایل خوب و بد برای باور کردن | منبع: <a href="http://RDawkins.com" target="_blank">آر داوکینز دات کام</a></p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/rdawkins.wordpress.com/520/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/rdawkins.wordpress.com/520/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/520/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/520/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/520/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/520/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/520/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/520/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/520/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/520/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/520/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/520/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/520/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/520/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/520/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/520/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=520&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2008/08/17/good-and-bad-reasons-for-believing/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/thinking-child.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Thinking child</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چرا داروین مهم است؟ &#8211; ریچارد داوکینز</title>
		<link>http://rdawkins.com/2008/08/03/why-darwin-matters/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2008/08/03/why-darwin-matters/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 03 Aug 2008 08:20:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[Charles Darwin]]></category>
		<category><![CDATA[Darwinism]]></category>
		<category><![CDATA[Evolution]]></category>
		<category><![CDATA[Natural Selection]]></category>
		<category><![CDATA[Neo-Darwinism]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[مقاله]]></category>
		<category><![CDATA[نوداروینیسم]]></category>
		<category><![CDATA[نئوداروینزم]]></category>
		<category><![CDATA[چارلز داروین]]></category>
		<category><![CDATA[نظریه تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[نظریه خلقت]]></category>
		<category><![CDATA[والاس]]></category>
		<category><![CDATA[وراثت]]></category>
		<category><![CDATA[ژن]]></category>
		<category><![CDATA[ژنتیک]]></category>
		<category><![CDATA[کیهانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[گاردین]]></category>
		<category><![CDATA[پاتریک ماتیو]]></category>
		<category><![CDATA[آفرینش هوشمند]]></category>
		<category><![CDATA[آلی]]></category>
		<category><![CDATA[آیدی]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب طبیعی]]></category>
		<category><![CDATA[ایده]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[اصل انواع]]></category>
		<category><![CDATA[بقای اصلح]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل حیات]]></category>
		<category><![CDATA[تکاملی]]></category>
		<category><![CDATA[تبیین]]></category>
		<category><![CDATA[تصادف]]></category>
		<category><![CDATA[حیات فرازمینی]]></category>
		<category><![CDATA[خاستگاه گونه ها]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>
		<category><![CDATA[داروین]]></category>
		<category><![CDATA[داروینیزم]]></category>
		<category><![CDATA[داروینیسم]]></category>
		<category><![CDATA[داروینیست]]></category>
		<category><![CDATA[روز داروین]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[زیستشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[سازش]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعت]]></category>
		<category><![CDATA[طراحی]]></category>
		<category><![CDATA[طراحی هوشمند]]></category>
		<category><![CDATA[طرح]]></category>
		<category><![CDATA[علمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=284</guid>
		<description><![CDATA[چارلز داروین ایده بزرگی داشت، مسلما قوی‌ترین ایده‌ای که تاکنون ارائه شده. و همچون تمام ایده‌های عالی به طرز فریبنده‌ای ساده است. در واقع چنان به طرز حیرت‌آوری ابتدایی و چنان به طرز خیره‌کننده‌ای آشکار است که گرچه دیگرانی پیش از او با آن ور رفته بودند، هیچ‌کس به نظرش نرسید که در جای درست [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=284&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><a href="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/charles-darwin-iran.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-645" title="Charles Darwin Iran" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/charles-darwin-iran.jpg?w=300&#038;h=180" alt="" width="300" height="180" /></a></p>
<p style="text-align:justify;">چارلز داروین ایده بزرگی داشت، مسلما قوی‌ترین ایده‌ای که تاکنون ارائه شده. و همچون تمام ایده‌های عالی به طرز فریبنده‌ای ساده است. در واقع چنان به طرز حیرت‌آوری ابتدایی و چنان به طرز خیره‌کننده‌ای آشکار است که گرچه دیگرانی پیش از او با آن ور رفته بودند، هیچ‌کس به نظرش نرسید که در جای درست به دنبالش بگردد. داروین ایده‌های خوب دیگر هم زیاد داشت ـ برای مثال نظریه مبتکرانه و عمدتا درست‌اش در مورد چگونگی تشکیل آبسنگ‌های مرجانی ـ اما ایده بزرگ انتخاب طبیعی‌اش در «اصل انواع» [خاستگاه گونه‌ها] است که به زیست‌شناسی اصل راهنمایش را بخشید، قانونی حاکم که کمک می‌کند بقیه چیزها معنا پیدا کنند. درک منطق سرد و زیبای آن واجب است.</p>
<p style="text-align:justify;">قدرت تبیین‌کنندگی انتخاب طبیعی صرفا مربوط به حیات روی این سیاره نیست: این تنها نظریه‌ای است که تاکنون پیشنهاد شده و می‌تواند حتی طبق قاعده‌ای کلی، حیات روی هر سیاره‌ای را تبیین کند. اگر حیات در جای دیگری از جهان وجود داشته باشد ـ و با احتیاط شرط می‌بندم که دارد ـ تقریبا به طور قطع معلوم خواهد شد که شکلی از <a href="http://fargasht.wordpress.com">فرگشت [تکامل]</a> به وسیله انتخاب طبیعی، مبنای وجود آن است. آن حیات فرازمینی هرچقدر هم که عجیب و غریب و غیرعادی باشد ـ و با احتیاط شرط می‌بندم که فراتر از تخیل ما غیرعادی خواهد بود ـ باز هم نظریه داروین به همین خوبی جواب می‌دهد.<span id="more-284"></span></p>
<p style="text-align:justify;"><strong>نسبت تبیین</strong></p>
<p style="text-align:justify;">اما چه چیزی انتخاب طبیعی را این همه ویژه می‌سازد؟ در یک ایده پرقدرت فرض بر آن است که اندک بسیار را تبیین کند. چنین ایده‌ای وزنه‌های تبیینی سنگینی را بلند می‌کند، در حالی که بخش ناچیزی از آن صرف پیش‌فرض‌ها می‌شود. تیرهای بسیاری در ترکش تبیینی شما می‌گذارد. نسبت تبیین آن- آنچه تبیین می‌کند تقسیم بر آنچه لازم است به منظور تبیین فرض کند – بزرگ است. چنانچه خواننده‌ای ایده‌ای می‌شناسد که نسبت تبیین آن از ایده داروین بزرگتر است، پا پیش بگذارد و آن را به ما اعلام کند. ایده بزرگ داروین تمام حیات و پیامدهای آن را تبیین می‌کند و این یعنی هر چیزی که پیچیدگی‌اش از حداقل بیشتر است. این صورت کسر در نسبت تبیین است و واقعا بزرگ است.</p>
<p style="text-align:justify;">در حالی که مخرج این معادله تبیینی به طرز خارق‌‌العاده‌ای کوچک و ساده است: انتخاب طبیعی، بقای غیرتصادفی ژن‌ها در خزانه ژنی (به بیان نوداروینی آن به جای استفاده از عبارات خود داروین).</p>
<p style="text-align:justify;">ایده بزرگ داروین را می‌توان به یک جمله کاهش داد</p>
<p style="text-align:justify;">(البته این هم نحوه امروزی بیان آن است و نه دقیقا روایت داروین از آن):‌ «با وجود زمان کافی، بقای غیرتصادفی موجودات وراثت‌پذیر (که گاهی غلط از روی هم کپی می‌شوند)، پیچیدگی، تنوع، زیبایی و توهمی از طرح (design) به وجود خواهد آورد که به قدری متقاعدکننده و فریبنده است که تشخیص آن از طرح هوشمندانه و اندیشیده تقریبا غیرممکن می‌شود.»</p>
<p style="text-align:justify;">من عبارت «که گاهی غلط از روی هم کپی می‌شوند» را در پرانتز گذاشته‌ام زیرا در هر فرایند کپی‌برداری، اشتباه ناگزیر است. نیازی نیست که جهش را به پیش‌فرض‌هایمان اضافه کنیم. «ترکش» جهش‌ها بی‌دردسر پر می‌شود. «با وجود زمان کافی» هم مشکلی ایجاد نمی‌کند ـ جز برای ذهن انسان که برای درک عظمت هولناک زمان زمین‌شناختی دست و پا می‌زند.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>نوع خاصی از ذهن</strong></p>
<p style="text-align:justify;">عمدتا همین قدرت ایده بزرگ داروین در شبیه‌سازی توهم طرح است که سبب می‌شود برای نوع خاصی از ذهن تهدیدکننده به نظر آید. دشوارترین مانع بر سر راه درک آن همین قدرت آن است. مردم ذاتا باور نمی‌کنند چیزی چنین ساده بتواند این همه چیز را تبیین کند. از نظر مشاهده‌گر ساده‌انگار، پیچیدگی حیرت‌آور حیات، حتما باید هوشمندانه طراحی شده باشد. اما آفرینش هوشمندانه (ID) نقطه مقابل یک نظریه قدرتمند است: نسبت تبیین آن رقت‌انگیز است.</p>
<p style="text-align:justify;">صورت کسر آن همان صورت تبیین داروین است، یعنی تمام آنچه که درباره حیات و پیچیدگی چشمگیر آن می‌دانیم. اما مخرج کسر، که به هیچ وجه قابل مقایسه با سادگی بکر و مینیمالیستی ایده داروین نیست، دست‌کم به بزرگی صورت کسر است: هوشی تبیین نشده و آنقدر بزرگ که قادر به طراحی تمام آن پیچیدگی است که در وهله نخست تلاش می‌کردیم تبیین‌اش کنیم! شاید پاسخ یکی از معماهایی که در تاریخ ایده‌ها دست از سر آدم برنمی‌دارد در همین جا نهفته باشد. پس از تلفیق بی‌نظیر فیزیک توسط نیوتون، چرا نزدیک به ۲۰۰ سال طول کشید تا داروین روی صحنه ظاهر شود؟ دستاورد نیوتون که خیلی سخت‌تر به نظر می‌رسد! شاید پاسخ آن باشد که راه‌حل نهایی داروین برای گشودن معمای حیات گویا بیش از حد آسان بود.</p>
<p style="text-align:justify;">بعضی نویسندگان برای دیگران و از جمله برای پاتریک ماتیو (P.Matthew) به خاطر آنچه در ضمیمه کتابش، «درباره الوار نیروی دریایی» (کتابی درباره پرورش درخت به منظور کشتی‌سازی ـ م)، نوشته است حق تقدم قائل شده‌اند و داروین نیز در چاپ‌های بعدی اصل انواع از روی نزاکت از او قدردانی کرده است. اما اگرچه ماتیو به اصل انتخاب طبیعی پی برد، معلوم نیست که قدرت آن را نیز درک کرده باشد. برخلاف داروین و آلفرد راسل والاس که مستقل از یکدیگر به انتخاب طبیعی رسیدند و همین داروین را وادار کرد نظریه‌اش را منتشر سازد، ظاهرا ماتیو انتخاب را صرفا نیرویی منفی و وجینی دیده است و نه نیروی محرک کل حیات. در واقع انتخاب طبیعی از نظر او چنان آشکار بود که هیچ نیازی به یک کشف مثبت درباره آن نمی‌دید.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>روایت‌های تحریف شده</strong></p>
<p style="text-align:justify;">اگرچه نظریه داروین را می‌توان بسیار فراتر از فرگشت حیات آلی به کار برد، می‌خواهم در مورد برداشت متفاوتی از داروینیسم عام هشدار دهم. یعنی در مورد کشاندن نسنجیده و چشم بسته نوعی نسخه تحریف شده و مخدوش انتخاب طبیعی به هر حوزه دم‌دست از گفتمان انسانی، خواه تناسبی داشته باشد یا نه. شاید «شایسته‌ترین» شرکت‌ها در بازار تجارت باقی بمانند، یا شایسته‌ترین نظریه‌ها در بازار علمی بقا پیدا کنند، اما پیش از آنکه تحت تاثیر قرار گیریم دست‌کم باید محتاط باشیم. و البته داروینیسم اجتماعی هم بوده که در زشتی هیتلریسم به اوج خود رسید.</p>
<p style="text-align:justify;">نه به آن زشتی اما با این حال از نظر فکری به همان اندازه بی‌نتیجه، نحوه نسنجیده و چشم‌بسته کاربرد انتخاب در سطوح نامناسب سلسله مراتب حیات توسط زیست‌شناسان آماتور است. «بقای شایسته‌ترین گونه‌ها، انقراض گونه‌های بدسازش یافته» در ظاهر شبیه انتخاب طبیعی به نظر می‌رسند، اما این شباهت ظاهری به شدت گمراه‌کننده است. همان‌طور که خود داروین با زحمت زیاد تلاش کرد نشان دهد، انتخاب طبیعی صرفا مربوط به بقای متفاوت درون گونه‌هاست، نه بین آنها.</p>
<p style="text-align:justify;">با اشاره به میراث ظریف‌تری از ایده بزرگ داروین این بحث را به پایان خواهم رساند. داروین خودآگاهی ما را تا قدرت پرصلابت علم ارتقا داده تا بزرگ و پیچیده را در چارچوب کوچک و ساده تبیین کنیم. در زیست‌شناسی قرن‌ها سرمان کلاه گذاشته شد که گمان کنیم پیچیدگی بیش از حد طبیعت نیازمند تبیینی بیش از حد پیچیده است. داروین آن توهم را پیروزمندانه از میان برد.</p>
<p style="text-align:justify;">اما همچنان پرسش‌های ژرفی باقی می‌ماند، در فیزیک و کیهان‌شناسی، که به انتظار داروین خودشان هستند. چرا قوانین فیزیک این‌طوری هستند که هستند؟ چرا اصلا قوانینی وجود دارد؟ چرا اصلا جهانی وجود دارد؟ در اینجا هم وسوسه «طرح» فریبنده است. اما داستان عبرت‌انگیز داروین پیش روی ماست. ما پیش از این تمام اینها را پشت سر گذاشته‌ایم. داروین این جسارت را به ما می‌دهد ـ هرچند ظاهرا به سختی ـ که در جست‌وجوی تبیین‌های واقعی باشیم: تبیین‌هایی که بیش از آنچه فرض می‌کنند، تبیین کنند.</p>
<p style="text-align:center;">نوشته: <a href="http://rdawkins.com">ریچارد داوکینز</a> / ترجمه: کاوه فیض‌اللهی (در شهروند امروز) [با اندکی تغییر]</p>
<p style="text-align:center;">منبع: مقاله داوکینز در گاردین به مناسبت روز داروین <a href="http://www.guardian.co.uk/science/2008/feb/09/darwin.dawkins1">Guardian</a> Feb .۹ , ۲۰۰۸</p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/rdawkins.wordpress.com/284/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/rdawkins.wordpress.com/284/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/284/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/284/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/284/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/284/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/284/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/284/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/284/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/284/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/284/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/284/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/284/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/284/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/284/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/284/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=284&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2008/08/03/why-darwin-matters/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/charles-darwin-iran.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Charles Darwin Iran</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>کودکان خود باید دین‌شان را انتخاب کنند</title>
		<link>http://rdawkins.com/2008/07/08/children-must-choose-their-own-beliefs/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2008/07/08/children-must-choose-their-own-beliefs/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 12:17:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[Consciousness raising]]></category>
		<category><![CDATA[labeling]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[فمنیست]]></category>
		<category><![CDATA[فرقه]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[موروثی]]></category>
		<category><![CDATA[مدارس]]></category>
		<category><![CDATA[مدارس مذهبی]]></category>
		<category><![CDATA[مدارس دینی]]></category>
		<category><![CDATA[مسلمان]]></category>
		<category><![CDATA[والدین]]></category>
		<category><![CDATA[وراثت]]></category>
		<category><![CDATA[وزیر کشور]]></category>
		<category><![CDATA[ژنتیک]]></category>
		<category><![CDATA[کودک]]></category>
		<category><![CDATA[کاتولیک]]></category>
		<category><![CDATA[کتابخوان]]></category>
		<category><![CDATA[پروتستان]]></category>
		<category><![CDATA[آگاهی]]></category>
		<category><![CDATA[انگلستان]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاق جنسی]]></category>
		<category><![CDATA[اسلام]]></category>
		<category><![CDATA[استاد]]></category>
		<category><![CDATA[اعیان]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[باور]]></category>
		<category><![CDATA[برچسب]]></category>
		<category><![CDATA[تحصیل]]></category>
		<category><![CDATA[تحصیلی]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>
		<category><![CDATA[دوگانه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دسته]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[سلایق]]></category>
		<category><![CDATA[سنت]]></category>
		<category><![CDATA[سو استفاده ذهنی]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعی]]></category>
		<category><![CDATA[غیردموکراتیک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=11</guid>
		<description><![CDATA[&#8220;میان خرناسه ی کفتارها&#8230; اینجا  قلب سالم را زالو تجویز می کنند  &#8220; احمد شاملو، مدایح بی صله نامه ی سرگشاده ای به وزیر کشور انگلستان، درنقد تأمین مالی مدارس مذهبی، مندرج در روزنامه ی آبزرور، ۳۰/۱۲/ ۲۰۰۱ جناب وزیر کشور، دولت کاملاً بخردانه به این نتیجه رسیده که عضویت در مجلس اعیان نباید موروثی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=519&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">&#8220;میان خرناسه ی کفتارها&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اینجا  قلب سالم را زالو تجویز می کنند  &#8220;<em> </em></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><em>احمد شاملو، مدایح بی صله </em></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong><em> </em></strong><em>نامه ی سرگشاده ای به وزیر کشور انگلستان، درنقد تأمین مالی مدارس مذهبی، مندرج در روزنامه ی آبزرور، </em>۳۰/۱۲/ ۲۰۰۱</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">جناب وزیر کشور،</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">دولت کاملاً بخردانه به این نتیجه رسیده که عضویت در مجلس اعیان نباید موروثی باشد، و امتیازات موروثی لردها یا لغو شده اند و یا در شرف انقراض اند. با این حال، درست در همین سال شاهدیم که شما پیشنهاد افزایش تعداد مدارس دینی را مطرح می کنید. شما از یک سو اصل وراثت را در مورد عضویت در پارلمان رد می کنید، و از سوی دیگر حامی اصل وراثت در انتقال باورها و اعتقادات هستید. آخر ادیان دقیقاً چنین سرشتی دارند: دین ها عقاید و باورهای موروثی هستند. در اینجا مایلم از مقاله ی جالبی در روزنامه ی گاردین هفته ی پیش نقل قول کنم که در آن عالیجناب  دون کیوپیت می نویسد: &#8221; لازم است با سنت دینی کاملاً قطع رابطه کنیم و طرحی نو در اندازیم که مناسب زمانه مان باشد.&#8221;</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><a href="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/dont-label-children.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-642" title="Don't label children" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/dont-label-children.jpg?w=300&#038;h=150" alt="" width="300" height="150" /></a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">عقاید و سلایق ما آدمیان متفاوت اند، و این یکی از جذابیت های ماست. برخی از ما چپ دست هستیم و بعضی راست دست. برخی طرفدار پیوستن به پول واحد اروپایی  هستیم و برخی مخالف آن. بعضی هایمان بتهوون گوش می کنیم و برخی آرمسترانگ. بعضی از تماشای پرندگان لذت می برند و بعضی از تمبر جمع کردن. و در همه ی این موارد انتظار می رود که علائق مان متأثر از علائق بزرگترهایمان باشد. همه ی این تأثیرپذیری ها کاملاً طبیعی و مطلوب به شمار می آیند.<span id="more-519"></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اینکه تأثیر والدین بر کودک باید قوی باشد کاملاً طبیعی و مطلوب به حساب می آید. مقصود من تأثیر ژنتیک نیست، بلکه منظورم همه ی تأثیرات ناگزیر فرهنگی والدین بر فرزندان است. انتظار می رود که فوتبالیست ها در حیاط خانه شان با بچه هایشان توپ بازی کنند، آنها را به ورزشگاه ببرند، و شیفتگی خود به مسابقه را به کودکان شان منتقل کنند. معمولاً کودکان علاقمندان نظاره ی پرندگان هم به پرندگان علاقه دارند. و کتابخوان ها بچه های کتابخوان بار می آورند. باورها و سلایق، گرایش های سیاسی و تفریح ها، همگی از لحاظ آماری از نسلی به نسل بعد منتقل می شوند، و هیچ کس گلایه ای از این ندارد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اما هنگامی که نوبت به دین می رسد، اتفاق غریبی می افتد. به جای اینکه به روال معمول که می گوییم &#8221; انتظار دارم پسر زیدان هم فوتبالیست شود&#8221;، بگوییم &#8220;انتظار دارم براندت کوچولو هم، که والدین اش کاتولیک های معتقدی هستند، کاتولیک شود&#8221;، با شور و حرارت تمام، و بدون لحظه ای درنگ یا تردید می گوییم &#8220;براندت کوچولو کاتولیک است&#8221;. این مطلب را چنان حقیقت آشکاری می گیریم که انگار نه انگار که براندت کوچولو کوچک تر از آن است که بتواند به خودی خود عقاید پیشرفته ای درباره ی الاهیات داشته باشد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ما هموراه، به جز در مورد دین، معتقدیم که تحصیل در یک مدرسه ی خوب به رشد و بالندگی باورها،سلایق، تمایلات، ارزش ها و مهارت های کودک کمک می کند. اما هنگامی که نوبت دین می رسد، جامعه استثنای بزرگی قائل می شود. ما بی گفتگو می پذیریم که براندت، از روزی که به دنیا می آید، طوقی به گردن دارد که بر آن نوشته : این یک بچه کاتولیک است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">آن یکی بچه پروتستان است؛ آن دیگری بچه هندو است؛ آن یکی بچه مسلمان است؛ آن کودک فکر می کند که خداها خیلی زیاد هستند؛ آن کودک دیگر حتی یک خدا را هم به زور قبول دارد.  اما چنین تصوراتی از کودک داشتن مضحک است. برچسب زدن به کودک تازه متولد شده ، و او را پیشاپیش بر پایه ی دین موروثی والدین اش، یا حتی به ضرس قاطع، پیرو فلان یا بهمان دین خواندن، بدین معناست که برای کودک اعتقاداتی در مورد کیهان و خلقت، دنیا و عقبی، درباره ی اخلاق جنسی، سقط جنین و بهمرگی قائل شویم. این نوعی <span style="color:#ff0000;"><strong>سوء استفاده‌ی ذهنی</strong></span> از کودک است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">فکر نمی کنم بتوان در برابر این اتهام [سوءاستفاده ی ذهنی از کودکان] دفاع شایسته ای ارائه داد. با این حال، این برچسب زدن به کودکان تقریباً به اجماع پذیرفته شده است. ما حتی در موردش فکر هم نمی کنیم. اما اگر خرده شکی در این مورد باقی است، بگذارید این موارد را ملاحظه  کنیم: این بچه یک مارکسیست خط گرامشی است. آن بچه یک سندیکالیست تروتسکیست است. آن بچه ی دیگر یک محافظه کار مخالف پیوستن به اتحادیه ی اروپا است. این بچه اقتصاددان کینزی است. آن بچه کلکسیونر تمبر است. توجه کنید که این نوع ادعا با این بیان فرق دارد که بگوییم &#8221; ممکن است این بچه کلکسیونر تمبر شود، چون پدرش در راه علاقمند کردن او به تمبر از هیچ تلاشی مضایقه نمی کند.&#8221; اشکالی در این ادعا نیست. اما، &#8220;این بچه کلسیونر تمبر است&#8221; چه؟ اصلاً پذیرفتنی نیست، نه؟  با این حال، وقتی نوبت دین می رسد، حتی یک لحظه هم در انگ زدن درنگ نمی کنید. و، در پرانتز عرض کنم، هیچ کس حتی گاهی هم به مخیله اش خطور نمی کند که کودکی را &#8220;بچه بیخدا&#8221; بخواند، کمتر از همه خود بیخدا ها. خوب این درست ، اما چرا استانداردهای دوگانه به کار می بریم؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">به نظرم دیگر لازم نیست بیشتر از این بکوشم شما را متقاعد کنم. تأثیرگذاری والدین بر عقاید و باورهای کودکان ناگزیر است و محل بحث نیست. اما برچسب زدن به کودکان، که فرض را بر قاطع بودن تأثیر والدین می گذارد، شریرانه و غیرقابل دفاع است. خوب، ممکن است با لحن تسلی بخشی بگویید: نگران نباشید، صبر کنید تا کودک به مدرسه برود، خودش درست می شود. کودک در مدرسه عقاید و آداب گوناگونی را خواهد آموخت و می آموزد که به تنهایی بیاندیشد، و نهایتاً خودش دست به انتخاب بزند. خوب، بد نیست این طور فکر کنیم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اما در عمل چه می کنیم؟ درعمل بودجه های کلانی صرف می کنیم و مدارسی دینی بنا می کنیم. انگار که انگ زدن به طفل تازه متولد شده کافی نبوده، حال باید داغ  آن  آپارتاید ذهنی تجدید و تحکیم  شود. کودک باید در مدارس دینی مطلوب والدین اش عقایدی را بیاموزد که با آنچه کودک همسایه در مدرسه ی مجاور می آموزد در تضاد اند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&#8216;بچه پروتستان&#8217; ها را به مدارس پروتستان می فرستند که دولت بریتانیا برایشان یارانه می پردازد. اگر بخت یار این بچه ها باشد، به آنها نفرت از کاتولیک ها را تعلیم نمی دهند. اما چشم من چندان آب نمی خورد، به ویژه در مورد ایرلند شمالی. نهایت امیدواری مان می تواند این باشد که این بچه ها فقط به این نتیجه برسند که یک اشکالی در کار کاتولیک ها هست. &#8216;بچه کاتولیک&#8217; ها هم به مدارس کاتولیک فرستاده می شوند. حتی اگر در آنجا نفرت از پروتستان ها را نیاموزند (که بازهم چندان مطمئن نیستم)، و حتی اگراین بچه ها دچار عصبیت فرقه ای نشوند، می توان یقین داشت که آنچه در درس تاریخ درباره ی ایرلند می آموزند با آنچه که به &#8216;بچه پروتستان&#8217; ها تعلیم می شود متفاوت است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">جناب وزیر کشور، حتی اگر نتوانسته باشم شما را متقاعد کنم که دایر کردن مدارس دینی جدید  حماقت محض است، دست کم می توانم خرده امیدی داشته باشم که قدری نزد وزارت خانه ی محترم شما حساسیت ایجاد کنم. همان طور که تلاش آگاهی بخش فمنیست ها به این نتیجه رسیده که امروزه دیگر وقتی موضوع جنسیت مطرح نباشد، در مقابل اطلاق ضمیر &#8216;he&#8217; رودرهم  کشیم، چه بسا نیازمند حساسیت مشابهی در مورد انگ دینی زدن به کودکان هم باشیم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">جناب وزیر، از شما تمنا دارم که در تمام مکاتبات اداری و رسمی خود، از کاربرد عباراتی که کودکان را به انحای مختلف به دین و ایمان خاصی منتسب می کنند احتراز کنید. لطفاً در ایجاد فضایی بکوشید که در آن کاربرد عباراتی مثل &#8216;کودکان کاتولیک&#8217;، &#8216;کودکان پروتستان&#8217;، &#8216;کودکان یهودی&#8217; یا &#8216;کودکان مسلمان&#8217; بدون رو درهم کشیدن ممکن نباشد. این کار فقط مستلزم بذل یک واژه ی اضافی است، برای مثال به جای عبارات بالا بگوییم &#8216;کودکان والدین مسلمان&#8217; یا &#8216;کودکان والدین یهودی&#8217;.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">یکی از هولناک ترین خصایص سرشت آدمی، تمایل به جبهه بندی &#8216;ما&#8217; درمقابل &#8216;آنها&#8217; است. از آن بدتر اینکه این جبهه گیری &#8216;ما&#8217; در برابر &#8216;آنها&#8217; از نسلی به نسل بعد منتقل، و به کشت و کشتارهای مهیب تاریخی منجر می شود. اگر برچسب های لازم برای ارضای فرقه گرایی مان فراهم نباشد، خودمان چنان برچسب هایی اختراع می کنیم. بچه ها را به دارودسته های مجزایی تقسیم می کنیم که هر کدام عَلََم و کتل خود را دارند. در برخی محله های لوس آنجلس، جوان ورزش دوستی که طرفدار تیم محبوب محله نباشد در معرض خطر مرگ قرار دارد. در آزمایش های انجام شده، خود کودکان بدون دلیل خاصی برای خود دارودسته درست می کنند، و برای خود برچسب انتخاب می کنند، گیریم دسته ی قرمزها یا دسته ی آبی ها. در کوتاه زمانی، بین قرمزها و آبی ها مرافعه در می گیرد. قاعده ی بازی همیشه این است که: به رنگ خودت وفادار باش، و با رنگ های دیگر بستیز. این دارودسته بازی ها می توانند به شرارت های غریبی بیانجامند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقتی کسی کودکان را فرقه بندی نکند، قضیه از این قرار است. حال تصور بفرمائید که چه می شود  اگر خود ما هنگام تولد کودک به او برچسب قرمز یا آبی بزنیم. این بچه را به مدرسه ی آبی ها بفرستیم و آن یکی را به مدرسه ی قرمزها. به کودکان آبی بیاموزیم که قرار است بعدها همسران آبی داشته باشند، و کودکان قرمز هم همسران قرمز داشته باشند. با این وصف، آنها هم وقتی بچه دار شدند، همان طوق  را بر گردن طفل شان می نهند و قس علی هذا. و اگر این نسخه را تا به ابتدا دنبال کنیم به کجا می رسیم؟ آیا توضیح بیشتری لازم است؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ایده ی مدارس دینی همان قدر ناموجه و نامعقول است که ایده ی موروثی بودن کرسی های مجلس اعیان. اما شیوه ی انتخاب لردهای مجلس اعیان هرقدر هم غیردموکراتیک باشد، و خودشان هم غالباً کمی غیرعادی باشند، اما دست کم خطرناک نیستند. اما مدارس دینی به اقرب احتمال خطرناک هستند. یک استدلال پراگماتیک هم باقی می ماند که باید به آن اشاره کنم. برخی می گویند گرچه ایراد اصولی فوق به مدارس دینی  وارد و خردکننده است، اما در هر حال دانش آموزان  این مدارس  نمرات بهتری دارند. خوب، شاید این طور باشد. اما اگر چنین است بگذارید حجاب این راز را کنار بزنیم تا همه از این موهبت بهره مند شوند. اما، چه حجاب رازی در کار باشد و چه نباشد، تحلیل دقیق نشانگر هیچ رابطه ای میان ایمان و موفقیت تحصیلی نیست. سرّ موفقیت مدارس مذهبی در مقررات و ضوابط خاصی نهفته است، که شکل گیری آنها سالها به طول انجامیده، و به دلایلی که هیچ ربطی به دین ندارند، در برخی مدارس وابسته به کلیسای انگلستان و کلیسای کاتولیک رومی ایجاد شده اند. و وقتی مدرسه ای نامبردار شد، شهرت خود را پاینده می کند. چون والدین جاه طلب و عاشق تحصیلات عالیه می کوشند هر طور شده فرزندانشان را درآن مدراس ثبت نام کنند، حتی اگر برای این کار مجبور شوند تظاهر کنند که کلیسارو هستند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در هر حال، آیا ما قبلاً چنین &#8216;استدلال پراگماتیک&#8217;ی را نشنیده ایم؟ چرا، در بحث از موروثی بودن کرسی های مجلس اعیان هم این ادعا مطرح بود. عده ای می گفتند که گیریم موروثی بودن کرسی های نمایندگی مجلس اعیان غیردموکراتیک باشد، اما نتیجه می دهد. همیشه به قدر کافی اعیان و اشرافی هستند که در علمی استخوان خرد کرده اند. برخی متخصص ماهیان پرنده ، یا آسیاب های بادی هستند؛ بعضی پزشک هستند و در مورد خدمات درمانی مطالب ارزنده ای برای گفتن دارند.؛ بسیاری شان کشاورز بوده اند و می توانند در مورد سیاست های زراعی دولت صاحب نظر باشند. و بر خلاف  اوباش مجلس عوام،  همه شان ادب گفتمان را دارند. گیریم که انتخاب شان غیردموکراتیک باشند، اما خوب انتخابی از کار درآمده است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اما این استدلال دست و پای دولت را برای برچیدن بساط نمایندگی موروثی نبست. اگر شما یک عده از میان کسانی که ثروت و تحصیلاتی بیش از میانگین جامعه دارند، و نسل اندر نسل در خانه های مملو از کتاب بزرگ شده اند دست چین کنید، اصلاً جای شگفتی نیست که بالآخره برخی از آنها متخصص و متبحر در چیزی از آب درآیند. استدلال پراگماتیک که می گوید نمایندگی موروثی خوب است، چون خوب نتیجه می دهد، همان قدر بیمایه است که بگوییم &#8216;هرچه می خواهی در مورد موسولینی بگو، اما دست کم در دروه ی او قطارها به موقع حرکت می کردند&#8217;. حد و حدودی هست که فراسوی آنها اصل پراگماتیسم قابل اعمال نیست. دولت در مورد نمایندگی موروثی به این حدود رسید.  استدلال پراگماتیک به نفع مدارس دینی هم وضع مشابهی دارد، اما با قوت کمتر. استدلال مبتنی بر خطای اصولی ایجاد مدارس دینی هم مشابه استدلال علیه نمایندگی مورثی است، اما با قوت بیشتر.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">درباب اینکه چه می توان کرد، البته نمی خواهیم مؤسساتی را که به خوبی عمل می کنند نابود کنیم. شیوه ی منصفانه این نیست که به آن مدارس فرقه ای که سوبسید نمی گیرند کمک کنیم، بلکه آن است که جایگاه دینی مدارس موجود را از میان برداریم (درست همان طور که شیوه ی منصفانه ی ایجاد توازن در مجلس اعیان، این نیست که به تعداد اسقف ها، ملّا و خاخام و عالیجناب های ادیان دیگر به آن مجلس دعوت کنیم، بلکه این است که اسقف های موجود را بیرون بیاندازیم). با این همه کاری که امسال در مورد مجلس اعیان کرده ایم، پافشاری بر تأمین مالی مدارس دینی دیوانگی خیره سرانه ایست.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ارادتمند،</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ریچارد داوکینز</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">استاد کرسی چارلز سیمونی</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">دانشگاه آکسفورد</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">________________</p>
<p style="text-align:justify;">نوشته: <a href="http://RDawkins.com" target="_blank">ریچارد داوکینز</a> |  ترجمه: امیر غلامی | منبع انگلیسی: <a href="http://www.guardian.co.uk/education/2001/dec/30/schools.religion">Children must choose their own beliefs</a></p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/rdawkins.wordpress.com/519/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/rdawkins.wordpress.com/519/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/519/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/519/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/519/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/519/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/519/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/519/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/519/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/519/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/519/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/519/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/519/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/519/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/519/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/519/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=519&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2008/07/08/children-must-choose-their-own-beliefs/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/dont-label-children.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Don&#039;t label children</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آیا علم یک دین است؟</title>
		<link>http://rdawkins.com/2008/07/07/is-science-a-religion/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2008/07/07/is-science-a-religion/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 07:15:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[Iran]]></category>
		<category><![CDATA[RDawkins.com]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[Science]]></category>
		<category><![CDATA[آرامبخش]]></category>
		<category><![CDATA[آفرینش]]></category>
		<category><![CDATA[اخترشناس]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاق]]></category>
		<category><![CDATA[ادیان]]></category>
		<category><![CDATA[استدلال]]></category>
		<category><![CDATA[اسکپتیک]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه دینی]]></category>
		<category><![CDATA[الاهیدان]]></category>
		<category><![CDATA[انتحاری]]></category>
		<category><![CDATA[انجیل]]></category>
		<category><![CDATA[انسانگرا]]></category>
		<category><![CDATA[انسانی]]></category>
		<category><![CDATA[اومانیست]]></category>
		<category><![CDATA[اومانیسم]]></category>
		<category><![CDATA[ایمان]]></category>
		<category><![CDATA[باور]]></category>
		<category><![CDATA[باکره]]></category>
		<category><![CDATA[بمب گذار]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[تبیین]]></category>
		<category><![CDATA[تجربه]]></category>
		<category><![CDATA[تسلی]]></category>
		<category><![CDATA[تعلیمات دینی]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[تکاملی]]></category>
		<category><![CDATA[جهان]]></category>
		<category><![CDATA[جهان موازی]]></category>
		<category><![CDATA[جیمز رندی]]></category>
		<category><![CDATA[حس تعالی]]></category>
		<category><![CDATA[حیات]]></category>
		<category><![CDATA[خرافات]]></category>
		<category><![CDATA[خرافه]]></category>
		<category><![CDATA[داروین]]></category>
		<category><![CDATA[داروینیزم]]></category>
		<category><![CDATA[دانش]]></category>
		<category><![CDATA[دانشمندان]]></category>
		<category><![CDATA[دنباله دار هالی]]></category>
		<category><![CDATA[دین]]></category>
		<category><![CDATA[دینی]]></category>
		<category><![CDATA[روحانی]]></category>
		<category><![CDATA[روش علمی]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[زیست شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[سنت]]></category>
		<category><![CDATA[سواستفاده ذهنی]]></category>
		<category><![CDATA[سکولار]]></category>
		<category><![CDATA[سیاهچاله]]></category>
		<category><![CDATA[شاعر]]></category>
		<category><![CDATA[شامپانزه]]></category>
		<category><![CDATA[شهادت]]></category>
		<category><![CDATA[شواهد]]></category>
		<category><![CDATA[شکاک]]></category>
		<category><![CDATA[شگفت]]></category>
		<category><![CDATA[ضد خرافه]]></category>
		<category><![CDATA[علم]]></category>
		<category><![CDATA[علمی]]></category>
		<category><![CDATA[فالبینی]]></category>
		<category><![CDATA[فراطبیعی]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشت]]></category>
		<category><![CDATA[فضا]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فیزیک]]></category>
		<category><![CDATA[قانون دوم ترمودینامیک]]></category>
		<category><![CDATA[قدیس]]></category>
		<category><![CDATA[ماوراطبیعه]]></category>
		<category><![CDATA[مدارک]]></category>
		<category><![CDATA[مسلمان]]></category>
		<category><![CDATA[مغز]]></category>
		<category><![CDATA[نسبیت]]></category>
		<category><![CDATA[نوسترادموس، پیشگویی]]></category>
		<category><![CDATA[هوموساپینس]]></category>
		<category><![CDATA[واقعی]]></category>
		<category><![CDATA[ویروس مغزی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کره زمین]]></category>
		<category><![CDATA[کهکشان]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<category><![CDATA[کیهانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[Religion]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=9</guid>
		<description><![CDATA[(این نوشتار برگرفته از سخنرانی ریچارد داوکینز در مراسم دریافت نشان افتخار اومانیست سال ۱۹۹۶ از  انجمن اومانیست های آمریکا است.) امروزه هشدارهای آخرالزمانی درباره ی  خطرات ویروس ایدز، “جنون گاوی” و خیلی امراض دیگر باب شده است، اما من فکر می کنم که می توان ایمان را هم یکی از بلایایی دانست که نه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=25&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">(این نوشتار برگرفته از سخنرانی ریچارد داوکینز در مراسم دریافت نشان افتخار اومانیست سال ۱۹۹۶ از  انجمن اومانیست های آمریکا است.)</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">امروزه هشدارهای آخرالزمانی درباره ی  خطرات ویروس ایدز، “جنون گاوی” و خیلی امراض دیگر باب شده است، اما من فکر می کنم که می توان ایمان را هم یکی از بلایایی دانست که نه تنها با امراضی مثل آبله قابل مقایسه است، بلکه ریشه کن کردن آن بسیار دشوارتر است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ایمان، یعنی باوری است که متکی بر تجربه نباشد، گناه نخستین تمام ادیان است. آیا با ملاحظه ی  اوضاع خاورمیانه و ایرلند شمالی نمی توان گفت که ایمان یک  ویروس مغزی بی نهایت خطرناک است؟ یکی از داستان هایی که  در گوش بمب گذاران انتحاری مسلمان می خوانند این است که شهادت کوتاه ترین راه به بهشت است &#8211; و بمب گذار نه تنها به بهشت می رود، بلکه به بخش اعیانی بهشت نزول اجلال می کند که در آنجا ۷۲ باکره ی مه پیکر انتظارش را می کشند. گاهی به نظرم می رسد که شاید نهایت امید ما این باشد که سرانجام به یک جور “منع تکثیر تسلیحات روحانی” دست پیدا کنیم. الاهیدانان کارآزموده را به بهشت گسیل کنیم تا باکرگان نفس راحت تری بکشند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><a href="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/science-vs-religion.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-639" title="Science vs Religion" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/science-vs-religion.jpg?w=300&#038;h=224" alt="" width="300" height="224" /></a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با توجه به خطرناک بودن ایمان &#8211; و با ملاحظه ی تعهد به عقل و مشاهده در فعالیتی که عقل می خوانیمش &#8211; به نظرم  کنایه ای در این هست که هرجا من سخنرانی عمومی دارم، همیشه کسی پیدا می شود که بگوید ” البته علم شما هم فقط یک جور دین است، درست مثل دین ما. اصولاً علم هم در نهایت سر از ایمان در می آورد. این طور نیست؟”</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">خوب، باید گفت علم یک دین نیست و هرگز هم سر از دین در نمی آورد. گرچه علم بسیار از فضایل دین را دارد، اما عاری از رذایل آن است.<span id="more-25"></span> علم برپایه ی شواهد تحقیق پذیر است. ایمان دینی نه تنها فاقد شواهد تأییدگر است، بلکه طشت آن از بام افتاده که به این بی نیازی اش به شواهد افتخار هم می کند و مسرور هم هست. اما ذهن توماس شکاک جویای شواهد است. شاید قدیس دانشمندان همان توماس شکاک <a name="_ednref1" href="http://rdawkins.com/is-science-a-religion/#_edn1"></a>[۱] باشد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">یکی دلایل  اینکه همواره چنین ایرادی به من می گیرند و علم را هم یک جور دین می دانند این است که من به حقیقت <a href="http://fargasht.wordpress.com">فرگشت [تکامل]</a> باور دارم. این باور من حتی به اعتقادی پرشور می ماند.  به نظر سطحی برخی، این باور عمیق همانند نوعی ایمان است. اما شواهدی که مرا به صحت باور به تکامل سوق داده  فوق العاده قوی اند، و به علاوه این شواهد در دسترس هر کسی هم که به خود زحمت خواندن شان را بدهد هستند. هر کسی می تواند شواهدی را که من مطالعه کرده ام بخواند، و احتمالاً به همان نتایج برسد. اما اگر شما باوری داشته باشید که صرفاً برپایه ی ایمان باشد، من نمی توانم دلایل تان را تحقیق کنم. شما می توانید پشت حصار ایمان تان بخزید، که مرا بدان راهی نیست.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">البته گاهی پیش می آید که بعضی از دانشمندان کارهایی می کنند که از سنخ ایمان است، و برخی در رویایی با شواهد ابطال کننده ی نظریه های محبوب شان،  لجولجانه از رها کردن آن نظریه ها سر باز می زنند. اما این حقیقت تغییری در این اصل نمی دهد که، حتی هنگامی که دانشمندان در برابر شواهد خیره سری کنند، این عمل را با شرم انجام می دهند نه با فخر.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در حقیقت علم یکی از اخلاقی ترین، و درستکار ترین نظام هاست &#8211; چرا که اگر علم چنین وسواسی در تبعیت از شواهد نداشت، کاملاً فرو می پاشید. (چنان که جیمز رَندی خاطر نشان کرده، درست به همین خاطر است که دانشمندان این قدر گول شیادان پدیده های فرانرمال را خورده اند و به همین خاطر است که خود تردستان حرفه ای بهتر از همه کس از پس رسوا کردن دغلکاران بر می آیند. علم اصلاً دغل کاریِ عمدی را پیش فرض نمی گیرد.) البته حرفه های های دیگری هم هست (که لازم نیست بگویم به ویژه حقوق دانان) که در آنها متخصص دقیقاً به این خاطر مزد می گیرد که در قلب کردن شواهد یا دست کم پیچاندن شواهد به نحو مطلوب مهارت دارد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پس علم فارغ از رذیلت اصلی دین است، یعنی برپایه ی ایمان نیست. اما چنان که گفتم، علم برخی فضایل دین را دارد. دین می تواند فواید گوناگونی برای پیروانش داشته باشد &#8211; از جمله تبیین امور، تسلی، و اعتلای روانی. علم هم در این عرصه ها چیزهایی در چنته دارد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">انسان ها شیفته ی تبیین امور اند. شاید این نکته که دین تبیین هایی در مورد جهان ارائه می دهد یکی از دلایل اصلی اقبال جهانشمول نوع انسان به دین باشد. ما برای فهم هستی رازآلود جهان به آگاهی خود رجوع می کنیم. اغلب ادیان یک کیهانشناسی و یک زیست شناسی، یک نظریه در مورد حیات، و دلایلی برای هستی ارائه می دهند. به عبارتی، خود را به سان نوعی علم عرضه می کنند، اما علمی نادرست. گول این استدلال را نخورید که می گویند علم و دین در سپهرهای جداگانه ای سیر می کنند و به پرسش های جداگانه ای می پردازند. از حیث تاریخی، ادیان همواره کوشیده اند به پرسش هایی که در حیطه ی علم می گنجند پاسخ گویند. پس امروزه نباید بگذاریم دین از میدانی که دیرزمانی درصدد فتح آن بوده پا پس بگذارد. دین ها هم کیهانشناسی دارند و هم زیست شناسی، و در هر دو مورد هم غلط.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">برای علم، تسلی بخش بودن دشوار تر است. برخلاف دین، علم نمی تواند به داغدیدگان وعده ی وصال یار را در جهان دیگر بدهد. با نگرش علمی، نمی توان وعده داد که کسانی که بر زمین زشتکاری کرده اند در زندگی بعدی تاوان زشتکاری شان را تمام و کمال می پردازند. می توان استدلال کرد که اگر زندگی اخروی در کار نباشد (که به نظر من نیست)، تسلی دادن شخص با آن پشیزی نمی ارزد. اما ضرورتاً چنین نیست، یک باور کاذب هم می تواند درست به قدر یک باور صادق آرامبخش باشد، البته به شرط اینکه باورمند هرگز نادرستی آن را درنیابد. اما اگر تسلی دادن چنین ارزان باشد، علم هم می تواند تسکین دهنده های ارزان دیگری، مثل داروهای آرامبخش، پیش بگذارد، که چه وهمی باشند و چه واقعی، در هر حال افاقه می کنند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اما در مورد حس تعالی، علم  میراث خوار خویش است. همه ی ادیان بزرگ  محملی برای افسون دارند، برای جذبه ی سیر در شگفتی و زیبایی خلقت. و  این احساس تیره ی پشت لرزانِ نفس گیری که دست کمی از عبادت ندارد، که سینه را آکنده از نشئه ی شگفتی می کند، دقیقاً همان چیزی است که علم از پس ایجاد اش بر می آید. و این شگفتی آفرینی را  تا فراسوی مرزهای وهم و گمان قدیسان و صوفیان پیش می راند.  این حقیقت که در تبیین های ما ، و در فهم هر آنچه که تاکنون از عالم و حیات می دانیم امور فراطبیعی جایگاهی ما ندارند، افسون آفرینی علم را زایل نمی کند. اندک نگاهی با میکروسکوپ به مغز یک مورچه، یا با تلسکوپ به کهشکانی از میلیاردها جهان دوردست کافی است تا تمام مزامیر و ادعیه را نخ نما و کوته نظرانه نماید.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">حال، چنان که گفتم، هنگامی که به من می گویند که علم یا بخشی ازعلم، مانند نظریه ی تکاملی، تنها دین دیگری است به سان دیگر ادیان، با تندی نظرشان را رد می کنم. اما به نظرم می رسد که این راهکار درستی نباشد. چه بسا راهکار درست تر این باشد که این اتهام را به دیده ی منت بپذیریم و خواهان آن شویم که در کلاس دینی وقتی مساوی به طرح ایده های علمی هم داده شود. و هرچه بیشتر به این تدبیر می اندیشیم، بیشتر به نظرم می رسد که تدبیری راهگشا باشد. پس ببینیم که اگر قرار بر طرح علم به عنوان یک دین باشد، از مکتب علم چه طرفی می توان بر بست.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">من در مورد شیوه ی تعلیم کودکان حساسیت فراوانی دارم. به روشنی نمی دانم اوضاع تربیتی در ایالات متحده چگونه است، و آنچه می گویم بیشتر در مورد بریتانیا صادق است که در آن تحصیل تعلیمات دینی برای همه ی کودکان  قانوناً اجباری است. <a name="_ednref2" href="http://rdawkins.com/is-science-a-religion/#_edn2"></a>[۲] البته در ایالات متحده این امر خلاف قانون اساسی محسوب می شود، اما من فرض می گیرم که در اینجا هم به کودکان آموزه های ادیان خاص والدین شان تعلیم می شود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در اینجا به نکته ای می رسیم که من <strong>سوءاستفاده‌ی ذهنی</strong> از کودکان می خوانم. در سال ۱۹۹۵ روزنامه ی ایندیپندنت، یکی از روزنامه های مطرح لندن، عکسی مثلاً جذاب و گیرا چاپ کرد از یک منظره ی کریسمس چاپ کرد. در این عکس  تصویر سه کودک بود که به آنها  لباس سه فرزانه ای را که به خیرمقدم ولادت عیسی می روند پوشانده بودند. در توضیح عکس آمده بود که یکی از کودکان مسلمان است، یکی هندو، و دیگری مسیحی است. نکته ی به اصطلاح گیرای قضیه این بود که آن کودکان همگی در جشن ولادت عیسی شرکت می کنند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اما نکته ای که جذاب و گیرا نیست این است که آن کودکان همگی چهارساله بودند. شما چطور می توانید یک کودک چهارساله را مسلمان یا هندو یا یهودی بخوانید؟ آیا می توانید از یک کاپیتالیست چهارساله صحبت کنید؟ از یک نئو-جدایی طلب چهارساله چطور؟ یا از یک لیبرال جمهوریخواه چهار ساله؟ عقایدی در مورد عالم و آدم هستند که کودک با رشدیافتن امکان می یابد خود در موردشان به قضاوت بنشیند. اما دین یکی از حیطه های فرهنگی ماست که در مورد آن مطلقاً، و بدون ذره ای چون و چرا، می پذیریم که والدین مطلقاً و مسلماً حق دارند تکلیف عقاید کودکان شان را تعیین کنند، که کودک چگونه بار آید، و چه عقایدی در مورد عالم ، حیات، و هستی  پیدا کند. [مسلم می دانیم که " الناس علی دین آبائهم" باشند.م] . ملاحظه می کنید که مقصودم از سوءاستفاده ی ذهنی از کودکان چیست؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">حال ببینیم تعلیمات دینی از ما انتظار تأمل در چه اموری را دارند. یکی از اهداف این تعلیمات می تواند تشویق کودک به اندیشیدن به پرسش های عمیق هستی، و دعوت آنان به فراروی از ملالت دغدغه های زندگی روزمره  و اندیشیدن به امور متعالی تر باشد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">علم می تواند دیدگاهی به حیات و جهان ارائه دهد، که چنان که گفتم، الهام شاعر را سرافکنده می کند، تا چه رسد به همه ی نظام های ایمانی دوبدو متناقض و سنت های دینی نومیدکننده ی ادیان جهان.