<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>ریچارد داوکینز &#187; زیست شناسی</title>
	<atom:link href="http://rdawkins.com/tag/%d8%b2%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://rdawkins.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sat, 03 Sep 2011 12:50:54 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='rdawkins.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://1.gravatar.com/blavatar/7a238556133833fd32e8cdaa21f7a756?s=96&#038;d=http%3A%2F%2Fs2.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>ریچارد داوکینز &#187; زیست شناسی</title>
		<link>http://rdawkins.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://rdawkins.com/osd.xml" title="ریچارد داوکینز" />
	<atom:link rel='hub' href='http://rdawkins.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>داروین و داروینیسم</title>
		<link>http://rdawkins.com/2009/08/13/darwin-and-darwinism/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2009/08/13/darwin-and-darwinism/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 13 Aug 2009 08:59:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات مرتبط]]></category>
		<category><![CDATA[Darwin]]></category>
		<category><![CDATA[Darwinism]]></category>
		<category><![CDATA[Persian]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[فیشر]]></category>
		<category><![CDATA[فکت]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشت]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشتی]]></category>
		<category><![CDATA[فسیلی]]></category>
		<category><![CDATA[لامارک]]></category>
		<category><![CDATA[لامارکیسم]]></category>
		<category><![CDATA[مندل]]></category>
		<category><![CDATA[موجودات زنده]]></category>
		<category><![CDATA[مصنوعی]]></category>
		<category><![CDATA[نئوداروینیسم]]></category>
		<category><![CDATA[چارلز]]></category>
		<category><![CDATA[نسل]]></category>
		<category><![CDATA[نظریه]]></category>
		<category><![CDATA[هاردی]]></category>
		<category><![CDATA[والاس]]></category>
		<category><![CDATA[وراثت]]></category>
		<category><![CDATA[ژن]]></category>
		<category><![CDATA[ژنی]]></category>
		<category><![CDATA[ژنتیکی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[گیاهی]]></category>
		<category><![CDATA[گرگور]]></category>
		<category><![CDATA[آفرینش هوشمند]]></category>
		<category><![CDATA[آلفرد]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب طبیعی]]></category>
		<category><![CDATA[اهلی]]></category>
		<category><![CDATA[اجداد]]></category>
		<category><![CDATA[اراسموس]]></category>
		<category><![CDATA[ارث]]></category>
		<category><![CDATA[اصل انواع]]></category>
		<category><![CDATA[بقای اصلح]]></category>
		<category><![CDATA[تولیدمثل]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[تکاملی]]></category>
		<category><![CDATA[تکثیر]]></category>
		<category><![CDATA[جمعیت]]></category>
		<category><![CDATA[جنین]]></category>
		<category><![CDATA[جنسی]]></category>
		<category><![CDATA[جی بی اس هالدین]]></category>
		<category><![CDATA[جانوری]]></category>
		<category><![CDATA[جغرافیایی]]></category>
		<category><![CDATA[حیات]]></category>
		<category><![CDATA[خلقت]]></category>
		<category><![CDATA[خلقتگرایی]]></category>
		<category><![CDATA[خاستگاه گونه ها]]></category>
		<category><![CDATA[خزانه]]></category>
		<category><![CDATA[دنیل]]></category>
		<category><![CDATA[دنت]]></category>
		<category><![CDATA[دانش]]></category>
		<category><![CDATA[داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[داروین]]></category>
		<category><![CDATA[داروینیسم]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد]]></category>
		<category><![CDATA[رانش تصادفی]]></category>
		<category><![CDATA[زمین شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[زیست]]></category>
		<category><![CDATA[زیست شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[علوم طبیعی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=169</guid>
