<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>ریچارد داوکینز &#187; داروینیسم</title>
	<atom:link href="http://rdawkins.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%88%db%8c%d9%86%db%8c%d8%b3%d9%85/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://rdawkins.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sat, 03 Sep 2011 12:50:54 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='rdawkins.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://1.gravatar.com/blavatar/7a238556133833fd32e8cdaa21f7a756?s=96&#038;d=http%3A%2F%2Fs2.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>ریچارد داوکینز &#187; داروینیسم</title>
		<link>http://rdawkins.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://rdawkins.com/osd.xml" title="ریچارد داوکینز" />
	<atom:link rel='hub' href='http://rdawkins.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>داروین و داروینیسم</title>
		<link>http://rdawkins.com/2009/08/13/darwin-and-darwinism/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2009/08/13/darwin-and-darwinism/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 13 Aug 2009 08:59:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات مرتبط]]></category>
		<category><![CDATA[Darwin]]></category>
		<category><![CDATA[Darwinism]]></category>
		<category><![CDATA[Persian]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[فیشر]]></category>
		<category><![CDATA[فکت]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشت]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشتی]]></category>
		<category><![CDATA[فسیلی]]></category>
		<category><![CDATA[لامارک]]></category>
		<category><![CDATA[لامارکیسم]]></category>
		<category><![CDATA[مندل]]></category>
		<category><![CDATA[موجودات زنده]]></category>
		<category><![CDATA[مصنوعی]]></category>
		<category><![CDATA[نئوداروینیسم]]></category>
		<category><![CDATA[چارلز]]></category>
		<category><![CDATA[نسل]]></category>
		<category><![CDATA[نظریه]]></category>
		<category><![CDATA[هاردی]]></category>
		<category><![CDATA[والاس]]></category>
		<category><![CDATA[وراثت]]></category>
		<category><![CDATA[ژن]]></category>
		<category><![CDATA[ژنی]]></category>
		<category><![CDATA[ژنتیکی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[گیاهی]]></category>
		<category><![CDATA[گرگور]]></category>
		<category><![CDATA[آفرینش هوشمند]]></category>
		<category><![CDATA[آلفرد]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب طبیعی]]></category>
		<category><![CDATA[اهلی]]></category>
		<category><![CDATA[اجداد]]></category>
		<category><![CDATA[اراسموس]]></category>
		<category><![CDATA[ارث]]></category>
		<category><![CDATA[اصل انواع]]></category>
		<category><![CDATA[بقای اصلح]]></category>
		<category><![CDATA[تولیدمثل]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[تکاملی]]></category>
		<category><![CDATA[تکثیر]]></category>
		<category><![CDATA[جمعیت]]></category>
		<category><![CDATA[جنین]]></category>
		<category><![CDATA[جنسی]]></category>
		<category><![CDATA[جی بی اس هالدین]]></category>
		<category><![CDATA[جانوری]]></category>
		<category><![CDATA[جغرافیایی]]></category>
		<category><![CDATA[حیات]]></category>
		<category><![CDATA[خلقت]]></category>
		<category><![CDATA[خلقتگرایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاستگاه گونه ها]]></category>
		<category><![CDATA[خزانه]]></category>
		<category><![CDATA[دنیل]]></category>
		<category><![CDATA[دنت]]></category>
		<category><![CDATA[دانش]]></category>
		<category><![CDATA[داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[داروین]]></category>
		<category><![CDATA[داروینیسم]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد]]></category>
		<category><![CDATA[رانش تصادفی]]></category>
		<category><![CDATA[زمین شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[زیست]]></category>
		<category><![CDATA[زیست شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[علوم طبیعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=169</guid>
		<description><![CDATA[بگذارید دستم را رو كنم. اگر قرار بود من به بهترین ایده اى كه تاكنون كسى داشته است پاداشى بدهم، پیش از نیوتن، اینشتین و هر كس دیگرى آن را به داروین مى دادم.<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=169&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">از نظر بیشتر مردم در طول تاریخ همواره روشن به نظر مى رسید كه تنوع سرشار حیات، كمال مرموزى كه موجودات زنده براى بقا و تكثیر با آن تجهیز شده اند و پیچیدگى حیرت انگیز نظام زنده، تنها مى تواند از طریق خلقت الاهى پدید آمده باشد. با این حال بارها از خاطر اندیشمندان منزوى گذشته است كه شاید غیر از خلقت فراطبیعى گزینه دیگرى هم وجود داشته باشد. مفهوم تغییر گونه ها به گونه هاى دیگر، مانند بسیارى از ایده هاى خوب دیگر، در یونان باستان در هوا معلق بود. اما این ایده تا قرن هیجدهم به فراموشى سپرده شد تا آنكه سرانجام در ذهن اندیشمندان پیشتازى نظیر پیر دو موپرتوئى (Pierre Louis Maupertuis)، اراسموس داروین (Erasmus Darwin) و مردى كه خویش را شوالیه دولامارک (Jean-Baptiste Lamarck) مى نامید، از نو ظاهر شود. این ایده در نیمه نخست قرن نوزدهم در حلقه هاى فكرى، به ویژه در محافل زمین شناختى، ایده نامتعارفى نبود، اما همواره به شكلى بسیار گنگ و مبهم و بدون هیچ تصویر روشنى از مكانیسم پدید آورنده تغییرات به آن اشاره مى شد. این چارلز داروین (Charles Darwin) -نوه اراسموس داروین-  بود كه به تحریک كشف مستقل اصل انتخاب طبیعى توسط آلفرد راسل والاس (Alfred Russel Wallace) سرانجام با انتشار كتاب مشهورى كه عنوانش معمولاً به صورت «اصل انواع» [خاستگاه گونه ها] (The Origin of Species) خلاصه مى شود، در سال ۱۸۵۹ نظریه تکامل [فرگشت] (Evolution) را پایه ریزى كرد.</p>
<p style="text-align:center;"><img class="aligncenter" title="چارلز داروین علم" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2009/08/charles-darwin-cover-magazine.jpg?w=604" alt="چارلز داروین" /></p>
<p style="text-align:center;"><span style="color:#4e4e4e;">تصویر چارلز داروین جوان چند سال پس از سفر دریایی مشهور بیگل؛ بر روی جلد مجله ساینس در ژانویه ۲۰۰۹؛ به مناسبت ۲۰۰ امین سالگرد تولد این دانشمند بزرگ و ۱۵۰ امین سالگرد انتشار کتاب انقلابی وی «خاستگاه گونه ها». سال ۲۰۰۹ به افتخار این دانشمند «سال داروین» نام گرفته است.<span id="more-169"></span> (این تصویر در مقاله اصلی نیست)</span></p>
<p style="text-align:justify;">باید میان دو بخش متمایز مشارکت داروین تفاوت قائل شد. او در تایید این واقعیت كه فرگشت رخ داده است، مقدار زیادى شواهد قاطع گرد آورد و همراه با والاس -به طور مستقل- به تنها نظریه امكان پذیر شناخته شده «انتخاب طبیعى» دست یافت كه تبیین مى كند چرا فرگشت به بهبود سازشى مى انجامد.</p>
<p style="text-align:justify;">داروین از برخى شواهد سنگواره اى آگاه بود اما بیشتر از شواهد دیگرى استفاده كرد كه گرچه ارتباط چندان مستقیمى با واقعیت رویداد فرگشت نداشتند اما از بسیارى جهات متقاعد كننده تر بودند. اصلاح سریع جانوران و گیاهان در اثر اهلى سازى هم براى این واقعیت كه تغییر فرگشتی امكان پذیر است و هم براى نشان دادن كارایى معادل مصنوعىِ انتخاب طبیعى شاهدى قانع كننده بود. داروین خود به ویژه در نتیجه شواهد مربوط به انتشار جغرافیایى جانوران متقاعد شده بود. براى مثال، حضور نژاد هاى جزیره اى موضعى، با نظریه فرگشت به آسانى توجیه پذیر است: نظریه خلقت [آفرینش]، وجود آنها را تنها از طریق فرض نامقرون به صرفه نقاط پراکنده خلقت در سطح زمین مى تواند تبیین كند.</p>
<p style="text-align:justify;">رده بندى سلسله مراتبى كه جانوران و گیاهان به طور طبیعى در آن جاى مى گیرند، قویاً دلالت بر وجود یک درخت خانوادگى دارند: نظریه خلقت ناگزیر باید درباره اشتغال ذهن خالق به موضوعات و تغییرات، به تعابیر چاره جویانه و پیچیده متوسل شود.</p>
<p style="text-align:justify;">از این گذشته داروین این واقعیت كه بعضى اندام هایى كه در فرد بالغ و جنین دیده مى شوند ظاهراً بقایایى هستند را نیز به عنوان شاهدى براى نظریه اش به كار برد. براساس نظریه فرگشت، اندام هایى نظیر استخوان هاى كوچک و فرورفته ضمائم حركتى عقبى در وال ها آثار پاهاى متحرک نیاكان خشكیزى آنهاست. در كل شواهد تأیید كننده این واقعیت كه فرگشت روى داده است از تعداد بسیار زیادى مشاهدات دقیق تشكیل مى شود كه اگر نظریه فرگشت را بپذیریم همگى معنا مى یابند، اما با نظریه خلقت تنها در صورتى مى توان آنها را توجیه كرد كه فرض كنیم خالق ماهرانه در نظر داشته ما را گمراه كند. شواهد مولكولى مدرن، واقعیت [فکت] وجودى فرگشت را فراتر از افسارگسیخته ترین رویا هاى داروین تقویت كرده و واقعیت فرگشت اكنون مانند هر واقعیت دیگرى در علم با اطمینان تایید شده است.</p>
<p style="text-align:justify;">از واقعیت فرگشت كه بگذریم به نظریه مكانیسم آن یعنى انتخاب طبیعى مى رسیم كه از قطعیت كمترى برخوردار است. مكانیسمى كه داروین و والاس پیشنهاد كردند و معناى آن بقاى غیر تصادفى صفات وراثتى است كه به طور تصادفى تغییر مى كنند. انگلیسى هاى دیگر عصر ویكتوریا از جمله پاتریك ماتیو (Patrick Matthew) و ادوارد بلاى (Edward Blyth) چیزى شبیه به این را پیشنهاد كرده بودند، اما از قرار معلوم آن را تنها یک نیروى منفى مى دیدند. ظاهراً داروین و والاس نخستین كسانى بوده اند كه توان كامل آن را به عنوان نیرویى مثبت كه فرگشت كل حیات را در جهات سازشى هدایت مى كند، درک كردند. بیشتر فرگشت گرایان قبلى، از جمله اراسموس پدربزرگ داروین، به نظریه دیگرى درباره مكانیسم فرگشت گرایش داشتند، كه اكنون معمولاً تداعى كننده نام لامارک است.</p>
<p style="text-align:justify;">براساس این نظریه، بهبود هایى كه در طول عمر یک جاندار كسب مى شوند، مانند رشد اندام ها در اثر كاربرد و تحلیل رفتن شان در اثر عدم كاربرد، به ارث مى رسند. این نظریه وراثت صفات اكتسابى جاذبه عاطفى دارد (مثلاً براى جورج برناردشاو در مقدمه بازگشت به متوشالح) اما شواهد تاییدش نمى كنند. گذشته از این به لحاظ نظرى نیز قابل قبول نیست. در روزگار داروین تردید در این رابطه بیشتر بود و داروین هنگامى كه نظریه انتخاب طبیعى اش به مشكل برخورد، خودش هم به سبک و سنگین كردن نسخه اى شخصى از لاماركیسم پرداخت.</p>
<p style="text-align:justify;">آن مشكل از دیدگاه هاى رایج درباره ماهیت وراثت ناشى شد. در قرن نوزدهم تقریباً همگان مى پنداشتند كه وراثت فرآیندى آمیزنده است طبق این نظریه وراثت آمیخته، نه تنها فرزندان در صفات ظاهرى و خلقى حد واسط میان دو والد خویش هستند، بلكه آن عوامل وراثتى كه به بچه هایشان انتقال مى دهند نیز خود به شكلى تفكیک ناپذیر در هم ادغام مى شوند. مى توان نشان داد كه اگر وراثت از این نوع آمیخته باشد، تقریباً غیرممكن است كه انتخاب طبیعى داروینى عملى باشد، زیرا تغییرات موجود، در هر نسل نصف مى شود. داروین از این مسئله آگاه بود و همین او را چنان نگران ساخت كه در جهت لاماركیسم رانده شد. شاید این مسئله حتى روى این واقعیت عجیب بى تاثیر نبوده است كه داروینیسم در ابتداى قرن بیستم دچار یک دوره موقت از مدافتادگى شد. راه حل این مسئله كه آنچنان داروین را نگران ساخته بود، در نظریه وراثت ذره اى گرگور مندل (Gregor Mendel) نهفته بود كه در سال ۱۸۶۵ به چاپ رسید، اما متاسفانه نه داروین و نه عملاً هیچكس دیگر تا پس از درگذشت داروین آن را نخواند.</p>
<p style="text-align:justify;">پژوهش مندل كه در آغاز قرن بیستم مجدداً كشف شد نشان داد همانطور كه داروین خود زمانى به طور مبهم دریافته بود، وراثت ذره اى است نه آمیخته. فرزندان چه از نظر جسمانى حدواسط میان دو والد خود باشند یا نباشند، ذرات وراثتى ناپیوسته اى را به ارث مى برند و انتقال مى دهند كه امروزه آنها را ژن مى نامیم. یک فرد یک ژن خاص را از یک والد خاص یا قطعاً به ارث مى برد یا قطعاً به ارث نمى برد. از آنجا كه همین را در مورد والدینش نیز مى توان گفت، نتیجه مى شود كه یک فرد یک ژن خاص را از یک پدر/ مادر بزرگ خاص به ارث مى برد یا به ارث نمى برد، هر یك از ژن هاى شما از یک فرد خاص از پدر/ مادربزرگ هایتان و پیش از آن از یک فرد خاص از اجداد تان به شما رسیده است. همین استدلال را مى توان بارها براى تعداد نامحدودى از نسل ها به كار برد. ژن هاى منفرد ناپیوسته در امتداد نسل ها مانند ورق هاى یک دست به طور مستقل از هم بُر مى خورند، نه آنكه مانند اجزاى سازنده پودینگ با هم مخلوط شوند. این در پذیرفتگى ریاضى نظریه انتخاب طبیعى تفاوت اساسى ایجاد مى كند. اگر وراثت ذره اى باشد، انتخاب طبیعى واقعاً مى تواند عمل كند. همانطور كه نخستین بار ریاضیدان انگلیسى هاردى (G. H. Hardy) و دانشمند آلمانى واینبرگ (Wilhelm Weinberg) دریافتند، هیچ گرایش ذاتى در ژن ها براى ناپدید شدن از خزانه ژنى وجود ندارد. در نتیجه چنانچه ژنى ناپدید شود، یا به دلیل بدشانسى بوده است یا در اثر انتخاب طبیعى؛ زیرا آن ژن به طریقى روى احتمال بقا و تولید مثل افراد دارنده خود موثر بوده است. نسخه مدرن داروینیسم، كه اغلب نوداروینیسم خوانده مى شود، بر این بینش مبتنى است. این درک توسط ژنتیک دانان جمعیت رونالد فیشر (Ronald Fisher) جان هالدین (J. B. S. Haldane) و سوال رایت (Sewall Wright) در دهه هاى ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ حاصل شد و بعد ها در تلفیق دهه ۱۹۴۰ كه به نوداروینیسم معروف است، ادغام شد. انقلاب اخیر در زیست شناسى مولكولى كه در دهه ۱۹۵۰ آغاز شده، بیش از آنكه نظریه تلفیقى دهه هاى ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ را تغییر دهد، آن را تقویت و تایید كرده است.</p>