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">برای مثال، اگر در کلاس تعلیمات دینی، با کودکان در مورد عمر کیهان صحبت کنیم، چگونه ممکن است انگیخته نشوند؟ فرض کنید، هنگام مرگ عیسی، خبر آن واقعه به بیشترین سرعت ممکن در جهان به سوی خارج از زمین گسیل شده باشد. این خبر ناگوار تاکنون به کجا رسیده است؟  طبق نظریه ی نسبیت خاص، پاسخ این است که این خبر تحت هیچ شرایطی نمی تواند بیش از یک پنجم کهشکشان ما را طی کرده باشد.، و نمی تواند بیش از یک هزارم فاصله ی ما با نزدیک ترین کهکشان به ما از میان ۱۰۰ میلیون کهکشان جهان همسایه را را پیموده باشد. محتملاً بیشتر جهان در قبال تولد، مصائب و مرگ عیسی خمی به ابرو نیاورده است. حتی خبر دوران سازی مانند پیدایش انواع جانداران بر کره ی زمین، بیش از چند خوشه ی کهکشانی همسایه ی ما را نپیموده است. گرچه تمام کل تاریخ بشر و فرهنگ انسانی مقیاس زمینی ما بسیار طولانی است، اما اگر کل در قیاس با کل زمانی که حیات بر زمین پدیدار شده به این می ماند که اگر دست هایتان از هم باز کنید و فاصله ی بین دو دست را معادل بازه ی حیاتمندی زمین بگیرید، کل تاریخ بشر بیش از مقدار غباری نیست که در هر بار سوهان زدن ناخن از این طول کم می شود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">برهان صنع، یکی از مهم ترین بخش های تاریخ دین است، و لازم به گفتن نیست که  نباید در کلاس های تعلیمات دینی من از آن غفلت کرد. کودکان باید به ظرایف خیره کننده ی پادشاهی جانوران نظر کنند، آموزه های داروینیسم و خلقت گرایی را مطالعه کنند و خودشان دست به انتخاب بزنند. فکر می کنم اگر شواهد تکاملی به کودکان عرضه شود، آنها هیچ مشکلی در گزینش نخواهند داشت. نگرانی من این است که وقت کمی به آموزش تکامل اختصاص می یابد، بلکه در بریتانیا و ایالات متحده اساساً وقتی به آموزش تکامل اختصاص داده نمی شود و همه وقت را صرف تعلیم خلقت گرایی می کنند (چه در مدرسه، کلیسا، یا در خانه).</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">همچنین جالب خواهد بود اگر بیش از یک نظریه ی خلقت به کودکان ارائه شود. در فرهنگ ما نظریه ی غالب همان داستان خلقت اسطوره های یهودی است، که خود برگرفته از اسطوره های بابلی هستند. مسلماً نظریه های خلقت دیگری هم هست، و چه بسا باید برای تعلیم آنها هم باید وقت مساوی صرف شود (البته اگر در این صورت وقت برای آموختن درس های دیگر هم باقی بماند). من آموخته ام که هندوان هم معتقد اند که جهان در یک مَشک کره زنی خلق شده است و مردم نیجریه معتقد اند که پروردگار جهان را از فضله ی مورچه آفریده است. مسلماً باید به این داستان ها هم به همان میزان اسطوره ی آدم و حوای سنت یهودی- مسیحی اعتنا شود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این از سِفر آفرینش، حالا به پیامبران بپردازیم. ستاره ی دنباله دار هالی در سال ۲۰۶۲ ناگزیر بازخواهد گشت. پیشگویی های انجیلی و دلفی ای از چنین پیش گویی دقیقی عاجز اند؛ اخترگویان و نوسترادموسیان <a name="_ednref3" href="http://rdawkins.com/is-science-a-religion/#_edn3"></a>[۳] به خود جرأت پیش گویی دقیق را نمی دهند، و شارلاتانی های خود را در هاله ای از ابهام می پوشانند. در قدیم هنگامی که دنباله دار هالی ظاهر می شد، اغلب آن را نشانه ی نزول بلا می دانستند. اخترگویی در سنت های دینی بسیاری، از جمله هندوئیسم، نقشی مهم ایفا کرده است. سه مرد فرزانه ای که پیش تر از آنها نام بردم، با هدایت یک ستاره به سمت گهواره ی عیسی رسیدند. می توانیم از کودکان بخواهیم تصور کنند که  از لحاظ فیزیکی آن اثر به اصطلاح آسمانی بر امور انسانی چگونه بوده است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اتفاقاً رادیوی بی بی سی برنامه ی تکان دهنده ای در سال ۱۹۹۵ پخش کرد که در آن به یک اخترشناس، یک اسقف و یک روزنامه نگار مأموریت داده شده بود تا مسیر آن سه فرزانه را پیجویی کنند. خوب، شما می توانید بفهمید که چرا یک اسقف و یک روزنامه نگار (که اتفاقاً هر دو نویسندگان دینی بودند) به چنین سفر اکتشافی ای اعزام شوند، اما اخترشناس که ظاهراً نویسنده ی محترمی در حیطه ی اخترشناسی بود هم با این گروه همراه شد! در طی سفر، اخترشناس در این مورد حرف می زد که مثلاً وقتی مشتری و زحل در سمت الرأس اورانوس باشند طالع چگونه است، یا حرف هایی از همین قبیل. او در واقع به اخترگویی اعتقاد نداشت، اما یکی از مسائل فرهنگ ما این است که به مردم می آموزد تا در مورد طالع بینی و اخترگویی تساهل پیشه باشند، و حتی با آن تفریح کنند- به حدی که حتی مردمان دانشور هم که به اخترگویی اعتقادی ندارند، آن را تفریح بی ضرری می یابند. در حقیقت من اخترگویی را خیلی جدی می گیرم: من آن را به این خاطر خیلی مهلک می یابم که زیرآب عقلانیت را می زند. و به همین خاطر می خواهم آن را برافتاده ببینم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اما وقتی در درس تعلیمات دینی به بحث اخلاق می رسیم، فکر نمی کنم علم حرف چندانی برای گفتن داشته باشد، و من به جای آن فلسفه ی اخلاقی عقلانی را می گذارم. آیا کودکان فکر می کنند که معیارهای مطلقی برای خوب و بد هست؟ اگر این طور باشد، این معیارها از کجا می آیند؟ آیا می توانید اصول مناسبی برای خوب بد وضع کنید، مثلاً “چنان رفتار کن که با تو رفتار می کنند” یا “بیشترین خیر برای بیشترین کسان” (حالا این عبارت هر معنایی که داشته باشد)؟ شخصیت اخلاقی شما هرطور که باشد، این پرسش فرخنده ای است که، به عنوان یک تکامل گرا، به جای اینکه بپرسیم اخلاقیات از کجا ناشی می شوند؛ بپرسیم مغز آدمی چه مسیری را پیموده تا به تمایل اخلاقی، به حس خوبی و بدی، رسیده است؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">آیا باید جان انسان را ارزشمند تر از هر جان دیگری بدانیم؟ آیا باید دیوار بلندی به دور هوموساپینس [نام زیست شناختی گونه ی انسان هوشمند.م] بکشیم، یا باید بگوییم که گونه های دیگری هم هستند که مستحق همدلی انسانی اند؟ آیا، مثلاً، باید به کسانی بپیوندیم که همه ی دغدغه شان جان آدمی است، و برای جان جنینی که قابلیت هایش بیش از یک کرم نیست ارزشی بیش از جان یک شامپانزه ی زنده و متفکر و حساس قائل شویم؟ بر چه مبنا می توان این حصار تقدیس به دور هوموساپینس را توجیه کرد &#8211; که حتی ریزه های بافت های جنینی را هم در بر می گیرد؟ (وقتی با دیدگاه تکاملی به قضیه نگاه کنید، این تمایز قائل شدن چندان بخردانه نمی نماید.) اگر ما و شامپانزه نیاکان تکاملی مشترکی داشته باشیم، آیا این حصار ناگهان فرو نمی افتد؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">خوب حالا به بحث آخر، یعنی بحث آخرت شناسی بپردازیم. می دانیم که مطابق قانون دوم ترمودینامیک همه ی پیچیدگی ها، همه ی حیات، همه ی خنده ها و گریه ها، سرانجام به هیچی سرد پایانی ره می برند. این پیچیدگی ها، و خود ما، نمی توانیم بیش از قمار محلی کوچکی در آستانه ی مغاک یکنواختی باشیم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">می دانیم که جهان در حال انبساط است و چه بسا تا ابد در این حالت بماند، گرچه ممکن هم هست که مجدداً رو به انقباض گذارد. می دانیم که هر چه بر سر جهان بیاید، بالآخره حدود ۶۰ میلیون قرن بعد خورشید زمین را به درون خود می کشد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">خود زمان در لحظه ی مشخصی آغاز شده است، و ممکن است در لحظه ی مشخصی پایان یابد &#8211; یا نیابد. همچنین زمان می تواند در گوشه هایی از فضا، که سیاهچاله نام دارند به طور محلی پایان یابد. چنین می نماید که  قوانین جهان برای همه ی جهان صادق اند. چرا چنین است؟ آیا ممکن است در گوشه ای از جهان این قوانین تغییر کنند؟ اگر بخواهیم گمان پردازی کنیم، می توان گفت که زمان می تواند با قوانین جدید فیزیک، و ثابت های جدید فیزیکی آغاز شود. و حتی برخی پیشنهاد کرده اند که ممکن است جهان های فراوانی در کار باشند، که هر یک چنان تمام و کمال جدای از دیگران اند که در نظر بقیه ی جهان ها وجود ندارند. در اینجا نیز می توان از انتخاب داروینی میان جهان ها سخن به میان آورد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پس اگر قرار باشد علم را به مثابه نوعی تعلیمات دینی به کار گیریم، به خوبی از پس این کار بر می آید. اما این کافی نیست. به باور من قدری آشنایی با انجیل به کار هر کسی که در پی آموختن ادبیات انگلیسی است می آید. نقل قول از انجیل و کتاب ادعیه ی عامه، به تنهایی ۵۸ صفحه از دیکشنری نقل قول های انگلیسی آکسفورد را اشغال کرده اند. تعداد صفحات نقل قول های این دیکشنری تنها در مورد  شکسپیر افزون تر از این است. من فکر می کنم اگر کودک بخواهد ادبیات انگلیسی بخواند، این کار  بدون مطالعه ی  انجیل ره به جایی نمی برد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">حال برگردیم به این اتهام که علم هم یک جور دین است. قوی ترین صورت این اتهام &#8211; که اغلب مرا به عنوان یک دانشمند و نیز خردگرا در مظان آن قرار می دهند &#8211; این است که شور و تعصب دانشمندان هم به قدر دینداران عظیم است. گاهی ممکن است ذره ای حقیقت در این اتهام باشد؛ اما در طریقت تعصب و حماقت ما دانشمندان تنها تازه کاران بی دست و پایی بیش نیستیم. ما از مجادله با کسانی که با ما مخالف اند متلذذ می شویم. اما آنها را نمی کشیم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اما مایلم حتی خفیف ترین شکل اتهام خیره سری را هم این چنین رد کنم. تفاوت بسیار بسیار مهمی هست میان اعتقاد سرسختانه به عقیده ای، به این  خاطر که آن را به خوبی آزموده ایم و شواهد استواری به نفع آن داریم، و اعتقاد سرسختانه به عقیده ای، به این خاطر که بر ضمیر ما مکشوف شده، یا بر ضمیر کسی که قرن ها پیش می زیسته مکشوف شده، و در طی قرون و اعصار، سنت هاله ای قدسی به آن پوشانده است. میان باوری که با ذکر شواهد و به طور منطقی  آماده ی دفاع از خود است و باوری که هیچ شاهدی جز سنت، مرجعیت، یا وحی بر صحت خود ندارد، تفاوت از زمین تا آسمان است.</p>
<hr size="1" />
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><a name="_edn1" href="http://rdawkins.com/is-science-a-religion/#_ednref1"></a>[۱] مطابق انجیل، حواریِ عیسی مسیح که به صحت وجود رستاخیر شک داشت و تا پیش از آنکه عیسی با تماس دست خود زخم او را شفا نداد، رستاخیز را باور نکرد . م</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><a name="_edn2" href="http://rdawkins.com/is-science-a-religion/#_ednref2"></a>[۲] خواننده توجه دارد که این سخنرانی مربوط به سال ۱۹۹۶ است. با تلاش نیروهای سکولار، امروزه دیگر این اجبار به گذراندن درس تعلیمات دینی در بریتانیا و بیشتر کشورهای اروپایی لغو شده ، و امروزه دانش آموزان می توانند به جای آن درس اخلاق را انتخاب کنند. م</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><a name="_edn3" href="http://rdawkins.com/is-science-a-religion/#_ednref3"></a>[۳] نوسترادموس طبیب و پیشگوی مشهور فرانسوی عصر رنسانس (قرن هفدهم).</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نوشته: <a href="http://rdawkins.com">ریچارد داوکینز</a> | ترجمه: امیر غلامی| منبع انگلیسی: <a href="http://richarddawkins.net/articles/93">Is Science a Religion? RDnet</a></p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/rdawkins.wordpress.com/25/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/rdawkins.wordpress.com/25/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/25/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/25/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/25/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/25/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/25/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/25/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/25/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/25/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/25/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/25/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/25/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/25/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/25/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/25/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=25&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2008/07/07/is-science-a-religion/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/science-vs-religion.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Science vs Religion</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چنته خالی الهیات</title>
		<link>http://rdawkins.com/2008/07/06/the-emptiness-of-theology/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2008/07/06/the-emptiness-of-theology/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 14:58:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[free inquiry]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[Science]]></category>
		<category><![CDATA[Theology]]></category>
		<category><![CDATA[فری اینکوایری]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشت]]></category>
		<category><![CDATA[فسیل]]></category>
		<category><![CDATA[قرون وسطی]]></category>
		<category><![CDATA[منشا]]></category>
		<category><![CDATA[ماه]]></category>
		<category><![CDATA[مسلمان]]></category>
		<category><![CDATA[هیدروژن]]></category>
		<category><![CDATA[ژنوم]]></category>
		<category><![CDATA[کیهان شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کره ماه]]></category>
		<category><![CDATA[پزشکی]]></category>
		<category><![CDATA[آدم و حوا]]></category>
		<category><![CDATA[الاهیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادیان]]></category>
		<category><![CDATA[بیماری]]></category>
		<category><![CDATA[تفکر علمی]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[جهان]]></category>
		<category><![CDATA[حیات]]></category>
		<category><![CDATA[دی ان آ]]></category>
		<category><![CDATA[دی ان ای]]></category>
		<category><![CDATA[دین]]></category>
		<category><![CDATA[دانستنی]]></category>
		<category><![CDATA[دانش]]></category>
		<category><![CDATA[دانشمند]]></category>
		<category><![CDATA[داروین]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[زیست شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[شگفت]]></category>
		<category><![CDATA[طاعون]]></category>
		<category><![CDATA[علم]]></category>
		<category><![CDATA[علمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=10</guid>
		<description><![CDATA[(مندرج در مجلهٔ Free Inquiry بهار ۱۹۹۸، جلد ۱۸ شماره ۲ ) اخیراً روزنامه ی ایندیپندنت در مقاله ای خواهان آشتی میان علم و &#8220;الاهیات&#8221; شده بود. نوشته بود که &#8220;مردم می خواهند هر قدر که می توانند در مورد منشاء خود بدانند.&#8221; من هم مطمئناً امیدوارم که چنین شود، اما آیا الاهیات در این [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=26&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;" dir="rtl"><em>(مندرج در </em><a href="http://www.secularhumanism.org/fi/">مجلهٔ Free Inquiry</a><em> بهار ۱۹۹۸، جلد ۱۸ شماره </em><em>۲</em><em> )</em></p>
<p style="text-align:justify;">اخیراً روزنامه ی ایندیپندنت در مقاله ای خواهان آشتی میان علم و &#8220;الاهیات&#8221; شده بود. نوشته بود که &#8220;مردم می خواهند هر قدر که می توانند در مورد منشاء خود بدانند.&#8221; من هم مطمئناً امیدوارم که چنین شود، اما آیا الاهیات در این باره اصلاً چیز قابل گفتنی دارد؟</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/dawkins-persian.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-636" title="Dawkins Persian" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/dawkins-persian.jpg?w=300&#038;h=226" alt="" width="300" height="226" /></a></p>
<p style="text-align:justify;">علم مسئول کسب معرفت در مورد منشاء ماست. ما تقریباً می دانیم که جهان کِی آغاز شده است و چرا عمدتاً مملو از هیدروژن است. می دانیم که چرا ستارگان تشکیل شده اند و درون شان چه اتفاقی می افتد که هیدروژن را به دیگر عناصر تبدیل می کند و به این ترتیب کنش های جهان فیزیکی به زایش شیمی می انجامد. ما آن اصول بنیادی را می دانیم که مطابق آنها جهان شیمی می تواند از طریق ساخت مولکول های بازتولید کننده ی خود به زایش زیست شناسی بیانجامد. می دانیم که مولکول های بازتولید کننده ی خود چگونه می توانند، مطابق انتخاب داروینی، به پیدایش حیات و از جمله حیات انسان منجر شوند.<span id="more-26"></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">علم و تنها علم است که این دانستنی ها  را به ما ارزانی داشته، و به طور شگفت آور و با انسجام فزاینده ای جزئیات شان را بر ما آشکار کرده است. دیدگاه های الاهیاتی در مورد هر یک از این موضوعات کاملاً غلط از آب درآمده اند. علم توانسته است که آبله را ریشه کن کند، در مقابل بسیاری از ویروس هایی که پیش تر کشنده بودند ایمنی ایجاد کند، و اغلب باکتری های مهلک سابق را از بین ببرد. الاهیات کاری نکرده جز اینکه در مورد طاعون به عنوان نتیجه ی گناهکاری موعظه کند. علم می تواند زمان ظهور بعدی ستاره های دنباله دار را، و هنگام خورشیدگرفتگی ها را پیش بینی کند. علم توانسته انسان را بر کره ی ماه بنشاند و سفینه ها را به گرد مشتری و زحل به پرواز درآورد. علم می تواند سن فسیل ها را برایمان تعیین کند و به ما بگوید که کفن تورین یک حقّه ی قرون وسطایی است. علم نحوه ی دقیق عملکرد DNA ی چندین ویروس را می داند و، در طی عمر بسیاری از خوانندگان این مطلب، همین مطلب را درمورد ژنوم انسانی نیز خواهد دانست.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اصلاً الاهیات تا به حال چه گفته که یک ذره به درد کسی بخورد؟ الاهیات چه گفته که بتوان درستی اش را نشان داد و همگان آن را ندانند؟ من به حرف های الاهیون گوش داده ام، آثارشان را خوانده ام، و با آنها به بحث پرداخته ام. اما هرگز نشنیده ام که هیچ کدام شان چیزی بگوید که اندک فایده ای داشته باشد، چیزی که یا حقیقتی پیش پا افتاده یا سراپا غلط نباشد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اگر فردا همه ی دستاوردهای علم نابود شوند، دیگر دکتری جز دکترعلفی ها نخواهد ماند، وسیله ی نقلیه ای هم جز اسب در کار خواهد بود. نه کامپیوتری خواهد بود، نه کتاب چاپی ای می ماند، و نه کشاورزی ای جز زراعت بدوی. اما اگر فردا همه ی دستاوردهای الاهیون نابود شوند، آیا اصلاً کسی کمتری تغییری حس خواهد کرد؟ در این صورت حتی دستاوردهای بد علم، مانند بمب ها، و کشتی های شکار نهنگ که با سونار هدایت می شوند نیز کار خواهند کرد! دستاوردهای الاهیون هیچ کاری نمی کنند، هیچ تأثیری بر چیزی ندارند، هیچ معنایی ندارند. اصلاً چرا فکر می کنند که &#8220;الاهیات&#8221; یک رشته است؟</p>
<p style="text-align:right;" dir="rtl">نوشتهٔ <a href="http://RDawkins.com" target="_blank">ریچارد داوکینز</a> | ترجمهٔ امیر غلامی | منبع انگلیسی: <a href="http://richarddawkins.net/articles/88">The Emptiness of Theology</a></p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/rdawkins.wordpress.com/26/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/rdawkins.wordpress.com/26/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/26/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/26/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/26/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/26/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/26/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/26/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/26/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=26&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2008/07/06/the-emptiness-of-theology/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/dawkins-persian.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Dawkins Persian</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>علم، توهم و گرایش به شگفتی</title>
		<link>http://rdawkins.com/2008/07/06/science-delusion-and-the-appetite-for-wonder/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2008/07/06/science-delusion-and-the-appetite-for-wonder/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 06:16:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[Science]]></category>
		<category><![CDATA[فیلسوف]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشت]]></category>
		<category><![CDATA[مهبانگ]]></category>
		<category><![CDATA[میمون]]></category>
		<category><![CDATA[میمون بی دم]]></category>
		<category><![CDATA[متعصب]]></category>
		<category><![CDATA[مغز]]></category>
		<category><![CDATA[نیاکان]]></category>
		<category><![CDATA[نسل]]></category>
		<category><![CDATA[هوشمند]]></category>
		<category><![CDATA[کوانتوم]]></category>
		<category><![CDATA[کوارک]]></category>
		<category><![CDATA[گونه]]></category>
		<category><![CDATA[پیشرفت دانش]]></category>
		<category><![CDATA[پژوهش]]></category>
		<category><![CDATA[آفریقا]]></category>
		<category><![CDATA[آموزش]]></category>
		<category><![CDATA[آزمایش]]></category>
		<category><![CDATA[انباشت]]></category>
		<category><![CDATA[انسان]]></category>
		<category><![CDATA[انسانیت]]></category>
		<category><![CDATA[ابطال]]></category>
		<category><![CDATA[ادیان]]></category>
		<category><![CDATA[ارسطو]]></category>
		<category><![CDATA[استیون هاوکینگ]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[بیخدا]]></category>
		<category><![CDATA[بیدین]]></category>
		<category><![CDATA[تفکر علمی]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[جهان]]></category>
		<category><![CDATA[جانداران]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>
		<category><![CDATA[خرد]]></category>
		<category><![CDATA[دین]]></category>
		<category><![CDATA[دانش]]></category>
		<category><![CDATA[دانشمند]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[داروین]]></category>
		<category><![CDATA[روش علمی]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[زمین]]></category>
		<category><![CDATA[زمان]]></category>
		<category><![CDATA[زیست]]></category>
		<category><![CDATA[زیست شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[سلول عصبی]]></category>
		<category><![CDATA[سکولار]]></category>
		<category><![CDATA[ستاره شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[سخنرانی]]></category>
		<category><![CDATA[شگفتی]]></category>
		<category><![CDATA[شامپانزه]]></category>
		<category><![CDATA[شاعرانه]]></category>
		<category><![CDATA[عقل]]></category>
		<category><![CDATA[علم]]></category>
		<category><![CDATA[علوم]]></category>
		<category><![CDATA[عناصر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=8</guid>
		<description><![CDATA[*  متن سخنرانی ریچارد داوکینز در شبکه ی ۱ تلویزیون بی بی سی در ۱۲ نوامبر ۱۹۹۶. شما می توانید درسی به ارسطو بدهید. درسی که همه ی وجودش را به رعشه بیاندازد. ارسطو یک علّامه ی دهر بود، عقل کلّی بود برای تمام اعصار. اما شما نه تنها می توانید در مورد جهان بیش [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=8&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="rtl">*  متن سخنرانی ریچارد داوکینز در شبکه ی ۱ تلویزیون بی بی سی در ۱۲ نوامبر ۱۹۹۶.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">شما می توانید درسی به ارسطو بدهید. درسی که همه ی وجودش را به رعشه بیاندازد. ارسطو یک علّامه ی دهر بود، عقل کلّی بود برای تمام اعصار. اما شما نه تنها می توانید در مورد جهان بیش از او بدانید، بلکه می توانید فهم عمیق تری از کارکرد همه  چیز داشته باشید. این مزیتی است که زندگی پس از نیوتون، داروین، انشتین، پلانک، واتسون، کریک و دیگر دانشمندان پدید آورده است.</p>
<p style="text-align:justify;">من نمی گویم که شما باهوش تر، یا خردمندتر از ارسطو هستید. به نظر من ارسطو باهوش ترین فردی بوده که تاکنون جهان به خود دیده است. نکته فقط در اینجاست که علم انباشتی است. و ما پس از ارسطو زندگی می کنیم.</p>
<p style="text-align:justify;">ارسطو  درباره ی اخترشناسی، زیست شناسی و فیزیک خیلی چیزها برای گفتن داشت. اما امروزه دیدگاه هایش بسیار خام  و ساده لوحانه به نظر می رسند. اما  پیش از اینکه از جایگاه علم خارج شویم، چنین نمی شود. ارسطو  امروزه هم  می تواند یک راست به یک سمینار مدرن  اخلاق، الاهیات، یا فلسفه ی سیاسی  برود و به خوبی در آن مشارکت کند. اما تصور کنید که  اگر به یک کلاس علم جدید برود چه بلایی برسرش می آید. نه فقط به خاطر اصطلاحات جدید علمی، بلکه به خاطر اینکه علم پیشرفت می کند، و انباشته می شود.</p>