		<description><![CDATA[بگذارید دستم را رو كنم. اگر قرار بود من به بهترین ایده اى كه تاكنون كسى داشته است پاداشى بدهم، پیش از نیوتن، اینشتین و هر كس دیگرى آن را به داروین مى دادم.<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=169&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">از نظر بیشتر مردم در طول تاریخ همواره روشن به نظر مى رسید كه تنوع سرشار حیات، كمال مرموزى كه موجودات زنده براى بقا و تكثیر با آن تجهیز شده اند و پیچیدگى حیرت انگیز نظام زنده، تنها مى تواند از طریق خلقت الاهى پدید آمده باشد. با این حال بارها از خاطر اندیشمندان منزوى گذشته است كه شاید غیر از خلقت فراطبیعى گزینه دیگرى هم وجود داشته باشد. مفهوم تغییر گونه ها به گونه هاى دیگر، مانند بسیارى از ایده هاى خوب دیگر، در یونان باستان در هوا معلق بود. اما این ایده تا قرن هیجدهم به فراموشى سپرده شد تا آنكه سرانجام در ذهن اندیشمندان پیشتازى نظیر پیر دو موپرتوئى (Pierre Louis Maupertuis)، اراسموس داروین (Erasmus Darwin) و مردى كه خویش را شوالیه دولامارک (Jean-Baptiste Lamarck) مى نامید، از نو ظاهر شود. این ایده در نیمه نخست قرن نوزدهم در حلقه هاى فكرى، به ویژه در محافل زمین شناختى، ایده نامتعارفى نبود، اما همواره به شكلى بسیار گنگ و مبهم و بدون هیچ تصویر روشنى از مكانیسم پدید آورنده تغییرات به آن اشاره مى شد. این چارلز داروین (Charles Darwin) -نوه اراسموس داروین-  بود كه به تحریک كشف مستقل اصل انتخاب طبیعى توسط آلفرد راسل والاس (Alfred Russel Wallace) سرانجام با انتشار كتاب مشهورى كه عنوانش معمولاً به صورت «اصل انواع» [خاستگاه گونه ها] (The Origin of Species) خلاصه مى شود، در سال ۱۸۵۹ نظریه تکامل [فرگشت] (Evolution) را پایه ریزى كرد.</p>
<p style="text-align:center;"><img class="aligncenter" title="چارلز داروین علم" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2009/08/charles-darwin-cover-magazine.jpg?w=604" alt="چارلز داروین" /></p>
<p style="text-align:center;"><span style="color:#4e4e4e;">تصویر چارلز داروین جوان چند سال پس از سفر دریایی مشهور بیگل؛ بر روی جلد مجله ساینس در ژانویه ۲۰۰۹؛ به مناسبت ۲۰۰ امین سالگرد تولد این دانشمند بزرگ و ۱۵۰ امین سالگرد انتشار کتاب انقلابی وی «خاستگاه گونه ها». سال ۲۰۰۹ به افتخار این دانشمند «سال داروین» نام گرفته است.<span id="more-169"></span> (این تصویر در مقاله اصلی نیست)</span></p>
<p style="text-align:justify;">باید میان دو بخش متمایز مشارکت داروین تفاوت قائل شد. او در تایید این واقعیت كه فرگشت رخ داده است، مقدار زیادى شواهد قاطع گرد آورد و همراه با والاس -به طور مستقل- به تنها نظریه امكان پذیر شناخته شده «انتخاب طبیعى» دست یافت كه تبیین مى كند چرا فرگشت به بهبود سازشى مى انجامد.</p>
<p style="text-align:justify;">داروین از برخى شواهد سنگواره اى آگاه بود اما بیشتر از شواهد دیگرى استفاده كرد كه گرچه ارتباط چندان مستقیمى با واقعیت رویداد فرگشت نداشتند اما از بسیارى جهات متقاعد كننده تر بودند. اصلاح سریع جانوران و گیاهان در اثر اهلى سازى هم براى این واقعیت كه تغییر فرگشتی امكان پذیر است و هم براى نشان دادن كارایى معادل مصنوعىِ انتخاب طبیعى شاهدى قانع كننده بود. داروین خود به ویژه در نتیجه شواهد مربوط به انتشار جغرافیایى جانوران متقاعد شده بود. براى مثال، حضور نژاد هاى جزیره اى موضعى، با نظریه فرگشت به آسانى توجیه پذیر است: نظریه خلقت [آفرینش]، وجود آنها را تنها از طریق فرض نامقرون به صرفه نقاط پراکنده خلقت در سطح زمین مى تواند تبیین كند.</p>
<p style="text-align:justify;">رده بندى سلسله مراتبى كه جانوران و گیاهان به طور طبیعى در آن جاى مى گیرند، قویاً دلالت بر وجود یک درخت خانوادگى دارند: نظریه خلقت ناگزیر باید درباره اشتغال ذهن خالق به موضوعات و تغییرات، به تعابیر چاره جویانه و پیچیده متوسل شود.</p>
<p style="text-align:justify;">از این گذشته داروین این واقعیت كه بعضى اندام هایى كه در فرد بالغ و جنین دیده مى شوند ظاهراً بقایایى هستند را نیز به عنوان شاهدى براى نظریه اش به كار برد. براساس نظریه فرگشت، اندام هایى نظیر استخوان هاى كوچک و فرورفته ضمائم حركتى عقبى در وال ها آثار پاهاى متحرک نیاكان خشكیزى آنهاست. در كل شواهد تأیید كننده این واقعیت كه فرگشت روى داده است از تعداد بسیار زیادى مشاهدات دقیق تشكیل مى شود كه اگر نظریه فرگشت را بپذیریم همگى معنا مى یابند، اما با نظریه خلقت تنها در صورتى مى توان آنها را توجیه كرد كه فرض كنیم خالق ماهرانه در نظر داشته ما را گمراه كند. شواهد مولكولى مدرن، واقعیت [فکت] وجودى فرگشت را فراتر از افسارگسیخته ترین رویا هاى داروین تقویت كرده و واقعیت فرگشت اكنون مانند هر واقعیت دیگرى در علم با اطمینان تایید شده است.</p>