<p style="text-align:justify;">نظریه ژنتیكى مدرن انتخاب طبیعى را مى توان به شرح زیر جمع بندى كرد. ژن هاى یک جمعیت از گیاهان یا جانورانى كه با یكدیگر زادآورى جنسى دارند، یک خزانه ژنى را تشكیل مى دهند. ژن ها در خزانه ژنى با یكدیگر رقابت مى كنند، همانطور كه مولكول هاى همانند ساز اولیه در سوپ نخستین با هم رقابت مى كردند. ژن ها در خزانه ژنى عملاً وقتشان را یا صرف نشستن در بدن فردى مى كنند كه در ساختنش كمک كرده اند یا در فرآیند تولید مثل جنسى از طریق اسپرم یا تخمک، از بدنى به بدن دیگر مسافرت مى كنند. تولید مثل جنسى، مدام ژن ها را بُر مى زند و بدین معنا است كه زیستگاه بلندمدت یک ژن، خزانه ژنى است. هر ژن مفروض در خزانه ژنى در نتیجه یک جهش پدید مى آید كه خطایى تصادفى در فرآیند نسخه بردارى ژن است. هرگاه كه جهش جدیدى رخ دهد، مى تواند به وسیله آمیزش جنسى در خزانه ژنى انتشار یابد. جهش منشاء نهایى تغییرات ژنتیكى است. تولیدمثل جنسى و نوتركیبى ژنتیكى ناشى از كراسینگ آور [مبادله مواد ژنتیكى میان كروموزوم هاى همانند در طول میوز - م] تضمین مى كند كه تغییرات ژنتیكى به سرعت در خزانه ژنى توزیع و نوتركیب شود.</p>
<p style="text-align:justify;">هر ژن خاص در یک خزانه ژنى احتمالاً به شكل چندین نسخه رونوشت وجود دارد كه یا همگى از همان جهش اولیه حاصل شده اند یا محصول جهش هاى موازى مستقل هستند. از این رو مى توان گفت كه هر ژن داراى یک فراوانى در خزانه ژنى است. بعضى از ژن ها، مثل ژن آلبینو در خزانه ژنى نادرند و بعضى دیگر فراوان. در سطح ژنتیكى، فرگشت را مى توان فرآیندى تعریف كرد كه در اثر آن فراوانى ژن در خزانه ژنى تغییر مى كند.</p>
<p style="text-align:justify;">تغییر فراوانى ژن دلایل گوناگونى دارد: مهاجرت به داخل، مهاجرت به خارج، رانش تصادفى و انتخاب طبیعى. سه عامل نخست، گرچه ممكن است در عمل بسیار مهم باشند، اما از نقطه نظر سازشى چندان مورد توجه نیستند.</p>
<p style="text-align:justify;">انتخاب طبیعى است كه پاسخگوى كمال سازش، سازمان كاركردى پیچیده حیات و چنان ویژگى هاى پیشرونده اى است كه تكامل مى تواند به نمایش بگذارد. ژن ها در بدن روى تكوین آن بدن تاثیر مى گذارند. بعضى بدن ها در بقا و تولید مثل از بدن هاى دیگر بهترند. بدن هاى خوب، یعنى بدن هایى كه در بقا و تولیدمثل موفق ترند، نسبت به بدن هایى كه در بقا و تولید مثل بد عمل مى كنند، معمولاً در ژن هاى خزانه ژنى آینده سهم بیشترى دارند. به عبارت دیگر، ژن هایى كه بدن خوب مى سازند در خزانه ژنى غالب خواهند شد. انتخاب طبیعى، بقاى افتراقى و موفقیت تولیدمثلى افتراقى بدن ها است: اهمیت آن در پیامد هایى است كه بر بقاى افتراقى ژن ها در خزانه ژنى دارد.</p>
<p style="text-align:justify;">تمام مرگ و میرهاى انتخابى به تغییر فرگشتی نمى انجامند. بلكه برعكس، بیشتر انتخاب طبیعى انتخاب به اصطلاح پایدارگر است، یعنى ژن هایى را از خزانه ژنى حذف مى كند كه تمایل به ایجاد انحراف از یک شكل تاكنون بهینه داشته باشند. اما هنگامى كه شرایط محیطى تغییر مى كند، چه از طریق فاجعه هاى طبیعى و چه از طریق بهبود فرگشتی جانداران دیگر (شكارچیان، طعمه ها، انگل ها و نظایر آن)، انتخاب مى تواند به تغییر فرگشت منجر شود. فرگشت تحت تاثیر انتخاب طبیعى به بهبود سازشى مى انجامد. فرگشت، چه تحت تاثیر انتخاب طبیعى باشد یا خیر، به واگرایى و تنوع مى انجامد. از یک نیاى نخستین، در طول زمان، صد ها میلیون گونه جداگانه فرگشت یافته اند. فرآیندى كه طى آن یک گونه به دو گونه منشعب مى شود، گونه زایى نام دارد. واگرایى پس از گونه زایى به جدایى هرچه بیشتر واحد هاى رده بندی &#8211; جنس، خانواده، راسته، رده و غیره- مى انجامد. حتى جاندارانى بسیار متفاوت از هم، مثل حلزون و میمون، از نیاكانى مشتق شده اند كه در ابتدا از یک گونه واحد در یک رویداد گونه زایى واگراییده شده اند.</p>
<p style="text-align:justify;">از دهه ۱۹۴۰ مورد پذیرش همگانى قرار گرفته است كه نخستین گام در پیدایش گونه ها عموماً جدایى جغرافیایى است. یک گونه به شكلى تصادفى به دو جمعیت جدا از نظر جغرافیایى تقسیم مى شود. زیر جمعیت ها اغلب به شكل جزیره از هم جدا مى شوند، در حالى كه این كلمه در مفهوم كلى آن به كار برده مى شود تا جزایر آب در خشكى (دریاچه ها)، جزایر پوشش گیاهى در بیابان (واحه ها) و غیره را در برگیرد.</p>
<p style="text-align:justify;">حتى درختان یک علفزار ممكن است براى برخى ساكنان كوچک خود عملاً در حكم جزیره باشند. جدایى جغرافیایى یعنى توقف در جریان ژن، به عبارت دیگر عدم آلایش جنسى هر یک از خزانه هاى ژنى به دیگرى. تحت این شرایط، چه در نتیجه فشارهاى انتخابى متفاوت و چه در اثر تغییرات آمارى تصادفى در این دو ناحیه، میانگین فراوانى ژن ها در دو خزانه ژنى مى تواند تغییر كند. این دو زیر جمعیت پس از آنكه در دوره جدایى جغرافیایى دچار واگرایى ژنتیكى كافى شدند، حتى اگر بعدها در اثر تغییر شرایط دوباره به هم بپیوندند، دیگر قادر به زادآورى با هم نیستند. هنگامى كه دیگر نتوانند با هم زادآورى كنند، گفته مى شود كه گونه زایى رخ داده و یک گونه جدید (یا دو گونه) به وجود آمده است. این نكته محل اختلاف نظر است كه آیا جدایى جغرافیایى همواره الزاماً در گونه زایى دخالت دارد.</p>
<p style="text-align:justify;">داروین میان انتخاب طبیعى كه اندام ها و ترفندهای در جهت بقا را برمى گزیند و انتخاب جنسى كه موفقیت رقابتى در به دست آوردن جفت است، چه به صورت نبرد مستقیم با اعضاى همان جنس و چه به صورت جذاب بودن براى جنس مخالف برمى گزیند (این دو را گاهى به ترتیب انتخاب درون جنسى و انتخاب بین جنسى مى نامند، اما این نحوه كاربرد گمراه كننده است)، تمایز قائل شد. داروین مجذوب این واقعیت بود كه ویژگى هاى جذابیت جنسى اغلب عكس ویژگى هایى هستند كه به بقاى فرد مى انجامند. دم پرزرق و برق و دست و پاگیر پرنده هاى بهشتى مثالى معروف از این ویژگى ها است. چنین دمى در هنگام پرواز حتماً براى صاحب خود زحمت آفرین است و قطعاً او را براى شكار چیان قابل رویت مى سازد، اما داروین دریافت كه این دم چنانچه در عین حال براى ماده ها نیز جذاب باشد، باز به «زحمتش مى ارزد». اگر نرى بتواند كارى كند كه ماده اى قانع شود به جاى رقیب با او جفت شود، احتمالاً ژن هایش را به خزانه ژنى آینده خواهد رساند. ژن هاى سازنده دمى كه از نظر جنسى جذاب باشد، خواهى نخواهى امتیازى دارند كه نقطه ضعف هاى به جان خریده آنها را جبران مى كند.</p>
<p style="text-align:justify;">دانیال دنت (Daniel Dennett) فیلسوف نوشته است: «بگذارید دستم را رو كنم. اگر قرار بود من به بهترین ایده اى كه تاكنون كسى داشته است پاداشى بدهم، پیش از نیوتن، اینشتین و هر كس دیگرى آن را به داروین مى دادم.» انجام قضاوت هاى مقایسه اى نظیر این دشوار است، اما براساس یک معیار، بدون تردید نقش داروین از همه پررنگ تر است. قدرت محض این ایده، كه مى توان آن را با تقسیم حجم كار تبیین كنندگى آن بر سادگى فوق العاده خود ایده فرگشت اندازه گرفت، آدمى را غرق در حیرت مى كند كه چرا بشریت مى بایست تا نیمه قرن نوزدهم انتظار مى كشید، تا آنكه سرانجام یكى از ما به پاسخ مسئله دست یابد.</p>
<p style="text-align:center;">نوشته: <a href="http://rdawkins.com">ریچارد داوکینز</a>| ترجمه: کاوه فیض اللهی [با اندکی تغییر] | منبع انگلیسی: <a href="http://www.bbc.co.uk/darwin/">bbc.com/Darwin</a></p>
<blockquote>
<p style="text-align:justify;"><strong>درباره:</strong> این نوشته در ۱۲ فوریه «روز داروینِ» سال ۲۰۰۶ در یادبود داروین منتشر شد. ۱۲ فوریه (۲۴ بهمن) هر سال، <strong><a href="http://fargasht.wordpress.com/about/" target="_blank">روز داروین</a></strong> نام گذاری شده است. در این روز مردم در سراسر گیتی یاد داروین را گرامی می دارند و به یادگیری و آموزش هرچه بیشتر دانش فرگشت [تکامل] می پردازند. روز داروین قبلی (سال ۲۰۰۹ میلادی/ ۱۳۸۷ خورشیدی) باشکوه تر و گسترده تر از همیشه در دانشگاه ها و مراکز علمی فرهنگی جهان جشن گرفته شد. به این جهت که سال ۲۰۰۹ دقیقا برابر با ۲۰۰ امین سالگرد تولد داروین و ۱۵۰ امین سالگرد انتشار کتاب کلیدی او در مورد فرگشت بود.</p>
</blockquote>
<br />نوشته شده در مقالات مرتبط  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/169/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=169&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2009/08/13/darwin-and-darwinism/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2009/08/charles-darwin-cover-magazine.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">چارلز داروین علم</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مروری بر کتاب پندار خدا (توهم خدا)</title>
		<link>http://rdawkins.com/2008/08/10/the-god-delusion-summary/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2008/08/10/the-god-delusion-summary/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 10 Aug 2008 12:03:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات مرتبط]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[پندار خدا]]></category>
		<category><![CDATA[Atheist]]></category>
		<category><![CDATA[Dawkins Book]]></category>
		<category><![CDATA[Dawkins Iran]]></category>
		<category><![CDATA[Farsi]]></category>
		<category><![CDATA[Iranian Atheist]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins Iran]]></category>
		<category><![CDATA[The God Delusion in Persian]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشت]]></category>
		<category><![CDATA[مقدس]]></category>
		<category><![CDATA[مم]]></category>
		<category><![CDATA[نامحتملی خدا]]></category>
		<category><![CDATA[نسل کشی]]></category>
		<category><![CDATA[هویل]]></category>
		<category><![CDATA[هیولای اسپاگتی پرنده]]></category>
		<category><![CDATA[یهوه]]></category>
		<category><![CDATA[ژن]]></category>
		<category><![CDATA[کیهان]]></category>
		<category><![CDATA[کافر]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب پندار خدا]]></category>
		<category><![CDATA[گلد]]></category>
		<category><![CDATA[پندار]]></category>
		<category><![CDATA[پندار خدا داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[پندارخدا]]></category>
		<category><![CDATA[آکویناس]]></category>
		<category><![CDATA[آتئیسم]]></category>
		<category><![CDATA[آتئیست]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب طبیعی]]></category>
		<category><![CDATA[اینشتین]]></category>
		<category><![CDATA[ایدئولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاق]]></category>
		<category><![CDATA[بویینگ غایی]]></category>
		<category><![CDATA[بیخدا]]></category>
		<category><![CDATA[بیخدایان]]></category>
		<category><![CDATA[برهان اثبات خدا]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[تسلی]]></category>
		<category><![CDATA[تسایت گایست]]></category>
		<category><![CDATA[حیات]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>
		<category><![CDATA[دنت]]></category>
		<category><![CDATA[دین]]></category>
		<category><![CDATA[دانش]]></category>
		<category><![CDATA[دانشمند]]></category>
		<category><![CDATA[داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[داگلاس آدامز]]></category>
		<category><![CDATA[داروین]]></category>
		<category><![CDATA[داروینیسم]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[ریشه های اخلاق]]></category>
		<category><![CDATA[راسل]]></category>
		<category><![CDATA[زیست شناس]]></category>
		<category><![CDATA[صنع]]></category>
		<category><![CDATA[علمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=5</guid>
		<description><![CDATA[اخیرا کتاب «پندارِ خدا» (توهم خدا) نوشته ی زیست شناس و نویسنده ی انگلیسی، ریچارد داوکینز منتشر شد. داوکینز از شارحان برجسته ی داروینیسم و از منتقدان نامبردار دین است. “پندار خدا”  در ماه نوامبر ۲۰۰۶ در رده ی دوم کتاب های پرفروش آمازون قرار گرفت. او در این کتاب با نثر گیرای خود  اندیشه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=5&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اخیرا کتاب «<a href="http://rdawkins.com/books/the-god-delusion/">پندارِ خدا</a>» (توهم خدا) نوشته ی زیست شناس و نویسنده ی انگلیسی، ریچارد داوکینز منتشر شد. داوکینز از شارحان برجسته ی داروینیسم و از منتقدان نامبردار دین است. “پندار خدا”  در ماه نوامبر ۲۰۰۶ در رده ی دوم کتاب های پرفروش آمازون قرار گرفت. او در این کتاب با نثر گیرای خود  اندیشه هایش در مورد دین و ایمان دینی را گردآوری و تشریح کرده است. در این نوشتار مرور مختصری بر محتوای این کتاب خواهیم داشت. <a name="_ednref1" href="http://rdawkins.com/the-god-delusion-summary/#_edn1"></a>[۱]</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><a href="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/the-god-delusion-persian.pdf" target="_blank"><strong>دانلود ترجمه فارسی کتاب از ا. فرزام</strong><br />
</a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><a href="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/the-god-delusion-persian.pdf"><img class="aligncenter size-medium wp-image-649" title="God Delusion Persian" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/god-delusion-persian.jpg?w=200&#038;h=300" alt="" width="200" height="300" /></a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در مقدمه ی “پندار خدا”، داوکینز چهار پیام اصلیِ “آگاهی بخش” کتاب را چنین بیان می کند:</p>
<ul class="unIndentedList" style="text-align:justify;">
<li>بیخدایان [اتئیست ها] می توانند زندگی شاد، سرشار، متعادل، و از لحاظ فکری پرباری داشته باشند.</li>
<li>انتخاب طبیعی و دیگر نظریه های علمی بهتر از “فرضیه ی وجود خدا” به کار تبیین جهان جانداران و چه بسا کل کیهان می آیند.</li>
<li>نباید کودکان را به کیش والدین شان دانست و بر آنها برچسب دین خاصی زد. اصطلاحاتی مثل “بچه کاتولیک” یا “بچه مسلمان” باید منزجرکننده محسوب شوند.</li>