<p style="text-align:justify;">این هم بعضی چیزهای ساده ای و مختصری  که می توانید به ارسطو، یا هر فیلسوف یونانی دیگر، بیاموزید. و آنها را  نه فقط با گفتن حقایق جدید ، بلکه با نشان دادن اینکه چگونه این حقایق جدید با هم جفت و جور هستند،  شگفت زده و مجذوب کنید.</p>
<p style="text-align:justify;">زمین مرکز کائنات نیست. زمین دور خورشید می گردد &#8211; که آن هم فقط یک ستاره ی معمولی است. هیچ موسیقی افلاکی وجود ندارد، اما عناصر شیمیایی وجود دارند، که همه ی مواد از آنها ساخته شده اند. عناصر ترتیبی تناوبی دارند. ترتیبی  که تقریباً شبیه اکتاوهای موسیقی است. عناصر چهارتا نیستند، بلکه بیش از ۱۰۰ تا هستند. خاک، هوا، آتش و آب از جمله ی عناصر نیستند.</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/science-and-wonder.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-633" title="Science and Wonder" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/science-and-wonder.jpg?w=232&#038;h=300" alt="" width="232" height="300" /></a></p>
<p style="text-align:justify;">گونه های زنده، انواع مجزایی نیستند که هرکدام ذات بی تغییری داشته باشند. بلکه در طی زمانی بسیار طولانی، زمانی که تصور درازی آن هم برای انسان ممکن نیست، از گونه های قبلی مشتق و جدا شده اند و گونه های جدید جانداران را ایجاد داده اند، و در آینده هم این جدا شدن ها و پیدایش  گونه ها ادامه خواهد یافت. نیاکان ما درطی  نیمه ی اول زمان زمین شناختی، باکتری ها بوده اند. هنوز هم اکثریت موجودات زنده باکتری هستند. و هر کدام از تریلیون ها سلول سازنده ی بدن ما یک مستعمره ی باکتری نشین است. ارسطو پسرعموی دور هشت پا، عموزاده ی نزدیک تر میمون، و پسرخاله ی بازهم نزدیک تر میمون های بی دُم است (به بیان دقیق، ارسطو خود یک میمون بی دم، از نوع آفریقایی است. خویشاوندی ارسطو با شامپانزه نزدیک تر از خویشاوندی شامپانزه با اورانگ اوتان است).<span id="more-8"></span></p>
<p style="text-align:justify;">کار مغز خنک کردن خون نیست. مغز همان چیزی است که منطق و متافیزیک شما از آن تراوش می کند. یک هزارتوی سه بعدی است که از میلیون ها میلیون سلول عصبی ساخته شده است. سلول هایی که هر یک مانند یک سیم برای نقل و انتقال پیام ها به کار می روند. اگر همه ی سلول های مغزتان را تنگ هم بچینید، ۲۵ پنج بار زمین را دور می زنند. مغز یک فنچ فسقلی، ۴ میلیون میلیون اتصال عصبی دارد. تعداد اتصالات عصبی  مغزی ما به نسبت بیشتر است.</p>
<p style="text-align:justify;">حال، اگر شما هم مثل من باشید، در واکنش به این مطالب، احساسات متناقضی می یابید. از یک طرف، افتخار می کنید که گونه ی ارسطو چقدر چیزها می داند که پیش تر نمی دانسته است. از طرف دیگر احساس ناراحت کننده ای پیدا می کنید که: &#8220;آیا ما کمی از خود راضی نیستیم؟ در مورد نسل های آینده، و آنچه که آنها می توانند به ما بیاموزند چه می توان گفت؟&#8221;</p>
<p>مسلماً شما فکر نمی کنید که فرآیند انباشت علم در زمانه ی ما متوقف شود. هنگامی که ۲۰۰۰ سال از زمانه ی ما هم بگذرد، هرکسی که چند کتاب خوانده باشد می تواند درس هایی به ارسطوهای امروزی، مثل فرانسیس کریک یا استیون هاوکینگ، بیاموزد . پس آیا باید نتیجه بگیریم که دیدگاه های ما در مورد جهان نیز روزی غلط از آب درخواهد آمد؟</p>
<p>بگذارید جزئی به این مسئله نگاه کنیم!  بله، هنوز بسیاری چیزها هست که نمی دانیم. اما مطمئناً باورمان به اینکه زمین گرد است و صاف نیست، و اینکه به دور خورشید می گردد، هرگز رد نخواهد شد. همین برای ردّ  کسانی کافیست  که، با اتکا به اندک آموخته ی فلسفی شان، امکان کسب حقیقت عینی را منکر می شوند: کسانی که اصطلاحاً نسبی انگار خوانده می شوند و دلیلی برای ترجیح جهان بینی علمی بر اسطوره های قبیله ای  نمی یابند.</p>
<p>باور ما به اینکه ما با شامپازه ها  نیای مشترکی داریم، و با دیگر میمون ها نیای مشترک دورتری داریم، هرگز با گذر زمان خدشه دار نخواهد شد، هرچند که ممکن است جزئیاتی که در مورد تعیین تاریخ  این اشتراکات داریم  تغییر کنند. از سوی دیگر،  بسیاری از عقاید ما هنوز در حد نظریه یا مدل هایی برای پیش گویی هستند، که تا بدین جا از آزمون ها سربلند بیرون آمده اند. فیزیکدان ها بر سر پاسخ این پرسش اتفاق نظر ندارند که آیا برای همیشه محکوم هستند که در پی اسرار عمیق تر بدوند یا اینکه سرانجام روزی به «نظریه ی همه چیز» دست می یابند، که نیروانای دانش است. در این حین، هنوز بسیاری چیزها هست که هنوز نمی دانیم. اما در همان حال که توجه خود را بر مطالبی که باید پژوهش کنیم معطوف می کنیم، باید با صدای بلند چیزهایی را که می دانیم بیان کنیم.</p>
<p>از اعتماد به نفس بی جا که بگذریم، بسیاری از دانشمندان معتقدند که علم تنها با باطل کردن نظریه های خود پیشرفت می کند. کونراد لورنتز می گفت که  امیدوار است بتواند هر روز پیش از صبحانه دست کم یکی از نظریه های خودش را ابطال کند. این مهمل است، به ویژه اگر یک  جانورشناس جاافتاده  آن را بگوید. اما درست است که دانشمندان، بیش از دیگران، همکاران شان را با پذیرش اشتباه های خود تحت تأثیر قرار می دهند.</p>
<p>یکی از صحنه هایی که در دوران لیسانسم بر من تأثیر ماندگاری نهاد، رفتاری  بود که از یکی از استادان صاحب نام و مسن دانشکده ی جانورشناسی آکسفورد دیدم. هنگامی که در یک جلسه ی عمومی، یک استاد میهمان آمریکایی نظریه ی محبوب استاد ما را رد کرد، پیرمرد شتابان به سوی او رفت و در صحن سالن همایش ، به گرمی دست او را فشرد و با صدای زنگ دار و پر احساسی گفت: &#8221; همکار عزیزم، بسیار از شما سپاسگزارم، من همه ی این پانزده سال در اشتباه بوده ام.&#8221;  و ما هم آنقدر کف زدیم که دست هایمان سرخ شد. آیا می توانید تصور کنید که یک وزیر دولت هم وقتی در مجلس  به اشتباهش اعتراف می کند، همین قدر مورد استقبال قرار گیرد؟ واکنش محمتل تر &#8220;استعفا، استعفا&#8221; است!</p>
<p>اما هنوز هم با علم دشمنی می ورزند. و این دشمنی فقط از جانب متعصبان خشک مغز نیست، بلکه نویسندگان صاحب تألیفات و نویسندگان جراید را هم دربر می گیرد. ستون های روزنامه ها بدجوری بی دوام هستند، اما تکرار ذره ذره، هفته به هفته ، یا روز به روزشان آنها را مؤثر و قدرتمند می سازد، تأثیری که باید بدان توجه کنیم. یک ویژگی غریب مطبوعات بریتانیا این است که برخی از برجسته ترین روزنامه نگارانش به طور منظم و پیوسته به علم حمله می کنند &#8211; حمله ای که البته همیشه از منظر عالمانه انجام نمی گیرد. چند هفته پیش اظهار فضل  برنارد لوین در تایمز با عنوان &#8220;خدا، من و دکتر داوکینز&#8221; چاپ شد که عنوان فرعی آن این بود: &#8221; دانشمندان نمی دانند، من هم همینطور &#8211; اما من دست کم می دانم که نمی دانم&#8221;.</p>
<p style="text-align:justify;">تعیین ژرفای آنچه که آقای برنارد لوین نمی داند کار آسانی نیست، اما نوشته ی او  تصوری از ذوقی که او به داشتن اش افتخار می کند به دست می دهد.</p>
<p style="text-align:justify;">&#8220;به رغم همه ی بودجه های تحقیقاتی کلانی که دانشمندان صرف می کنند، امروزه هنوز معلوم نیست که کوارک به یک سبد سبزی بیارزد! کوارک ها می آیند، کوارک ها می آیند و زندگی تان را زیرورو می کنند&#8230;! بله، می دانم که نباید علم را به سخره بگیرم. هرچه باشد به لطف علم است که به ما تلفن های موبایل، چترهای یک بارمصرف و خمیردندان های چندلایه را داریم، اما همچنان علم باید از خود بپرسد که &#8230; (حالا باید جدی باشم)  آیا کوارک خوردنی است؟ آیا می توانید وقتی هوا سرد می شود، رختخواب تان را با کوارک فرش کنید؟&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;">این نوشته ارزش پاسخ دهی ندارد، اما دانشمند برجسته ی کمبریج، سِر آلن کوترل نامه ی مختصری به ویراستار تایمز نوشته : &#8220;آقای عزیز، آقای برنارد لوین می پرسند که &#8220;آیا کوارک خوردنی است؟&#8221; به تخمین من ایشان هر روز ۵۰۰٫۰۰۰٫۰۰۰٫۰۰۰٫۰۰۰٫۰۰۰٫۰۰۰ کوارک میل می کنند.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این هم کلیشه ای شده که هیچ کس لاف ناآشنایی با ادبیات را نمی زند، اما لاف جهل نسبت به علم زدن و بی کفایتی در ریاضیات، در اجتماع پذیرفته شده است. در بریتانیا که چنین است. فکر کنم در بین رقبای اقتصادی موفق تر ما، مانند آلمان، ایالات متحده، و ژاپن چنین نباشد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">البته مردم علم را به خاطر ایجاد تسلیحات هسته ای و خطرات مشابه آن سرزنش می کنند. پیش تر گفتیم، اما باز هم به گفتن می ارزد که: اگر بخواهید  تبهکاری کنید، علم قوی ترین تسلیحات را در اختیارتان می گذارد؛ اما همینطور اگر هم بخواهید نیکوکاری کنید، علم قوی ترین ابزار ها را به دست تان می دهد. مسئله اینجاست که بخواهید نیکی کنید. آنگاه علم مؤثرترین شیوه های رسیدن به آن نیکی ها را تقدیم تان می دارد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">یک اتهام رایج دیگر به علم این است که علم پایش را از گلیمش درازتر می کند. علم را متهم می کنند که خیال دست اندازی به قلمروهایی را دارد که  به دیگر نظام ها، مانند الاهیات تعلق دارند. مثلاً  افاضات فِی وِلدون داستان نویس را، که سرود نفرت از &#8220;دانشمندان&#8221; می سراید، در روزنامه ی دیلی تلگراف را ببینید:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&#8220;انتظار نداشته باشید دوست تان داشته باشیم. شما وعده های زیادی به ما دادید که به آنها عمل نکرده اید. شما حتی سعی نکرده اید به پرسش هایی پاسخ دهید که همگی ما در شش سالگی می پرسیم. وقتی عمه ماد  مُرد، کجا رفت؟  قبل از اینکه به دنیا بیاید کجا بود؟ &#8230; و برای کی مهم است که نیم ثانیه بعد از بیگ بنگ چه اتفاقی افتاد؛ و در ثانیه ی دوم چه شد؟ و خوشه های کهکشانی چگونه اند؟ &#8220;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">من با کمال میل، و بیش از برخی همکاران ام، حاضرم به هر دو پرسش ایشان در مورد عمه ماد پاسخ دهم. البته مطمئن ام که متکبر و از خودراضی خوانده می شوم، کسی که پا ورای مرزهای علم می گذارد.</p>
<p style="text-align:justify;">و اما بعد، این دیدگاه هم هست که علم سخت و طاقت فرساست، و جان آدم را به لب می رساند. این هم یک مقاله ی روزنامه ی دیگر، که امسال ای.ای گیل در روزنامه ی ساندی تایمز درباره ی علم  نوشته است:</p>
<p style="text-align:justify;">&#8220;علم مقید به نتایج آزمایش ها و طریقت ملالت بار و طاقت فرسای تجربه گرایی است&#8230; آنچه که از علم در تلویزیون می بینیم بسیار هیجان انگیز تر از آن چیزی است که پشت صحنه رخ می دهد&#8230; آن همه هنر، سرزندگی، تئاتر، جادو، شعبده، تخیل، نورها و موسیقی، تشویق ها. ستاره ها هستند و ستاره ها. عزیز دلم همه کشک است. بعضی از این نتایج علمی احمقانه اند،  بعضی هایشان تکرار مکرارات هستند، و برخی شگفت انگیز، هوشمندانه، و تفکر برانگیز، و بسیار مشهور هستند&#8230;&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;">این &#8220;تکرار مکررات&#8221; ی که ذکر شده راجع به کشف پولسارها در سال ۱۹۶۷ است که توسط ژاکلین بِل و آنتونی هِویش انجام گرفت. ژاکلین بل آن لحظه ی نفس گیری را که، به عنوان زن جوانی در آغاز راه پژوهشی خود، برای نخستین بار وجود چیزی را دریافت که می دانست پیش از او هرگز در جهان سخنی از آن نبوده است، در تلویزیون توصیف کرده بود. آن چیز یک حقیقت پیش پا افتاده نبود، بلکه یک قسم جدید از خورشید بود، که چنان سریع به دور خود می چرخد، که یک دور آن، به جای ۲۴ ساعت دوران زمین، تنها یک ربع ثانیه طول می کشد. عجب ملالت بار است عزیز دلم، چقدر دیوانه وار تجربی است!</p>
<p style="text-align:justify;">آیا علم می تواند برای برخی به قدری دشوار باشد که تهدید آمیز به نظر برسد؟ کاملاً  عجیب است که من جسارت چنین اظهار نظری  را ندارم، اما با کمال مسرت از استاد ادبیات انگلیسی آکسفورد، جان کَری نقل قول می کنم:</p>
<p style="text-align:justify;">&#8221; خیل انبوه مشتاقان ثبت نام در رشته های هنری دانشگاهی بریتانیا، در برابر متقاضیان اندک برای تحصیل علوم، شاهدی است بر این مدعا که جوانان علم را رها کرده اند. اگر چه بسیاری از استادان از گفتن این نکته واهمه دارند، اما در این مورد اتفاق نظر وجود دارد که رشته های هنری به این خاطر این قدر محبوب اند که ساده تر هستند، و اغلب دانشجویان هنر آنقدر هوشمند نیستند که بتوانند از پس دوره های علمی برآیند.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;">به نظر من، آموختن علم می تواند همانقدر دشوار باشد که معارف کلاسیک، تاریخ یا فلسفه. از سوی دیگر هیچ کس در فهم مطالبی مانند گردش خون و نقش قلب در تلمبه کردن خود در بدن دچار اشکال نمی شود. کَری نقل می کند که در امتحان نهایی کتبی ۳۰ دانشجوی دوره ی لیسانس ادبیات انگلیسی آکسفورد وقتی از آنها پرسیده که:</p>
<p style="text-align:justify;">&#8220;آیا می دانید که چگونه خون، هنگام سیلان از قلب،</p>
<p style="text-align:justify;">از یک دهلیز به دیگر دهلیز ره می پوید؟&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;">کَری از این دانشجویان  پرسیده که آیا می دانید واقعاً خون چگونه جریان می یابد. هیچ یک از سی دانشجو نتوانسته درست جواب بدهد، و یکی شان حدس زده که شاید  این جابجایی خون میان دهلیزها « توسط یک غشای اُسمزی» صورت می گیرد. این حقیقت &#8211; که خون برای گذر از یک دهلیز به دیگری دست کم ۸۲ کیلومتر را از میان مجاری ظریف رگ های درون بدن طی می کند -  باید برای هر استاد واقعی ادبیات جالب باشد.  و فهم این مطلب، برخلاف مثلاً نظریه ی کوانتوم یا نسبیت، دشوار نیست. پس من می خواهم نسبت به پروفسور کَری دیدگاه مهرورزانه تری پیش بگیرم. شاید که برخی از این جوانان به سمت علم جلب شوند.</p>
<p style="text-align:justify;">ماه پیش نامه ای از یک بیننده ی تلویزیون دریافت کردم که  چنین بلیغانه شروع شده بود: &#8220;من معلم کلارینت هستم و تنها خاطره ام از علم، آزمایش های طولانی مدت با چراغ الکلی است.&#8221; اکنون، شما می توانید از کنسرت های موتزارت لذت ببرید بدون اینکه بتوانید کلارینت بنوازید. می توانید یک منتقد فهمیده ی کنسرت باشید بدون اینکه بتوانید یک نُت هم بنوازید. البته اگر هیچ کس آموختن سازها را یاد نگیرد موسیق دچار وضع وخیمی می شود. اما تصور کنید که اگر هرکسی که مدرسه را تمام کرده  فکر کند که باید قبلاً نواختن سازی را می آموخت تا اکنون  بتواند موسیقی را بفهمد،  چقدر از مردم از لذت موسیقی بی نصیب می ماندند.</p>
<p style="text-align:justify;">آیا نمی توانیم  همین شیوه را در مورد علم هم پیش بگیریم؟ بله، ما باید برای کسانی که قرار است در پژوهش های علمی پیش بروند چراغ های الکلی  و لوله های آزمایش فراهم کنیم. اما شاید بقیه که قرار نیست کار علمی کنند، یک طبقه ی جداگانه را تشکیل دهند. طبقه ی ای که علم، تفکر علمی، و تاریخ علم را می ستایند اما به تجارب آزمایشگاهی نمی پردازند.</p>
<p style="text-align:justify;">در این جاست که من به دنبال ایجاد روابط حسنه با  یکی از دشمنان ظاهری علم، سیمون جنکینز هستم. او ویراستار سابق تایمز است. مجله ای که عداوت هایش با علم بسی بیشتر از دیگر نشریاتی بوده که از آنها نقل قول کرده ام، چون او قدری معلومات از آن چه درباره اش حرف می زند دارد. او از تعلیم اجباری علم متنفر است. دیدگاه غریب او این است که چنین آموزشی بیفایده است. اما او کاملا با افزایش کیفیت و ارتقای علوم موافق است. او در یک گفتگوی ضبط شده اش با من، گفت:</p>
<p style="text-align:justify;">&#8220;تا آنجا که به خاطر می آورم تنها اندکی از کتاب های علمی که خوانده ام برایم مفید بوده اند. آن کتاب ها شگفتی زا بوده اند و نه مفید.  مرا واداشته اند که احساس کنم جهان اطرافم بسیار سرشار تر&#8230; بسیار غریب تر از آن چیزی است که پیش تر فکر می کردم&#8230; فکر می کنم علم داستان های شگفت انگیزی برای گفتن دارد. اما این داستان ها مفید نیستند. خواندن علوم، مانند یک گذراندن دوره ی بازرگانی یا حقوق، یا حتی سیاست و اقتصاد مفید نیست.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;">نگرانی من این نیست که علم مفید است یا نه. من نگران آنم  که مفید بودن علم چنان زیاد باشد که ارزش فرهنگی و شهودی آن را تحت الشعاع  قرار دهد. معمولاً سرسخت ترین منتقدان علم هم مفید بودن آن را می پذیرند، درحالی که شگفتی زایی آن را کاملاً فراموش می کنند. اغلب می گویند علم انسانیت ما را زایل می کند، یا رمز و رازی را که گویا دستمایه ی شاعری است تباه می کند.  کیتزِ شاعر،  نیوتون را به خاطر نابود کردن ارزش شاعرانه ی رنگین کمان چنین نکوهش میکند :</p>
<p style="text-align:justify;">&#8220;فلسفه بال های فرشته را خواهد چید،</p>
<p style="text-align:justify;">همه ی رازها را با خط کش و شاقول فتح می کند،</p>
<p style="text-align:justify;">هوا را از اثیر، و پریان را از من دریغ می دارد،</p>
<p style="text-align:justify;">رنگین کمان را می شکافد&#8230; &#8220;</p>
<p style="text-align:justify;">البته، کیتز هم مرد بسیار جوانی بود.</p>
<p style="text-align:justify;">بِلِیک هم چنین ماتم می گیرد:</p>
<p style="text-align:justify;">&#8220;  خردورزی  بیکِن یا نیوتون، در غلاف فولادی سرد،</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">به مانند تازیانه ی آهن آجین بر آلبیون،</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">چونان ماری مهیب بر پاهایم می پیچد&#8230;&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ای کاش می توانستم کیتز یا بِلیک را ملاقات کنم تا آنها را متقاعد کنم که  کشف رازها، شاعرانگی پدیده ها را زایل نمی کند. درست برعکس، اغلب راه حل ها زیباتر از معماها از آب درمی آیند. و در هرحال، راه حل ها رازهای ژرف تری را برملا می کنند. تجزیه ی رنگین کمان به نورهایی با طول موج های مختلف به معادلات ماکسول، و سرانجام به نسبیت خاص منجر شد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">عامل انگیزه ی خود اینشتین هم آشکارا تأمل زیبایی شناسانه ی علمی بود. او می گفت: &#8220;زیباترین چیزی که می توان تجربه کرد، راز و رمز جهان است. این راز منبع همه ی هنرها و علوم حقیقی است.&#8221; دشوار بتوان یک فیزیک دان ذرات بنیادی را یافت که دارای قسمی انگیزه ی زیبایی شناسانه نباشد. نمونه ی بارز این فیزیک دان ها، جان ویلر، یکی از برجسته ترین و محترم ترین فیزیک دان های جاافتاده ی امروز آمریکا است که می گوید:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&#8220;&#8230; ما ایده ی اصلی علم را چنان ساده، چنان زیبا و متقاعد کننده خواهیم یافت که به هم خواهیم گفت، اوه، چطور ممکن بود که جور دیگری باشد! چطور این همه مدت نابینا بودیم!&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وردزورث می توانست بهتر از دیگر رفقای رمانتیک اش این نکته را دریابد. او چشم انتظار زمانی بود که کشفیات علمی &#8220;موضوع مناسب برای هنر شاعری&#8221; شوند. و در مهمانی شام بنجامین هایدون نقاش به سال ۱۸۱۷، علاقه اش را به دانشمندان چنین نشان داد که هنگامی که کیتز و چارلز لَمب به استهزا  به سلامتی &#8220;لعنت بر ریاضیات و نیوتون&#8221; نوشیدند، به آنها نپیوست.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این هم یک سردرگمی دیگر در مورد علم: توماس هاکسلی علم را &#8220;چیزی جز همان فهم متعارفی آموزش یافته و سازمان یافته&#8221; نمی دانست.، در حالی که پروفسور لوئیس وُلپِِرت تأکید دارد که علم عمیقاً ناسازه وار و غافلگیرکننده، و در واقع دشنامی به فهم متعارفی است و نه امتداد آن. هرگاه یک لیوان آب بنوشید، محتملاً دست کمک یک اتم را فروداده اید که از مثانه ی ارسطو خارج شده است. این نتیجه حیرت آور و آزاردهنده  است، اما ناشی از همان فهم متعارفی هاکسلی وار از تجربه ی ولپرت است که می گوید&#8221;تعداد مولکول های یک لیوان آب بیش از مقدار لیوان آب های موجود در آب های دریاهاست.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">علم از نتایج شگفت آور و آزاردهنده گرفته تا نتایج کاملا غریب را دربرمی گیرد، که هیچ یک غریب تر از مکانیک کوانتومی نیست. بعضی فیزیک دان ها می گویند: &#8221; اگر فکر کنید که نظریه ی کوانتوم را می دانید، نظریه ی کوانتوم را نمی دانید.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در جهان راز هست، رازهایی فریبنده، اما جهانِ دگرگون شونده، متلوّن یا هوسباز و بی معنا نیست. جهان جای منظمی است، و در سطح ژرف، هر جای از آن، در هر زمان، مانند جای دیگر در زمان دیگر کار می کند. اگر آجری را روی میزی بگذارید، همانجا می ماند تا اینکه چیز دیگری، مطابق قانونی، آن را جابجا کند، حتی اگر در این حین آن را فراموش کنید. ارواح خبیثه و اشباح آن را از سر هوا و هوس به این سو و آن سو پرتاب نمی کنند. راز هست، اما سحر نیست. غرابتی ورای هر تخیل بی قرار هست، اما سحر و جادو نیست. هیچ معجزه ی دلبخواهی نیست.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نوشته: <a href="http://RDawkins.com">ریچارد داوکینز</a> | ترجمه: امیر غلامی | منبع انگلیسی: <a href="http://www.edge.org/3rd_culture/dawkins/lecture_p1.html">Edge.org</a></p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/rdawkins.wordpress.com/8/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/rdawkins.wordpress.com/8/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/8/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=8&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2008/07/06/science-delusion-and-the-appetite-for-wonder/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/science-and-wonder.jpg?w=232" medium="image">
			<media:title type="html">Science and Wonder</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نامحتملی وجود خدا &#8211; ریچارد داوکینز</title>
		<link>http://rdawkins.com/2008/07/05/the-improbability-of-god/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2008/07/05/the-improbability-of-god/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 13:17:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[Atheism]]></category>
		<category><![CDATA[Evolution]]></category>
		<category><![CDATA[eye]]></category>
		<category><![CDATA[Persian]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشت]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشت چشم]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشتی]]></category>
		<category><![CDATA[فسیل]]></category>
		<category><![CDATA[فسیلی]]></category>
		<category><![CDATA[قوانین]]></category>
		<category><![CDATA[موتاسیون]]></category>
		<category><![CDATA[میلیون]]></category>
		<category><![CDATA[میانی]]></category>
		<category><![CDATA[مراحل میانی]]></category>
		<category><![CDATA[مسلمان]]></category>
		<category><![CDATA[مسیحی]]></category>
		<category><![CDATA[نیاکان]]></category>
		<category><![CDATA[نامحتمل]]></category>
		<category><![CDATA[چشم]]></category>
		<category><![CDATA[نصف بال]]></category>
		<category><![CDATA[هوشمند]]></category>
		<category><![CDATA[هدفمند]]></category>
		<category><![CDATA[وراثت]]></category>
		<category><![CDATA[یهودی]]></category>
		<category><![CDATA[ژن]]></category>
		<category><![CDATA[کشیش]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیدگی]]></category>
		<category><![CDATA[پیتر اتکینز]]></category>
		<category><![CDATA[پاپ]]></category>
		<category><![CDATA[آفریقا]]></category>
		<category><![CDATA[آهسته و تدریجی]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب طبیعی]]></category>
		<category><![CDATA[احتمال]]></category>
		<category><![CDATA[ادیان]]></category>
		<category><![CDATA[ارث]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[بیولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[بیخدا]]></category>
		<category><![CDATA[بیخدایی]]></category>
		<category><![CDATA[بال]]></category>
		<category><![CDATA[بخت]]></category>
		<category><![CDATA[برهان]]></category>
		<category><![CDATA[برهان نظم]]></category>
		<category><![CDATA[تولید مثل]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل حیات]]></category>
		<category><![CDATA[تکاملی]]></category>
		<category><![CDATA[تصادف]]></category>
		<category><![CDATA[جهش]]></category>
		<category><![CDATA[جانوران]]></category>
		<category><![CDATA[حقیقت]]></category>
		<category><![CDATA[حیوانات]]></category>
		<category><![CDATA[حیات]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>
		<category><![CDATA[دین]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[زیست]]></category>
		<category><![CDATA[زیست شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[ساعت و ساعت ساز]]></category>
		<category><![CDATA[سرکوب]]></category>
		<category><![CDATA[شانس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=7</guid>