<p style="text-align:justify;">از واقعیت فرگشت كه بگذریم به نظریه مكانیسم آن یعنى انتخاب طبیعى مى رسیم كه از قطعیت كمترى برخوردار است. مكانیسمى كه داروین و والاس پیشنهاد كردند و معناى آن بقاى غیر تصادفى صفات وراثتى است كه به طور تصادفى تغییر مى كنند. انگلیسى هاى دیگر عصر ویكتوریا از جمله پاتریك ماتیو (Patrick Matthew) و ادوارد بلاى (Edward Blyth) چیزى شبیه به این را پیشنهاد كرده بودند، اما از قرار معلوم آن را تنها یک نیروى منفى مى دیدند. ظاهراً داروین و والاس نخستین كسانى بوده اند كه توان كامل آن را به عنوان نیرویى مثبت كه فرگشت كل حیات را در جهات سازشى هدایت مى كند، درک كردند. بیشتر فرگشت گرایان قبلى، از جمله اراسموس پدربزرگ داروین، به نظریه دیگرى درباره مكانیسم فرگشت گرایش داشتند، كه اكنون معمولاً تداعى كننده نام لامارک است.</p>
<p style="text-align:justify;">براساس این نظریه، بهبود هایى كه در طول عمر یک جاندار كسب مى شوند، مانند رشد اندام ها در اثر كاربرد و تحلیل رفتن شان در اثر عدم كاربرد، به ارث مى رسند. این نظریه وراثت صفات اكتسابى جاذبه عاطفى دارد (مثلاً براى جورج برناردشاو در مقدمه بازگشت به متوشالح) اما شواهد تاییدش نمى كنند. گذشته از این به لحاظ نظرى نیز قابل قبول نیست. در روزگار داروین تردید در این رابطه بیشتر بود و داروین هنگامى كه نظریه انتخاب طبیعى اش به مشكل برخورد، خودش هم به سبک و سنگین كردن نسخه اى شخصى از لاماركیسم پرداخت.</p>
<p style="text-align:justify;">آن مشكل از دیدگاه هاى رایج درباره ماهیت وراثت ناشى شد. در قرن نوزدهم تقریباً همگان مى پنداشتند كه وراثت فرآیندى آمیزنده است طبق این نظریه وراثت آمیخته، نه تنها فرزندان در صفات ظاهرى و خلقى حد واسط میان دو والد خویش هستند، بلكه آن عوامل وراثتى كه به بچه هایشان انتقال مى دهند نیز خود به شكلى تفكیک ناپذیر در هم ادغام مى شوند. مى توان نشان داد كه اگر وراثت از این نوع آمیخته باشد، تقریباً غیرممكن است كه انتخاب طبیعى داروینى عملى باشد، زیرا تغییرات موجود، در هر نسل نصف مى شود. داروین از این مسئله آگاه بود و همین او را چنان نگران ساخت كه در جهت لاماركیسم رانده شد. شاید این مسئله حتى روى این واقعیت عجیب بى تاثیر نبوده است كه داروینیسم در ابتداى قرن بیستم دچار یک دوره موقت از مدافتادگى شد. راه حل این مسئله كه آنچنان داروین را نگران ساخته بود، در نظریه وراثت ذره اى گرگور مندل (Gregor Mendel) نهفته بود كه در سال ۱۸۶۵ به چاپ رسید، اما متاسفانه نه داروین و نه عملاً هیچكس دیگر تا پس از درگذشت داروین آن را نخواند.</p>
<p style="text-align:justify;">پژوهش مندل كه در آغاز قرن بیستم مجدداً كشف شد نشان داد همانطور كه داروین خود زمانى به طور مبهم دریافته بود، وراثت ذره اى است نه آمیخته. فرزندان چه از نظر جسمانى حدواسط میان دو والد خود باشند یا نباشند، ذرات وراثتى ناپیوسته اى را به ارث مى برند و انتقال مى دهند كه امروزه آنها را ژن مى نامیم. یک فرد یک ژن خاص را از یک والد خاص یا قطعاً به ارث مى برد یا قطعاً به ارث نمى برد. از آنجا كه همین را در مورد والدینش نیز مى توان گفت، نتیجه مى شود كه یک فرد یک ژن خاص را از یک پدر/ مادر بزرگ خاص به ارث مى برد یا به ارث نمى برد، هر یك از ژن هاى شما از یک فرد خاص از پدر/ مادربزرگ هایتان و پیش از آن از یک فرد خاص از اجداد تان به شما رسیده است. همین استدلال را مى توان بارها براى تعداد نامحدودى از نسل ها به كار برد. ژن هاى منفرد ناپیوسته در امتداد نسل ها مانند ورق هاى یک دست به طور مستقل از هم بُر مى خورند، نه آنكه مانند اجزاى سازنده پودینگ با هم مخلوط شوند. این در پذیرفتگى ریاضى نظریه انتخاب طبیعى تفاوت اساسى ایجاد مى كند. اگر وراثت ذره اى باشد، انتخاب طبیعى واقعاً مى تواند عمل كند. همانطور كه نخستین بار ریاضیدان انگلیسى هاردى (G. H. Hardy) و دانشمند آلمانى واینبرگ (Wilhelm Weinberg) دریافتند، هیچ گرایش ذاتى در ژن ها براى ناپدید شدن از خزانه ژنى وجود ندارد. در نتیجه چنانچه ژنى ناپدید شود، یا به دلیل بدشانسى بوده است یا در اثر انتخاب طبیعى؛ زیرا آن ژن به طریقى روى احتمال بقا و تولید مثل افراد دارنده خود موثر بوده است. نسخه مدرن داروینیسم، كه اغلب نوداروینیسم خوانده مى شود، بر این بینش مبتنى است. این درک توسط ژنتیک دانان جمعیت رونالد فیشر (Ronald Fisher) جان هالدین (J. B. S. Haldane) و سوال رایت (Sewall Wright) در دهه هاى ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ حاصل شد و بعد ها در تلفیق دهه ۱۹۴۰ كه به نوداروینیسم معروف است، ادغام شد. انقلاب اخیر در زیست شناسى مولكولى كه در دهه ۱۹۵۰ آغاز شده، بیش از آنكه نظریه تلفیقى دهه هاى ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ را تغییر دهد، آن را تقویت و تایید كرده است.</p>