<li>بیخدایان باید به بیخدایی خود مفتخر باشند، نه شرمنده. زیرا بیخدایی فرد نشانه ی صحت و استقلال ذهن اوست.<span id="more-5"></span></li>
</ul>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">داوکینز می نویسد که ایمان دینی، دست کم به تعبیر متعارف آن، یک “پندار” است: باور کاذبی است که در برابر تمام شواهد خلاف خود سخت جانی می کند. او با این نظر رابرت پیرسینگ همنوا می شود که “هنگامی که یک نفر دچار پندار می شود، دیوانه اش می گویند. هنگامی که افراد بسیاری دچار یک پندار می شوند، مؤمن شان می خوانند.”</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>یک کافر عمیقاً دیندار</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">او فصل اول کتابش را با توضیح این نکته آغاز می کند که بسیاری از مفسران شور و شوق او به علم را هم چون نوعی ایمان دینی می یابند. اما می پرسد “آیا دین کلمه ی مناسبی برای این شوق است؟” و می افزاید این حیرت احترام آمیز در برابر پیچیدگی طبیعت، اساس نگرشی است که می توان آن را “دین اینشتینی” خواند، چون اینشتین واژه ی “خدا” را به عنوان استعاره ای برای طبیعت و سرشت رازآمیز کیهان به کار می برد. اما داوکینز متأسف است که  بسیاری از دانشمندان “خدا” را به این معنای استعاریِ همه-خداانگارانه [وحدت وجودی، پانتئیستی] و شاعرانه استعمال می کنند، و همین سبب سردرگمی های فراوان می شود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">داوکینز تأکید می کند که نقد او به خداباوری، متوجه باور به “خالقی  فراطبیعی است که ‘شایسته ی پرستش باشد’. ” البته او  نگرش اینشتینی را محترم می شمارد، اما هیچ حرمتی برای  ادیان سنتی قائل نیست. به نظر داوکینز، ادیان در برابر انتقاد مصونیتی یافته اند که شایستگی اش را ندارند. او این دیدگاه اش را با نقل قول از داگلاس آدامز شرح می دهد:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">“دین ایده های خاصی در بطن خود دارد که مقدسات، یا محرمات یا مانند آن نامیده می شوند. و معنای مقدس و محرم بودن شان این است که ‘شما نباید یک کلمه حرف بد در مورد این ایده ها یا انگاره ها بزنید. مبادا چنین کنید. چرا نباید؟ چون که نباید. اگر کسی به حزبی رأی دهد که شما مخالف آن باشید، هرقدر بخواهید می توانید به او انتقاد کنید، بی آن که کسی برنجد. … اما در مورد دین، اگر کسی بگوید به لحاظ شرعی ‘من نباید یکشنبه ها چراغی روشن کنم’، شما صرفاً باید گویید ‘ به اعتقادتان <strong>احترام می گذارم</strong>‘.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">داوکینز در ادامه چندین مثال دیگر مطرح می کند، که در آنها به دین موقعیتی استثنایی اعطا شده است، مواردی مانند قبول عذر کسانی که به خاطر ‘عذر شرعی’ از خدمت سربازی خودداری می کنند، استفاده از تعبیرهای “خوشایندگو” در مورد مجادلات مذهبی، معافیت های گوناگون مالیاتی برای فعالیت های مذهبی، و بلوای کاریکاتورهای محمد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>فرضیه ی وجود خدا</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">فصل دوم کتاب با تشریح یهوه، خدای عهد عتیق آغاز می شود که “می توان گفت نامطبوع ترین شخصیت داستانی دنیا است: حسود است و به حسادت خود افتخار می کند، هیولای بی انصافِ کوردلی است. انتقام جوی خونخواری است که پاکسازی قومی می کند، زن ستیز است و از همجنس گرایان نفرت دارد. کودک کشی و نسل کشی و پسرکشی می کند، قدرت پرستی است که طاعون می فرستد. سادومازوخیستی است بدنهاد و بالهوس و ستمکار.”</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در ادامه چنین استدلال می کند که فرضیه ی وجود خدا (”اینکه موجود فراطبیعیِ فراانسانی هوشمندی هست که به اراده ی خود دنیا و مافیها، از جمله خود ما، را طراحی و خلق کرده است”) یک نظریه ی علمی درباره ی جهان است. نظریه ای که باید با همان شکاکیتی بدان پرداخت که به نظریه های دیگر می پردازیم. به همین دلیل داوکینز استدلال می کند که با استفاده از مفهوم تعالیم ناهمپوشان<a name="_ednref2" href="http://rdawkins.com/the-god-delusion-summary/#_edn2"></a>[۲][دین و علم را حیطه هایی جداگانه انگاشتن] که  استفن جِی گولد پیش نهاده، نمی توان الاهیات را از انتقاد مصون داشت.  داوکینز مخالف اگنوستیسیم [لاادری گری] بی طرفانه  است که می گوید  در مورد احتمال وجود خدا هیچ اظهارنظری نمی توان کرد. به علاوه او با پیروی از برتراند راسل  استدلال می کند که گرچه “نمی توانید عدم وجود خدا را ثابت کنید”، اما عدم وجود قوری پرنده را هم نمی توانید ثابت کنید، و هکذا  عدم وجود تک شاخ، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%DB%8C_%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%A7%DA%AF%D8%AA%DB%8C_%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87" target="_blank">هیولای اسپاگتی پرنده</a>، و کرم دندان را  هم نمی توانید ثابت کنید.  بنابراین، ناتوانی در اثبات عدم وجود خدا هیچ دلیلی برای باور به وجود آن نیست، بلکه، به نظر داوکینز، زحمت اثبات همواره بر دوش مدعی وجود خداست.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>برهان های وجود خدا</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در فصل سوم، داوکینز به برهان های اصلی مدافع وجود خدا می پردازد. او ‘پنج اثبات’ توماس آکویناس را مورد بحث قرار می دهد و استدلال می کند که سه برهان نخست آن به دور باطل می انجامند و “به هیچ وجه معلوم نیست که بتوان با توسل به مفهوم خدا به طور طبیعی به این سیر قهقرایی خاتمه داد.” او پیشنهاد می کند که برهان چهارم آکویناس (برهان مراتب) به مانند ایراد ثقیلی<a name="_ednref3" href="http://rdawkins.com/the-god-delusion-summary/#_edn3"></a>[۳]از یک ” یک متفرعن متعفن بی همتا” احمقانه است. او برهان پنجم را، که ‘برهان صُنع’ باشد، به فصل بعد موکول می کند که در آن به تشریح نظریه ی <a href="http://fargasht.wordpress.com">فرگشت</a> [تکامل] می پردازد و توسط آن برهان صُنع را رد می کند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">او ‘برهان هستی شناسیک’ [برهان وجودی، برهان واجب الوجود]  آنسلم قدیس را “به زبان کوچه و بازار” برمی گرداند و اساساً با اتکا به همان ایراد کلاسیک کانت<a name="_ednref4" href="http://rdawkins.com/the-god-delusion-summary/#_edn4"></a>[۴]این برهان را نیز رد می کند. او ‘برهان زیبایی’ را هم با این استدلال که “این برهان توسط مدافعانش تصریح و تدقیق نشده” رد می کند. درباره ی ‘برهان  تجربه ی شخصی’، داوکینز یادآور می شود که برخی از این تجارب ناشی از توهمات اند، و چه بسا همگی زاده ی پندار باشند. در مورد ‘برهان اعجاز اناجیل’ او معتقد است که انجیل ها “افسانه های باستانی” هستند. درباره ی ‘برهان دانشمندان دیندار’ خاطرنشان می کند که چنین دانشمندانی در اقلیت هستند. در نقد برهان ‘قمارباز پاسکال’، او این فرض را به چالش می گیرد که کسی ایمان بیاورد، و خدا هم او  را به صرف ایمانش پاداش دهد و نه به خاطر فضایل یا حقیقت جویی او. داوکینز می پرسد: “آیا خدا نباید شکاکیت شجاعانه ی راسل را بیش از قماربازی منفعت طلبانه ی پاسکال ارج نهد؟” در پایان فصل، داوکینز به ‘برهان های بایسی’<a name="_ednref5" href="http://rdawkins.com/the-god-delusion-summary/#_edn5"></a>[۵]می پردازد که کسانی مانند استفن آنوین پیش می نهند و احتجاج می کند که این برهان ها “نعل وارونه می زنند”.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>چرا به احتمال قریب به یقین خدایی وجود ندارد؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در فصل چهارم، داوکینز به شرح تکامل توسط انتخاب طبیعی می پردازد تا نادرستی برهان صُنع را نشان دهد.  او استدلال می کند که توضیح وجود خالق عالم  سخت تر از توضیح  پدیده هایی است که قرار است با فرض وجود چنان خالقی تبیین شوند. داوکینز منظور خود را با این تمثیل بیان می کند که هر نظریه ای در مورد وجود کیهان باید همچون “جرثقال انتخاب طبیعی” باشد و نه “قلاب فضایی” خلقت که فقط مسئله را معلق می سازد.  او برهان نامحتملی وجود خدا را به کار می گیرد، و با طرح اصطلاح “گشایش بوئینگ ۷۴۷ غائی”  استدلال می کند که “خدا به احتمال قریب به یقین وجود ندارد” زیرا “هر قدر ایجاد  باشنده ای از حیث آماری بعید باشد،  وجود صانع آن باشنده نیز دست کم همان قدر بعید است. خدا بوئینگ ۷۴۷ غائی است.”</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">“بوئینگ ۷۴۷” اشاره ایست به جمله ی فِرِد هویل که گفته بود “احتمال ایجاد حیات بر زمین بیش از این احتمال  نیست که تندبادی بر یک انبار اوراقی بوزد و از آن قراضه ها یک بوئینگ ۷۴۷ بسازد.” ایراد  داوکینز به این مدعا این است که ” این مدعی مقدمات انتخاب طبیعی را هم نمی داند.”  یک درونمایه ی عام در کتاب داوکینز این است که سبب تکامل حیات، انتخاب طبیعی بوده نه بخت و اقبال، و پیچیدگی خیره کننده ی جانداران شاهدی بر وجود یک یا چند خالق نیست.  سپس تر، او با ذکر نمونه هایی  از موارد ظاهراً طراحی شده استدلال خود را پی می گیرد. در پایان فصل نتیجه می گیرد که  گشایش “۷۴۷ غائی” برهانی کاملاً قوی علیه وجود خداست، و هنوز چشم انتظار است تا ” پس از دعوت ها و فرصت های فراوان، بالأخره  الاهیدانی یافت شود که پاسخی قانع کننده به این برهان بدهد.” و سپس از دَن دِنِت فیلسوف نقل قول می کند که این برهان را “ردّی ردناپذیر” بر وجود خدا می خواند که از دو قرن پیش مطرح است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>ریشه های دین</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در فصل پنجم داوکینز به بحث ریشه های دین و به این پرسش می پردازد که  چرا ادیان در همه ی فرهنگ های بشری وجود دارند. او حامی “این نظریه است که دین یک محصول جانبی<a name="_ednref6" href="http://rdawkins.com/the-god-delusion-summary/#_edn6"></a>[۶]تصادفی &#8211; یک کجروی در چیزی سودمند بوده” است و گمان می کند که چه بسا نظریه ی ‘مِم ها’<a name="_ednref7" href="http://rdawkins.com/the-god-delusion-summary/#_edn7"></a>[۷]، و به ویژه  استعداد آدمیان برای پذیرش مِم های دینی،  بتواند توضیح دهد که چرا دین می تواند مانند “ویروس ذهنی” چنین در میان جوامع شایع شود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>ریشه های اخلاق: چرا ما خوب هستیم؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در فصل ۶، داوکینز توجه خود را معطوف اخلاقیات می کند، و استدلال می کند که  ما برای خوب بودن نیازی به دین نداریم.  در عوض، به باور او اخلاق ما منشاءی داروینی دارد: ژن های دگرخواه<a name="_ednref8" href="http://rdawkins.com/the-god-delusion-summary/#_edn8"></a>[۸]در خلال فرآیند تکامل انتخاب شده اند، و ما به طور طبیعی واجد نوع دوستی هستیم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>کتاب ‘خوب’ و تغییر </strong><strong>zeitgeist</strong><strong> اخلاقی</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">مضمون فصل هفتم نیز اخلاقیات است، و در آن احتجاج می شود که یک Zeitgeist [روح زمانه] اخلاقی هست که در جوامع تکامل می یابد. روح جهانی اغلب در تعارض با اخلاقیات دینی است، که به نظر داوکینز عمدتاً محقر و ددمنشانه هستند. او نمونه هایی از اخلاقیات انجیلی را ذکر می کند تا آن چه را که بربریت بیشتر اخلاقیات دینی می داند، نشان دهد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>اشکال کار دین کجاست؟  این همه دشمنی چرا؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">سپس، در فصل هشتم، داوکینز به این پرسش پاسخ می دهد که چرا چنین احساسات خصمانه ای نسبت به دین دارد. او با ذکر مثال هایی استدلال می کند که دین بر سر راه علم مانع تراشی می کند، تعصب را تقویت می کند، تنگ نظری نسبت به همجنس گرایان را تشویق می کند، و اثرات منفی دیگری نیز بر جامعه دارد. مثلاً واعظان مسیحی جنوب آمریکا  بردگی سیاهان را  با رجوع به انجیل توجیه می کنند، به این ترتیب که سیاهان را از نسل فرزندان گناهکار ابراهیم می دانند.  در خلال جنگ های صلیبی، “کافران” و “مشرکان” ی را  که به مسیحیت نمی گرویدند می کشتند،  و نمونه های دیگر.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>کودکی، سوءاستفاده، و گریز از دین</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">فصل نهم کتاب به این بحث اختصاص یافته که یک زیان دیگر دین ، تلقین ایدئولوژی و تعصب به کودکان است.  به اعتقاد داوکینز تعلیم آموزه های دینی در مدارس مذهبی به کودکان، به مثابه<strong>“سوءاستفاده ی ذهنی”</strong> والدین از کودکان است. او از مردم می خواهد که هرگاه کسی از “بچه مسلمان” یا “بچه کاتولیک” صحبت کرد، رو در هم کشند، و از خود بپرسند چطور یک کودک را می توان چنان رشدیافته تلقی کرد که بتواند دیدگاه های مستقلی در مورد کیهان و جایگاه انسان در آن داشته باشد. او بر سبیل قیاس این پرسش را پیش می نهد که چطور می توان از “بچه مارکسیست” یا “بچه سلطنت طلب” سخن گفت؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>یک خلاء ناگزیر</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در فصل پایانی داوکینز این پرسش را مطرح می کند که آیا دین، به رغم تمام مشکلات اش پرکننده ی “یک خلاء ناگزیر” است؟ آیا مردم برای هدایت و تسلی محتاج دین هستند؟ به نظر داوکینز، این خلاء ها را می توان  به شیوه های غیردینی مانند آموزش فلسفه و علم پر کرد. او احتجاج می کند که برخلاف جهانبینی بیخدا که بسی به  زندگی آری-گوست، “پاسخ های” دین به رازهای زندگی کاملاً از این مهم قاصر اند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><strong>ضمیمه ی کتاب</strong></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">مخاطب ضمیمه ی کتاب کسانی هستند که ” برای رهایی از دین نیازمند یاری” هستند.</p>
<hr size="1" />
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><a name="_edn1" href="http://rdawkins.com/the-god-delusion-summary/#_ednref1"></a>[۱] این متن برگرفته از دانشنامه اینترنتی ویکی پدیا [Wikipedia] است. بسیاری از ایده های کتاب “پندار خدا”  پیش تر در مقالات داوکینز مطرح شده اند. ترجمه ی فارسی برخی از این مقالات مانند “نامحتملی وجود خدا”، “ویروس های ذهن”، “نسبت دینداران با علم” و … را می توانید در سایت های <a href="http://RDawkins.com">ریچارد داوکینز فارسی</a> و <a href="http://iransecular.info/">ایران سکولار</a> بیابید.</p>