		<description><![CDATA[مردم بسیاری از کارهایشان را به نام خدا انجام می دهند. ایرلندی ها به نام خدا همدیگر را منفجر می کنند. عرب ها به نام الله خودشان را منفجر می کنند. امام ها و آیت الله ها به نامش زنان را سرکوب می کنند. پاپ ها و کشیش های عزب به نام او زندگی جنسی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=7&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">مردم بسیاری از کارهایشان را به نام خدا انجام می دهند. ایرلندی ها به نام خدا همدیگر را منفجر می کنند. عرب ها به نام الله خودشان را منفجر می کنند. امام ها و آیت الله ها به نامش زنان را سرکوب می کنند. پاپ ها و کشیش های عزب به نام او زندگی جنسی مردم را به هم می ریزند. شُهِت های یهودی گلوی حیوانات را به نامش می برند. دستاوردهای تاریخی دین &#8211; جنگ های خونین صلیبی، شکنجه های تفتیش عقاید، قتل عام های فاتحان، میسیونری های نابودگر فرهنگ، مقاومت های در برابر حقایق جدید علمی تا آخرین لحظه ی ممکن &#8211; از این هم چشمگیرتر اند. و همه ی اینها بر چه مبنایی بوده؟ به باور من هرچه بیشتر آشکار می شود که پاسخ این است: هیچ، مطلقاً هیچ. هیچ دلیلی بر این اعتقاد نیست که هر نوع خدایی وجود داشته باشد و دلایل خیلی خوبی هست که معتقدم باشیم خدایی در کار نیست و هرگز نبوده است. اعتقاد به وجود خدا وقت ها و عمرهای بی شماری را تلف کرده است. اگر خدا چنین پیامدهای مصیبت باری نداشت، می توانست لطیفه ای در ابعاد کیهانی باشد.</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/evolution-of-eye.png"><img class="aligncenter size-medium wp-image-629" title="Evolution of eye" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/evolution-of-eye.png?w=300&#038;h=264" alt="" width="300" height="264" /></a></p>
<p style="text-align:justify;">چرا مردم به خدا اعتقاد  دارند؟  پاسخ بسیاری از مردم، هنوز روایتی از برهان باستانی نظم است. ما به زیبایی و ظرافت جهان اطراف مان می نگریم &#8211; انحنای آیرودینامیک بال پرستو، لطافت گل ها و پروانه هایی را که گل ها را بارور می کنند می بینیم، با میکروسکوپ  دنیای آکنده از حیاتِ هر قطره  آب دریاچه را ، و با تلسکوپ تاج درخت عظیم  ماموت را نظاره می کنیم. در پیچیدگی الکترونیک و کمال اُپتیکی چشمان خودمان تأمل می کنیم. ظرافتی که بینایی مان را میسر می کند. اگر اصلاً قدرت تخیلی داشته باشیم، این چیزها در ما احساس تکریم و احترام برمی انگیزند. به علاوه نمی توانیم شباهت آشکار میان اندامه های زنده و طرح های دقیق مهندسی بشر را نادیده بگیریم.<span id="more-7"></span> برهان نظم را اغلب با تشبیه خدا به ساعت ساز مطرح می کنند. تشبیهی که کشیش قرن هجدهمی ویلیام پالی به کار برد. حتی  اگر شما ندانید که ساعت چیست، طراحی چرخ دنده ها و فنرها و طرز چینش  آنها در کنار همدیگر برای یک مقصود خاص،  شما را وا می دارد که نتیجه بگیرید که &#8220;این ساعت باید سازنده ای داشته باشد، کسی که آن را به منظوری خاص طراحی کرده است؛ سازنده ای که از سازوکار آن آگاه است، و کاربردی برای  این طراحی داشته است.&#8221;  اگر این نتیجه گیری در مورد یک ساعت ساده درست باشد،  پس آیا کاملاً درست نیست که در مورد چشم، گوش، کلیه، مفصل آرنج، و مغز هم بگوییم  که طراح هوشمند و هدفمندی دارند؟ این ساختارهای زیبا، پیچیده، ظریف، و آشکارا طراحی شده به مقصود خاص هم باید طراحی، ساعت سازی، داشته باشند &#8211; که همانا خداست.</p>
<p style="text-align:justify;">استدلال پالی چنین بود، و این استدلالی است که تقریباً همه ی افراد هوشمند و حساس در مرحله ای از کودکی شان بدان رسیده اند. این استدلال در طول تاریخ کاملاً متقاعد کننده جلوه کرده است، و نتیجه ی  آن را یک حقیقت مسلم انگاشته اند. اما امروزه، به یاری یکی از خیره کننده ترین انقلاب های فکری تاریخ، می دانیم که این نتیجه گیری نادرست، یا دست کم غیرضروری است.  اکنون ما می دانیم که نظم و هدفمندی ظاهری جهان موجوات  زنده حاصل فرآیندی سراسر متفاوت است. فرآیندی که بدون نیاز به وجود هرگونه طراح عمل می کند و پیامد قوانین کاملاً ساده ی فیزیک است. این فرآیند، تکامل بر پایه ی انتخاب طبیعی است، که توسط چارلز داروین، و به طور مجزا توسط  آلفرد راسل والاس، کشف شد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در همه ی چیزهایی که به نظر می رسد که  باید طراحی داشته باشند چه وجه مشترکی هست؟ پاسخ، ضعیف بودن احتمال ایجاد تصادفی آنهاست.  اگر یک تکّه سنگ را در ساحل دریا ببینیم که در اثر امواج به مرور زمان به شکل یک عدسی درآمده، نتیجه نمی گیریم که این سنگ باید توسط یک عدسی ساز طراحی شده باشد: قوانین فیزیکی می توانند به چنین نتیجه ای منجر شوند؛  وقوع  چنین &#8220;پیش آمدی&#8221;  نامحتمل نیست. اما اگر یک عدسی ترکیبی  پیچیده را بیابیم که چنان به دقت تراش یافته که خطا و انحراف اپتیکی نداشته باشد، و پوشش ضددرخشندگی خورده باشد، و بر قاب اش مارک &#8220;Carl Zeiss&#8221; درج شده باشد،  می دانیم که این عدسی نمی تواند شانسی ایجاد شده باشد. اگر همه ی  اتم های تشکیل دهنده ی این عدسی را کنار هم بریزید و به هم بزنید، تحت قوانین فیزیکی طبیعت، <em>به طور نظری </em>ممکن است که از بخت خوش، این طور پیش آید که در نهایت به شکل لنز Carl Zeiss ، با همان مارک حکاکی شده، کنار هم قرار گیرند،. اما دیگر شیوه های قرار گرفتن اتم ها کنار هم، با احتمال وقوع مساوی، چنان فراوان اند  که ما می توانیم بخت وقوع شکل مورد نظر را منتفی بدانیم. اینکه  بخت یا شانس ایجاد چیزی به طور نظری صفر نیست را نمی توان به عنوان تبیین ایجاد یک شیء محسوب کرد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اما این استدلال دوری نیست. بدان خاطر ممکن است دوری به نظر برسد که می توان گفت هر آرایش خاصی از اتم ها که رخ داده باشد، بسیار نامحتمل است.  هنگامی که در زمین چمن گلف، توپی بر روی ساقه ی علف خاصی فرود می آید، ابلهانه است که فریاد کنیم: &#8220;از میان میلیاردها ساقه ی علف که توپ می توانست برآنها فرود بیاید، توپ بر روی این یکی افتاده است. چه قدر عجیب، چقدر معجزه آسا و نامحتمل!&#8221;  البته اشتباه  استدلال در اینجاست که توپ بالآخره  باید جایی فرود آید. ما تنها هنگامی می توانیم از نامحتملی رخداد فعلی فریاد واعجبا سردهیم که <em>از پیش</em> این ساقه ی علف معین را نشان کرده باشیم. برای مثال، اگر کسی با  چشمان بسته  دور مقرّ توپ بچرخد، کتره ای توپ را بزند، و توپ درست توی سوراخ بیافتد، این واقعاً شگفت انگیز خواهد بود. زیرا هدف از پیش تعیین شده است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">از تریلیون ها طریق کنارهم قرار گرفتن اتم های یک تلسکوپ، تنها اقلیتی به عنوان تلسکوپ به کار می کنند. و فقط شمار بسیار قلیلی دارای مارک Carl Zeiss ، یا هرکلمه ای به هر زبان انسانی، خواهند بود. همین مطلب در مورد اجزای ساعت هم صدق می کند: از میلیاردها طریق ممکن برای کنار هم قرار گرفتن اتم های یک ساعت،  تنها اقلیت قلیلی زمان دقیق را نشان خواهند داد یا اصلاً کار خواهند کرد. و مسلماً همین مطلب در مورد اعضای بدن نیز صادق است. از میان تریلیون ها تریلیون طریق قرار گرفتن اعضای  بدن، تنها اقلیت ناچیزی دارای حیات خواهند بود، به دنبال غذا می گردند، و تولید مثل می کنند. درست است که حیات به شیوه های گوناگونی ممکن است -  اگر گونه ها ی زنده ی امروزی را بشماریم دست کم ده میلیون تا می شوند -  اما طرق حیات هرقدر هم که زیاد باشند، مسلماً طرق ممات بسی بیش از آنهاست!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پس به راحتی می توانیم نتیجه بگیریم که موجودات زنده میلیاردها بار پیچیده تر از آنند -  احتمال وقوع کمتری دارند &#8211; که شانسی ایجاد شده باشند. پس چگونه ایجاد شده اند؟ پاسخ  این است که بخت در این قضیه دخیل است، اما نه بخت صِرف و یکباره. بلکه یک سلسله از بخت های کوچک، که هر یک آنقدر کوچک اند، که می توان گفت حاصل بخت های پیشین شان بوده اند، که در یک توالی پیاپی رخ داده اند. این گام های کوچک، ناشی از جهش ها (موتاسیون) های ژنتیکی بوده اند، یعنی تغییراتی کتره ای &#8211; در واقع اشتباهی &#8211; که در مواد ژنتیکی رخ می دهد. این جهش ها منجر به تغییراتی در ساختار بدن نسل های جدید می شوند. بسیاری از این تغییرات زیان بار هستند و به مرگ منجر می شوند. اما اقلیتی از آنها به بهبودهای جزئی می انجامند، یعنی بخت بقا و تولید مثل موجود را افزایش می دهند. با این فرآیند انتخاب طبیعی، آن تغییرات کتره ای که سودمند از آب درآمده اند به تدریج در میان یک گونه گسترش می یابند و عادی می شوند. حال صحنه برای تغییر کوچک بعدی در فرآیند تکاملی مهیاست. بعد از گیریم هزار تا از این تغییرات کوچک متوالی، که در آن هر تغییری مبنای تغییر بعدی است،  نتیجه نهایی که حاصل جمع این تغییرات است، بسیار پیچیده تر از هر یک از آن تغییرها می شود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">برای مثال، به لحاظ نظری ممکن است که چشم ها به یک باره ، در یک گام شانسی واحد، از هیچ ایجاد شده باشند: گیریم از پوست خشک و خالی. این امکان نظری بدان معناست که می توان یک  دستورالعمل واحد نوشت  که در آن همه ی جهش های ژنتیکی که به ایجاد چشم  منجر می شوند نوشته شده باشد. اگر همه ی این جهش ها همزمان رخ دهند، می توان یک چشم کامل را از هیچ ایجاد کرد. اما گرچه این امر به طور نظری ممکن است، اما درعمل قابل تصور نیست.  میزان بختی که لازم دارد خیلی زیاد است.  دستورالعمل &#8220;صحیح&#8221;  مستلزم تغییرات همزمان  در تعداد عظیمی از ژن هاست. این دستورالعمل صحیح،  یک دسته تغییرات ژنتیک ممکن در میان تریلیون ها ترکیب شانسی ممکن دیگر است. البته می توانیم چنین رخداد معجزه آسایی را منتفی بدانیم. اما کاملاً ممکن <em>است</em> که چشم امروزی از چشمی تکامل یافته باشد که تنها اندکی با آن فرق داشته است: چشمی که پیچیدگی آن اندکی کمتر بوده است. به همین ترتیب آن چشم هم پیامد چشمی بوده که فقط اندکی ساده تر از آن بوده، و الی آخر.  اگر <em>تعداد بقدرکافی زیادی از تفاوت های بقدرکافی کوچک</em> میان هر مرحله ی تکاملی با مرحله ی پیش از آن را در نظر بگیرید، به خوبی می توانید ریشه ی چشم امروزی را در تکامل پوست خشک و خالی سابق بیابید. اما چند مرحله ی میانی را می توانیم فرض کنیم؟  بستگی به این دارد که چقدر زمان در اختیار داشته باشیم. آیا زمان کافی برای تکامل چشم از هیچ به حالت امروزی اش بوده است؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">فسیل ها به ما می گویند که تکامل حیات بر روی زمین از بیش از 3000 میلیون سال پیش آغاز شده است. درک درازای این زمان برای ذهن انسان تقریباً غیرممکن است. ما، طبیعتاً و نیک بختانه، طول عمر قابل انتظار خود را زمان کاملاً دارازی می یابیم، اما نمی توانیم انتظار داشته باشیم که حتی بیش از یک قرن عمر کنیم. اکنون 2000 سال از تولد مسیح  سپری شده است. زمانی که آن قدر دراز است که تفاوت میان تاریخ و اسطوره را تیره و تار می کند. آیا می توانید یک میلیون از این بازه های زمانی را کنار هم تصور کنید؟ فرض کنید بخواهیم کل تاریخ را بر یک طومار بنویسیم. اگر همه ی دوران پس از تولد مسیح یک متر از این طومار را اشغال کند، بخش قبل از مسیح این طومار، تا زمان شروع تکامل، چقدر درازا خواهد داشت؟ پاسخ این است که این  قسمت طومار به درازای فاصله ی  میلان تا مسکو خواهد بود. تصور کنید که این مطلب به چه نتایجی در مورد انباشتگی تغییرات تکاملی منجر می شود.  همه ی انواع سگ های خانگی &#8211; سگ پِکَنی، پودل، اسپانیول (سگ پشمالو با گوش ها ی آویزان)، سن برنارد، و شیاهوس &#8211; در یک بازه ی زمانی چندصد ساله یا دست بالا  چند هزار ساله از نسل گرگ ایجاد شده اند: بر روی طومار ما  این واقعه در فاصله ی بیش از دومتری  جاده ی میلان به سمت  مسکو قرار نمی گیرد. به کیفیت تغییراتی  که از گرگ به سگ اسپانیول منجر شده  فکر کنید؛ حال این کیفیت تغییرات را یک میلیون برابر کنید. هنگامی که اینطور به قضایا نگاه کنید می بینید که به راحتی می توان پذیرفت که چشم بتواند اندک اندک از غیرچشم ایجاد شده باشد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اما باید خود را متقاعد کنیم که هر کدام از مراحل میانی سیر تکاملی، گیریم از پوست خالی به چشم امروزی، مطلوب انتخاب طبیعی بوده  است؛ نسبت به پیشینیان اش در این سلسله مزیتی داشته یا دست کم توانسته باقی بماند. اگر بسیاری از مراحل میانی در سیر تکاملی به مرگ منجر شده باشند، کفایت نمی کند  که برای خود ثابت کنیم که به طور نظری زنجیره ای از مراحل میانی متفاوت در سیر تکاملی وجود داشته که به شکل گیری چشم امروزین انجامیده است. گاهی گفته اند که بخش هایی از چشم باید با هم وجود داشته  باشند وگرنه چشم اصلاً کار نمی کند. طبق این استدلال، داشتن یک چشم نصفه نیمه با نداشتن آن اصلاً فرقی ندارد. نمی توان با نصف یک بال پرید؛ با نصف یک گوش هم نمی توان شنید. بنابراین نمی توان گفت که یک رشته مراحل میانی بوده اند که گام به گام به شکل گیری چشم ها، بال ها یا گوش های امروزین انجامیده اند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این استدلال چنان ساده انگارانه است که تنها برپایه ی انگیزه های نیمه آگاهانه می توان بدان باور داشت. مسلماً درست نیست که نصف یک چشم بی فایده است. کسانی که دچار آب مروارید شده اند و عدسی چشم شان با جراحی درآورده شده، نمی توانند بدون عینک به خوبی ببینند، اما باز خیلی بهتر از کسانی می بینند که اصلاً چشمی ندارند. بدون عدسی نمی توانید بر روی جزئیات یک تصویر متمرکز شوید، اما می توانید از برخورد با موانع بپرهیزید و سایه ی مات یک شکارچی را تشخیص دهید.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در مورد آن بخش این استدلال که می گوید شما نمی توانید با یک بال نصفه نیمه بپرید، می توان جانواران بسیاری را مثال زد که با وجودی که بال های کاملی ندارند، با موفقیت در هوا سُر می خورند،  انواع بسیار مختلفی از پستانداران، مارمولک ها، قورباقه ها، مارها، و هشت پاها چنین قابلیتی دارند. بسیاری از جانواران درخت زی دارای پرّه های پوستی میان مفاصل شان هستند که واقعاً مانند بال عمل می کنند. هنگامی که از درخت می افتید، هر پرّه ی پوستی یا سطح گسترده ای از بدن که سطح تماس شما را با هوا افزایش دهد می تواند به نجات جان تان کمک کند. و چه  این پرّه ها کوچک باشند و چه بزرگ، ارتفاعی حساس هست که اگر پرّه های پوستی تان اندکی بیشتر باشد، افتادن تان از درختی  به آن بلندی، آن پرّه های اضافی جان تان را نجات دهند. پس  پرّه های اضافی که در پیشینیان تان ایجاد شده باشند،  جان آنها را اندکی بیشتر حفاظت می کرده است، زیرا به آنها اجازه می داده که هنگام افتادن از درخت های بلندتری جان سالم به در برند. و به همین ترتیب که جلو برویم و این تغییرات نامحسوس را پیگری کنیم، می بینیم که چند صد نسل بعد به بال های حقیقی می رسیم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">چشم ها و بال ها نمی توانند یک مرتبه به وجود بیایند. همانطور که برای دستیابی یکباره و حدسی به یک شماره  رمز گاوصندوق بانک به بختی قریب به بینهایت نیاز دارید. اما اگر به طور کتره ای شماره ها ی مختلف را امتحان کنید، و هر بار اندکی به شماره ی بختیار نزدیک تر شوید، بالآخره خواهید توانست در را باز کنید! اصولاً این همان کلید معمای دستیابی انتخاب طبیعی به چیزهایی است که روزگاری ناممکن شمرده می شد.  چیزهایی را که مشکل بتوان از نیاکانی به ارث برد که  بسیار با ما فرق دارند، <em>می توان</em> از نیاکانی به ارث برد که تنها تفاوت اندکی با ما دارند. تنها به شرط اینکه سلسله ی به قدر کافی درازی از این تغییرات اندک میان نسل ها وجود داشته باشد، می توان هر چیزی را از چیز دیگر به ارث برد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">به این ترتیب، تکامل از لحاظ نظری  قادر است از پس  کارهایی برآید که روزگاری تنها حق انحصاری خدا محسوب می شد. اما آیا اصلاً شواهدی دال بر اینکه تکامل  واقعاً رخ داده وجود دارد؟ پاسخ مثبت است؛ شواهد فراوان اند. میلیون ها فسیل درست در مکان ها و درست در عمق هایی یافت شده اند که انتظار داریم اگر تکامل رخ داده باشد، باید یافت شود. اما هرگز هیچ فسیلی هیچ جا یافت نشده که مورد انتظار نظریه ی تکامل نبوده باشد، گرچه چنین چیزی <em>می توانست</em> به سادگی رخ دهد: مثلاً یافتن  فسیل یک پستاندار در میان سنگ هایی چنان قدیمی  که در آن زمان تنها ماهیان وجود داشتند، کافیست تا نظریه ی تکامل را ابطال کند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">الگوی توزیع جانوران و گیاهان  بر روی قاره ها و جزیره های جهان دقیقاً مطابق انتظار است. یعنی اینکه این موجودات در طی تغییرات آهسته و تدریجی  از نیاکان مشترک به وجود آمده اند. الگوهای شباهت میان جانوران و گیاهان دقیقاً مطابق انتظار نظریه  ی تکامل است. یعنی برخی پسرعموهای نزدیک و برخی پسرعموهای دورتر یکدیگراند. این واقعیت که کد ژنتیک در تمام موجودات زنده یکسان است، قویّاً حاکی از آن است که همه ی آنها فرزندان نیاکان واحدی هستند. شواهد حاکی از تکامل چنان متقاعد کننده اند که تنها طریق حفظ نظریه ی آفرینش  این است که فرض کنیم که خدا عمداً  شواهد فراوانی را چنان دست چین کرده که <em>به نظر برسد</em> که انگار تکامل رخ داده است. به بیان دیگر، فسیل های توزیع جغرافیایی جانوران، و غیره، همگی جزئی از یک کلک عظیم الاهی باشند. آیا کسی حاضر می شود خدایی را عبادت کند که  دست به چنین حقه بازی کلانی می زند؟ مسلماً محترمانه تر، و از نظر علمی قابل قبول تر، آن است که این شواهد را همان طور که به نظر می رسند تفسیر کنیم.  همه ی موجودات زنده خویشاوندان همدیگراند، که نیای دور مشترکی دارند که بیش از ۳۰۰۰ میلیون سال پیش می زیسته است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پس برهان نظم به عنوان دلیلی برای باور به وجود خدا، شکست خورده است. آیا برهان دیگری هم باقی می ماند؟ برخی از مردم به خاطر آنچه که نوعی شهود درونی  می نماید به خدا باور دارند.  چنین شهودهایی همواره قابل حصول نیستند اما بدون شک برای برخی قابل قبول می نمایند. بسیاری از ساکنان آسایشگاه های روانی هم ایمان قلبی استواری دارند که ناپلئون، یا حتی خود خدا، هستند. شکی نیست که چنین اعتقاداتی برایشان بسیار نیرومند است، اما این دلیل نمی شود که بقیه ی ما هم بدان باورها بگرویم. درحقیقت، از آنجا که چنین باورهایی با هم در تناقض اند، اصلاً نمی توانیم آنها را پپذیریم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">مطالب اندک دیگری هم هست که باید گفته شود. تکامل توسط انتخاب طبیعی بسیاری چیزها را توضیح می دهد، اما نمی تواند از صفر شروع کند. تکامل نمی توانسته بدون وجود نوعی زادآوری و وراثت ابتدایی آغاز شود. وراثت امروزین توسط رشته ی DNA انجام می گیرد. به نظر می رسد که این بدان معناست که باید  نظام وراثت قدیمی تری نیز موجود بوده باشد، که اکنون ناپدید شده است. آن نظام قدیمی آنقدر ساده بوده  که توانسته به طور شانسی توسط قوانین شیمی ایجاد شود و واسطه ای فراهم کند که توسط آن اشکال ابتدایی انتخاب طبیعی انباشتی شروع شود. DNA یک محصول جدیدتر این انتخاب انباشتی قدیمی بوده است. قبل از این نوع اولیه ی  انتخاب طبیعی، دوره ای بوده است که ترکیبات پیچیده ی شیمیایی از ترکیبات ساده تر ساخته می شده اند و قبل از آن دوره ای بوده که عناصر شیمیایی مطابق قوانین شناخته شده ی فیزیک  از عناصر ساده ترساخته می شده اند. پیش از آن، درست در لحظات پس از بیگ بنگ که آغاز جهان بوده، همه چیز نهایتاً  از هیدروژن خالص ساخته  شده است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این استدلال هم اغوا کننده است که بگوییم: اگرچه ممکن است برای توضیح تکامل نظم های پیچیده ای که از آغاز جهان با قوانین بنیادی فیزیکی اش شکل گرفته اند، فرض وجود خدا ضرورتی نداشته باشد، اما باز هم لازم است که وجود خدا را به عنوان منشاء ایجاد همه ی چیزها فرض بگیریم. این ایده، کار چندانی برای خدا باقی نمی گذارد: تنها کار بیگ بنگ را سروسامان بده و بعد برو استراحت کن و منتظر باش تا همه چیز خود به خود رخ دهد. شیمی-فیزیک دانی به نام پیتر اَتکینز در کتاب شیوایش به نام <em>خلقت</em>، خدای تنبلی را فرض می گیرد که می کوشد تا آنجا که می تواند کار کمتری برای شروع همه چیز انجام دهد. اتکینز توضیح می دهد که چگونه هر مرحله از تاریخ کیهان توسط قوانین ساده ی فیزیکی، از دوره ی قبلی اش ناشی شده است. آنگاه میزان کاری را که لازم بوده که خدای تنبل انجام دهد کسر می کند و عاقبت نتیجه می گیرد که این کار مورد نیاز درحقیقت صفر است!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">جزئیات فاز قبل از تکاملی جهان، متعلق به حیطه ی فیزیک است، اما من زیست شناسم، و توجه ام بیشتر معطوف به فازهای متأخر تکامل نظم و پیچیدگی است. برای من درس مهم این است که، حتی اگر فیزیک دان ها محتاج باشند وجود یک خدای حداقلی تحویل ناشدنی را فرض بگیرند که برای راه انداختن آغاز جهان ضروری باشد،  آن حداقل تحویل ناشدنی مسلماً بی نهایت ساده خواهد بود. بنا به تعریف، تبیین هایی که برپایه ی مقدمات ساده ارائه می شوند پذیرفتنی تر و رضایت بخش تر از تبیین هایی هستند که موجودات پیچیده و نامحتمل را فرض می گیرند. و نمی توانید موجودی پیچیده تر از خدای متعال داشته باشید!</p>
<p style="text-align:justify;">نوشته: <a href="http://RDawkins.com" target="_blank">ریچارد داوکینز</a> | ترجمه: امیر غلامی | منبع انگلیسی: <a href="http://www.secularhumanism.org/library/fi/dawkins_18_3.html">مجله فری اینکوایری</a></p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/rdawkins.wordpress.com/7/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/rdawkins.wordpress.com/7/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/7/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=7&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2008/07/05/the-improbability-of-god/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/evolution-of-eye.png?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Evolution of eye</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نسبت دینداران با علم</title>
		<link>http://rdawkins.com/2008/07/04/know-nothings-know-alls-no-contests/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2008/07/04/know-nothings-know-alls-no-contests/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Jul 2008 09:34:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[Persian]]></category>
		<category><![CDATA[Religion]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[Science]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشت]]></category>
		<category><![CDATA[لاادری]]></category>
		<category><![CDATA[ماوراطبیعه]]></category>
		<category><![CDATA[آفرینش گرا]]></category>
		<category><![CDATA[آدم و حوا]]></category>
		<category><![CDATA[انجیل]]></category>
		<category><![CDATA[اگناستیک]]></category>
		<category><![CDATA[ارث بری دین]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[بیگ بنگ]]></category>
		<category><![CDATA[بیخدا]]></category>
		<category><![CDATA[بعید]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[خلقت‌گرایی]]></category>
		<category><![CDATA[خلقتگرا]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>
		<category><![CDATA[دین]]></category>
		<category><![CDATA[دیندار]]></category>
		<category><![CDATA[دانش]]></category>
		<category><![CDATA[داروین]]></category>
		<category><![CDATA[داروینیسم]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[زیست شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعت]]></category>
		<category><![CDATA[علم]]></category>
		<category><![CDATA[علمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=6</guid>