<p style="text-align:justify;">نظریه ژنتیكى مدرن انتخاب طبیعى را مى توان به شرح زیر جمع بندى كرد. ژن هاى یک جمعیت از گیاهان یا جانورانى كه با یكدیگر زادآورى جنسى دارند، یک خزانه ژنى را تشكیل مى دهند. ژن ها در خزانه ژنى با یكدیگر رقابت مى كنند، همانطور كه مولكول هاى همانند ساز اولیه در سوپ نخستین با هم رقابت مى كردند. ژن ها در خزانه ژنى عملاً وقتشان را یا صرف نشستن در بدن فردى مى كنند كه در ساختنش كمک كرده اند یا در فرآیند تولید مثل جنسى از طریق اسپرم یا تخمک، از بدنى به بدن دیگر مسافرت مى كنند. تولید مثل جنسى، مدام ژن ها را بُر مى زند و بدین معنا است كه زیستگاه بلندمدت یک ژن، خزانه ژنى است. هر ژن مفروض در خزانه ژنى در نتیجه یک جهش پدید مى آید كه خطایى تصادفى در فرآیند نسخه بردارى ژن است. هرگاه كه جهش جدیدى رخ دهد، مى تواند به وسیله آمیزش جنسى در خزانه ژنى انتشار یابد. جهش منشاء نهایى تغییرات ژنتیكى است. تولیدمثل جنسى و نوتركیبى ژنتیكى ناشى از كراسینگ آور [مبادله مواد ژنتیكى میان كروموزوم هاى همانند در طول میوز - م] تضمین مى كند كه تغییرات ژنتیكى به سرعت در خزانه ژنى توزیع و نوتركیب شود.</p>
<p style="text-align:justify;">هر ژن خاص در یک خزانه ژنى احتمالاً به شكل چندین نسخه رونوشت وجود دارد كه یا همگى از همان جهش اولیه حاصل شده اند یا محصول جهش هاى موازى مستقل هستند. از این رو مى توان گفت كه هر ژن داراى یک فراوانى در خزانه ژنى است. بعضى از ژن ها، مثل ژن آلبینو در خزانه ژنى نادرند و بعضى دیگر فراوان. در سطح ژنتیكى، فرگشت را مى توان فرآیندى تعریف كرد كه در اثر آن فراوانى ژن در خزانه ژنى تغییر مى كند.</p>
<p style="text-align:justify;">تغییر فراوانى ژن دلایل گوناگونى دارد: مهاجرت به داخل، مهاجرت به خارج، رانش تصادفى و انتخاب طبیعى. سه عامل نخست، گرچه ممكن است در عمل بسیار مهم باشند، اما از نقطه نظر سازشى چندان مورد توجه نیستند.</p>
<p style="text-align:justify;">انتخاب طبیعى است كه پاسخگوى كمال سازش، سازمان كاركردى پیچیده حیات و چنان ویژگى هاى پیشرونده اى است كه تكامل مى تواند به نمایش بگذارد. ژن ها در بدن روى تكوین آن بدن تاثیر مى گذارند. بعضى بدن ها در بقا و تولید مثل از بدن هاى دیگر بهترند. بدن هاى خوب، یعنى بدن هایى كه در بقا و تولیدمثل موفق ترند، نسبت به بدن هایى كه در بقا و تولید مثل بد عمل مى كنند، معمولاً در ژن هاى خزانه ژنى آینده سهم بیشترى دارند. به عبارت دیگر، ژن هایى كه بدن خوب مى سازند در خزانه ژنى غالب خواهند شد. انتخاب طبیعى، بقاى افتراقى و موفقیت تولیدمثلى افتراقى بدن ها است: اهمیت آن در پیامد هایى است كه بر بقاى افتراقى ژن ها در خزانه ژنى دارد.</p>
<p style="text-align:justify;">تمام مرگ و میرهاى انتخابى به تغییر فرگشتی نمى انجامند. بلكه برعكس، بیشتر انتخاب طبیعى انتخاب به اصطلاح پایدارگر است، یعنى ژن هایى را از خزانه ژنى حذف مى كند كه تمایل به ایجاد انحراف از یک شكل تاكنون بهینه داشته باشند. اما هنگامى كه شرایط محیطى تغییر مى كند، چه از طریق فاجعه هاى طبیعى و چه از طریق بهبود فرگشتی جانداران دیگر (شكارچیان، طعمه ها، انگل ها و نظایر آن)، انتخاب مى تواند به تغییر فرگشت منجر شود. فرگشت تحت تاثیر انتخاب طبیعى به بهبود سازشى مى انجامد. فرگشت، چه تحت تاثیر انتخاب طبیعى باشد یا خیر، به واگرایى و تنوع مى انجامد. از یک نیاى نخستین، در طول زمان، صد ها میلیون گونه جداگانه فرگشت یافته اند. فرآیندى كه طى آن یک گونه به دو گونه منشعب مى شود، گونه زایى نام دارد. واگرایى پس از گونه زایى به جدایى هرچه بیشتر واحد هاى رده بندی &#8211; جنس، خانواده، راسته، رده و غیره- مى انجامد. حتى جاندارانى بسیار متفاوت از هم، مثل حلزون و میمون، از نیاكانى مشتق شده اند كه در ابتدا از یک گونه واحد در یک رویداد گونه زایى واگراییده شده اند.</p>