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn2" href="http://rdawkins.com/the-god-delusion-summary/#_ednref2"></a>[۲] non-overlapping magisterial</p>
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn3" href="http://rdawkins.com/the-god-delusion-summary/#_ednref3"></a>[۳] overload objection</p>
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn4" href="http://rdawkins.com/the-god-delusion-summary/#_ednref4"></a>[۴] به  نظر  کانت خطای برهان هستی شناسیک این است که ‘بودن’ از زمره ی صفات ‘باشنده’  نیست. پس نمی توان گفت باشنده ای که بنا به تعریف کمال صفات را داراست ناگزیر باید ‘باشد’ (وجود داشته باشد).</p>
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn5" href="http://rdawkins.com/the-god-delusion-summary/#_ednref5"></a>[۵] Bayesian</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">بایسیَن ها یا سوبژکتیویست ها  معتقد اند که باورهای عقلانی کاملاً  تابع قوانین  شرطی احتمالات هستند. در این رویکرد، یک فرضیه با احراز احتمال صدق هر داده ای تأیید می شود.</p>
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn6" href="http://rdawkins.com/the-god-delusion-summary/#_ednref6"></a>[۶] by-product</p>
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn7" href="http://rdawkins.com/the-god-delusion-summary/#_ednref7"></a>[۷] Memes</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">مم معادل فرهنگی ژن است و  ایده ای را مِم گویند که در فرهنگ بشری از نسلی به نسل بعد منتقل می شوند. این اصطلاح نخستین بار توسط داوکینز در کتاب “ژن خودخواه” مطرح شد.  مقصود داوکینز از جعل اصطلاح مِم طرح  این فرضیه آن بود که نوع بشر دارای سازوکارهایی انتخابی است که بقیه ی گونه های جانداران فاقد آنند. یعنی نوع بشر علاوه بر ژن ها، مِم های خود را هم به نسل های بعد منتقل کند، تا با استفاده از این مِم ها سازگاری منعطف تری با محیط خود بیابد. از نمونه های مِم ها می توان  به ایده ی وجود خدا، یا دستاوردهای  فناوری اشاره کرد. همان طور که در فرآیند انتخاب طبیعی برخی  ژن هایی به وجود می آیند و برخی از میان می روند، در انتخاب ممتیک هم مِم هایی که شرایط مساعدتری برای بقا دارند، عمر و دوام طولانی تری می یابند.</p>
<p style="text-align:justify;"><a name="_edn8" href="http://rdawkins.com/the-god-delusion-summary/#_ednref8"></a>[۸] altruist</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>ترجمه و گردآوری: امیرغلامی (<a href="http://IranSecular.info" target="_blank">ایران سکولار</a>)</strong></p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/rdawkins.wordpress.com/5/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/rdawkins.wordpress.com/5/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/5/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/5/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/5/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=5&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2008/08/10/the-god-delusion-summary/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/god-delusion-persian.jpg?w=200" medium="image">
			<media:title type="html">God Delusion Persian</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چرا داروین مهم است؟ &#8211; ریچارد داوکینز</title>
		<link>http://rdawkins.com/2008/08/03/why-darwin-matters/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2008/08/03/why-darwin-matters/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 03 Aug 2008 08:20:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[Charles Darwin]]></category>
		<category><![CDATA[Darwinism]]></category>
		<category><![CDATA[Evolution]]></category>
		<category><![CDATA[Natural Selection]]></category>
		<category><![CDATA[Neo-Darwinism]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[مقاله]]></category>
		<category><![CDATA[نوداروینیسم]]></category>
		<category><![CDATA[نئوداروینزم]]></category>
		<category><![CDATA[چارلز داروین]]></category>
		<category><![CDATA[نظریه تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[نظریه خلقت]]></category>
		<category><![CDATA[والاس]]></category>
		<category><![CDATA[وراثت]]></category>
		<category><![CDATA[ژن]]></category>
		<category><![CDATA[ژنتیک]]></category>
		<category><![CDATA[کیهانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[گاردین]]></category>
		<category><![CDATA[پاتریک ماتیو]]></category>
		<category><![CDATA[آفرینش هوشمند]]></category>
		<category><![CDATA[آلی]]></category>
		<category><![CDATA[آیدی]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب طبیعی]]></category>
		<category><![CDATA[ایده]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[اصل انواع]]></category>
		<category><![CDATA[بقای اصلح]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل حیات]]></category>
		<category><![CDATA[تکاملی]]></category>
		<category><![CDATA[تبیین]]></category>
		<category><![CDATA[تصادف]]></category>
		<category><![CDATA[حیات فرازمینی]]></category>
		<category><![CDATA[خاستگاه گونه ها]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>
		<category><![CDATA[داروین]]></category>
		<category><![CDATA[داروینیزم]]></category>
		<category><![CDATA[داروینیسم]]></category>
		<category><![CDATA[داروینیست]]></category>
		<category><![CDATA[روز داروین]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[زیستشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[سازش]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعت]]></category>
		<category><![CDATA[طراحی]]></category>
		<category><![CDATA[طراحی هوشمند]]></category>
		<category><![CDATA[طرح]]></category>
		<category><![CDATA[علمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=284</guid>
		<description><![CDATA[چارلز داروین ایده بزرگی داشت، مسلما قوی‌ترین ایده‌ای که تاکنون ارائه شده. و همچون تمام ایده‌های عالی به طرز فریبنده‌ای ساده است. در واقع چنان به طرز حیرت‌آوری ابتدایی و چنان به طرز خیره‌کننده‌ای آشکار است که گرچه دیگرانی پیش از او با آن ور رفته بودند، هیچ‌کس به نظرش نرسید که در جای درست [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=284&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:center;"><a href="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/charles-darwin-iran.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-645" title="Charles Darwin Iran" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/charles-darwin-iran.jpg?w=300&#038;h=180" alt="" width="300" height="180" /></a></p>
<p style="text-align:justify;">چارلز داروین ایده بزرگی داشت، مسلما قوی‌ترین ایده‌ای که تاکنون ارائه شده. و همچون تمام ایده‌های عالی به طرز فریبنده‌ای ساده است. در واقع چنان به طرز حیرت‌آوری ابتدایی و چنان به طرز خیره‌کننده‌ای آشکار است که گرچه دیگرانی پیش از او با آن ور رفته بودند، هیچ‌کس به نظرش نرسید که در جای درست به دنبالش بگردد. داروین ایده‌های خوب دیگر هم زیاد داشت ـ برای مثال نظریه مبتکرانه و عمدتا درست‌اش در مورد چگونگی تشکیل آبسنگ‌های مرجانی ـ اما ایده بزرگ انتخاب طبیعی‌اش در «اصل انواع» [خاستگاه گونه‌ها] است که به زیست‌شناسی اصل راهنمایش را بخشید، قانونی حاکم که کمک می‌کند بقیه چیزها معنا پیدا کنند. درک منطق سرد و زیبای آن واجب است.</p>
<p style="text-align:justify;">قدرت تبیین‌کنندگی انتخاب طبیعی صرفا مربوط به حیات روی این سیاره نیست: این تنها نظریه‌ای است که تاکنون پیشنهاد شده و می‌تواند حتی طبق قاعده‌ای کلی، حیات روی هر سیاره‌ای را تبیین کند. اگر حیات در جای دیگری از جهان وجود داشته باشد ـ و با احتیاط شرط می‌بندم که دارد ـ تقریبا به طور قطع معلوم خواهد شد که شکلی از <a href="http://fargasht.wordpress.com">فرگشت [تکامل]</a> به وسیله انتخاب طبیعی، مبنای وجود آن است. آن حیات فرازمینی هرچقدر هم که عجیب و غریب و غیرعادی باشد ـ و با احتیاط شرط می‌بندم که فراتر از تخیل ما غیرعادی خواهد بود ـ باز هم نظریه داروین به همین خوبی جواب می‌دهد.<span id="more-284"></span></p>
<p style="text-align:justify;"><strong>نسبت تبیین</strong></p>
<p style="text-align:justify;">اما چه چیزی انتخاب طبیعی را این همه ویژه می‌سازد؟ در یک ایده پرقدرت فرض بر آن است که اندک بسیار را تبیین کند. چنین ایده‌ای وزنه‌های تبیینی سنگینی را بلند می‌کند، در حالی که بخش ناچیزی از آن صرف پیش‌فرض‌ها می‌شود. تیرهای بسیاری در ترکش تبیینی شما می‌گذارد. نسبت تبیین آن- آنچه تبیین می‌کند تقسیم بر آنچه لازم است به منظور تبیین فرض کند – بزرگ است. چنانچه خواننده‌ای ایده‌ای می‌شناسد که نسبت تبیین آن از ایده داروین بزرگتر است، پا پیش بگذارد و آن را به ما اعلام کند. ایده بزرگ داروین تمام حیات و پیامدهای آن را تبیین می‌کند و این یعنی هر چیزی که پیچیدگی‌اش از حداقل بیشتر است. این صورت کسر در نسبت تبیین است و واقعا بزرگ است.</p>
<p style="text-align:justify;">در حالی که مخرج این معادله تبیینی به طرز خارق‌‌العاده‌ای کوچک و ساده است: انتخاب طبیعی، بقای غیرتصادفی ژن‌ها در خزانه ژنی (به بیان نوداروینی آن به جای استفاده از عبارات خود داروین).</p>
<p style="text-align:justify;">ایده بزرگ داروین را می‌توان به یک جمله کاهش داد</p>
<p style="text-align:justify;">(البته این هم نحوه امروزی بیان آن است و نه دقیقا روایت داروین از آن):‌ «با وجود زمان کافی، بقای غیرتصادفی موجودات وراثت‌پذیر (که گاهی غلط از روی هم کپی می‌شوند)، پیچیدگی، تنوع، زیبایی و توهمی از طرح (design) به وجود خواهد آورد که به قدری متقاعدکننده و فریبنده است که تشخیص آن از طرح هوشمندانه و اندیشیده تقریبا غیرممکن می‌شود.»</p>
<p style="text-align:justify;">من عبارت «که گاهی غلط از روی هم کپی می‌شوند» را در پرانتز گذاشته‌ام زیرا در هر فرایند کپی‌برداری، اشتباه ناگزیر است. نیازی نیست که جهش را به پیش‌فرض‌هایمان اضافه کنیم. «ترکش» جهش‌ها بی‌دردسر پر می‌شود. «با وجود زمان کافی» هم مشکلی ایجاد نمی‌کند ـ جز برای ذهن انسان که برای درک عظمت هولناک زمان زمین‌شناختی دست و پا می‌زند.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>نوع خاصی از ذهن</strong></p>
<p style="text-align:justify;">عمدتا همین قدرت ایده بزرگ داروین در شبیه‌سازی توهم طرح است که سبب می‌شود برای نوع خاصی از ذهن تهدیدکننده به نظر آید. دشوارترین مانع بر سر راه درک آن همین قدرت آن است. مردم ذاتا باور نمی‌کنند چیزی چنین ساده بتواند این همه چیز را تبیین کند. از نظر مشاهده‌گر ساده‌انگار، پیچیدگی حیرت‌آور حیات، حتما باید هوشمندانه طراحی شده باشد. اما آفرینش هوشمندانه (ID) نقطه مقابل یک نظریه قدرتمند است: نسبت تبیین آن رقت‌انگیز است.</p>
<p style="text-align:justify;">صورت کسر آن همان صورت تبیین داروین است، یعنی تمام آنچه که درباره حیات و پیچیدگی چشمگیر آن می‌دانیم. اما مخرج کسر، که به هیچ وجه قابل مقایسه با سادگی بکر و مینیمالیستی ایده داروین نیست، دست‌کم به بزرگی صورت کسر است: هوشی تبیین نشده و آنقدر بزرگ که قادر به طراحی تمام آن پیچیدگی است که در وهله نخست تلاش می‌کردیم تبیین‌اش کنیم! شاید پاسخ یکی از معماهایی که در تاریخ ایده‌ها دست از سر آدم برنمی‌دارد در همین جا نهفته باشد. پس از تلفیق بی‌نظیر فیزیک توسط نیوتون، چرا نزدیک به ۲۰۰ سال طول کشید تا داروین روی صحنه ظاهر شود؟ دستاورد نیوتون که خیلی سخت‌تر به نظر می‌رسد! شاید پاسخ آن باشد که راه‌حل نهایی داروین برای گشودن معمای حیات گویا بیش از حد آسان بود.</p>
<p style="text-align:justify;">بعضی نویسندگان برای دیگران و از جمله برای پاتریک ماتیو (P.Matthew) به خاطر آنچه در ضمیمه کتابش، «درباره الوار نیروی دریایی» (کتابی درباره پرورش درخت به منظور کشتی‌سازی ـ م)، نوشته است حق تقدم قائل شده‌اند و داروین نیز در چاپ‌های بعدی اصل انواع از روی نزاکت از او قدردانی کرده است. اما اگرچه ماتیو به اصل انتخاب طبیعی پی برد، معلوم نیست که قدرت آن را نیز درک کرده باشد. برخلاف داروین و آلفرد راسل والاس که مستقل از یکدیگر به انتخاب طبیعی رسیدند و همین داروین را وادار کرد نظریه‌اش را منتشر سازد، ظاهرا ماتیو انتخاب را صرفا نیرویی منفی و وجینی دیده است و نه نیروی محرک کل حیات. در واقع انتخاب طبیعی از نظر او چنان آشکار بود که هیچ نیازی به یک کشف مثبت درباره آن نمی‌دید.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>روایت‌های تحریف شده</strong></p>
<p style="text-align:justify;">اگرچه نظریه داروین را می‌توان بسیار فراتر از فرگشت حیات آلی به کار برد، می‌خواهم در مورد برداشت متفاوتی از داروینیسم عام هشدار دهم. یعنی در مورد کشاندن نسنجیده و چشم بسته نوعی نسخه تحریف شده و مخدوش انتخاب طبیعی به هر حوزه دم‌دست از گفتمان انسانی، خواه تناسبی داشته باشد یا نه. شاید «شایسته‌ترین» شرکت‌ها در بازار تجارت باقی بمانند، یا شایسته‌ترین نظریه‌ها در بازار علمی بقا پیدا کنند، اما پیش از آنکه تحت تاثیر قرار گیریم دست‌کم باید محتاط باشیم. و البته داروینیسم اجتماعی هم بوده که در زشتی هیتلریسم به اوج خود رسید.</p>
<p style="text-align:justify;">نه به آن زشتی اما با این حال از نظر فکری به همان اندازه بی‌نتیجه، نحوه نسنجیده و چشم‌بسته کاربرد انتخاب در سطوح نامناسب سلسله مراتب حیات توسط زیست‌شناسان آماتور است. «بقای شایسته‌ترین گونه‌ها، انقراض گونه‌های بدسازش یافته» در ظاهر شبیه انتخاب طبیعی به نظر می‌رسند، اما این شباهت ظاهری به شدت گمراه‌کننده است. همان‌طور که خود داروین با زحمت زیاد تلاش کرد نشان دهد، انتخاب طبیعی صرفا مربوط به بقای متفاوت درون گونه‌هاست، نه بین آنها.</p>