		<description><![CDATA[دیدگاه های دینداران  در مورد علم را می توان  به سه دسته ی اصلی تقسیم بندی کرد. من این سه دیدگاه را &#8220;هیچ-ندانی&#8221;، &#8220;همه چیز-دانی&#8221;، و &#8221; عدم رقابت&#8221; می نامم. ابتدا با دیدگاه آخری شروع می کنم که بیشتر باب طبع الاهیون امروزی است. طرفداران  دیدگاه &#8220;عدم رقابت&#8221; به درستی باور دارند که دین [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=6&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">دیدگاه های دینداران  در مورد علم را می توان  به سه دسته ی اصلی تقسیم بندی کرد. من این سه دیدگاه را &#8220;هیچ-ندانی&#8221;، &#8220;همه چیز-دانی&#8221;، و &#8221; عدم رقابت&#8221; می نامم. ابتدا با دیدگاه آخری شروع می کنم که بیشتر باب طبع الاهیون امروزی است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">طرفداران  دیدگاه &#8220;عدم رقابت&#8221; به درستی باور دارند که دین نمی تواند در قلمرو علم با آن رقابت کند. به نظر اینان هیچ رقابتی میان علم و دین وجود ندارد، زیرا این دو در مورد امور کاملاً متفاوتی هستند. اکنون می بینیم که توضیح  انجیل {و همچنین قرآن.م} در مورد منشاء جهان (منشاء حیات، تنوع گونه های جانداران، منشاء انسان) کلاً غلط از آب در آمده است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">طرفداران &#8220;عدم رقابت&#8221; با این هیچ مشکلی  ندارند: به نظر آنان بسی ساده اندیشانه، و نهایت کج سلیقگی است که بپرسیم آیا داستان های انجیلی حقیقت دارند؟ این دسته می گویند: البته که این داستان ها به بیان تحت اللفظی کاملاً عاری از حقیقت اند. دین و علم بر سر یک قلمرو با هم در رقابت نیستند. در مورد چیزهای مختلفی سخن می گویند. هر دو درست اند، اما درستی شان از انواع متفاوتی است.</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><a href="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/religions-atheism.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-625" title="Religions Atheism" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/religions-atheism.jpg?w=243&#038;h=300" alt="" width="243" height="300" /></a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&#8220;هیچ -ندانی&#8221; ها، یا بنیادگرایان، به گونه ای صادق تر اند. این گروه با تاریخ سر جنگ ندارند،  و می پذیرند که تا همین اواخر یکی از کارکردهای اصلی دین، پاسخ دادن به سئوالات علمی بوده است:  تا چگونگی ایجاد جهان و حیات را توضیح دهد. از نظر تاریخی، اغلب ادیان یک کیهان شناسی و زیست شناسی برای خود داشته اند، یا حتی جز اینها نبوده اند. من شک دارم که اگر امروزه از مردم در مورد توجیه شان برای وجود خدا بپرسید، دلیل اصلی شان علمی باشد. به نظر من، اغلب مردم فکر می کنند که برای توضیح پیدایش جهان، و به خصوص پیدایش حیات، به خدا نیاز دارند. آنها اشتباه می کنند، اما این جهل زاده ی نظام آموزشی مان است.<span id="more-6"></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این گروه طرفدار &#8220;هیچ-ندانی&#8221; دین همچنین بدین خاطر با تاریخ در آشتی هستند که نمی توان از نتایج علم در مورد دین گریخت. جهانی با وجود خدا بسیار متفاوت با جهانی بدون خداست. فیزیک یا زیست شناسی در جهانی که خدا باشد فرق می کند. به همین خاطر است که اغلب ادعاهای اصلی دین علمی هستند. دین یک نظریه ی علمی است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">گاهی مرا متهم می کنند که برخوردی متکبرانه و فاقد تحمل با آفرینش گرایان دارم. البته تکبر صفت نامطلوبی است، و من باید از اینکه متکبر شمرده شوم، بیزار باشم. اما هر چیزی حدی دارد! در دورده ی دانشجویی برای اینکه به من نشان دهند که دانشجوی تخصصی رشته ی تکامل بودن چه حسی دارد، از من خواستند که یک رشته بحث  با آفرینش گرایان داشته باشم. وضعیت من با این مثل این وضع بود: فرض کنید شما یک دانشجوی تاریخ  باشید که عمری را صرف مطالعه ی تاریخ روم، با همه ی جزئیات مفصل اش کرده است. حال کسی از راه برسد که مثلاً مدرکی در مهندسی دریا یا موسیقی دارد، و بکوشد با شما بحث کند که رومی ها هرگز وجود نداشته اند. آیا تحمل این مطلب و فروخوردن عصبانیت خود را دشوار نخواهید یافت؟ آیا چنین برخوردی کمی متکبرانه نمی نماید؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">گروه سوم، یعنی &#8220;همه چیز-دانی&#8221; ها (که من این لقب نامهربانانه را به خاطر دیدگاه پدرسالارنه شان به آنها داده ام)، فکر می کنند که دین برای مردم خوب است، چه بسا برای جامعه هم مفید باشد. شاید خوبی آن بدان خاطر باشد که آنان را در برابر مرگ یا مصیبت تسلی می دهد، و یا بدین خاطر که یک نظام اخلاقی فراهم می کند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در این دیدگاه، اینکه آیا عقاید دینی حقیقتاً درست اند یا نه، اهمیتی ندارد. به نظر اینان، شاید خدایی درکار نباشد؛ ما مردمان تحصیل کرده می دانیم که برای هیچ کدام از  اعتقادات دینی شواهد مؤید دقیقی وجود ندارد، تا چه رسد به باورهایی مثل باکرگی مریم یا ظهور مجدد مسیح. اما عوام الناس به خدایی نیاز دارند که آنها را از تبه کاری باز دارد یا تحمل غم و غصه ها را برایشان آسان کند. این مسئله ی جزئی که احتمالاً خدایی در کار نیست، در برابر فواید عظیمی که دین برای جامعه دارد رنگ می بازد. من در مورد این گروه &#8220;همه چیز-دانی&#8221; سخن بیشتری نمی گویم چون آنها هیچ ادعایی در مورد صحت علمی داشتن دین ندارند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">آیا خدا یک اَبَرریسمان است؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اکنون به طرفداران &#8220;عدم رقابت&#8221; بازگردیم. البته برهانی که آنها پیش می نهند شایسته ی بررسی است، اما به نظر من شایستگی آن چندان بیشتر از دیدگاه آن دو گروه دیگر نیست.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">خدا پیرمردی نیست که با ریش سفید در آسمان ها نشسته باشد. خوب، پس چیست؟ در اینجاست که لفظ پردازی ها شروع می شود. توضیح اینکه خدا چیست شکل های کاملاً مختلفی می یابد: &#8220;خدا آن بیرون نیست، او در درون همه ی ماست&#8221;. &#8220;خدا مبنای هستی است&#8221;. &#8220;خدا ذات حیات است&#8221;. خدا همان جهان است&#8221;. &#8220;آیا شما به وجود جهان باور ندارید؟&#8221; &#8220;البته که به وجود جهان باور دارم.&#8221; &#8220;پس به خدا هم باور دارید.&#8221; &#8220;خدا عشق است، آیا به عشق باور ندارید؟&#8221; &#8220;خوب، پس به خدا هم باور دارید.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقتی فیزیک دان های جدید در مورد پرسش هایی مانند اینکه چرا بیگ بنگ رخ داد، چرا قوانین فیزیک این چنین هستند و نه جور دیگر،  اصلاً  چرا این جهان وجود دارد، و مانند این ها برمی خورند، کمی متمایل به رازورزی می شوند. گاهی فیزیک دان ها به این پاسخ متوصل می شوند که یک هسته ی باطنی راز هست که قابل فهم نیست، و چه بسا هرگز نتوان آن را دریافت؛  و بعد ممکن است بگویند که چه بسا این هسته ی باطنی راز، نام دیگر خدا باشد. یا به بیان استیون هاوکینگ، اگر ما  از این امور سر در بیاوریم، شاید &#8220;بدانیم که در ذهن خدا چه می گذرد.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">مشکل اینجاست که خدا  به این معنای پیچیده ی فیزیک دان ها هیچ  شباهتی با خدای انجیل یا هر دین دیگری ندارد. اگر فیزیک دانی بگوید که خدا نام دیگر ثابت پلانک است، یا یک اَبَرریسمان است، سخن او را تعبیر استعاری این مطلب تلقی می کنیم که می گوید سرشت ابرریسمان ها یا مقدار ثابت پلانک رازی است عمیق. آشکار است که این مطلب هیچ ربطی به موجودی ندارد که آمرزنده ی  گناهان است، که به دعاها گوش فرا می دهد، که می گوید باید از ساعت 5 روزه را شروع کرد یا ساعت 6، که آیا باید دستمال سر کرد یا تسبیح دست گرفت؛ و هیچ ربطی به موجودی ندارد که قادر است برای کفاره ی گناهان فرزندش، قبل و بعد از تولد، او را  به مجازات مرگ محکوم کند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">انجیل افسانه ای</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">همین مطلب در مورد اینهمان دانستن بیگ بنگِ کیهان شناسی جدید با اسطوره ی آفرینش نیز صادق است. شباهت میان برداشت های پیچیده ی فیزیک نوین و اسطوره های آفرینش بابلیان و یهودیان که ما امروزه به ارث برده ایم به غایت سطحی است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">طرفداران &#8220;عدم رقابت&#8221; در مورد بخش هایی از متون مقدس و آموزه های دینی که روزگاری حقایق بی چون وچرای علمی محسوب می شد، چه می گویند؟ در مورد پیدایش جهان، پیدایش حیات، معجزات جورواجور عهدعتیق و عهدجدید، بقای پس از مرگ، و باکره ی زاینده چه می گویند؟ در نظر طرفداران &#8220;عدم رقابت&#8221;، اهمیت این مطالب بیش از افسانه های اخلاقی، از قبیل افسانه ی اوزیپ هانس کریستین اندرسون نیست. هیچ اشکالی دراین دیدگاه نیست، اما مشکل اینجاست که آنان تقریباً هرگز نمی پذیرند که چنین رویکردی را  پیش گرفته اند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">برای مثال، من اخیراً سخن روحانی اعظم یهودی، سِر ایمانوئل جاکوبوویت، را  در مورد زشتی راسیسم (نژادپرستی) می شنیدم. راسیسم زشت است، و باید علیه آن قوی تر از آنچه که  این عالی جناب می گوید استدلال کرد. به بیان ایشان، چون آدم و حوا نیاکان مشترک همه ی انسان ها هستند، پس همه ی آدمیان به نژاد واحدی تعلق دارند، که همان نژاد آدم ابوالبشر باشد، پس راسیسم زشت است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اگر ایشان طرفدار &#8220;عدم رقابت&#8221; بود، باید با داستان آدم و حوا هم همان برخوردی را می داشت که با ما با دیگر  داستان ها داریم. کسی با رجوع به داستان  جک و لوبیای سحرآمیز یا سیندرلا نمی کوشد به موعظه ی اخلاق حسنه بپردازد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">احساس من این است که روحانیون چنان به داستان های انجیلی عادت کرده اند که تفاوت میان حقیقت و افسانه را به فراموشی سپرده اند. درست مثل بینندگان تلویزیونی  که وقتی قهرمانی در سریال کماندار می میرد برای هم پیام تسلیت می فرستند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ارث بری  دین</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">سخن ام را با بازگشت به علم به پایان می برم. اغلب می شنویم که طرفداران &#8220;عدم رقابت&#8221; می گویند که گرچه هیچ شاهدی برای اثبات وجود خدا وجود ندارد، اما هیچ شاهدی هم برای نفی وجود او نیست. پس بهتر است چشمان خود را باز نگه داریم و اگنوستیک (لاادری)  بمانیم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در نگاه نخست، چنین می نماید که این موضع  جای چون و چرا  ندارد، دست کم اگر آن را به معنای محدود قمارباز پاسکال تعبیر کنیم. اما با تعمق بیشتر می بینیم که این  بیشتر به یک مفرّ می ماند چون همین مطلب را  در مورد بابانوئل و پلنگ صورتی هم می توان گفت. شاید در ته باغ،  پلنگ صورتی خانه داشته  باشند. هیچ شاهدی در میان نیست، اما نمی توانید ثابت کنید که چنین چیزی درست نیست. پس آیا باید در مورد پلنگ صورتی لاادری باشید؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">مشکل استدلال اگنوستیک این است که می توان آن را در مورد همه چیز بکار برد. بی نهایت موجود را می توان فرض کرد که نتوان به طور مثبت وجود آنها را نفی کرد. مردم به وجود اغلب آنها باور ندارند. کسی باور ندارد پریان، تک شاخ ها ، اژدها، بابا نوئل و غیره  وجود داشته باشند. اما اغلب مردم به وجود خدای خالقی باور دارند، خدایی که با همه ی ساز و برگ دینی دیگر از والدین شان به ارث می برند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">گمان می کنم دلیل اینکه اغلب مردم، با وجودی که همگی  از گروه &#8220;هیچ-ندانی&#8221; ها نیستند، با این حال احساس می کنند که تکامل داروینی به قدر کافی گسترده نیست که همه چیز را در مورد حیات توضیح دهد. به عنوان یک زیست شناس، تنها می توانم بگویم که هرچه بیشتر در مورد حیات و تکامل بخوانید و آنچه را که معلوم شده مطالعه کنید، این احساس بیشتر زایل می شود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نکته ی دیگری که می خواهم بیافزایم این است که هرچه بیشتر اهمیت تکامل را دریابید، بیشتر از موضع اگنوستیک (لاادریانه) به موضع بیخدای (بیخدایانه)  رانده می شوید. طبیعتاً احتمال وقوع چیزهای پیچیده، و از نظر آماری بعید  کمتر از احتمال وقوع رخدادهای ساده و محتمل است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">زیبایی شگرف نظریه ی فرگشت [تکامل] داروین این است که توضیح می دهد که  چگونه موجودات  پیچیده  و دشوار، با گام های تدریجی از آغازی  ساده و بسیط  پدید آمده اند. ما تبیین خود را از آغازی بی نهایت ساده شروع می کنیم، که هیدروژن خالص و مقدار عظیمی انرژی باشد. و تبیین علمی داروینی ما را با یک سری گام های تدریجی و  کاملاً مشخص به زیبایی خیره کننده و پیچیدگی حیات می رساند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">فرضیه ی رقیب، یعنی اینکه حیات توسط یک خالق ماوراءطبیعی آغاز شده است، نه تنها زاید، بلکه بسیار نامحتمل است. این فرضیه، و هرگونه استدلالی که زمانی به نفع آن بوده، امروز به بن بست رسیده اند. چرا که خدایی که شایسته ی نام خدایی باشد، باید موجودی با هوش بی نهایت باشد، یک ذهن متعالی، هستنده ای که احتمال وجودش به غایت اندک است &#8211; حقیقتاً بودن اش بعید است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">حتی اگر فرض وجود چنان هستنده ای همه چیز را توضیح دهد (که ما نیازی به چنین فرضی نداریم)، کمکی از دست این فرضیه بر نمی آید چون خود معمای بزرگتری را روی دست مان می گذارد.</p>
<p style="text-align:justify;">علم توضیح می دهد که  چگونه پیچیدگی (مسلئه ی دشوار)  از سادگی (مسئله ی ساده) ایجاد شده است. فرضیه ی وجود خدا هیچ توضیح ارزشمندی برای هیچ پدیده ای نیست، زیرا صرفاً آن چیزی را فرض می گیرد که قرار است توضیح دهیم. فرض سختی می کند تا مسئله ی سختی را توضیح دهد، و مسئله را رها می کند. نمی توانیم ثابت کنیم که خدا وجود ندارد، اما می توانیم با اطمینان نتیجه بگیریم که  وجود داشتن اش بسیار بسیار بعید است.</p>
<p style="text-align:justify;">نوشته: <a href="http://RDawkins.com" target="_blank">ریچارد داوکینز</a> | ترجمه: امیر غلامی | <a href="http://richarddawkins.net/articles/89-lecture-from-39-the-nullifidian-39-dec-94" target="_blank">Lecture from &#8216;The Nullifidian&#8217; Dec 94</a></p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/rdawkins.wordpress.com/6/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/rdawkins.wordpress.com/6/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/6/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=6&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2008/07/04/know-nothings-know-alls-no-contests/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/religions-atheism.jpg?w=243" medium="image">
			<media:title type="html">Religions Atheism</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>ویروس‌های ذهن نوشته ریچارد داوکینز</title>
		<link>http://rdawkins.com/2008/06/29/viruses-of-the-mind/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2008/06/29/viruses-of-the-mind/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Jun 2008 01:37:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[Atheism]]></category>
		<category><![CDATA[consciousness]]></category>
		<category><![CDATA[daniel dennett]]></category>
		<category><![CDATA[Farsi]]></category>
		<category><![CDATA[free inquiry]]></category>
		<category><![CDATA[Iran]]></category>
		<category><![CDATA[Meme]]></category>
		<category><![CDATA[Persian]]></category>
		<category><![CDATA[RDawkins.com]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[translation]]></category>
		<category><![CDATA[فیری اینکوایری]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشتی]]></category>
		<category><![CDATA[قربانی]]></category>
		<category><![CDATA[مم]]></category>
		<category><![CDATA[ممتیک]]></category>
		<category><![CDATA[میم]]></category>
		<category><![CDATA[ماشین]]></category>
		<category><![CDATA[مضر]]></category>
		<category><![CDATA[مغز]]></category>
		<category><![CDATA[نسل]]></category>
		<category><![CDATA[هسته سلول]]></category>
		<category><![CDATA[ویروس]]></category>
		<category><![CDATA[واگیرشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[ژن]]></category>
		<category><![CDATA[ژنتیکی]]></category>
		<category><![CDATA[کلک]]></category>
		<category><![CDATA[کپی]]></category>
		<category><![CDATA[کد]]></category>
		<category><![CDATA[کرم]]></category>
		<category><![CDATA[کروموزوم]]></category>
		<category><![CDATA[کشنده]]></category>
		<category><![CDATA[انگل]]></category>
		<category><![CDATA[انتقال]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب جنسی]]></category>
		<category><![CDATA[انسان]]></category>
		<category><![CDATA[ایمان]]></category>
		<category><![CDATA[استعداد]]></category>
		<category><![CDATA[اطلاعات]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[بانک اطلاعاتی]]></category>
		<category><![CDATA[باور]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[تکثیر]]></category>
		<category><![CDATA[دنت]]></category>
		<category><![CDATA[دی‌ان‌ای]]></category>
		<category><![CDATA[دین]]></category>
		<category><![CDATA[دیسک]]></category>
		<category><![CDATA[دانستنی]]></category>
		<category><![CDATA[داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[داروین]]></category>
		<category><![CDATA[ذهن کودک]]></category>
		<category><![CDATA[ذهنی]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[راهبه]]></category>
		<category><![CDATA[راز]]></category>
		<category><![CDATA[زیست اجتماع]]></category>
		<category><![CDATA[زیست شناس تکاملی]]></category>
		<category><![CDATA[زبان]]></category>
		<category><![CDATA[سلول]]></category>
		<category><![CDATA[سنت]]></category>
		<category><![CDATA[شبکه]]></category>
		<category><![CDATA[شرعی]]></category>
		<category><![CDATA[عفونت]]></category>
		<category><![CDATA[علمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=12</guid>
		<description><![CDATA[(مندرج در مجله ی Free-Inquiry  تابستان ۱۹۹۳) بهشتی که همه ی مم ها [۱] می جویند ذهن آدمی است، اما ذهن آدمی خود محصولی است که مِم ها از مغز آدمی برساختند تا آن را مأوای بهتری برای خود سازند. مسیرهای ورود و خروج داده ها  اصلاح شدند تا با شرایط محلی خوانا شوند، و [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=27&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><em>(مندرج در مجله ی <a href="http://www.secularhumanism.org" target="_blank">Free-Inquiry</a>  تابستان ۱۹۹۳)</em></p>
<blockquote>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بهشتی که همه ی مم ها <a name="_ednref1"></a><a href="http://rdawkins.com/viruses-of-the-mind/2/#_edn1">[۱]</a> می جویند ذهن آدمی است، اما ذهن آدمی خود محصولی است که مِم ها از مغز آدمی برساختند تا آن را مأوای بهتری برای خود سازند. مسیرهای ورود و خروج داده ها  اصلاح شدند تا با شرایط محلی خوانا شوند، و با افزار گوناگونی تقویت شدند تا درستی تنسیخ را بیافزایند: ذهن های اصیل چینی با ذهن های  اصیل فرانسوی فرق دارند، و ذهن های دانش آموخته با ذهن های بی سواد متفاوت اند.  آنچه مم ها در عوض به اندامه های ارزانی داشتند، مخزن سرشاری از فواید است &#8211; با اسب های تروایی که برای ابد به میدان آوردند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><em>Daniel Dennett, Consciousness Explained</em></p>
</blockquote>
<p dir="rtl"><strong>۱. </strong><strong>محیط های تکثیر</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">دخترک شش ساله ی زیبایی را می شناسم که نور چشم پدرش است. این دختر باور دارد که بابانوئل راستکی است. او معتقد است که سندباد هم وجود دارد؛ و آرزو دارد که وقتی بزرگ شد پری دریایی شود. وقتی بزرگ ترهای جدی و محترم اش به او یا همکلاسی هایش بگویند که بابانوئل یا پریان دریایی وجود دارند، کاملاً باور می کنند. بچه ها هرچه را که بهشان بگویید باور می کنند. اگر بگویید که جادوگرها می توانند یک شازده را به قورباغه تبدیل کنند، باور می کنند. اگرهم بگویید که بچه های بد در جهنم کباب می شوند، شب ها کابوس کباب شدن می بینند. من به تازگی شنیدم که این دخترک را بدون اجازه ی پدرش برای یک دوره ی یک هفته ای پیش یک راهبه ی کاتولیک فرستاده اند. فکر می کنید این طفل در مکتب آن راهبه چه می آموزد؟</p>
<p><img class="size-full wp-image-616 aligncenter" title="viruses of the mind" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/06/viruses-of-the-mind.jpg?w=604" alt=""   /></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">تکامل چنان کودک را شکل داده که هرآنچه را که فرهنگ اطرافش به او القا کند جذب می کند. مسلماً کودک زبان مادری اش را به همین شیوه می آموزد. کودک با شنیدن سخنان بزرگ ترها لغت نامه ی بزرگی از واژگان زبان محاوره را ضبط می کند؛ یک دائرة المعارف اطلاعاتی را جذب می کند؛ و قواعد پیچیده ی نحوی و معنایی را فرا می گیرد. پیش از اینکه کودک به میانه ی راه بلوغ برسد، همه ی این اطلاعات از مغز بزرگ ترها به مغز او منتقل شده اند. ما چنان برنامه ریزی شده ایم که همه ی اطلاعات مفید را به سرعت فراگیریم. در طی این فرآیند، اجتناب از انتقال اطلاعات مضر و مهلک بسیار دشوار است. با این همه بیت های ذهنی که باید دانلود کرد، و این همه کدهایی که باید درونی کرد، شگفت آور نیست که ذهن ساده لوح کودک آماده ی پذیرش همه جور پیشنهاد، مستعد تخریب، و طعمه ی سهل و آسانی برای شیادان، رمال ها و راهبه ها است. ذهن کودک به بدن بیمارانی می ماند که دچار ضعف سیستم دفاعی بدن هستند، این ذهن پذیرای همه جور عفونت است. عفونت هایی که بزرگ ترها می توانند بدون هیچ زحمتی به آن منتقل کنند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">دی ان آ هم دارای کدهای انگلی هست. سازوبرگ سلولی در کپی کردن دی.ان.آ. به غایت تواناست. به یک معنا، هر دی ان آ یی شیفته ی کپی کردن خود است. از دیدگاه دی ان آ، هسته ی سلول بهشت برین است، چون در آن همه جور ماشین آلات پیشرفته ی تکثیر دی ان آ یافت می شود.<span id="more-27"></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">هسته ی سلول چنان محیط مستعدی برای تکثیر دی ان آ است که جای تعجب نیست سلول ها در عمل میزبان انگل های دی ان آ نیز باشند. انگل هایی مثل ویروس ها، ویرویدها، پلاسمیدها و دیگر اراذل ژنتیکی. حتی گاهی انگل های دی ان آ های  خود را به طور بی عیب و نقصی در میان کروموزوم ها می چپانند. &#8216;ژن های جهنده&#8217; و امتدادهای &#8216;دی ان آ ی خودخواه&#8217;  خود را از کروموزوم ها جدا می کنند و به جای دیگر می چسبانند.  تشخیص آنکوژن های مهلک از ژن های سالم و عادی هم تقریباً ناممکن است چون آنکوژن ها به خوبی در میان ژن های سالم چپیده اند. در طی دوره ی تکامل، احتمالاً ژن های &#8216;سالم&#8217; و &#8216;یاغی&#8217; مرتباً جای خود را عوض کرده اند (داوکینز ۱۹۸۲). اما دی ان آ همان دی ان آ می ماند. تنها چیزی که دی ان آ ی ویروسی را از دی ان آ ی سالم مشخص می کند، شیوه ی انتقال آن از نسلی به نسل های بعدی است. دی ان آ های سالم و &#8216;مشروع&#8217; آنی است که از طریق سخت کیشانه ی مشروع، یعنی توسط اسپرم یا تخمک انتقال می یابد. اما دی ان آ ی &#8216;یاغی&#8217; یا انگلی به دنبال راه های سریع تر و زیرآبی تری برای سفر به آینده می گردد. یعنی نه فقط از سنت حسنه ی انتقال توسط اسپرم یا تخمک، بلکه از طریق یک قطره ترشح عطسه یا یک چکه خون هم منتقل می شود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">درست همان طور که هسته ی سلول بهشتی برای دی ان آ ی مشتاق تکثیر است، کامپیوتر هم برای داده های روی یک دیسک بهشت برین است. کامپیوتر و دیسک خوان ها و دیگرحافظه های جانبی آن طوری طراحی شده اند که کاملاً وفادارانه داده ها را حفظ کنند. بیت های مغناطیسی داده ها هم درست مانند مولکول های دی ان آ، به معنای تحت اللفظی کلمه &#8220;خواهان&#8221; کثیر دقیق خود نیستند. با این حال می توان برنامه ای کامپیوتری نوشت که طی مراحلی دقیقاً خود را تکثیر کند و نه تنها در یک کامپیوتر تکثیرشود، بلکه به کامپیوترهای دیگر هم منتقل شود. از لحاظ تکثیر بیت های اطلاعاتی، کامپیوترها چنان منشیان دقیق و امینی هستند که کعبه ی آمال برنامه های خودتکثیرگر اند. و به همین خاطر شدیداً در معرض براندازی توسط برنامه های انگلی هستند. هر آدم کلبی مسلکی که با نظریه ی ژن ها و مِم ها آشنا باشد می تواند حدس بزند که کامپیوترهای شخصی امروزی، که به کاروانسراهایی برای دیسک ها و ایمیل های هرزه گرد می مانند، سینه به روی تیر بلا گشوده اند. تنها نکته ی شگفت آور در مورد واگیری [اپیدمی] ویروس های کامپیوتری این است که چرا این قدر دیر سر و کله شان پیدا شده است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>۲ . </strong><strong>ویروس های کامپیوتری: مدلی برای واگیرشناسی [اپیدمولوژی] اطلاعاتی</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ویروس های کامپیوتری قطعه کدهایی هستند که خود را به برنامه های سالم موجود پیوند می زنند و کارکردهای عادی آن برنامه ها را مختل می کنند. این برنامه ها می توانند از طریق تبادل دیسک ها، یا از راه شبکه منتقل شوند. از لحاظ فنی، ویروس ها با &#8220;کِرم&#8221; ها [worms] فرق دارند. کرم ها به خودی خود برنامه های کاملی هستند، که معمولاً از طریق شبکه منتقل می شوند. یک نوع دیگر این اراذل نرم افزاری &#8220;اسب های تروا&#8221; هستند، که به تنهایی خودتکثیرگر نیستند، بلکه برای تولید مثل شان به آدمی نیاز دارند. گیرایی محتوای پرنوگرافیک یا محاسن دیگر این اسب های کذایی، فرد را به تکثیرشان وا دارد. ویروس ها و نیز کرم ها، برنامه هایی هستند که به زبان حال برنامه به کامپیوتر می گویند &#8220;تکثیرم کن&#8221;. به علاوه، هم ویروس ها و هم کرم ها می توانند به دلخواه مؤلف شان ابراز وجود کنند. این ابراز وجود می تواند &#8220;بامزه&#8221; باشد (مثل ویروسی در کامپیوترهای مک اینتاش که از بلندگوی درون کِیس اعلام می کند &#8220;نگران نباش&#8221;، که البته نویسنده ی ویروس اثر عکس آن را انتظار دارد)؛ یا بداندیشانه باشد (مانند بسیاری ویروس های IBM که پس از اعلام بروز فاجعه ی قریب الوقوع از نمایشگر،  تمام دیسک سخت را پاک می کنند)؛ یا سیاسی باشد (مانند ویروس Spanish Telecom در اعتراض به نرخ بالای مخابرات در اسپانیا یا ویروس Beijing که دراعتراض به کشتار دانشجویان طراحی شده بودند)؛ یا کاملاً سهوی باشند (یعنی ناتوانی برنامه نویس در کنترل فعالیت های سطح پایین سیستم به ایجاد ویروس یا کرم منجر شود). Internet Worm معروف که در ۲ نوامبر ۱۹۸۸بیشتر شبکه ی کامپیوتری آمریکا را فلج کرد، عامدانه و بداندیشانه خلق نشد، با این حال از کنترل خارج شد و ظرف ۲۴ ساعت به طور نمایی خود را  تکثیر کرد و حدود ۶۰۰۰ حافظه ی کامپیوتر را از کار انداخت.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&#8220;امروزه مِم ها با سرعت نور در اقصای گیتی می پراکنند، و با چنان سرعتی زاد و ولد می کنند که نرخ زادآوری مگس های میوه یا مخمّرها در قیاس با آن هیچ به حساب می آید. مِم ها بالهوسانه از ماشینی به ماشین دیگر و از واسطه ای به واسطه ی دیگر می جهند، چنان که عملاً قرنطینه کردن شان ناممکن است.