<p style="text-align:justify;">از دهه ۱۹۴۰ مورد پذیرش همگانى قرار گرفته است كه نخستین گام در پیدایش گونه ها عموماً جدایى جغرافیایى است. یک گونه به شكلى تصادفى به دو جمعیت جدا از نظر جغرافیایى تقسیم مى شود. زیر جمعیت ها اغلب به شكل جزیره از هم جدا مى شوند، در حالى كه این كلمه در مفهوم كلى آن به كار برده مى شود تا جزایر آب در خشكى (دریاچه ها)، جزایر پوشش گیاهى در بیابان (واحه ها) و غیره را در برگیرد.</p>
<p style="text-align:justify;">حتى درختان یک علفزار ممكن است براى برخى ساكنان كوچک خود عملاً در حكم جزیره باشند. جدایى جغرافیایى یعنى توقف در جریان ژن، به عبارت دیگر عدم آلایش جنسى هر یک از خزانه هاى ژنى به دیگرى. تحت این شرایط، چه در نتیجه فشارهاى انتخابى متفاوت و چه در اثر تغییرات آمارى تصادفى در این دو ناحیه، میانگین فراوانى ژن ها در دو خزانه ژنى مى تواند تغییر كند. این دو زیر جمعیت پس از آنكه در دوره جدایى جغرافیایى دچار واگرایى ژنتیكى كافى شدند، حتى اگر بعدها در اثر تغییر شرایط دوباره به هم بپیوندند، دیگر قادر به زادآورى با هم نیستند. هنگامى كه دیگر نتوانند با هم زادآورى كنند، گفته مى شود كه گونه زایى رخ داده و یک گونه جدید (یا دو گونه) به وجود آمده است. این نكته محل اختلاف نظر است كه آیا جدایى جغرافیایى همواره الزاماً در گونه زایى دخالت دارد.</p>
<p style="text-align:justify;">داروین میان انتخاب طبیعى كه اندام ها و ترفندهای در جهت بقا را برمى گزیند و انتخاب جنسى كه موفقیت رقابتى در به دست آوردن جفت است، چه به صورت نبرد مستقیم با اعضاى همان جنس و چه به صورت جذاب بودن براى جنس مخالف برمى گزیند (این دو را گاهى به ترتیب انتخاب درون جنسى و انتخاب بین جنسى مى نامند، اما این نحوه كاربرد گمراه كننده است)، تمایز قائل شد. داروین مجذوب این واقعیت بود كه ویژگى هاى جذابیت جنسى اغلب عكس ویژگى هایى هستند كه به بقاى فرد مى انجامند. دم پرزرق و برق و دست و پاگیر پرنده هاى بهشتى مثالى معروف از این ویژگى ها است. چنین دمى در هنگام پرواز حتماً براى صاحب خود زحمت آفرین است و قطعاً او را براى شكار چیان قابل رویت مى سازد، اما داروین دریافت كه این دم چنانچه در عین حال براى ماده ها نیز جذاب باشد، باز به «زحمتش مى ارزد». اگر نرى بتواند كارى كند كه ماده اى قانع شود به جاى رقیب با او جفت شود، احتمالاً ژن هایش را به خزانه ژنى آینده خواهد رساند. ژن هاى سازنده دمى كه از نظر جنسى جذاب باشد، خواهى نخواهى امتیازى دارند كه نقطه ضعف هاى به جان خریده آنها را جبران مى كند.</p>
<p style="text-align:justify;">دانیال دنت (Daniel Dennett) فیلسوف نوشته است: «بگذارید دستم را رو كنم. اگر قرار بود من به بهترین ایده اى كه تاكنون كسى داشته است پاداشى بدهم، پیش از نیوتن، اینشتین و هر كس دیگرى آن را به داروین مى دادم.» انجام قضاوت هاى مقایسه اى نظیر این دشوار است، اما براساس یک معیار، بدون تردید نقش داروین از همه پررنگ تر است. قدرت محض این ایده، كه مى توان آن را با تقسیم حجم كار تبیین كنندگى آن بر سادگى فوق العاده خود ایده فرگشت اندازه گرفت، آدمى را غرق در حیرت مى كند كه چرا بشریت مى بایست تا نیمه قرن نوزدهم انتظار مى كشید، تا آنكه سرانجام یكى از ما به پاسخ مسئله دست یابد.</p>
<p style="text-align:center;">نوشته: <a href="http://rdawkins.com">ریچارد داوکینز</a>| ترجمه: کاوه فیض اللهی [با اندکی تغییر] | منبع انگلیسی: <a href="http://www.bbc.co.uk/darwin/">bbc.com/Darwin</a></p>
<blockquote>
<p style="text-align:justify;"><strong>درباره:</strong> این نوشته در ۱۲ فوریه «روز داروینِ» سال ۲۰۰۶ در یادبود داروین منتشر شد. ۱۲ فوریه (۲۴ بهمن) هر سال، <strong><a href="http://fargasht.wordpress.com/about/" target="_blank">روز داروین</a></strong> نام گذاری شده است. در این روز مردم در سراسر گیتی یاد داروین را گرامی می دارند و به یادگیری و آموزش هرچه بیشتر دانش فرگشت [تکامل] می پردازند. روز داروین قبلی (سال ۲۰۰۹ میلادی/ ۱۳۸۷ خورشیدی) باشکوه تر و گسترده تر از همیشه در دانشگاه ها و مراکز علمی فرهنگی جهان جشن گرفته شد. به این جهت که سال ۲۰۰۹ دقیقا برابر با ۲۰۰ امین سالگرد تولد داروین و ۱۵۰ امین سالگرد انتشار کتاب کلیدی او در مورد فرگشت بود.</p>
</blockquote>