<p style="text-align:justify;">با اشاره به میراث ظریف‌تری از ایده بزرگ داروین این بحث را به پایان خواهم رساند. داروین خودآگاهی ما را تا قدرت پرصلابت علم ارتقا داده تا بزرگ و پیچیده را در چارچوب کوچک و ساده تبیین کنیم. در زیست‌شناسی قرن‌ها سرمان کلاه گذاشته شد که گمان کنیم پیچیدگی بیش از حد طبیعت نیازمند تبیینی بیش از حد پیچیده است. داروین آن توهم را پیروزمندانه از میان برد.</p>
<p style="text-align:justify;">اما همچنان پرسش‌های ژرفی باقی می‌ماند، در فیزیک و کیهان‌شناسی، که به انتظار داروین خودشان هستند. چرا قوانین فیزیک این‌طوری هستند که هستند؟ چرا اصلا قوانینی وجود دارد؟ چرا اصلا جهانی وجود دارد؟ در اینجا هم وسوسه «طرح» فریبنده است. اما داستان عبرت‌انگیز داروین پیش روی ماست. ما پیش از این تمام اینها را پشت سر گذاشته‌ایم. داروین این جسارت را به ما می‌دهد ـ هرچند ظاهرا به سختی ـ که در جست‌وجوی تبیین‌های واقعی باشیم: تبیین‌هایی که بیش از آنچه فرض می‌کنند، تبیین کنند.</p>
<p style="text-align:center;">نوشته: <a href="http://rdawkins.com">ریچارد داوکینز</a> / ترجمه: کاوه فیض‌اللهی (در شهروند امروز) [با اندکی تغییر]</p>
<p style="text-align:center;">منبع: مقاله داوکینز در گاردین به مناسبت روز داروین <a href="http://www.guardian.co.uk/science/2008/feb/09/darwin.dawkins1">Guardian</a> Feb .۹ , ۲۰۰۸</p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/rdawkins.wordpress.com/284/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/rdawkins.wordpress.com/284/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/284/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/284/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/284/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/284/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/284/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/284/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/284/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/284/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/284/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/284/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/284/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/284/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/284/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/284/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=284&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2008/08/03/why-darwin-matters/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/charles-darwin-iran.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Charles Darwin Iran</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نسبت دینداران با علم</title>
		<link>http://rdawkins.com/2008/07/04/know-nothings-know-alls-no-contests/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2008/07/04/know-nothings-know-alls-no-contests/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Jul 2008 09:34:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[Persian]]></category>
		<category><![CDATA[Religion]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[Science]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشت]]></category>
		<category><![CDATA[لاادری]]></category>
		<category><![CDATA[ماوراطبیعه]]></category>
		<category><![CDATA[آفرینش گرا]]></category>
		<category><![CDATA[آدم و حوا]]></category>
		<category><![CDATA[انجیل]]></category>
		<category><![CDATA[اگناستیک]]></category>
		<category><![CDATA[ارث بری دین]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[بیگ بنگ]]></category>
		<category><![CDATA[بیخدا]]></category>
		<category><![CDATA[بعید]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[خلقت‌گرایی]]></category>
		<category><![CDATA[خلقتگرا]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>
		<category><![CDATA[دین]]></category>
		<category><![CDATA[دیندار]]></category>
		<category><![CDATA[دانش]]></category>
		<category><![CDATA[داروین]]></category>
		<category><![CDATA[داروینیسم]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[زیست شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعت]]></category>
		<category><![CDATA[علم]]></category>
		<category><![CDATA[علمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=6</guid>
		<description><![CDATA[دیدگاه های دینداران  در مورد علم را می توان  به سه دسته ی اصلی تقسیم بندی کرد. من این سه دیدگاه را &#8220;هیچ-ندانی&#8221;، &#8220;همه چیز-دانی&#8221;، و &#8221; عدم رقابت&#8221; می نامم. ابتدا با دیدگاه آخری شروع می کنم که بیشتر باب طبع الاهیون امروزی است. طرفداران  دیدگاه &#8220;عدم رقابت&#8221; به درستی باور دارند که دین [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=6&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">دیدگاه های دینداران  در مورد علم را می توان  به سه دسته ی اصلی تقسیم بندی کرد. من این سه دیدگاه را &#8220;هیچ-ندانی&#8221;، &#8220;همه چیز-دانی&#8221;، و &#8221; عدم رقابت&#8221; می نامم. ابتدا با دیدگاه آخری شروع می کنم که بیشتر باب طبع الاهیون امروزی است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">طرفداران  دیدگاه &#8220;عدم رقابت&#8221; به درستی باور دارند که دین نمی تواند در قلمرو علم با آن رقابت کند. به نظر اینان هیچ رقابتی میان علم و دین وجود ندارد، زیرا این دو در مورد امور کاملاً متفاوتی هستند. اکنون می بینیم که توضیح  انجیل {و همچنین قرآن.م} در مورد منشاء جهان (منشاء حیات، تنوع گونه های جانداران، منشاء انسان) کلاً غلط از آب در آمده است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">طرفداران &#8220;عدم رقابت&#8221; با این هیچ مشکلی  ندارند: به نظر آنان بسی ساده اندیشانه، و نهایت کج سلیقگی است که بپرسیم آیا داستان های انجیلی حقیقت دارند؟ این دسته می گویند: البته که این داستان ها به بیان تحت اللفظی کاملاً عاری از حقیقت اند. دین و علم بر سر یک قلمرو با هم در رقابت نیستند. در مورد چیزهای مختلفی سخن می گویند. هر دو درست اند، اما درستی شان از انواع متفاوتی است.</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><a href="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/religions-atheism.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-625" title="Religions Atheism" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/religions-atheism.jpg?w=243&#038;h=300" alt="" width="243" height="300" /></a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&#8220;هیچ -ندانی&#8221; ها، یا بنیادگرایان، به گونه ای صادق تر اند. این گروه با تاریخ سر جنگ ندارند،  و می پذیرند که تا همین اواخر یکی از کارکردهای اصلی دین، پاسخ دادن به سئوالات علمی بوده است:  تا چگونگی ایجاد جهان و حیات را توضیح دهد. از نظر تاریخی، اغلب ادیان یک کیهان شناسی و زیست شناسی برای خود داشته اند، یا حتی جز اینها نبوده اند. من شک دارم که اگر امروزه از مردم در مورد توجیه شان برای وجود خدا بپرسید، دلیل اصلی شان علمی باشد. به نظر من، اغلب مردم فکر می کنند که برای توضیح پیدایش جهان، و به خصوص پیدایش حیات، به خدا نیاز دارند. آنها اشتباه می کنند، اما این جهل زاده ی نظام آموزشی مان است.<span id="more-6"></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این گروه طرفدار &#8220;هیچ-ندانی&#8221; دین همچنین بدین خاطر با تاریخ در آشتی هستند که نمی توان از نتایج علم در مورد دین گریخت. جهانی با وجود خدا بسیار متفاوت با جهانی بدون خداست. فیزیک یا زیست شناسی در جهانی که خدا باشد فرق می کند. به همین خاطر است که اغلب ادعاهای اصلی دین علمی هستند. دین یک نظریه ی علمی است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">گاهی مرا متهم می کنند که برخوردی متکبرانه و فاقد تحمل با آفرینش گرایان دارم. البته تکبر صفت نامطلوبی است، و من باید از اینکه متکبر شمرده شوم، بیزار باشم. اما هر چیزی حدی دارد! در دورده ی دانشجویی برای اینکه به من نشان دهند که دانشجوی تخصصی رشته ی تکامل بودن چه حسی دارد، از من خواستند که یک رشته بحث  با آفرینش گرایان داشته باشم. وضعیت من با این مثل این وضع بود: فرض کنید شما یک دانشجوی تاریخ  باشید که عمری را صرف مطالعه ی تاریخ روم، با همه ی جزئیات مفصل اش کرده است. حال کسی از راه برسد که مثلاً مدرکی در مهندسی دریا یا موسیقی دارد، و بکوشد با شما بحث کند که رومی ها هرگز وجود نداشته اند. آیا تحمل این مطلب و فروخوردن عصبانیت خود را دشوار نخواهید یافت؟ آیا چنین برخوردی کمی متکبرانه نمی نماید؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">گروه سوم، یعنی &#8220;همه چیز-دانی&#8221; ها (که من این لقب نامهربانانه را به خاطر دیدگاه پدرسالارنه شان به آنها داده ام)، فکر می کنند که دین برای مردم خوب است، چه بسا برای جامعه هم مفید باشد. شاید خوبی آن بدان خاطر باشد که آنان را در برابر مرگ یا مصیبت تسلی می دهد، و یا بدین خاطر که یک نظام اخلاقی فراهم می کند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در این دیدگاه، اینکه آیا عقاید دینی حقیقتاً درست اند یا نه، اهمیتی ندارد. به نظر اینان، شاید خدایی درکار نباشد؛ ما مردمان تحصیل کرده می دانیم که برای هیچ کدام از  اعتقادات دینی شواهد مؤید دقیقی وجود ندارد، تا چه رسد به باورهایی مثل باکرگی مریم یا ظهور مجدد مسیح. اما عوام الناس به خدایی نیاز دارند که آنها را از تبه کاری باز دارد یا تحمل غم و غصه ها را برایشان آسان کند. این مسئله ی جزئی که احتمالاً خدایی در کار نیست، در برابر فواید عظیمی که دین برای جامعه دارد رنگ می بازد. من در مورد این گروه &#8220;همه چیز-دانی&#8221; سخن بیشتری نمی گویم چون آنها هیچ ادعایی در مورد صحت علمی داشتن دین ندارند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">آیا خدا یک اَبَرریسمان است؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اکنون به طرفداران &#8220;عدم رقابت&#8221; بازگردیم. البته برهانی که آنها پیش می نهند شایسته ی بررسی است، اما به نظر من شایستگی آن چندان بیشتر از دیدگاه آن دو گروه دیگر نیست.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">خدا پیرمردی نیست که با ریش سفید در آسمان ها نشسته باشد. خوب، پس چیست؟ در اینجاست که لفظ پردازی ها شروع می شود. توضیح اینکه خدا چیست شکل های کاملاً مختلفی می یابد: &#8220;خدا آن بیرون نیست، او در درون همه ی ماست&#8221;. &#8220;خدا مبنای هستی است&#8221;. &#8220;خدا ذات حیات است&#8221;. خدا همان جهان است&#8221;. &#8220;آیا شما به وجود جهان باور ندارید؟&#8221; &#8220;البته که به وجود جهان باور دارم.&#8221; &#8220;پس به خدا هم باور دارید.&#8221; &#8220;خدا عشق است، آیا به عشق باور ندارید؟&#8221; &#8220;خوب، پس به خدا هم باور دارید.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقتی فیزیک دان های جدید در مورد پرسش هایی مانند اینکه چرا بیگ بنگ رخ داد، چرا قوانین فیزیک این چنین هستند و نه جور دیگر،  اصلاً  چرا این جهان وجود دارد، و مانند این ها برمی خورند، کمی متمایل به رازورزی می شوند. گاهی فیزیک دان ها به این پاسخ متوصل می شوند که یک هسته ی باطنی راز هست که قابل فهم نیست، و چه بسا هرگز نتوان آن را دریافت؛  و بعد ممکن است بگویند که چه بسا این هسته ی باطنی راز، نام دیگر خدا باشد. یا به بیان استیون هاوکینگ، اگر ما  از این امور سر در بیاوریم، شاید &#8220;بدانیم که در ذهن خدا چه می گذرد.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">مشکل اینجاست که خدا  به این معنای پیچیده ی فیزیک دان ها هیچ  شباهتی با خدای انجیل یا هر دین دیگری ندارد. اگر فیزیک دانی بگوید که خدا نام دیگر ثابت پلانک است، یا یک اَبَرریسمان است، سخن او را تعبیر استعاری این مطلب تلقی می کنیم که می گوید سرشت ابرریسمان ها یا مقدار ثابت پلانک رازی است عمیق. آشکار است که این مطلب هیچ ربطی به موجودی ندارد که آمرزنده ی  گناهان است، که به دعاها گوش فرا می دهد، که می گوید باید از ساعت 5 روزه را شروع کرد یا ساعت 6، که آیا باید دستمال سر کرد یا تسبیح دست گرفت؛ و هیچ ربطی به موجودی ندارد که قادر است برای کفاره ی گناهان فرزندش، قبل و بعد از تولد، او را  به مجازات مرگ محکوم کند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">انجیل افسانه ای</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">همین مطلب در مورد اینهمان دانستن بیگ بنگِ کیهان شناسی جدید با اسطوره ی آفرینش نیز صادق است. شباهت میان برداشت های پیچیده ی فیزیک نوین و اسطوره های آفرینش بابلیان و یهودیان که ما امروزه به ارث برده ایم به غایت سطحی است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">طرفداران &#8220;عدم رقابت&#8221; در مورد بخش هایی از متون مقدس و آموزه های دینی که روزگاری حقایق بی چون وچرای علمی محسوب می شد، چه می گویند؟ در مورد پیدایش جهان، پیدایش حیات، معجزات جورواجور عهدعتیق و عهدجدید، بقای پس از مرگ، و باکره ی زاینده چه می گویند؟ در نظر طرفداران &#8220;عدم رقابت&#8221;، اهمیت این مطالب بیش از افسانه های اخلاقی، از قبیل افسانه ی اوزیپ هانس کریستین اندرسون نیست. هیچ اشکالی دراین دیدگاه نیست، اما مشکل اینجاست که آنان تقریباً هرگز نمی پذیرند که چنین رویکردی را  پیش گرفته اند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">برای مثال، من اخیراً سخن روحانی اعظم یهودی، سِر ایمانوئل جاکوبوویت، را  در مورد زشتی راسیسم (نژادپرستی) می شنیدم. راسیسم زشت است، و باید علیه آن قوی تر از آنچه که  این عالی جناب می گوید استدلال کرد. به بیان ایشان، چون آدم و حوا نیاکان مشترک همه ی انسان ها هستند، پس همه ی آدمیان به نژاد واحدی تعلق دارند، که همان نژاد آدم ابوالبشر باشد، پس راسیسم زشت است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اگر ایشان طرفدار &#8220;عدم رقابت&#8221; بود، باید با داستان آدم و حوا هم همان برخوردی را می داشت که با ما با دیگر  داستان ها داریم. کسی با رجوع به داستان  جک و لوبیای سحرآمیز یا سیندرلا نمی کوشد به موعظه ی اخلاق حسنه بپردازد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">احساس من این است که روحانیون چنان به داستان های انجیلی عادت کرده اند که تفاوت میان حقیقت و افسانه را به فراموشی سپرده اند. درست مثل بینندگان تلویزیونی  که وقتی قهرمانی در سریال کماندار می میرد برای هم پیام تسلیت می فرستند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ارث بری  دین</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">سخن ام را با بازگشت به علم به پایان می برم. اغلب می شنویم که طرفداران &#8220;عدم رقابت&#8221; می گویند که گرچه هیچ شاهدی برای اثبات وجود خدا وجود ندارد، اما هیچ شاهدی هم برای نفی وجود او نیست. پس بهتر است چشمان خود را باز نگه داریم و اگنوستیک (لاادری)  بمانیم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در نگاه نخست، چنین می نماید که این موضع  جای چون و چرا  ندارد، دست کم اگر آن را به معنای محدود قمارباز پاسکال تعبیر کنیم. اما با تعمق بیشتر می بینیم که این  بیشتر به یک مفرّ می ماند چون همین مطلب را  در مورد بابانوئل و پلنگ صورتی هم می توان گفت. شاید در ته باغ،  پلنگ صورتی خانه داشته  باشند. هیچ شاهدی در میان نیست، اما نمی توانید ثابت کنید که چنین چیزی درست نیست. پس آیا باید در مورد پلنگ صورتی لاادری باشید؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">مشکل استدلال اگنوستیک این است که می توان آن را در مورد همه چیز بکار برد. بی نهایت موجود را می توان فرض کرد که نتوان به طور مثبت وجود آنها را نفی کرد. مردم به وجود اغلب آنها باور ندارند. کسی باور ندارد پریان، تک شاخ ها ، اژدها، بابا نوئل و غیره  وجود داشته باشند. اما اغلب مردم به وجود خدای خالقی باور دارند، خدایی که با همه ی ساز و برگ دینی دیگر از والدین شان به ارث می برند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">گمان می کنم دلیل اینکه اغلب مردم، با وجودی که همگی  از گروه &#8220;هیچ-ندانی&#8221; ها نیستند، با این حال احساس می کنند که تکامل داروینی به قدر کافی گسترده نیست که همه چیز را در مورد حیات توضیح دهد. به عنوان یک زیست شناس، تنها می توانم بگویم که هرچه بیشتر در مورد حیات و تکامل بخوانید و آنچه را که معلوم شده مطالعه کنید، این احساس بیشتر زایل می شود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نکته ی دیگری که می خواهم بیافزایم این است که هرچه بیشتر اهمیت تکامل را دریابید، بیشتر از موضع اگنوستیک (لاادریانه) به موضع بیخدای (بیخدایانه)  رانده می شوید. طبیعتاً احتمال وقوع چیزهای پیچیده، و از نظر آماری بعید  کمتر از احتمال وقوع رخدادهای ساده و محتمل است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">زیبایی شگرف نظریه ی فرگشت [تکامل] داروین این است که توضیح می دهد که  چگونه موجودات  پیچیده  و دشوار، با گام های تدریجی از آغازی  ساده و بسیط  پدید آمده اند. ما تبیین خود را از آغازی بی نهایت ساده شروع می کنیم، که هیدروژن خالص و مقدار عظیمی انرژی باشد. و تبیین علمی داروینی ما را با یک سری گام های تدریجی و  کاملاً مشخص به زیبایی خیره کننده و پیچیدگی حیات می رساند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">فرضیه ی رقیب، یعنی اینکه حیات توسط یک خالق ماوراءطبیعی آغاز شده است، نه تنها زاید، بلکه بسیار نامحتمل است. این فرضیه، و هرگونه استدلالی که زمانی به نفع آن بوده، امروز به بن بست رسیده اند. چرا که خدایی که شایسته ی نام خدایی باشد، باید موجودی با هوش بی نهایت باشد، یک ذهن متعالی، هستنده ای که احتمال وجودش به غایت اندک است &#8211; حقیقتاً بودن اش بعید است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">حتی اگر فرض وجود چنان هستنده ای همه چیز را توضیح دهد (که ما نیازی به چنین فرضی نداریم)، کمکی از دست این فرضیه بر نمی آید چون خود معمای بزرگتری را روی دست مان می گذارد.</p>
<p style="text-align:justify;">علم توضیح می دهد که  چگونه پیچیدگی (مسلئه ی دشوار)  از سادگی (مسئله ی ساده) ایجاد شده است. فرضیه ی وجود خدا هیچ توضیح ارزشمندی برای هیچ پدیده ای نیست، زیرا صرفاً آن چیزی را فرض می گیرد که قرار است توضیح دهیم. فرض سختی می کند تا مسئله ی سختی را توضیح دهد، و مسئله را رها می کند. نمی توانیم ثابت کنیم که خدا وجود ندارد، اما می توانیم با اطمینان نتیجه بگیریم که  وجود داشتن اش بسیار بسیار بعید است.</p>
<p style="text-align:justify;">نوشته: <a href="http://RDawkins.com" target="_blank">ریچارد داوکینز</a> | ترجمه: امیر غلامی | <a href="http://richarddawkins.net/articles/89-lecture-from-39-the-nullifidian-39-dec-94" target="_blank">Lecture from &#8216;The Nullifidian&#8217; Dec 94</a></p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/rdawkins.wordpress.com/6/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/rdawkins.wordpress.com/6/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/6/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=6&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2008/07/04/know-nothings-know-alls-no-contests/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/religions-atheism.jpg?w=243" medium="image">
			<media:title type="html">Religions Atheism</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مصاحبه‌ای با ریچارد داوکینز</title>
		<link>http://rdawkins.com/2008/07/02/interview-with-richard-dawkins/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2008/07/02/interview-with-richard-dawkins/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Jul 2008 15:30:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات مرتبط]]></category>
		<category><![CDATA[اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[Evolution]]></category>
		<category><![CDATA[Farsi]]></category>
		<category><![CDATA[Iranian]]></category>
		<category><![CDATA[Persian]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشت]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[ژن خودخواه]]></category>
		<category><![CDATA[ژنتیک]]></category>
		<category><![CDATA[آکسفورد]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب طبیعی]]></category>
		<category><![CDATA[اومانیسم]]></category>
		<category><![CDATA[بیخدا]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل انسان]]></category>
		<category><![CDATA[جانورشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>
		<category><![CDATA[دین]]></category>
		<category><![CDATA[دانشمند]]></category>
		<category><![CDATA[داروین]]></category>
		<category><![CDATA[داروینیسم]]></category>
		<category><![CDATA[داروینیست]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[زیست شناس تکاملی]]></category>
		<category><![CDATA[زیست شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[سکولار]]></category>
		<category><![CDATA[ساعت ساز نابینا]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعت]]></category>
		<category><![CDATA[علوم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=4</guid>
		<description><![CDATA[(آوریل ۲۰۰۴ &#8211; بی بی سی) ریچارد داوکینز مدرس فهم عمومی علم در دانشگاه آکسفورد و عضو آکادمی پادشاهی علوم و ادبیات بریتانیا است. وی در تفسیر و آموزش عمومی علم نقش برجسته ای در انگلستان دارد و یکی از خلاق ترین دانشمندان معاصر است. نخستین کتاب او با عنوان ژن خودخواه ، که در [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=4&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">(آوریل ۲۰۰۴ &#8211; بی بی سی) ریچارد داوکینز مدرس فهم عمومی علم در دانشگاه آکسفورد و عضو آکادمی پادشاهی علوم و ادبیات بریتانیا است. وی در تفسیر و آموزش عمومی علم نقش برجسته ای در انگلستان دارد و یکی از خلاق ترین دانشمندان معاصر است.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:center;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><a href="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/richard-dawkins-iran.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-620" title="Richard Dawkins Iran" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/richard-dawkins-iran.jpg?w=300&#038;h=295" alt="" width="300" height="295" /></a></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">نخستین کتاب او با عنوان <a href="http://rdawkins.com/books/the-selfish-gene/"><strong>ژن خودخواه</strong></a> ، که در سال ۱۹۷۶ منتشر شده بسیار تأثیرگذار بوده است. در این کتاب او نقش کلیدی ژن ها را در تکامل تشریح می کند. از آن پس او کتاب های چندی نگاشته که همگی عناوینی شاعرانه دارند : <a href="http://rdawkins.com/books/the-blind-watchmaker/"><strong>ساعت‌ساز نابینا</strong></a>، <a href="http://rdawkins.com/books/climbing-mount-improbable/"><strong>صعود به قلّۀ ناممکن</strong></a>، <a href="http://rdawkins.com/books/unweaving-the-rainbow/"><strong>گسیختن رنگین‌کمان</strong></a>، و جدیدتر از همه کتاب <a href="http://rdawkins.com/books/a-devils-chaplain/"><strong>موبد شیطان</strong></a>، <strong>[و</strong> <strong><a href="http://rdawkins.com/books/the-god-delusion/">پندار خدا</a>]</strong> که هر کدام شرح و بحث جنبه هایی از مفهوم داروینی انتخاب طبیعی هستند. یکی از کتاب های او هم هست که عنوانی شاعرانه ندارد: فنوتایپ امتداد یافته &#8211; که به نظر خود داوکینز بدیع ترین اثر علمی اوست.<strong> </strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">از جمله افتخارات او، عضویت در انجمن سلطنتی علوم، و انجمن سلطنتی ادبیات است که کمتر کسی به هر دو به دست یافته است.<span id="more-4"></span></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><img title="(دنباله...)" src="http://rdawkins.com/wp-includes/js/tinymce/plugins/wordpress/img/trans.gif" alt="" /><strong>ریچارد دواکینز، شما در مالاوی، یا جایی که امروزه کشور مالاوی است، به دنیا آمده اید. پدرتان مأمور مستعمراتی بود، و هنگامی که به انگلستان برگشتید، او مشغول کشاورزی شد. پس زندگی مرفه عادی طبقه ی متوسط را تجربه کرده اید. </strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">بله، فکر می کنم کاملاً همین طور باشد.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>و واقعاً زندگی آسوده ای داشتید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خیلی آسوده. مرا به مدرسه ی شبانه روزی فرستادند، که برای بعضی خیلی راحت نیست. اما من راضی بودم، و آنجا روزهای خوشی را می گذراندم.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>و در آنجا بود که تصمیم گرفتید دانشمند شوید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">در واقع تصمیم من برای دانشمند شدن تا حدودی مشخص شده بود. مسیر کم و بیش معلوم بود.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>خوب، قرار بود مسیر پدرتان را در پیش بگیرید&#8230;</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">بله، و فکر می کنم همین تا حدی انگیزه ی مرا را تقویت کرد. و من زیست شناسی را به همه چیز ترجیح می دادم، اما در واقع از سال دوم دوره ی لیسانسم در آکسفورد بود که احساس کردم حقیقتاً به علم و زیست شناسی علاقه دارم.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>ایمان تان چه؟ خانواده ی شما انگلیکن ارتودوکس بودند. آیا دین خانوادگی تأثیر عمده ای در زندگی تان داشت؟ </strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">نه چندان. منظورم این است که والدین من تا این حد انگلیکن ارتودوکس بودند که هر دو تعمید داده شده بودند، من هم همنیطور، اما نه آن موقع عمیقاً مؤمن بودند و نه حالا. ما عادتاً هر کریسمس به کلیسا می رفتیم، اما دینداری مان همین بود و بس.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>شما &#8220;مصدًّق&#8221; [گرویدن رسمی به کلیسا.م] نشدید ؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">بله مصدّق شدم. تأثیر مدرسه بود. در مدرسه ی ابتدایی وقتی ۱۳ سالم بود مصدِّق شدم.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>شما بر علیه اینکه کودکان را مؤمن به دین خانواده شان بدانند مطلب زیادی نوشته اید.</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">من به شدت مخالف این هستم که به کودکان و مخصوصاً به خردسالان برچسب &#8220;بچه های کاتولیک&#8221; یا &#8220;بچه های پروتستان&#8221; بزنند. به نظرم این کار خیلی شریرانه ای است چون در واقع معادل این است که فرض کنیم باورها، جهان بینی، و اعتقادات دینی والدین به طور خودکار به کودک ارث می رسند. البته در در مورد باورهای غیردینی چنین فرضی نمی شود. مسلماً کسی فرض نمی کند که کودک علاقه به تیم محبوب پدرش، یا علاقه ی او به پرنده شناسی یا اقتصاد را به ارث ببرد. اما درعمل در مورد دین اغلب این نگرش هست. اغلب می بینید که کودک تحت تأثیر والدین اش به پرنده شناسی یا تمبرجمع کنی علاقمند شود. خوب این هیچ اشکالی ندارد. اما مثلاً در مورد یک کاتولیک ۴ ساله یا یک مسلمان ۴ ساله جامعه هیچ چون و چرایی نمی کند و قضیه را عادی می داند. این وضع به نظر من شریرانه است.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>شما در ۱۳ سالگی مصدّق شدید، و در ۱۶ سالگی داروین می خواندید&#8230; جهش بزرگی بوده، نه؟ </strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب، در واقع من تا مدتها بعد آثار خود داروین را نخواندم. اما در مورد داروینیسم خواندم و در ۱۶ سالگی داروینیسم را فهمیدم. و این برایم جهش بزرگی بود، چون تا رسیدن به سن ۱۶ سالگی همه ی ایمان دینی ام را از دست داده بودم، جز اینکه تا حدی درستی <a href="http://www.zandiq.com/articles/0000000001.shtml">برهان صنع</a> را محتمل می دانستم. تا آن موقع فهمیده بودم که دین های بسیار گوناگونی هست، و این دین ها با هم تناقض دارند، پس همه شان نمی توانند درست باشند &#8211; یا چیزی در همین مایه. اما هنوز نوعی احساس در من مانده بود که &#8220;اوه، باید یک جور طراحی در کار باشد، روحی که جهان را و حیات را طراحی کرده است.&#8221; و هنگامی که داروین را شناختم درک کردم که چه تصور اشتباهی داشته ام. انگار که ناگهان پرده از جلو چشمم فرو افتاد و آن موقع تبدیل شدم به یک ضددین دوآتشه.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>و احساس فقدان نمی کردید؟ منظورم این است به نظر می رسد که شما رابطه ای شخصی با خدا نداشتید که آن را از دست رفته بیابید.</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب احتمالاً همین طور است. وقتی که در سیزده سالگی مصدًّق شدم خیال پردازی هایی در مورد رابطه با خدا داشتم، و عادت داشتم دعا کنم و تخیلاتی هم در مورد دزدانه رفتن به کلیسا در نیمه شب داشتم . واقعاً نمی دانم این تخیلات را چقدر جدی می گرفتم.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>حالا چقدر آنها را جدی می گیرید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">تخیلاتی بود که در سرم می گذشت و جای تعجبی هم ندارد، چون آن موقع در کلاس های دینی از این حرف ها پر شده بودم.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>تخیلات الهام بخشی بودند؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">فکر نمی کنم، نه. فکر نمی کنم اصلاً الهام بخش بوده باشند. اما فکر نمی کنم چندان زیانی هم به من رسانده باشند، اما خیری هم نداشتند.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>بعد در اوایل دهه ی ۶۰ به آکسفورد رفتید. در اواخر دهه ی ۶۰ در کالیفرنیا بودید، دوره ی آشوب های دانشجویی که همه چیز را زیر سئوال می بردند. این دوران چه تأثیری بر شما گذاشت؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب، من کاملاً درگیر این قضایا بودم. بحبوحه ی جنگ ویتنام بود و بیشتر دانشجویان و حتی استادان دانشگاه کالیفرنیا در برکلی مخالف جنگ ویتنام بودند. ناآرامی فراوان بود، تظاهرات بسیاری برگزار می شد و من در خیلی از آنها شرکت می کردم.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>پس این دوره بر شما، به عنوان یک دانشجوی جوان، تأثیرگذار بود، و همین طور نظرات نیکو تینبرگن و بیل هامیلتون؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">نیکو تینبرگن استاد راهنمای تز دکترایم بود.آدم ملایمی بود که نوعی تأثیری عمووار داشت؛ همه دوستش داشتند. بیل هامیلتون یک زیست شناس نظری بسیار برجسته بود، که عمیقاً بر من اثر گذاشت، و این تأثیر در سراسر کتاب <em>ژن</em> <em>خودخواه</em> مشهود است.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>نخستین کتاب های شما، ژن خودخواه </strong> [The selfish Gene] <strong> درسال ۷۶ منتشر شد، </strong> <strong>ساعت ساز نابینا</strong> [Blind Watchmaker] <strong>سال ۸۶، و بعد هم روخانه ای از بهشت </strong> [River Out of Eden] <strong>، گسیختن رنگین کمان </strong> [Unweaving the Rainbow] ، <strong>و موبد شیطان</strong> [Devil's Chaplain] <strong>. این عنوان ها فوق العاده اند &#8211; و طنین علمی هم ندارند. و نشان دهنده ی ذوقی ادبی هستند، و به علاوه حساسیت ادبی شما به موازات تلاش تان برای توضیح روشن ایده های علمی پیش می رود یا چه بسا این دو جدایی ناپذیر باشند. </strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">من عاشق واژه ها هستم. فکر می کنم بعضی از این عبارت هایی که برای عناوین کتاب هایم ابداع کرده ام به تدریج در من بالیده اند. یعنی یک دفعه با خودم نگفته &#8220;آهان، خودشه&#8221;. البته فکر نمی کنم که <em>ژن خودخواه </em> عنوان خیلی مناسبی بوده باشد. فکر می کنم این یکی از بدترین انتخاب هایم بود.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>بله، جالب اینجاست که در عنوان <em>زن خودخواه </em> ، </strong> <strong>′ </strong> <strong> خودخواه </strong> <strong>′ </strong> <strong> یک واژه ی ارزشداورانه است. آدم خودخواه بار می آید، نه اینکه خودخواه باشد. پس این عنوان می گوید که ما ژن ها را سرزنش می کنیم. انگار ژن طوری رفتار می کند که در حقیقت فکر می کنیم پسندیده نیست. این عنوان چنین طنینی دارد. </strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">مسلماً همین طور است. چنین طنینی دارد. مطمئن نیستم طنین آن به همان شاعرانگی باشد که فکر می کنم ساعت ساز نابینا دارد یا رودخانه ای از بهشت<em> </em> که عین نقل عبارتی از انجیل است، پس عجیب نیست که شاعرانه باشد. <em>گسیختن رنگین کمان</em> هم برگرفته از شعری از کیتس است.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>پس نویسنده هم همراه دانشمند تکامل می یابد. اما &#8220;فنوتایپ امتداد یافته&#8221; عنوان شاعرانه ای نیست.</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">نه.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>شاید به این خاطر که خواسته اید این کتاب که می گویید اصیل ترین اثر علمی تان بوده، طنینی علمی داشته باشد.</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب علاوه بر بحث از شاعرانگی باید وضوح عنوان را هم در نظر داشت. واقعاً برای من جای تأسف است که چقدر زیادند کسانی که اصلاً نمی خواهند مردم منظورشان را بفهمند، تا بلکه به این طریق تأثیرگذاری کنند. همان طور که گفتید فنوتایپ امتداد یافته طنین شاعرانه ای ندارد، اما این عنوان دقیقاً پیام اصلی کتاب را به خوانندگان بالقوه اش، که همکاران دانشگاهی ام باشند، منتقل می کند.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>و کتاب هایی که برای عموم نوشته اید مسلماً مخاطبان بسیاری برایتان آورده اند، و مردم مشتاق شده اند بدانند که اعتقادات خودتان چیست. بگذارید نگاهی به برخی مفاهیم نوشته هایتان بیندازیم که اغلب به دین مربوط می شوند، نه به طور خیلی صریح، مثلاً هدف از زندگی. آیا شما از فهم خود از هدف و معنای زندگی رضایت دارید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب، ′ هدف′ واژه ی دشواری است، و سوءتفاهم درمورد آن فراوان است. ما به عنوان انسان های آگاه، اهدافی در ذهن خود می پرورانیم و می خواهیم به آنها دست یابیم. ما به آینده می اندیشیم، و می خواهیم چیزهایی را بدست آوریم. اما شباهت زندگی ما با انتخاب طبیعی داروینی چنان شگفت انگیز است که فکر می کنیم انگار ما هم برای مقصودی خلق شده ایم. اهدافی که در ذهن موجودی ورای ما قرار دارد. و به همین خاطر چیزهایی مثل بال ها، پاها، یا چشم ها به طرز حیرت آوری توهم هدفمندی ایجاد می کنند. با اینکه پس از داروین فهمیده ایم که سرچشمه ی توهم کجاست، اما توهم چنان نیرومند است که مقاومت در برابر وسوسه ی کاربرد زبان هدف محور تقریباً ناممکن است.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>اما مفهوم هدف از زندگی انسان از کجا ناشی شده؟ باید چیزی در روان انسان باشد که او قادر به عاقبت اندیشی سازد&#8230;</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب مسلماً همین طور است، و آشکارا این بخش بسیار نیرومندی در روان ماست. و من به عنوان یک داروینیست، آن را پدیده ای ناشی از تکامل می دانم. پس درست همان طور که تکامل در ما میل جنسی و گرسنگی ایجاد کرده، یک حس هدفمندی هم پیدا کرده ایم. و این حس هدفمندی برای اجداد وحشی مان بسیار مفید بوده ، چون مثلاً آنها را قادرمی ساخته تا هدف از شکار، یا هدف از جستجوی چاله ی آب را درک کنند. همه ی این چیزها خیلی خیلی مفید هستند، و شک ندارم که مغز انسان در اثر انتخاب طبیعی به این حس هدفمندی رسیده است.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>آیا ایجاد دین هم حاصل انتخاب طبیعی مغز بوده است؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">نمی دانم. اما حدس می زنم این طور نبوده باشد. سئوال شما را این طور پاسخ می دهم که مغز انسان چنان انتخاب شده که برخی از ویژگی های آن در شرایط معینی به صورت دین بروز یافته اند. اگر بخواهم تمثیلی ارائه دهم&#8230; خوب، مثال مورد علاقه ام شب پره هایی هستند که شیفته وار به سوی شمع حرکت می کنند، و مردم اغلب گمان می کنند که این نشان دهنده ی وجود نوعی تمایل به خودکشی در شب پره است، و از خود می پرسند واقعاً از نظر انتخاب طبیعی داروینی، این خودکشی طلبی شب پره ها چه حسنی دارد. اگر پرسش را این طور مطرح کنید، مسلماً هیچ حسنی در این کار نیست. اما اگر به جای آن بپرسید ′ مغزی که در برخی شرایط شب پره را به سمت شمع می راند چه ارزشی برای بقای او می تواند داشته باشد ؟ ′ آن وقت به جایی می رسیم. چون آن وقت می توانید بگویید که &#8220;خوب، در دنیایی که شب پره ها تکامل یافته اند، هیچ شمعی در کار نبود. اگر شب پره بودید تنها نوری که شب ها می توانستید ببینید نور ماه و ستارگان بود، که در نقطه ی بی نهایت اپتیکی هستند، یعنی پرتوهایشان موازی به زمین می رسند. و اگر یک قاعده ی سرانگشتی مغزی داشتید که می گفت ′ با زاویه ی ثابتی، گیریم ۳۰ درجه، نسبت به پرتو نور ماه حرکت کن ′ ، مسلماً برایتان خیلی مفید بود. چون در این صورت می توانستید جهت یابی کنید. بعداً این قاعده ی سرانگشتی به اشتباه در مورد شمع هم اعمال شد. شمع یک منبع نوری بی نهایت دور نیست، و پرتوهای آن موازی نیستند، بلکه از همه جهت از آن گسیل می شوند. پس شما مطابق آن قاعده ی سرانگشتی مدام سعی می کنید خود را در زاویه ی ۳۰ درجه نسبت به پرتوهای شمع نگه دارید. به این ترتیب مدام دور شمع می چرخید تا می سوزید.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">پس پرسش را تصحیح کردیم. گفتیم که درست نیست بپرسیم ′ چرا شب پره ها به سمت شعله ی شمع پرواز می کنند؟ ′ بلکه پرسش درست این است که ′ چرا آنها چنین مغزی دارند که در دنیای وحش به رفتاری منجر می شود که در محیط انسانی که شمع هم در آن هست، آنها را به پرواز به سوی شمع وا می دارد؟ ′ در مورد دین هم فکر می کنم چیزی در مغز انسان توسط انتخاب طبیعی شکل گرفته که زمانی مفید بوده و اکنون در شرایط متمدنانه به شکل دین بروز می یابد، اما هنگامی که شکل گرفته و مفید بوده، دین نبوده است.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>خوب با توجه به اینکه دین در اغلب فرهنگ ها هست، آیا به نظر شما این سودمندی ناشی از ایجاد همبستگی، اتحاد قبیله ای، و بخشندگی های دوجانبه ای نبوده که در ادیان هست و برای آن جوامع مفید بوده است؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">بله، به احتمال قوی همین طور است. البته من به عنوان یک داروینیست باید این گفته را چنین تصحیح کنم که سودمندی به حال اجتماع مطرح نیست. داروینیسم سراسر در مورد سودمندی برای فرد است، یا به بیان دقیق تر برای ژن های فرد. پس سودمندی برای اجتماع یک سود افزوده است، و من مطمئن هستم که سودمندی به حال اجتماع را هم می توان متعلق به فهرست سودمندی های دین دانست. البته انتظار دارم بتوانید فهرست زیان های دین را هم ذکر کنید. اما دین چه سودمند بوده باشد و چه مضر، فکر نمی کنم این سودمندی سبب پیدایش آن باشد. فکر می کنم سودمندی دین یک جور مزیت تصادفی باشد.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>ریچارد، یکی از چیزهایی که موقع گفتگو درباره ی شما مرتب مطرح می شود این است که تصور دینداران جامعه از شما، شبیه یک لولو &#8211; یا یک بنیادگرا، یا تنزه طلب علمی است. این شهرت شما بسیار پرآوزاه است &#8211; آیا خود را مسئول چنین ایجاد تصوری می دانید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">برای من زیاد مهم نیست که لولو محسوب شوم &#8211; اما دوست ندارم مرا بنیادگرا بدانند. فکر می کنم بنیادگرا کسی باشد که اعتقاد خلل ناپذیری به چیزی دارد، و قرار نیست به نظرش را تغییر دهد. کسی که به صحت چیزی باور دارد چون در کتاب مقدس اش آن طور نوشته شده. و حتی اگر همه ی شواهد دنیا را هم بر خلاف رأی او باشند، چون در کتاب مقدس او طور دیگری نوشته، آن شواهد را نمی پذیرد. من مطلقاً منکر می شوم که چنین آدمی باشم. اگر شواهد مرا به پذیرش مطلبی وادارند من هم مثل هر دانشمندی مشتاقانه آن را می پذیرم. من بدون داشتن شواهد چیزی را درست نمی دانم. درست است که گاهی احساساتی می شوم، اما این احساسات من ناشی از علاقه به حقیقت است. احساسات بسیار با بنیادگرایی فرق دارند.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>به نظر می رسد شما تبحری هم در مجادله دارید&#8230;</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">بله، درست است. برایم مهم نیست. من از بامبول در آوردن، ریاکاری، تظاهر ، از دست شارلاتان ها از کوره در می روم. و شاید گاهی کمتر از آنچه مطلوب به نظر می رسد با ادب هستم. اما این به خاطر بنیادگرا بودن نیست، بلکه به خاطر باور پرشورم به قدرت شواهد است.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>اجازه دهید به واژه ی سه حرفی خدا بپردازیم. جالب اینجاست که امروزه کاربرد این واژه چقدر متنوع است. در حالی که باور بسیاری از مردم به خدا را می توان تصور</strong> <strong>′ </strong> <strong>مدرسه ی یکشنبه ها </strong> <strong>′ </strong> <strong> از دین نامید، بسیاری، از جمله دانشمندان، واژه ی </strong> <strong>′ </strong> <strong>خدا </strong> <strong>′ </strong> <strong> را به معنای بسیار انتزاعی تری به کار می برند. شما در مورد این مسئله چه فکر می کنید؟ </strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">برای مثال، انشتین مرتباً واژه ی ′ خدا ′ را به معنایی استفاده می کرد که به روشنی ربطی به برداشت ′ مدرسه ی یکشنبه ها ′ ندارد. معنای مورد نظر او چیزی بود بین دئیسم، یعنی باور به قسمی هوش که جهان را به حرکت واداشته و خودش کنار کشیده و هیچ کار دیگری نمی کند، که به نظر من انشتین چنین تصوری نداشت، و نوعی پان تئیسم [همه- خدا- انگاری]، که به این معنا او ′ خدا ′ را فقط به معنای قوانین طبیعت، یا قوانین فیزیک به کار می برد. قوانینی که او عمیقاً برایشان احترام قائل بود، من هم همینطور.