&#8221; (دِنِت ۱۹۹۰، ص. ۱۳۱) ویروس ها مقید به زندگی در رسانه های الکترونیک مانند دیسک ها و خطوط تبادل داده نیستند. رساناهای  ویروس از یک کامپیوتر به کامپیوتر دیگر می توانند جوهر چاپ، سپس اشعه ی نوری که به عدسی چشم آدمی می رسد، و بعد ضربان اپتیکی حاصله و انقباض عضلات انگشتان پس از آن باشد. یک مجله ی تخصصی کامپیوتر که متن یک برنامه ی ویروسی را برای علاقمندان چاپ کرده بود به شدت مجازات شد. در حقیقت کل ایده ی ویروس سازی چنان احمقانه و سبکسرانه است که چاپ هرگونه &#8220;دانستی ها&#8221; در مورد ویروس ها، عملی  کاملاً غیرمسئولانه تلقی می شود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">البته من در اینجا قصد ندارم هرگونه کد ویروسی را چاپ کنم. اما برخی شیوه های مؤثر ویروس سازی هست که به خوبی شناخته شده ، و حتی آشکاراند، و لذا ذکر آنها در اینجا برای پیگیری بحث، فاقد مضرّاتی است که ذکر شد. همه ی این مبانی از این نکته ناشی می شوند که ویروس نباید بگذارد در حین پراکندن خود کشف شود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ویروسی که خود را درون یک کامپیوتر خیلی زیاد تکثیر کند به زودی کشف می شود، زیرا تکثیر زیاد ویروس موجب گیر کردن  کامپیوتر می شود و این اختلال  کاربر را از بروز مشکل آگاه می کند. به همین دلیل، بسیاری از ویروس ها پیش از آلودن یک کامپیوتر، محتوای آن را بررسی می کنند تا مطمئن شوند که از قبل در آن کامپیوتر نبوده اند. این نشانگان ضمناً کمک می کند تا در برابر ویروس های مشابه از آن گونه تدابیر دفاعی اتخاذ شود. زمانی که هنوز ویروس کش ها در دسترس  نبودند، من در پی یک ویروسی شدن کامپیوترم، یک جور &#8220;واکسیناسیون&#8221; ابتدایی روی آن انجام دادم. یعنی به جای پاک کردن ویروسی که یافته بودم، تنها دستورالعمل های کد شده ی آن را لغو کردم، بدون اینکه &#8220;پوسته&#8221; ی ویروس، یعنی ویژگی های بیرونی یا &#8220;امضا&#8221;ی ویروس را پاک کنم. به لحاظ نظری، اعضای دیگر این گونه ی ویروسی که به سراغ کامپیوتر من می آمدند، این امضای همکارشان  را تشخیص می داند و از آلودن مجدد کامپیوتر دست برمی داشتند. نمی دانم این جور ایمن سازی واقعاً به کار آمد یا نه، اما آن زمان این جور &#8220;شکنبه کِشی&#8221; ویروس، و نگه داشتن پوسته ی آن بهتر از دور انداختن جیک و پیک آن می نمود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ویروسی که خیلی بدخیم باشد سریعاً کشف و سربه نیست می شود. ویروسی  که تا سروقت هر کامپیوتری رسید فوراً خانمان آن را براندازد، دوام و بقایی نخواهد داشت. ممکن است شاهکار چنین ویروسی تباه کردن یک کامپیوتر باشد &#8211; مثلاً کل تز دکترای یک دانشجو را کاملاً پاک کند یا ضایعه ای از این دست به بار آورد &#8211; اما واگیر نخواهد شد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">به همین خاطر، برخی ویروس ها را چنان طراحی می کنند که خرابکاری شان آن قدر کوچک باشد که به راحتی نتوان آن را یافت. مثلاً نوعی ویروس هست که به جای پاک کردن سراسر  سکتورهای دیسک، فقط به حافظه ی مربوط به ذخیره ی برنامه های صفحه گسترده [spreadsheet] حمله می برد، و تنها قدری دستکاری های کوچک کتره ای در محتوای داده ها (معمولاً داده های مالی) انجام می دهد. مثلاً اعداد محتوی برخی سطرها و ستون ها را تغییر می دهد. برخی ویروس ها هم  به طور احتمالاتی  فعال می شوند و به این ترتیب جلوی کشف شدن خود را می گیرند. مثلاً تنها بر روی یک شانزدهم دیسک های سختی که می رسند فعال می شوند. برخی از ویروس ها هم بر مبنای اصل بمب ساعتی کار می کنند. اغلب کامپیوترهای مدرن از تقویم &#8220;آگاه&#8221; هستند. پس ویروس های بمب ساعتی چنان برنامه ریزی می شوند که در تاریخ مشخصی در همه جای جهان فعال شوند، مثلاً روز جمعه ۱۳ آوریل، روز احمق ها. از دیدگاه انگلی ، مهم نیست که حمله ی نهایی چقدر برای ویروس ها مضر باشد، مهم این است که ویروس نخست مجال کافی برای تکثیر خود داشته باشد. ( این وضع به طرز ناراحت کننده ای به نظریه ی پیرشدگی میدور/ویلیامز می ماند: ما قربانی ژن های کشنده یا شبه کشنده ای می شویم که فقط هنگامی فعال می شوند که ما به قدر کافی فرصت برای تولیدمثل داشته باشیم . (ویلیامز، ۱۹۵۷)). برای مقابله با تهدید این دسته ویروس ها، بعضی شرکت های بزرگ یک کامپیوتر &#8220;جلودار&#8221; در ناوگان کامپیوتری شان می گذارند که تقویم آن یکی دو هفته پیش از تقویم رسمی تنظیم شده تا اگر سر و کله ی ویروس های بمب ساعتی پیدا شد، پیش از روز موعود در کامپیوتر جلودار آشکار شود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">واگیری ویروس ها، چنان می توان حدس زد، به یک مسابقه ی تسلیحاتی انجامیده است. بازار نرم افزارهای ضد ویروس داغ داغ است. این برنامه های پادزهر &#8211; مانند  &#8221;Interferon&#8221;، &#8220;Vaccine&#8221;، &#8220;Gatekeeper&#8221; و غیره &#8211; یک زرادخانه ی متنوع از کلک های ویروس نویسی را دربر دارند. برخی هم  برای خنثی کردن ویروس های شناخته شده ی شناسنامه دار طراحی شده اند. برخی هم هرگونه تلاش برنامه برای سرک کشیدن به نواحی حساس حافظه را به کاربر هشدار می دهند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">از حیث نظری، می توان اصول ویروس نویسی را برای مقاصد غیر پلید، و حتی مفید نیز به کار گرفت. تیمبل بای (۱۹۹۱) اصطلاح &#8220;زندافزار&#8221;  [liveware] را برای نامیدن روشی وضع کرد که خود او پیش تر بر اساس اصل آلوده سازی ابداع کرده بود. از این روش برای به روزرسانی نسخه های متعدد یک پایگاه های داده استفاده می شود. به این ترتیب که هر موقع  دیسک حاوی پایگاه داده در کامپیوتری نهاده شود، آن دیسک محتوای  کامپیوتر را می کاود تا ببیند آیا نسخه ی دیگری از پایگاه داده در دیسک سخت هست یا نه. و اگر چنین است، آیا نسخه ی موجود پایگاه داده نسبت به پایگاه داده ی روی دیسک به روزتر هست یا نه. اگر چنین نباشد، دیسک به طور خودکار آن را به روز می کند. به این ترتیب، و با قدری بخت خوش، دیگر لازم نیست که کار به روزرسانی پایگاه داده ی ادارات به طور دستی صورت گیرد. مثلاً اگرکارمند کتابخانه فهرست موجودی کتب را به روزرسانی کند، اطلاعات جدید او فوراً دیسک سخت کامپیوترهای همکارانش را هم می آلاید (چون همکاران بی هوا دیسک هایشان را در کامپیوترهای همدیگر می گذارند) و به این ترتیب اطلاعات جدید همه جا گسترده می شود. البته زندافزار تیمبل بای به طورکامل مشابه ویروس ها نیست: زندافزار نمی تواند بر هر کامپیوتری که خواست پخش شود و به آن آسیب برساند، بلکه تنها روی کامپیوترهایی پخش می شود که از قبل نسخه ای ازآن بانک اطلاعاتی خاص را داشته باشند. و شما نمی توانید آلوده ی زندافزار شوید، مگر اینکه خودتان تدارک این کار را دیده  باشد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ضمناً، تیمبل بای که بسیار دلمشغول تهدیدهای ویروسی است، خاطرنشان می کند که شما می توانید با استفاده ازیک سیستم کامپیوتری که مورد استفاده ی باقی مردم نیست، تا حدی از شرّ ویروس ها در امان باشید. توجیه معمول خرید آن نوع کامپیوتری که امروزه  بازار را در اختیار دارد فقط این است که آن نوع کامپیوتر بازار را در اختیار دارد. تقریباً هر فرد مطلعی قبول دارد که، از نظر کیفیت، و به ویژه آسانی کاربرد، نوع رقیب که در بازار دراقلیت است ارجحیت دارد. با این حال، کاربرد همگانی یک نوع کامپیوتر مزایایی برای آن نوع فراهم می کند که بر کیفیتِ صِرف می چربند. زیرا، چنین استدلال می شود که،  اگر همان نوع (نازل) کامپیوتر را که همکارتان خریده بخرید، می توانید از نرم افزارهایتان به طور اشتراکی استفاده کنید، و این نرم افزارهای اشتراکی دم دست هم معمولاً فراوان اند. نکته در اینجاست که با ابداع بلایای ویروسی، این &#8220;مزیت&#8221; دیگر چندان مطلوب نمی نماید. نه تنها باید هنگام دریافت دیسک از همکارتان بسیار وسواس به خرج دهید، بلکه باید آگاه باشید که اگر به جامعه ی استفاده کنندگان نوع معینی از کامپیوتر بپیوندید، به خیل انبوه ویروس های رایج در این جامعه هم پیوسته اید &#8211; که حتی ممکن است از تعداد اعضای آن جامعه ی کاربران بسی بزرگ تر باشند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ویروس های کامپیوتری امروزی به معنای دقیق کلمه تکامل نمی یابند. این ویروس ها محصول انسان های برنامه نویس هستند، و تنها به این معنای ضعیف می توان از تکامل شان حرف زد که مثلاً می گوییم خودروها یا هواپیماها تکامل می یابند. طراحان خودروی امسال شان را اندکی نسبت به خودروی سال پیش بهبود می بخشند، و ممکن است کم و بیش آگاهانه روندی را که چند سال است ادامه دارد دنبال کنند &#8211; مثلاً از لحاظ افزایش فشردگی پره های رادیاتور یا هر جنبه ی فنی دیگر. طراحان ویروس هم در پی کژاندیشی های حرفه ای تری هستند که از پس برنامه های ضدویروس برآیند. اما ویروس های کامپیوتری &#8211; دست کم تا کنون &#8211; امکان جهش و تکامل توسط انتخاب طبیعی را نداشته اند. اما ممکن است در آینده چنین امکانی بیابند. اینکه آیا تکامل آنها توسط انتخاب طبیعی صورت گیرد یا توسط طراحان انسانی هدایت شود، ممکن است نهایتاً چندان فرقی در کارآمدی شان نداشته باشد. در هر دو شکل تکامل، می توانیم انتظار داشته باشیم که ویروس های تکامل یافته هرچه بهتر بتوانند خود را مخفی کنند، و انتظار داشته باشیم که بتوانند با ظرافت با دیگر ویروس هایی که همزمان در جامعه ی کامپیوتری به سر می برند روزگار بگذرانند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ویروس های دی.ان.آ و ویروس های کامپیوتری به دلیل یکسانی گسترش می یابند: محیط مساعدی هست که تمام سازوبرگ تکثیر و گسترش آنها فراهم می آورد و دستورالعمل های ویروس را اجرا می کند. محیط های مساعد این دو ویروس به ترتیب، فیزیولوژی سلولی و شبکه های کامپیوتری به همراه افزارآلات ذخیره ی اطلاعات هستند. آیا محیط های دیگری هم هستند که این چنین باشند، و بهشت های دیگری برای خودتکثیرگران فراهم آورند؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong> ۳ . </strong><strong>ذهن آلوده</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">من پیش تر به استعداد ذاتی کودک برای گول خوردن اشاره کردم. استعدادی که ذهن کودک را برای یادگیری زبان و آموزه های سنتی محیط بسیار مساعدی می کند، که به آسانی سخنان راهبه ها، مونی ها <a name="_ednref2"></a><a href="http://rdawkins.com/viruses-of-the-mind/2/#_edn2">[۲]</a> و کسانی از این قماش را می پذیرد. به بیان عام تر، ما همگی در حال مبادله ی اطلاعات با هم هستیم. البته ما فلاپی دیسک هایمان را در شکاف جمجمه ی همدیگر فرو نمی کنیم، اما از طریق گوش و چشم هایمان جملات را مبادله می کنیم. ما به شیوه های حرکت کردن و لباس پوشیدن هم توجه می کنیم و از هم تأثیر می پذیریم. ما دنگ و رنگ های تبلیغاتی را جذب می کنیم، و حتماً تحت تأثیرشان قرار می گیریم، اگر این طور نبود کاسبکاران سودنگر چنان پول های کلانی خرج آلوده کردن هوا با تبلیغات نمی کردند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">به دو کیفیتی بیاندیشید که یک ویروس، یا هرگونه خودتکثرگر انگلی، از محیط مناسب می طلبد. دو کیفیتی که سازوکار سلولی را برای دی.ان.آ ی انگلی و کامپیوترها را برای ویروس چنان محیط های مستعدی می سازند. کیفیت نخست، آمادگی برای تکثیر دقیق اطلاعات است، گیریم با قدری خطا که سپس تر به طور دقیق مجدداً بازتولید می شوند. کیفیت دوم، آمادگی برای تبعیت از دستورالعمل هایی است که در اطلاعات موجود در خودتکثیرگر درج شده اند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">سازوکار سلولی و کامپیوترهای الکترونیک هردوی این معیارهای های ویروس پسند را به نحو احسن فراهم می آورند. اما آیا مغز انسان هم با این معیارها می خواند؟ از نظر وفاداری در نسخه برداری و تکثیر اطلاعات، مسلماً مغزها نه دقت سازوکار سلولی  را دارد و نه دقت کامپیوترهای الکترونیک را. با این حال مغز دست کم به قدر یک ویروس آر ان آ وفادارانه عمل می کند، گرچه دقت آن در تکثیر اطلاعات به پای دقت دی.ان.آ با آن همه سنجه های دقیق اش علیه زوال اطلاعات نرسد. گواه تکثیرگری وفادارانه ی مغز، به ویژه مغز کودک، همان قابلیت تقلید زبان است. شخصیتی به نام پروفسور هیگینز در یکی از رمان های برنارد شاو حتی قادر است از روی لهجه ی یک نفر مشخص کند که او در کدام خیابان لندن بزرگ شده است. البته داستان گواه خوبی برای هیچ چیز نیست، اما هر کسی می داند که شخصیت تخیلی هیگینز تنها شکل اغراق شده ی مهارتی است که همه ی ما داریم. هر آمریکایی می تواند فرق میان لهجه ی یک نفر جنوبی با یک غرب میانه ای، یا یک نیوانگلندی را از یک کوه نشین تشخیص دهد. هر نیویورکی می تواند فرق لهجه ی برونکسی از بروکلینی را تشخیص دهد. همین مطلب اصولاً در مورد مردم همه ی کشورها صادق است. این پدیده گواه آن است که مغزانسان می تواند با دقت مناسبی لحن بیان محلی اش را کپی کند (اگر این طور نبود، اصلاً لهجه ها شکل نمی گرفتند، و مثلاً لهجه ی نیوکاسلی آن قدر پایدار نمی ماند که قابل تشخیص باشد) اما خطاهایی هم در این کپی کاری رخ می دهند ( در غیر این صورت لهجه ها تکامل نمی یافتند، و همه ی گویشوران یک زبان به یکسان همان گوش نیاکان دورشان را میراث می بردند.) زبان به این خاطر تکامل می یابد که هم پایداری فراوانی دارد و هم به طور جزئی تغییراتی می پذیرد که پیش شرط هر سیستم تکاملی است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">دومین ویژگی یک محیط مستعد ویروس نیز &#8211; اینکه محیط میزبان باید بتواند از برنامه ای با دستورالعمل های مندرج در ویروس تبعیت کند &#8211; در مغزها تنها از نظر کمّی کمتر از سلول ها یا کامپیوترهاست. ما گاهی از دستورات همدیگر پیروی می کنیم، گاهی هم چنین نمی کنیم. با این حال، این حقیقت جالب توجه است که در سراسر جهان، اکثریت غالب کودکان پیرو دین والدین شان می شوند و نه دیگر دین های موجود. و مؤمنان ادیان مختلف آداب مختلف آبا و اجدادی خود مانند سجود، نمازخواندن به سمت مکه، سر خود را به طور تناوبی به سمت دیوار تکان دادن، خود را مثل مجانین لرزاندن، کِل زدن و &#8230; را کاملاً ، اگر نگوئیم برده وار، دست کم با احتمال آماری بالا تقلید می کند &#8211; و فهرست این الگوهای حرکتی تقلیدی دلبخواه و بیهوده ی ادیان سر به فلک می زند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نمونه های دیگری از تبعیت و تقلید هم هست که کمتر از نوع تقلید مناسک دینی نظرگیر است، و باز بیشتر میان کودکان رواج دارند، و باز از سنخ رفتارهایی است که بیش از بحث گزینش عقلانی باید آن را موضوع  واگیرشناسی [ایپدمولوژی] دانست: پدیده هایی مثل یویو، یا رقص هولا، با الگوهای رفتاری کم و بیش تثبیت شده شان، مدارس را فرا می گیرند، و به صورتی کتره ای تر از مدرسه ای به مدرسه ی دیگر گسترش می یابند، به طوری که شیوه ی گسترش شان فرق عمده ای با گسترش اپیدمی سرخک ندارد. یک نمونه ی جالب توجه این تقلید های رفتاری، کلاه وارونه ی بیسبال است. ده سال قبل ممکن بود هزاران مایل در آمریکا سفر کنید و حتی یک نفر را هم نبینید که کلاه بیسبال را وارونه بر سر گذاشته باشد. اما امروزه کلاه بیسبال وارونه را می توان همه جا یافت. نمی دانم الگوی جغرافیایی گسترش کلاه بیسبال وارونه در آمریکای امروز دقیقاً چگونه است، اما مسلماً واگیرشناسی از باصلاحیت ترین تخصص ها برای بررسی این پدیده است. لازم نیست  به بحث و جدل در باب &#8220;دترمینیسم&#8221; بپردازیم؛ لازم نیست ادعا کنیم که کودکان مجبورند شیوه ی کلاه پوشی رفقایشان را تقلید کنند. کافی است بگوییم که رفتار کلاه پوشی ، در حقیقت، از لحاظ آماری کاملاً متأثر از رفتار کلاه پوشی رفقاست.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وارونگی کلاه به خودی خود اهمیتی ندارد، اما قرینه ای ارائه می دهد از این که چگونه ذهن انسان، و به ویژه ذهن خردسالان، دارای ویژگی هایی است که گفتیم باب طبع انگل های اطلاعاتی هستند. دست کم ِ کم می توان گفت که  ذهن نامزد مناسبی برای آلوده شدن با چیزهایی مثل ویروس های کامپیوتری است، گرچه شاید نتوان ذهن را به قدر هسته ی سلول و کامپیوتر الکترونیک، بهشتی برای ویروس ها تلقی کرد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پس ارزش دارد از خود بپرسیم که ذهن چگونه قربانی یک &#8220;ویروس&#8221; می شود. ویروس های ذهن ممکن است درست مانند ویروس های کامپیوتری امروزی عامدانه طراحی شده باشند. یا اینکه ممکن است ویروس ذهنی به طور غیرعمدی و ناخودآگاه تکامل یافته باشد. در هر دو حالت، به ویژه هنگامی که آن انگل حاصل تکامل یک تبار مِمیکی موفق باشد، می توانیم انتظار داشته باشیم که یک &#8220;ویروس ذهنی&#8221; نوعی،  کاملاً در کار تکثیر خود موفق عمل کند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">انگل های ذهنی موفق، از دو جهت تکمل می یابند. هر چه قابلیت گسترش ویروس &#8220;جهش یافته&#8221; ی جدید (چه کتره ای ایجاد شده باشد و چه حاصل طراحی عامدانه باشد) بیشتر باشد، پرشمارتر می شود. و درست همان طور که یک گروه از ژن های سازگار با هم می توانند در کنار هم شکوفا شوند، یک گروه ایده های موافق نیز می توانند در معیت هم شکوفا شوند. می توانیم انتظار داشته باشیم که خودتکثیرگران گرد هم آیند و به صورت محفلی موافق از مغزی به مغز دیگر منتقل شوند. هر محفل یک بسته ی عقیدتی را تشکیل می دهند. اگر هر یک از این بسته های عقیدتی  به قدر کافی پایستار باشند می توان بر آنها  نامی مثل کاتولیسیسم رومی یا وودو <a name="_ednref3"></a><a href="http://rdawkins.com/viruses-of-the-mind/2/#_edn3">[۳]</a> نهاد. چندان فرق نمی کند کلیت یک بسته ی عقیدتی را معادل یک ویروس منفرد بگیریم یا تک تک مؤلفه های بسته را ویروس هایی جداگانه بدانیم. در هر حال این تمثیل چندان دقیق نیست، درست همان طور که تمایز میان یک ویروس کامپیوتری و یک کرم کامپیوتری چندان اهمیتی ندارد. آنچه اهمیت دارد این است که ذهن ها محیط های مستعدی برای ایده ها یا اطلاعات انگلی هستند، و نوعاً به شدت هم آلوده اند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">یافتن ویروس های ذهنی موفق هم مانند یافتن ویروس های کامپیوتری موفق برای قربانی دشوار خواهد بود. اگر شما قربانی ویروسی باشید، ممکن ست که این نکته ندانید، و حتی قویاً منکر ویروسی بودن باشید. خوب اگر یافتن ویروس در ذهن خود دشوار است، برای ویروس یابی چه نشانگانی را می توان به کار گرفت؟ من با تصور اینکه یک کتاب درسی پزشکی چگونه می تواند علائم ابتلا به یک ویروس ذهنی نوعی را برشمارد، به این پرسش  پاسخ می دهم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">۱ . بیمار نوعاً خود را عمیقاً ناگزیر می یابد که یک اعتقاد درونی را صادق، صواب یا  ارزشمند بیانگارد: اعتقادی که به نظر نمی رسد نیازی به شواهد یا استدلال داشته باشد، اما با این حال، شخص احساس می کند که کاملاً مجاب کننده و متقاعد کننده باشد. ما پزشکان چنین باوری را &#8220;ایمان&#8221; می خوانیم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">۲ . بیماران نوعاً قوت و تزلزل ناپذیری ایمان را فضیلتی می دانند، گرچه ایمان ابتنایی بر شواهد ندارد. درحقیقت، قربانیان احساس می کنند که هرچه شواهد حامی ایمان کمتر باشند، آن باور ارزشمندتر است (توضیح زیر را ملاحظه کنید).</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این ایده ی ناسازه وار که فقدان شواهد مزیت ارزشمندی برای ایمان است به برنامه ای شباهت دارد که خود-اتکاست، زیرا خود-ارجاع <a name="_ednref4"></a><a href="http://rdawkins.com/viruses-of-the-mind/2/#_edn4">[۴]</a>است (فصل &#8220;درباب جملات ویروسی و ساختارهای خودتکثیرگر&#8221; را در کتاب هوفستادتر، ۱۹۸۵ببینید). همین که چنین باوری پذیرفته شد، به طور خود کار هرگونه اعتراضی نسبت به خود را دفع می کند. این ایده که &#8220;فقدان شواهد ارزشمند است&#8221; می تواند از تبعات جانبی ایمان باشد، که همراه با خود ایمان یک برنامه ی ویروسی محفلی را تشکیل می دهند که اعضایش حامی یکدیگر هستند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">۳ . یک نشانه مرتبط  به بیماری که ممکن است نزد مبتلا به ایمان یافت شود، این اعتقاد است که &#8220;راز&#8221; به خودی خود چیز خوبی است. اما گشودن آن کار ارزشمندی نیست. باید با راز حال کرد، و حتی از حل ناپذیری آن کیف کرد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">هر کوششی برای گشودن راز می تواند جداً به حال گسترش ویروس ذهنی مضر باشد. بنابراین جای شگفتی نیست که ببینیم این ایده که &#8220;بهتر است رازها ناگشوده بمانند&#8221; یک عضو محبوب هر محفل ویروسی می شود.  مثلاً &#8220;راز قلب ماهیت [ تبدیل نان و شراب مصرفی در مراسم عشای ربانی به جسم و خون عیسی]&#8221; را در نظر بگیرید. البته باور به اینکه شراب عشای ربانی به طور نمادین یا استعاری به خون عیسی تبدیل می شود آسان است و رازآمیز نیست. اما آموزه ی کلیسای کاتولیک رُمی در مورد عشای ربانی از این تمثیل ساده بسی فراتر می رود، و ادعا می کند که &#8220;کل جوهر&#8221; شراب به خون عیسی بدل می شود؛ و ظاهر شرابی که باقی می ماند &#8220;صرفاً تصادفی&#8221; و &#8220;فاقد هرگونه جوهری&#8221; است (کِنی ۱۹۸۶، ص.۷۲). در نزد عامه، عشای ربانی &#8220;به طور سرراست&#8221; به معنای تبدیل  شراب به خون عیسی تعبیر می شود. حال، چه عشای ربانی را به سیاق گیج کننده ی ارسطویی و چه به معنای خودمانی تر عامیانه تعبیر کنیم، ادعای صحت عشای ربانی را تنها با تخطی آشکار از معنای متداول واژه هایی مثل &#8220;جوهر&#8221; و &#8220;به طور سرراست&#8221; می توان مطرح کرد. البته بازتعریف واژگان گناه نیست، اما اگر واژگانی مانند &#8220;کل جوهر&#8221; و &#8220;سرراست&#8221; را برای چنین مواردی به کار بریم، هنگامی که می خواهیم این واژگان را به معنای معمول شان  به کار بریم چه اتفاقی می افتد؟ آنتونی کنی فیلسوف خاطر نشان می کند که زمانی که دانشجوی الاهیات بود  در این مورد دچار سردرگمی شده بود &#8220;چون به این نحو، ممکن بود ماشین تحریر من عشای ربانی [استحاله یافته ی] بنجامین دیزائیلی باشد&#8230; .&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">کاتولیک های رومی که باورشان به خطاناپذیری کلیسا آنان را وا می دارد تا بپذیرند که شراب، به رغم ظاهر امر، حقیقتاً به خون بدل می شود، عشای ربانی را یک &#8220;راز&#8221; می دانند. می بینید؟ با راز خواندن عشای ربانی، همه چیز رو به راه می شود. این تدبیر دست کم برای ذهنی که از پیش  عفونت داشته، کارآمد است. همین مطلب برای &#8220;راز&#8221; تثلیث نیز دقیقاً صادق است. قرار نیست رازها گشوده شوند، بلکه باید تکریم برانگیزند. این ایده که &#8220;راز ارزشمند است&#8221; به کاتولیک ها کمک می کند زیرا بدون آن، اعتقاد به اراجیف آشکاری مثل عشای ربانی و &#8220;سه تن در یک تن&#8221; تحمل ناپذیر است. پس می بینیم که باور به &#8220;راز ارزشمند است&#8221; یک حلقه ی خود-ارجاع دارد. چنان که هوفستادتر می توانست بگوید، رازآمیزی یک باور، باورمند را به ابدی کردن آن راز وا می دارد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">یک نمونه ی حاد از عفونت &#8220;راز ارزشمند است&#8221; این بیان معروف تِرتالیان <a name="_ednref5"></a><a href="http://rdawkins.com/viruses-of-the-mind/2/#_edn5">[۵]</a> است که می گفت Certum est quia impossible&#8221; est:&#8221; (&#8220;چون ناممکن است، قطعی است&#8221;). این است طریقت دیوانگی. آدمی به یاد حرف بی بی سفید در داستان لوئیس کارول می افتد که در پاسخ به آلیس که گفت &#8220;آدم نمی تواند چیزهای غیرممکن را باور کند&#8221; جواب داد: &#8220;به جرأت می گویم تو تجربه ی کافی نداری &#8230; وقتی من همسن و سال تو بودم همیشه روزی نیم ساعت چنین می کردم. خوب، گاهی هم حتی شش تا چیز غیرممکن را پیش از صبحانه باور می کردم&#8221;. یا  آدم به یاد  ′راهب برقی ′ در داستان داگلاس آدامز  می افتد. راهب برقی  دستگاهی است برای تسهیل باورکردن، چنان برنامه ریزی شده که با متصل کردن آن به شما برایتان عمل باور کردن را انجام می دهد، و حتی می تواند چیزهایی را به آدم بباوراند که &#8221; باورکردن شان برای مردم سالت لیک سیتی [مرکز ایالت یوتا، که مردمانش به ساده لوحی معروف اند] هم دشوار است.&#8221; مثلاً همین که راهب برقی به شخص متصل شد، می تواند به او بباوراند که همه ی چیزهای  دنیا جز سایه هایی از رنگ صورتی نیستند. اما وقتی در نظر آوریم که  در زندگی عادی نمی توان میان باورمندان فاضلی مثل بی بی سفید و راهب برقی با الاهیدانان محترم و سرشناس تمایز نهاد، قضیه کمتر خنده دار می نماید. مثلاً جناب ترتالیان همچنین فرموده که &#8220;باید به هر نحو بدان باور داشت، چون واهی می نماید&#8221; و عالیجناب توماس براونز (۱۶۳۵) هم علاوه بر تأیید نظر ترتالیان، و از او هم پیش تر می رود و می نویسد &#8220;چنین می نماید که هیچ امر دینی غیرممکنی مخلّ ایمان نیست.&#8221; و نیز &#8220;من مایل ام ایمان خود را در دشوارترین مواضع به کار برم زیرا باور کردن امور معمول و محسوس، ایمان نیست، نگرش است.