<br />نوشته شده در مقالات مرتبط  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/169/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/169/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/169/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=169&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2009/08/13/darwin-and-darwinism/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2009/08/charles-darwin-cover-magazine.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">چارلز داروین علم</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>گفتگو در مورد کتاب «داستان نیاکان»</title>
		<link>http://rdawkins.com/2008/09/14/the-ancestors-tale-talk/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2008/09/14/the-ancestors-tale-talk/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 14 Sep 2008 02:02:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[Biology]]></category>
		<category><![CDATA[elm]]></category>
		<category><![CDATA[Fargasht]]></category>
		<category><![CDATA[Iran]]></category>
		<category><![CDATA[Persian]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[Science]]></category>
		<category><![CDATA[The Ancestor's Tale]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشت]]></category>
		<category><![CDATA[منشا حیات]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[نوروبیولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[نیاکان]]></category>
		<category><![CDATA[وال]]></category>
		<category><![CDATA[ژن خودخواه]]></category>
		<category><![CDATA[ژنتیک]]></category>
		<category><![CDATA[کره زمین]]></category>
		<category><![CDATA[پستانداران]]></category>
		<category><![CDATA[آفریقا]]></category>
		<category><![CDATA[آینده]]></category>
		<category><![CDATA[انسان]]></category>
		<category><![CDATA[اجداد]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[جانوران]]></category>
		<category><![CDATA[حیات]]></category>
		<category><![CDATA[حیات فرازمینی]]></category>
		<category><![CDATA[داروین]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[درخت فرگشتی]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[زیست شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[شجره]]></category>
		<category><![CDATA[علمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=569</guid>
		<description><![CDATA[گفتگوی ریچارد داوکینز، زیست‌شناس مشهور انگلیسی با گزارشگر مجله فوکوس در خصوص یکی از آخرین کتاب‌هایش به نام داستان نیاکان (یا داستان اجداد) (The Ancestor’s Tale) و موضوع حیات و فرگشت (تکامل) آن در روی کره زمین و امکان آن در کائنات. * در کتاب «داستان نیاکان» شما داستان فرگشت را با حرکت از زمان [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=569&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">گفتگوی ریچارد داوکینز، زیست‌شناس مشهور انگلیسی با گزارشگر مجله فوکوس در خصوص یکی از آخرین کتاب‌هایش به نام <a href="http://rdawkins.com/books/the-ancestors-tale/">داستان نیاکان (یا داستان اجداد)</a> (The Ancestor’s Tale) و موضوع حیات و فرگشت (تکامل) آن در روی کره زمین و امکان آن در کائنات.</p>
<p style="text-align:center;"><img class="aligncenter" title="داستان نیاکان داوکینز" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/09/the-ancestors-tale-cover.jpg?w=604" alt="" /></p>
<p style="text-align:justify;"><strong>* در کتاب «داستان نیاکان» شما داستان فرگشت را با حرکت از زمان حال به سمت گذشته روایت می‌کنید. اصولاً بر چه اساسی این ایده را در پیش گرفتید؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;">- خوب، من فکر می‌کنم مردم علاقه‌مندند شجره اجدادشان را پیگیری کنند. ما اکثراً می‌دانیم والدین‌مان چه کسانی هستند. بسیاری از ما می‌دانیم مادربزرگ یا پدربزرگمان کیست. ولی اگر چند نسل به عقب بازگردیم دیگر اجدادمان را نمی‌شناسیم. لذا، نوعی کنجکاوی طبیعی ما را به سوی خود خواهد کشاند تا دریابیم آنها چگونه بوده‌اند. همچنین، اگر من تاریخ فرگشت را از گذشته به سمت حال می‌نوشتم و آن را با بحث پیرامون انسان به پایان می‌رساندم، در این صورت چنین تصور می‌شد که بشر هدف فرگشت بوده است، همان گونه که بسیاری از مردم به اشتباه چنین تصوری دارند. اگر این کار را از زمان حال به سمت گذشته انجام دهید در این صورت مشکلی نخواهد بود که از کجا شروع کنید زیرا در این مسیر همیشه به منشاء حیات می‌رسید.<span id="more-569"></span></p>