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>استفن هاوکینگ هم از </strong> <strong>′ </strong> <strong> ذهن خدا </strong> <strong>′ </strong> <strong> سخن می گوید. </strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">استفن هاوکینگ کتاب مشهورش [تاریخچه ی زمان] را با این جمله به پایان می رساند که &#8220;آنگاه ذهن خدا را خواهیم شناخت.&#8221;. درست مثل انشتین. این یک استعاره است، یک جور شخصی کردن، و شاعرانه بیان کردن این مطلب که &#8220;آنگاه همه چیز را خواهیم دانست، پس می توانیم همه چیز را درک کنیم.&#8221; استفن هاوکینگ منتظر روزی است که سرانجام فیزیکدان ها همه ی نظریه هایشان را یگانه کنند و همه چیز را بفهمند، و ′ آنگاه ذهن خدا را خواهیم شناخت ′ بیان دیگری برای همین مطلب است. نه استفن هاوکینگ به خدای شخص وار اعتقاد داشت و نه انشتین.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>شما به چه جور خدایی اعتقاد ندارید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">من یقیناً به خدایی اعتقاد ندارم که دعاها را اجابت می کند، گناهان را می بخشد، به درددل مؤمنان گوش می دهد، مراقب گناهکاری ها است، مراقب زندگی جنسی مردم است، روح را پس از مرگ زنده نگه می دارد، و معجزه می کند. مسلماً من به چنین خدایی باور ندارم. من به خدای انشتین، که صرفاً به معنای قوانین طبیعت است، قوانینی که چنان رازآمیز اند که حس احترام را برمی انگیزند باور دارم، اما اسم آن قوانین را خدا نمی گذارم.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>در مورد بودیسم، عرفان، مراقبه و مکاشفه چه فکر می کنید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">من چیز زیادی در مورد بودیسم نمی دانم؛ می توانم تصور کنم که مراقبه به عنوان نوعی دیسیپلین ذهنی برای تسکین ذهن مفید باشد. ، به نظرم کاملاً ممکن است که تکرار مداوم یک ورد نوعی اثر آرامش بخش داشته باشد و حتی سودمند هم باشد.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>اما خودتان این کار را نمی کنید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">این کار را کرده ام، اما چون هیچ اثری برایم نداشت کنارش گذاشتم. اما هیچ گاه باور نداشته ام که این تمرین ها هیچ جنبه ی فراطبیعی داشته باشند.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>اجازه دهید به واژه ی دینی دیگری بپردازیم: &#8220;شر&#8221;. شما چه تصوری از شر دارید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">من به کاربرد واژه هایی مثل &#8220;شر&#8221; مظنونم. چون نوعی وجه شخصی به قضایا می دهند. من به راحتی می توانم واژه ی شر را در مورد یک فرد به کار ببرم. به خوبی می توانم بگویم که آدولف هیتلر شر بود، آدولف هیتلر کارهای شریرانه ای کرد، اما خیلی ها فوراً از این که او شر بود نتیجه می گیرند که ′ اوه، حتماً یک جور روح پلید یا شیطان در وجودش رخنه کرده بوده ′ یا ′ روح شریر یا شیطانی در کار است ′ . فکر می کنم این تصور درستی نیست.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>شما برای بیان باورتان از چه واژه هایی استفاده می کنید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب من واژگان علمی را به کار می برم. این ها واژگان دنیای واقعی هستند، اما به معنایی نسبتاً ظریفی از &#8220;دنیای واقعی&#8221; که دانشمندان در نظر دارند.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>اما اگر جهان چنان که می گویید مکانیکی باشد، شما ارزش های خود را از کجا اخذ می کنید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب، اگر منظورتان از ′ ارزش ها ′ ، ′ اخلاقیات ′ باشد، یک سوال است، و اگر منظورتان از ′ ارزش ها ′ چیزهایی باشد که از نظر من شایسته است برای رسیدن به آنها تلاش کنیم، می گویم تمام چیزهای زیبا به نظرم ارزش هستند.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>زیبایی از کجا می آید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب فکر می کنم زیبایی نهایتاً برمی گردد به شیوه ی کارکرد مغز. مغز مکانیزیمی به غایت پیچیده و شگفت انگیز است. ما تازه در آغاز راه شناخت چگونگی کارکرد آن هستیم. و پاسخ مان به این پرسش که چیزهایی مثل ′ زیبایی ′ چه هستند در نهایت بر می گردد به شناخت کارکرد مغز. چون برخی فکر می کنند که این نگرش به معنای تحقیر زیبایی است، در اینجا باید تأکید کنم که اصلاً این طور نیست. مطلقاً این طور نیست. هنگامی که اشک ام جاری می شود، مثلاً گاهی که به موومان های کوارتت آرام شوبرت گوش می دهم، به هیچ وجه این تجربه را خوار نمی شمارم، و نمی گویم که چیزی جز نوعی فعالیت نورونی مغزم نیست.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>به هر حال، این تجربه، تجربه ی هنری، از ظریف ترین تجارب است. هنر عمیق، هنری که روح آدمی را به حرکت در می آورد. البته نه شما، اما برخی در مورد این تجارب گفته اند که می توان نگاه علمی به جهان داشت، در عین حال که نگاه دیگری هم به موازات آن داشت. گیریم نگاه دینی ، یا نگاه شاعرانه به جهان، و به طریقی می توان همه ی این نگاه ها را همزمان داشت، بدون اینکه ربطی به هم پیدا کنند. شما در این مورد چه فکر می کنید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">من واقعاً نمی فهمم چه طور این دیدگاه ها می توانند بی ارتباط باشند. خیلی شک دارم &#8211; ما مدام به واژه هایی مثل ′ روح ′ متوسل می شویم. البته من هم ایرادی در کاربرد این واژه ها نمی بینیم، البته تا وقتی که به معنای وجود چیزهای فراطبیعی و شبح گون نباشند. فهم این نکته اهمیت حیاتی دارد که وقتی می گوییم پدیده ای را می توان در قالب کارکرد مغزی تبیین کرد، یعنی بر اساس برهمکنش های میان نورون ها، به معنای آن نیست که آن پدیده را به فعالیت نورونی فروکاسته ایم. در حقیقت این خیلی شگفت انگیز تر است تا اینکه صرفاً بگوییم ′ اوه، طبیعت بشر همین است ′ . و توسل به روح بشری هیچ چیزی را توضیح نمی دهد، وقتی بگویید روح بشر، اصلاً هیچ نگفته اید.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>پس شما می گویید ما هنوز ارزش و اهمیت وقایعی را که در سرمان می گذرد درک نکرده ایم و آن را دست کم می گیریم؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">دقیقاً. ما هنوز ارزش آنچه را که در سرمان می گذرد، و آنچه را که در جهان، در کیهان، می گذرد درک نکرده ایم. این چیزها بسی شگرف تر، و بسی مهیج تر از اصطلاح چرند ′ روح بشری′ هستند. به نظرم اصلاً قابل قیاس نیستند.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>شما می گویید که وقتی بحث از زیست شناسی و ژنتیک است داروینیست هستید، اما وقتی بحث از سیاست و جهان و شیوه ی زندگی مان است، ضدداروینیست هستید، چون به بقای اصلح باور ندارید.</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب من این را گفته ام. من به بقای اصلح به عنوان تبیینی برای تکامل حیات باور دارم، اما کسانی هستند که بقای اصلح را بدل به نوعی شعار سیاسی می کنند، تا بر مبنای آن نوعی سیاست یا اقتصاد دست راستی را توجیه کنند و چنین سیاست هایی را مطابق قانون طبیعت بدانند. و من به این نگرش انتقاد دارم، همان طور که همه ی داروینیست های مدرن هم به آن ایراد می گیرند. ما نمی خواهیم داروینیسم باز هم توجیه گر چیزهایی مثل فاشیسم باشد.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>پس دوره ی داروینیسم سر آمده؟ آیا ما در جدال با انتخاب طبیعی هستیم؟ آیا انتخاب طبیعی تمام شده، چون حالا همه ی ما آنتی بیوتیک و داروهای ضدبارداری و غیره مصرف می کنیم؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب، فقط در مورد انسان می توان اینطور گفت. اما انسان ها بخش بسیار بسیار کوچگی از منظومه ی حیات هستند، و به یک معنا می توان گفت که انسانها خود را از انتخاب داروینی خلاص کرده اند. اما داروینیسم به پایان نرسیده. هنوز هم داروینیسم تنها تبیین وجود تمام گونه های زنده، از جمله خود ما است، حتی اگر امروزه دیگر ما تسلیم داروینیسم نباشیم، یا دست کم تسلیم نوع نامتعارفی از داروینیسم باشیم.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>انسان چگونه در تکامل خود داروینیسم را متوقف کرده است؟ آیا شما چنین باوری دارید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">هوم، مطمئن نیستم. منظورم این است که اگر چنین چیزی صادق باشد، به این معنا صادق است که ما دیگر در جوانی نمی میریم، یا دست کم به سختی در جوانی می میریم. یعنی اغلب مردمی که بخواهند تولید مثل کنند، می توانند. در حالی که قبلاً فقط کسانی که از پس موانع طبیعی برمی آمدند می توانستند تولید مثل کنند. پس انتخاب طبیعی یک فرآنید غربال کننده بود &#8211; برخی جان بدر می بردند و برخی نابود می شدند. کسانی که جان بدر می بردند تولید مثل می کردند و ژن های خود را منتقل می کردند. اما اگر در یک دولت رفاه زندگی کنیم که همه در آن می توانند باقی بمانند ، دیگر نمی توان به همان سیاق سابق گفت که ژن ها باعث بقای شما شده اند. اگر دولت رفاه مردم را زنده نگه دارد، هر ژن قدیمی می تواند به نسل بعدی منتقل شود. این نقطه نظر کسی خواهد بود که معتقد باشد داروینیسم در انسان به پایان رسیده است. اما مطمئن نیستم که من هم بخواهم مطلب را این طور بیان کنم. اما اینکه&#8230;</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>اما شما چه نظری در مورد این قضیه دارید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب، من فکر می کنم ممکن است فرآیندهای تکاملی ظریف تری ادامه یابد. واضح است که همه تولید مثل نمی کنند. برخی خیلی بیشتر از بقیه تولید مثل می کنند. اگر عاملی از میان عوامل ژنتیکی باشد که موفقیت در تولیدمثل را تغییر دهد، (البته ′موفقیت′ یک واژه ی بی طرف ، یک واژه ی داروینی است، و حاکی از تأیید اخلاقی من نیست) اگر چنین عاملی باشد، وقتی شما کسانی را که زیاد تولید مثل می کنند از آنها که تولید مثل نمی کنند متمایز کنید، و بعد بپرسید ′ آیا احتمالی آماری هست که این گروه ژن هایی متفاوت از آن گروه داشته باشند؟ ′ [و اگر چنین باشد] بنا به تعریف می توان گفت که با یک انتخاب طبیعی سروکار داریم. البته ممکن است این فشار انتخاب طبیعی از لحاظ تاریخی بسیار زودگذر باشد، و به هیچ تکامل جالب توجهی منجر نشود &#8211; که به نظر من چنین است. منظورم این است که ممکن است نوعی انتخاب طبیعی، مثلاً در بی اثری استفاده از داروهای ضدبارداری در کار باشد.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">اگر بی اثری کاربرد داروهای ضدبارداری مؤلفه ای ژنتیک داشته باشد، آنگاه با اطمینان می توان گفت که یک جور انتخاب داروینی خفیف به نفع آن در جریان است. من حقیقتاً به چنین چیزی باور ندارم، اما خوب این تصوری از آن نوع انتخاب طبیعی به دست می دهد که ممکن است هنوز در گونه ی انسان در جریان باشد.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>در کشور ما اقبال به دین کاهش یافته است، اما شاهد اموری هستیم که احتمالاً شما آنها را باورهای بیخردانه می دانید (خنده). منظورم چیزهایی از قبیل اخترگویی و فال بینی است. از منظر دینی می توان گفت که این اقبال به این چیزها نشانگر خلاءی است که هیچ گاه در ذهن انسان پر نمی شود، یعنی مسائل مربوط به انگاره های دینی.</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">بله، این نکته ی جالبی است. پیش داوری من این است که اینها حتی بدتر از دین هستند. در مورد این نکته که گفتید این ها نشانگر خلاء و نیازی است که باید برآورده شوند، من مطمئن نیستم. ذهن انسان پیچیده است، و همه جور امیال بسیاری چیزها برای ارضای خود دارد. اگر این طور به نظر می آید که برخی برای ارضای روانی یا باید دین داشته باشند یا به چیزهایی مثل اخترگویی و فال بینی رو بیاورند، من تلاش می کنم جایگزینی به آنها عرضه کنم، تا ببینیم شاید این جایگزین به عنوان یک عامل ارضا کننده بهتر از کار درآید. و این جایگزین، فهم جهان واقعی، و فهم علت وجودمان است. اینکه از کجا آمده ایم، جهان چگونه است، و اوضاع در واقع از چه قرار است. فکر می کنم پرداختن به این مسائل برای ذهن آدم بسی ارضا کننده باشد. به سختی می توانم باور کنم که کسی اخترگویی، تفأل یا دین را به جستجوی حقیقت ترجیح دهد. همچنین گمان می کنم اگر خلا ای باشد که باید پر شود، می توان آن را با خردگرایی علمی پر نمود. علم هنوز چنین نکرده، اما اگر همه ی تلاش خود را به کار گیرد از پس پر کردن آن خلاء هم برمی آید.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>اکنون شما مقامی در انجمن اومانیست ها دارید، و به زودی اومانیسم هم برای در برنامه ی درسی مدارس گنجانده خواهد شد. آیا اومانیسم توانسته است با واژگان و مفاهیم خود مردم را تحت تأثیر قرار دهد؟</strong></p>
<p>مطمئن نیستم. اومانیسم برای افراد مختلف معنای متفاوتی دارد. آن چه که برای مواد درسی مدارس دولتی پیشنهاد شده، فقط اومانیسم نیست، بلکه بیخدایی را هم دربر می گیرد، و برخی می پرسند شما چطور می خواهید یک چیز سلبی را تدریس کنید. من در این مورد مشکلی ندارم، و فکر می کنم یک فهم غیرتئیستی [غیر خداباورانه] از جهان و حیات، که دینی نیست، می تواند به همراه دیگر ادیان تدریس شود &#8211; مطمئن ام برنامه ی تدریس آن به زودی عملی می شود &#8211; و عمیقاً رضایت بخش خواهد بود. چیزی که کودکان پس از آموختن آن دلگرم شوند و با خود بگویند ′ آهان، حال می فهمم که من چرا هستم، دنیا چرا وجود دارد′ . وقتی حقیقتاً بفهمید که چرا هستید، بودنتان بسی دلپذیر می شود. دوست دارم ببینم درسی که اکنون تعلیمات دینی نامیده می شود شامل چنین سرفصلی هم باشد.</p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/rdawkins.wordpress.com/4/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/rdawkins.wordpress.com/4/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/4/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=4&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2008/07/02/interview-with-richard-dawkins/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/richard-dawkins-iran.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Richard Dawkins Iran</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.com/wp-includes/js/tinymce/plugins/wordpress/img/trans.gif" medium="image">
			<media:title type="html">(دنباله...)</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