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">من گاهی احساس کرده ام  که در این قسم باور کردن چیزی جالب تر از دیوانگی محض یا ترهات سورألیستی نهفته هست. چیزی است مثل آن تحسینی که از دیدن تردستی که در حین رقص روی طناب آویزان، ده تا توپ را هم به هوا می اندازد و باز می گیرد به شخص دست می دهد . انگار که هرچه اعتقادات مؤمن ناممکن تر نمایند، پرستیژ بیشتری نسبت به اعتقادات رقیبان دارند. آیا به یک معنا نمی توان گفت که مؤمنان نیز مانند تردستان عضلات اعتقادی شان را تمرین و ممارست می دهند،  تا بتوانند  با باوربه امور سراسر ناممکن، دیگران را شگفت زده و مغبون سازند و به کیش خویش فراخوانند؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در حین نگارش این مقاله، روزنامه ی گاردین (۲۹ ژوئیه ی ۱۹۹۱) به طور اتفاقی مثال زیبایی فراهم آورد. این روزنامه مصاحبه ای داشت با یک خاخام یهودی که تکلیف غریبی را به گردن گرفته بود. او می خواست محصولات غذایی را تا خردترین اجزایشان بیازماید تا از خلوص کوشِری [kosher حلالیت غذا مطابق شریعت یهودی] اطمینان حاصل کند. او اخیراً دلنگران این مسئله بوده که آیا جوهرنعناهایی که در داروهای سرفه ی وارداتی  از چین به کار می رود کوشر اند یا نه. این جناب می گفت &#8221; آیا تا به حال سعی کرده اید جوهرنعناهای چینی را بررسی کنید&#8230; این کار فوق العاده دشواری است، به خصوص که چینی ها به نخستین نامه ی استفسار ما با بهترین نثر انگلیسی که توانسته اند این طور جواب دادند که &#8220;محصولات ما حاوی هیچ کوشری نیست&#8221; &#8230; چین فقط به تازگی اجازه ی بازدید بازرسان کوشری را داده است. خوب، شاید جوهر نعنای چینی خالص باشد، اما هرگز نمی توان پیش از بررسی  اعلام نظر کرد.&#8221; این بازرسان کوشری یک خط تلفن مستقیم راه انداخته اند تا مؤمنان هر مورد مشکوکی را، از شکلات های ناخالص (از دید کوشری) تا روغن ماهی، گزارش دهند. این خاخام می نالید که &#8220;زندگی برای معتقدان به رعایت کوشر مصیبت بار شده است، چون مجبورند به دنبال کندوکاو منشاء همه ی غذا ها باشند.&#8221; هنگامی که مصاحبه گر از او پرسید که چرا خود را به خاطر چیزی که به وضوح بیهوده است به دردسر می اندازد، جناب خاخام به صراحت توضیح داد که نکته دقیقاً در همین بیهودگی است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اغلب جوازهای شرعی دین یهود فرامین الاهی محسوب می شوند. نکته در اینجاست. آدم نکشتن بسیار آسان است. بسیار آسان. دزدی نکردن قدری مشکل تر است، چون گاهی آدم وسوسه می شود دزدی کند. پس تبعیت از این فرامین ساده نمی تواند شاهد محکمی بر ایمان من به پروردگار و اراده ی الاهی باشد. اما مثلاً اگر ذات باری از من بخواهد که بعد از صرف قیمه ی نهار شیرقهوه ننوشم، این یک آزمون الاهی حسابی برای سنجش اعتقاد من است. تنها دلیلی که من چنین کاری را نمی کنم این است که به من گفته شده که چنین نکنم. مشکل در اینجاست.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">هلنا کرونین به من یادآور شده که شاید این پدیده شباهتی با نظریه ی معلولیت زهاوی در مورد انتخاب جنسی  و تکامل ویژگی های ظاهری داشته باشد (زهاوی ۱۹۷۵). نظریه ی زهاوی که دیرزمانی نامحبوب و حتی مضحک می نمود (داوکینز ۱۹۷۶) اخیراً اقبال یافته است (گرافن ۱۹۹۰ a,b)  و امروزه زیست شناسان تکاملی آن را جدی می گیرند (داوکینز ۱۹۸۹). برای مثال، طبق نظریه ی زهاوی، دم پرشکوه و دست و پاگیر طاووس نر که به طرز مضحکی شکارچیان را به خود می خواند، دقیقاً به خاطر همین دست وپاگیر بودن و خطرناکی اش تکامل یافته است، و همین خاطر محبوب طاووس های ماده است. طاووس نر به زبان حال می گوید، &#8220;ببین من چقدر مناسب و قوی هستم که می توانم هزینه ی گزاف حمل این دم مضحک را نیز تقبل کنم.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">برای اجتناب از سوءتفاهم در مورد زبان سوبژکتیوی که زهراوی به کار می برد، باید اضافه کنم که زیست شناس برای اشاره به کنش های ناخودآگاه انتخاب طبیعی، استعمال زبان ذهنی را مجاز می شمارد. گرافن این استدلال را به مدل ریاضی داروینی سخت گیرانه ای برگردانده است. گرافن در مدل خود هیچ ادعایی در مورد آگاهی یا عامدانه عمل کردن طاووس های نر و ماده ندارد. طاووس ها می توانند هر قدر که بخواهید عمدی یا ناخودآگاه عمل کنند (دِنِت ۱۹۹۳، ۱۹۸۴). به علاوه، نظریه ی زهاوی آن قدر عمومیت دارد که تنها مبتنی بر اصول داروینی نیست. هم گلی که شهد خود را به یک زنبور &#8220;شکاک&#8221; عرضه می کند می تواند از اصل زهاوی تبعیت کند، و هم بازاریابی که با زرق و برق خود چشم مشتری را خیره می کند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">مبنای نظریه ی زهاوی این است که انتخاب طبیعی  ایجاد شکاکیت در جنس مادینه (یا در حالت عام، میان دریافت کنندگان پیام های تبلیغاتی) را ترجیح می دهد. تنها طریقی که یک نَرینه (یا هر مبلّغی) می تواند ادعای توانمندی خود (یا کیفیت یا مزیتی دیگر) را به کرسی بنشاند این است که ثابت کند که حقیقتاً  می تواند بار گران معلولیتی را به دوش کشد &#8211; معلولیتی که تنها یک نرینه ی حقیقتاً قوی (با کیفیت یا غیره) از پس تحمل آن بر می آید. این نکته را می توانیم اصلِ اعتباربخشیِ پرهزینه بنامیم. حال ببینیم که این نظریه چه ربطی به بحث ما دارد: آیا ممکن نیست که برخی آموزه های دینی هم دقیقاً به رغم مسخرگی شان ، دقیقاً به خاطر همین مسخرگی دوام آورده باشند؟ هر سست ایمانی می تواند باور کند که نان عشای ربانی به معنای نمادین معادل جسم عیسی است، اما لازمه ی باور به حقیقت چیزی به مزخرفی عشای ربانی، این است که کاتولیک فحولی باشید. این مردمان چنان بار آمده اند که نه تنها می توانند باور کنند که هر چیز را می توان باور کرد، بلکه باور بی پایه را فضیلتی یابند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">حال به فهرست نشانگان کسی که به ویروس ذهنی ایمان آلوده شده باز گردیم، و ببینیم چه عوارضی می توان برای این عفونت انتظار داشت.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">۴ . ممکن است مبتلا در برابر عقاید دیگر بدون مدارا رفتار کند، و در موارد حاد آنان را بکشد یا از کشتن شان دفاع کند. همچنین ممکن است مبتلا در برابر مرتدان (کسانی که زمانی مؤمن به ایمان اش بوده اند اما اکنون آن ایمان را ترک گفته اند) رفتارهای  خشن بروز دهد. یا در برابر بدعت گذاران (کسانی که عقیده ی متفاوتی را بپذیرند &#8211; که اغلب تنها تفاوتی جزئی با روایت مطلوب شخص  از دین داشته باشد.) همچنین ممکن است شخص در برابر دیگر شیوه های اندیشه ورزی که به حال ایمانش مضر اند، مثل استدلال علمی (که به نوعی نرم افزار ضدویروس می ماند) خصومت نشان دهد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">تهدید نویسنده ی برجسته ای مثل سلمان رشدی تنها یکی نمونه ی اخیر از فهرست طولانی و اسف بار خصومت ورزی های ایمانی است. درست در همین امروز که دارم این مطلب را می نویسم، مترجم ژاپنی کتاب آیات شیطانی را به قتل رساندند، و این اتفاق یک هفته پس از حمله ی مرگبار به مترجم ایتالیایی همان کتاب اتفاق می افتد. و در این حین  اسقف اعظم کانتربوری و دیگر شیوخ کلیسا با &#8220;آزردگی&#8221; مسلمانان ابراز &#8220;همدلی&#8221; می کنند ( همدلی ای که، در مورد واتیکان، به شراکت تمام و کمال در جرم می ماند). این ابراز همدلی نشانه ی همان آلودگی است که پیش تر ذکر کردیم: توهم اینکه ، هر قدر هم که ایمان به نتایج نفرت انگیز بیانجامد، باید بدان احترام گذاشت، فقط به این خاطر که ایمان است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">البته قتل یک نشانه ی حاد ابتلای به ایمان ست، اما یک نشانه ی حادتر هم یافت می شود که همان خودکشی برای خدمت به ایمان است. درست مانند مورچه های سربازی که برنامه ریزی شده اند تا زندگی شان را فدای تکثیر نسخه های آن برنامه ی انتحاری کند، جوان عرب یا ژاپونی [؟؟!] هم می آموزد تا در راه جهاد مقدسی جان سپارد که کوتاه ترین راه به بهشت است. این که آیا رهبرانی که این جوان را به مقتل می فرستند واقعاً معتقد به این باورها اعتقاد دارند یا نه ، در قدرت جانورخویی که &#8220;ویروس عملیات انتحاری&#8221; از اعتقاد دینی کسب می کند تغییری به وجود نمی آورد. البته خودکشی یا قتل برای ایمان یک تیغ دولبه است: ممکن است مؤمنان بالقوه ی آتی را برماند، یا آنان را از ایمانی که چنان متزلزل است که به این شیوه ها متوسل می شود بیزار کند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">واضح است که اگر کسان بسیاری خود را در راه ایمان شان فدا کنند، ذخیره ی مؤمنان ته می کشد. این مطلب به خصوص در مورد خودکشی های رسوا برپایه ی ایمان صادق بود، اما این نوع مرگ های &#8220;کامیکازه&#8221;، مشابه نوع مرگ در نبرد حق علیه باطل نیست. فرقه ای به نام People&#8217;s Temple هنگامی منقرض شد که رهبر آن به نام کشیش جیم جونز عمده ی پیروانش را در سراسر ایالات متحده واداشت تا به سرزمین موعود &#8220;جونزتاون&#8221; در جنگل های گویان بروند و در آنجا بیش از ۹۰۰ نفر از آنان، و قبل از همه کودکان، را واداشت تا سیانور بخورند. کل این ماجرا را گروهی از خبرنگاران روزنامه ی سانفرانسیکو کرونیکل پوشش دادند (کیلدوف و جاورز، ۱۹۷۸):</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پدر روحانی جونز، همه ی پیروان را فراخواند و به آنان گفت که زمان عزیمت به بهشت فرارسیده است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">او وعده داد که &#8220;ما در مکانی دیگر همدیگر را ملاقات خواهیم کرد.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این جمله در بلندگوهای اردو تکرار شد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&#8220;فضیلتی عالی در مرگ هست. مردن هرکس نشانه ی عالی ایمان اوست.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ضمناً، از ذهن یک سوسیوبیولوژیست آزموده دور نمی ماند که خود جونز تنها کسی بود که از ابتدای تشکیل فرقه اش &#8220;خود را تنها کسی دانست که مجاز به سکس داشتن است.&#8221; (حتماً برای والدین اش هم چنین اجازه ای قائل بوده). او حتی برای تنظیم برنامه ی همخوابگی هایش یک منشی داشت. آن خانم منشی پیروان نظرکرده را فرامی خواند و به آنها اطلاع  می داد که &#8220;پدر از انجام این کار ابا دارد، اما قویاً ناچار به این کار است و ممکن است شما لطفاً &#8230;&#8221; قربانیان او فقط از جنس مؤنث نبودند. یک پسر هفده ساله ی معتقد به او، نقل می کند که زمانی که هنوز مقر کمیته ی جونز در سانفرانسیکو بود، چگونه برای آخر هفته های کثیف اش به هتلی می رفت که در آن تخفیفی برای اقامت &#8220;عالجناب جونز و فرزند&#8221; دریافت می کرد. همان کودک نقل می کرد که &#8220;من واقعاً شیفته ی او بودم. او برایم بیش از یک پدر بود. من حاضر بودم والدین ام را هم به پایش قربانی کنم.&#8221;  آنچه در مورد عالیجناب جیمز جونز اهمیت دارد این گونه رفتارهای سلف سرویسی اش نیست، بلکه گول خورندگی تقریباً فرا-انسانی پیروانش است. با ملاحظه ی چنین نمونه های شگفت آوری از ساده لوحی، آیا همچنان می توان نسبت به استعداد ذهن آدمی برای ابتلا به عفونت های بدخیم تردید داشت؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">درست است که عالیجناب جونز تنها چندهزار نفر را فریب داد. اما مورد او یک مورد افراطی است. نوک کوه یخ است. همین اشتیاق به فریب خوردن از رهبران دینی را همه جا می توان یافت. اغلب ما می توانیم شرط ببنیدیم که هر کس و ناکسی می تواند یک کانال تلویزیونی راه بیاندازد، و ضمن سر هم کردن خزعبلاتی اعلام کند که &#8220;برای من پول بفرستید، تا بتوانیم دیگر احمق ها را هم وادارم برایم پول بفرستند.&#8221;  و امروزه در هر شهر عمده ی آمریکا دست کم می توانید یک کانال تلویزینی اوانجلیست [بشارت گر مسیحی] این چنینی بیابید. کانال هایی که به طور تمام و کمال متکی به این حقه ی اعتماد هستند. و پول های کلانی هم به جیب می زنند. در مواجه با این سطح مهیب از حماقت، دشوار بتوان از همدلی با شیادهای شیک پوش مجری این برنامه ها خودداری کرد. آن وقت می فهمیدید که همه ی احمق ها پولدار نیستند، و اغلب با اعانات اندک فقراست که اوانجلیست ها چاق و چله می شوند. حتی شنیده ام یکی از این عالیجنابان صریحاً همان اصلی را پیش کشیده که من به عنوان اصل اعتباربخشی پرهزینه در نظریه ی زهراوی نامیدم. یک عالیجناب، با صداقت وعظ می کرد که خدا اعاناتی را بسیار قدر می داند که آنقدر بزرگ باشند که موجب لطمه به اهداکننده شوند. و به عنوان شاهد مدعا سالمندان فقیری را به صحنه می آورند تا شهادت دهند که از زمان اهدای کل دارایی ناچیزشان به فلان عالیجناب چقدر خود را خوشبخت تر احساس می کنند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">۵ . ممکن است بیمار متوجه شود که معتقدات اش، ربطی به شواهد ندارند، بلکه بیشتر به واگیرشناسی مربوط اند. ممکن است چنین بیماری از خود بپرسد که چرا من این دسته اعتقادات را دارم و نه اعتقادات دینی دیگر را؟ آیا به این خاطر است که من همه ی ادیان جهان را بررسی کرده ام و آن را که بیش از همه برایم متقاعدکننده بوده برگزیده ام؟ پاسخ به احتمال قریب به یقین منفی است. اگر شما معتقد به هر دینی باشید، از لحاظ آماری بسیار بسیار محتمل است که دین تان همان دینی باشد که  پدران و اجدادتان داشته اند. شکی نیست که کاتدرال های ستبر، موسیقی دلنواز، داستان های جذاب و حکایت های پندآموز، نقشی در ایمان آوردن تان داشته اند. اما با این حال تعیین کننده ترین عامل مشخص کننده ی دین شما، این است که در کجا زاده شده باشید. اگر جای دیگری به دنیا آمده بودید معتقدات دینی پرشورتان، کاملاً متفاوت، و تا حد زیادی متناقض، با چیزی می بود که اکنون هست. قضیه، قضیه ی واگیرشناسی است، نه شواهد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">۶ . اگر بیمار از نمونه های نادری باشد که دینی غیر از دین والدین اش را برگزیده، باز هم این امر می تواند تبیینی اپیدمولوژیک داشته باشد. مسلماً ممکن است که او با خونسردی همه ی ادیان جهان را کاویده باشد و سر آخر آن را که بیش از همه متقاعدکننده یافته برگزیده باشد. اما از لحاظ آماری محتمل تر آن است که در معرض عامل عفونی فوق العاده توانایی قرار گرفته باشد &#8211; مثلاً یک جان وزلی، یک جیم جونز، یا یک سنت پُل. در اینجا، مانند پراکندگی سرخک، ما با انتقال افقی عفونت مواجهیم. در حالت قبل، انتقال به صورت عمودی بود، مثل تشنج های هانتینگتونی که ارثی هستند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">۷ . ممکن است احساس درونی بیمار به نحو خیره کننده ای یادآور احساسات عادی همراه با عشق جنسی باشد. رانه ی جنسی در مغز فوق العاده نیرومند است، پس جای شگفتی نیست که برخی از ویروس ها از این ویژگی بهره برداری کنند. بینش های ارگاسمی مشهور سنت ترزای آویلایی <a name="_ednref6"></a><a href="http://rdawkins.com/viruses-of-the-mind/2/#_edn6">[۶]</a> مشهور تر از آن است که نیاز به یادآوری داشته باشند. نمونه ی جدی تر و کمتر ساده لوحانه ی این قسم تجارب دینیِ  شبیه به حالات جنسی  را می توان در گواهی های جالب آنتونی کنی فیلسوف یافت. کنی به روشنی شعفی را وصف می کند که باورمندان به راز عشای ربانی تجربه می کنند. او تجربیات اش را به عنوان کشیش تازه گمارده  در تشکیلات کلیسای کاتولیک رومی، و پس از دریافت اختیار انجام مراسم تبرک عشای ربانی ذکر می کند. شور و شعفی را که در ماه های اول کسب این اختیار تجربه کرده بود، چنین نقل می کند:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&#8220;من که همیشه آدمی بودم که به سختی از رختخواب دل می کندم، ناگهان سحرخیز شدم، سرشار از بیداری و شور و هیجان انجام عمل خطیری بودم  که قدرت آن به من تفویض شده بود. من به ندرت مراسم تبرک را به طور عمومی انجام می دادم: اغلب آن را به صورت انفرادی و در کنار محراب کلیسا همراه با عضو جوان تری از کالج انجام می دادم که به عنوان دستیار مراسم تبرک انجام وظیفه می کرد. اما این تفاوتی در هیبت مراسم و اعتبار تبرک ایجاد نمی کرد. من در حال لمس تن عیسی بودم، نزدیکی کشیش به عیسی را حس می کردم، حسی که بیش از همه مرا مفتون می کرد. من پس از بیان ذکر تبرک با چشمان خمار به نان مقدس خیره می شدم. مانند عاشقی که به چشمان معشوقش می نگرد &#8230; آن روزهای نخستین کشیشی در خاطرام به عنوان روزهایی سرشار از سعادت و رضامندی باقی خواهند ماند؛ سعادتی گرانقدر، و نیز چنان شکننده که بقاییش نباشد، مثل عشقی رمانیک که به زودی واقعیت ازدواجی نافرجام فرویش می ریزد. (کنی، ۱۹۸۶، صص. ۱۰۱-۲)</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">آنچه که بر دکتر کنی گذشته به گونه ای ترحم برانگیز باورکردنی است. انگار که او اسیر عشق نان مقدس مراسم عشای ربانی شده بود. عجب موفقیت مشعشعی برای ویروس! ضمناً در همان صفحه کنی نشان می دهد که ویروس مورد نظر واگیردار است &#8211; اگر نه به معنای تحت اللفظی، دست کم به معنای استعاری واگیردار است &#8211; و از دست اسقف های آلوده به سر کشیش های تازه کار منتقل می شود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>۴. </strong><strong>آیا علم هم یک ویروس است؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نه. دست کم اگر همه ی برنامه های کامپیوتری را ویروس محسوب نکنیم. خوب، برنامه ی مفید به این خاطر منتقل می شوند که مردم آنها را ارزیابی می کنند، به دیگران توصیه می کنند، و دست به دست می کنند. ویروس های کامپیوتری فقط به این خاطر گسترش می یابند که دارای دستورالعمل کد شده ای هستند که به کامپیوتر می گوید &#8220;منتشر ام کن&#8221;. ایده های علمی، مانند مِم ها، در معرض نوعی انتخاب طبیعی هستند، و از این حیث ممکن است شباهتی سطحی با ویروس ها داشته باشند. اما نیروهای انتخاب گری که ایده های علمی را به چالش می گیرند، دلبخواهی و بوالهوسانه نیستند. بلکه قواعد سختگیرانه و صیقل یافته ای هستند که راه را بر رفتارهای واهی سلف سرویسی می بندند. آن قواعد تمام مزایایی را که در یک کتاب درسی استاندار روش شناسی برای روش علمی ذکر می شود دارا هستند: آزمون پذیری، حمایت شواهد، دقت، کمّیت پذیری، همسازی، میان سوژگی، تکرارپذیری، جهانشمولی، پیش روندگی، استقلال از محیط فرهنگی، و مانند آن. اما ایمان دینی به رغم فقدان یکایک این ارزش ها گسترش می یابد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در گسترش ایده های علمی نیز می توانید مؤلفه های واگیرشناسی را بیابید، اما این واگیرشناسی عمدتاً توصیفی است. حتی می توان گسترش سریع ایده های خوب در میان جامعه ی علمی را مانند واگیری سرخک توصیف کرد. اما اگر دلایل این گسترش را بکاوید، درمی یابید که دلایلی استوار هستند، که استاندارهای مطلوب روش علمی را برآورده می کنند. در تاریخ گسترش ایمان دینی، شما چندان چیزی جز واگیری نمی یابید، نوعی واگیری سرسری و بی مبنا. دلیل اینکه چرا شخص الف اعتقاد به چیزی دارد و شخص ب اعتقاد به چیز دیگر، صرفاً آن است که الف در یک قاره زاده شده و ب در قاره ای دیگر. آزمون پذیری، حمایت شواهد و باقی ملاحظات حتی اندک اهمیتی هم در این مورد ندارند. برای باور علمی اما، واگیری آن باور پس از لحاظ شدن این ملاک ها آغاز می شود و واگیرشناسی، تاریخ پذیرش آن باور را توصیف می کند. اما باورهای دینی، واگیری علت اساسی گسترش است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>۵. </strong><strong>مؤخره</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">خوشبختانه، ویروس ها همیشه پیروز نیستند. بسیاری از کودکانی که به دست راهبه ها و ملاها سپرده می شوند، دچار شر آنان نمی شوند. حکایت خود آنتونی کِنی، یک داستان نیک فرجام است. او  چون نتوانست از تناقضات آشکار باور کاتولیکی چشم فرو پوشد، عاقبت قبای کشیشی را فروکند و امروزه هم استاد دانشگاهی بسیار محترم است. اما نمی توان این نکته را ناگفته گذاشت که عجب آن عفونت توانمند بوده که توانسته مردی با هوش و خرد کِنی را &#8211; کسی که ریاست آکادمی بریتانیا را برعهده دارد &#8211; گرفتار سه دهه ستیز با خود سازد. پس آیا نگرانی من برای آن طفل معصوم شش ساله ام نابجاست؟</p>
<hr size="1" />
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>منابع: </strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">Browne, Sir T. (1635) Religio Medici, I, 9<br />
Dawkins, R. (1976) The Selfish Gene. Oxford: Oxford University Press.<br />
Dawkins, R. (1982) The Extended Phenotype. Oxford: W. H. Freeman.<br />
Dawkins, R. (1989) The Selfish Gene, 2nd edn. Oxford: Oxford University Press.<br />
Dennett, D. C. (1983) Intentional systems in cognitive ethology: the &#8220;Panglossian paradigm&#8221; defended. Behavioral and Brain Sciences, 6, 343&#8211;90.<br />
Dennett, D. C. (1984) Elbow Room: The Varieties of Free Will Worth Wanting. Oxford: Oxford University Press.<br />
Dennett, D. C. (1990) Memes and the exploitation of imagination. The Journal of Aesthetics and Art Criticism, 48, 127&#8211;35.<br />
Grafen, A. (1990a) Sexual selection unhandicapped by the Fischer process. Journal of Theoretical Biology, 144, 473&#8211;516.<br />
Grafen, A. (1990b) Biological signals as handicaps. Journal of Theoretical Biology, 144, 517&#8211;46.<br />
Hofstadter, D. R. (1985) Metamagical Themas. Harmondsworth: Penguin.<br />
Kenny, A. (1986) A Path from Rome Oxford: Oxford University Press.<br />
Kilduff, M. and Javers, R. (1978) The Suicide Cult. New York: Bantam.<br />
Thimbleby, H. (1991) Can viruses ever be useful? Computers and Security, 10, 111&#8211;14.<br />
Williams, G. C. (1957) Pleiotropy, natural selection, and the evolution of senescence. Evolution, 11, 398&#8211;411.<br />
Zahavi, A. (1975) Mate selection &#8212; a selection for a handicap. Journal of Theoretical Biology, 53, 205&#8211;14.</p>
<hr size="1" />
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn1"></a><a href="http://rdawkins.com/viruses-of-the-mind/#_ednref1">[۱]</a> Meme. ایده ای فرهنگی است که از نسلی به نسل دیگر منتقل می شود. مِم معادل فرهنگی ژِن است. واژه ی مِم نخست در سال ۱۹۷۶ توسط ریچارد داوکینز در کتاب &#8220;ژن خودخواه&#8221; مطرح شد. داوکینز نظر داد که انسان ها دارای سازوکاری گزینشی هستند که در دیگر گونه های جانوران یافت نمی شود: آدمیان علاوه بر وراثت ژنتیکی این قابلیت را هم دارند که ایده هایی را به نسل های بعد منتقل کنند، و به کمک این ایده ها با انعطاف و سرعتی با برخی چالش های محیطی خود مواجه شوند، که توسط گزینش ژنتیک صرف امکان پذیر نیست. نمونه های مِم ها می توان به ایده ی خدا؛ اهمیت فرد در برابر جمع، باور به امکان کنترل بر محیط؛ یا فناوری هایی مانند اینترنت اشاره کرد. امروزه داوکینز و دیگران به ایده های کم دامنه تر و گذرا تر هم مِم اطلاق می کنند. و آنها را مِم هایی تلقی می کنند که در انبان مِمی meme pool عمر کوتاه تری دارند.</p>
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn2"></a><a href="http://rdawkins.com/viruses-of-the-mind/#_ednref2">[۲]</a> پیروان مرشد مذهبی کره ای، سونگ میونگ مون</p>
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn3"></a><a href="http://rdawkins.com/viruses-of-the-mind/#_ednref3">[۳]</a> Voodoo. سنت دینی مردم هائیتی است. وودو ترکیبی است از مناسک مسیحیت کاتولیک رومی که میراث دوران استعمار فرانسه است با مؤلفه های جادوگری آفریقایی که توسط بردگانی که پیش تر از یوروبا، فون کونگو و دیگران به هائیتی آورده شده است. م</p>
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn4"></a><a href="http://rdawkins.com/viruses-of-the-mind/#_ednref4">[۴]</a> Self-referential. در اصطلاح برنامه نویسی، یک دستور یا یک دسته دستورات هنگامی خود-ارجاع است که کامپیوتر را به اجرای حلقه ی بی پایانی از ارجاع به خود آن وادارد. مثلاً در خط ۱۰ برنامه به کامپیوتر دستور داده می شود به خط ۱۰ برو.</p>
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn5"></a><a href="http://rdawkins.com/viruses-of-the-mind/2/#_ednref5">[۵]</a> از الاهیون و جدلیون صدر کلیسا که زبان لاتین را در الاهیات مسیحی به کار گرفت و در شکل دهی واژگان و اندیشه های مسیحیت غربی نقشی عمده ایفا کرد.</p>
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn6"></a><a href="http://rdawkins.com/viruses-of-the-mind/2/#_ednref6">[۶]</a> راهبه ی عارف، اصلاح گر دینی و نویسنده ی مشهور اسپانیایی قرن شانزدهم، که مدعی بود دردهای شدیدی احساس می کند که ناشی از تماس نوک نیزه های فرشتگان با قلب اش است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نوشتهٔ <a href="http://rdawkins.com" target="_blank">ریچارد داوکینز</a> | ترجمهٔ امیر غلامی | منبع انگلیسی: <a href="http://cscs.umich.edu/~crshalizi/Dawkins/viruses-of-the-mind.html">Viruses of the Mind</a> | منبع: <a href="http://rdawkins.com/">آر داوکینز.کام</a></p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/rdawkins.wordpress.com/27/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/rdawkins.wordpress.com/27/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/27/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/27/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/27/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/27/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/27/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/27/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/27/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/27/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/27/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/27/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/27/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/27/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/27/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/27/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=27&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2008/06/29/viruses-of-the-mind/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/06/viruses-of-the-mind.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">viruses of the mind</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