<p style="text-align:justify;"><strong>* آیا هیچ جانداری وجود دارد که فرگشت آن به طور بخصوصی شما را متحیر کرده باشد؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;">- خوب، داستان اسب آبی، بازگوکننده این واقعیت شگفت انگیز است که این جانور بیش از آن‌که با خوک یا سایر حیوانات سُم‌دار وابستگی داشته باشد، ارتباط نزدیکتری با وال‌ها دارد. من این موضوع را، که ضمن نگارش کتابم آموختم، یک حقیقت بی‌نهایت حیرت‌انگیز می‌دانم.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>* احتمال آنکه در جای دیگری از جهان حیات ذی‌شعوری وجود داشته باشد چقدر است؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;">- من گمان می‌کنم که احتمالاً حیات در جای دیگری نیز شکل گرفته باشد، ولی این‌که تاکنون، هیچ تماس رادیویی از آنها دریافت نکرده‌ایم، نمی‌تواند چیز تعجب‌آوری باشد. به هر حال، جهان، فوق‌العاده بزرگ است، به گونه‌ای که احتمال وجود <em>جزایری</em> از حیات ذی‌شعور می‌رود که از هم بسیار دور افتاده باشند. لذا، بسیار بعید خواهد بود که آنها بتوانند از وجود یکدیگر مطلع شوند. تصور اینکه ما تنها شکل حیات در جهان هستیم، پیامدهای جالبی خواهد داشت. یعنی با توجه به تعداد بسیار زیاد سیارات و ستاره‌هایی که وجود دارند، در هنگام نظریه‌پردازی پیرامون منشا حیات روی زمین، نوع پیامدی که می‌توانیم انتظارش را داشته باشیم چیزی غیرمحتمل خواهد بود.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>* آیا هرگز در این مورد اندیشیده‌اید که حیات در آینده به چه شکلی ممکن است فرگشت یابد؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;">- اگر گذشته آفریقا، آمریکای جنوبی، استرالیا و ماداگاسکار را مقایسه کنید، خواهید دید که متعاقب انقراض دایناسورها، چهار فرگشت مجزا در پستانداران روی داده است. شما می‌توانید آنها را با هم مقایسه کنید و اگر چیزی یافتید که همگی آنها مشترکاً دارند، پس می‌توانید بگویید در صورت بروز یک انقراض دسته جمعی دیگر، احتمالاً همان چیزها در آینده اتفاق خواهد افتاد. اگر آینده دور، مثلاً ۵۰ میلیون سال دیگر را در نظر بگیرید، پیشگویی من چنین خواهد بود که در آن زمان، انواعی از تیپ‌های اکولوژیک وجود خواهند داشت که با مجموعه تیپ‌های امروزی یافت شده در آفریقا، آمریکای جنوبی، استرالیا و ماداگاسکار همتراز خواهند بود.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>* اگر می‌توانستید با داروین ملاقات کنید، از همه بیشتر دلتان می‌خواست به او چه بگویید؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;">- وای، من بهت‌زده می‌شدم و دلم می‌خواست بگویم که ملاقات با او چه افتخار بزرگی است. فکر کنم می‌خواستم دانسته‌های وی را به روز نمایم و برایش در مورد آن چیزهایی بگویم که از زمان مرگ او تا به امروز، در حوزه کاری‌اش، به خصوص در زمینه ژنتیک (که وی به حتم، آن را به عنوان یکی از رشته‌های زیست‌شناسی فرگشت، به درستی نشناخته بود) اتفاق افتاده‌اند. فکر کنم داروین از انقلاب ژنتیک مولکولی، مات و متحیر می‌شد. تصور می‌کنم برایش جالب و باورنکردنی باشد وقتی بداند هر حیوان یا هر گیاهی در بدنش کتاب مفصلی دارد که با حروفی مشابه حروف مورد استفاده در نگارش زبان، نوشته شده است و این که حروف مزبور می‌توانند جهت توصیف دنیایی که اجداد حیوانات، در آن زندگی می‌کردند مورد استفاده قرار گیرند.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>* بیش از همه دوست دارید در مدت حیات‌تان شاهد چه پیشرفت‌هایی در علم فرگشت باشید؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;">- من دوست دارم فرگشت «آگاهی ذهنی» (subjective consciousness) را درک کنم. این موضوع، بسیار اسرارآمیز و گیج‌کننده است. من و شما می‌دانیم که ما شعوراً آگاه هستیم. می‌دانیم که وقتی به چیزی قرمز رنگ نگاه می‌کنیم یا پیازی را بو می‌کشیم یا به صدای ترومپت گوش می‌دهیم، این، یک حس شخصی شدیداً قوی است. به نظر می‌رسد که چیزی در درون‌مان روی می‌دهد، ولی مفهومی ندارد که آن را در مکان ویژه‌ای بدانیم. چه اتفاقی می‌افتد که من حس آگاهی خودم را دارم و شما حس آگاهی خودتان را ؟ تفاوت بین دوقلوهای همسان که دقیقاً ژن‌های یکسان و سرگذشت مشابهی دارند چیست؟ به نظر من، در سایه تلفیق علوم کامپیوتری و زیست‌شناسی اعصاب (نوروبیولوژی) پیشرفت‌هایی در این زمینه حاصل خواهد شد.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>* مهم‌ترین پیامی که انتظار دارید خوانندگان از کتاب «داستان اجداد» دریافت کنند، چیست؟</strong></p>
<p style="text-align:justify;">- مهمترین پیام، تواضع خواهد بود. اینکه آن گونه نیست که فرگشتِ نژاد بشر، امری اجتناب‌ناپذیر بوده باشد. اینکه ما بخشی از درخت پر شاخ و برگ فرگشت هستیم که در آن هیچ یک از سرشاخه‌های انتهایی انشعابات هیچ گونه امتیاز ویژه‌ای ندارند.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>درباره  نویسنده کتاب:</strong> ریچارد داوکینز زیست‌شناس و فرگشت‌دان مشهور انگلیسی، چهره‌ای است شناخته شده برای تمام زیست‌شناسان و محققان علاقه‌مند به <a href="http://fargasht.wordpress.com/">علم فرگشت</a>. او نظریه‌پردازی است که با تألیف آثار جنجالی چون «<a href="http://rdawkins.com/books/the-selfish-gene/" target="_blank">ژن خودخواه</a>» (The Selfish Gene) جهان علم را به چالش کشاند. داوکینز که در نایروبی کنیا به دنیا آمده، بعد از ورود به کالج بالیول آکسفورد، موفق به اخذ مدرک جانورشناسی شد. وی پایان‌نامه دکترای جانورشناسی خود را زیر نظر نیکولاس تینبرگن (متخصص معروف رفتارشناسی حیوانی که برنده جایزه نوبل شد) کار کرد. داوکینز در فاصله سال‌های ۶۹-۱۹۶۷ به عنوان استادیار در رشته جانورشناسی در دانشگاه برکلی کالیفرنیا مشغول به کار شد. آن‌گاه، به عنوان مربی و سپس استاد به تدریس جانورشناسی در دانشگاه آکسفورد پرداخت. نخستین کتاب وی در سال ۱۹۷۶ تحت نام «ژن خودخواه» به چاپ رسید که فروش فوق‌العاده‌ای داشت. وی از سال ۱۹۹۵ تا هنگام بازنشستگی در سال ۲۰۰۸ کرسی «چارلز سیمونی» در فهم عمومی علم دانشگاه آکسفورد را در اختیار داشت. اوهمچنین، عضو «انجمن سلطنتی» است. کتاب‌های متعددی از او منتشر شده است.</p>
<p style="text-align:center;">مصاحبه با <a href="http://rdawkins.com">ریچارد داوکینز</a> | منبع ترجمه: همشهری آنلاین | ترجمه دکتر آروین یعقوبیان [با اندکی تغییر]</p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/rdawkins.wordpress.com/569/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/rdawkins.wordpress.com/569/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/569/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/569/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/569/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/569/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/569/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/569/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/569/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/569/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/569/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/569/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/569/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/569/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/569/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/569/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=569&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2008/09/14/the-ancestors-tale-talk/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/09/the-ancestors-tale-cover.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">داستان نیاکان داوکینز</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سیری در نظریه «ژن خودخواه» داوکینز</title>
		<link>http://rdawkins.com/2008/07/24/selfish-gene-theory/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2008/07/24/selfish-gene-theory/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 24 Jul 2008 03:03:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات مرتبط]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[Altruism]]></category>
		<category><![CDATA[Dawkins Iran]]></category>
		<category><![CDATA[Persian]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[Software]]></category>
		<category><![CDATA[The Selfish Gene]]></category>
		<category><![CDATA[فداکاری]]></category>
		<category><![CDATA[مم]]></category>
		<category><![CDATA[ماشین]]></category>
		<category><![CDATA[معرفی کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[نوروبیولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[نرم افزار]]></category>
		<category><![CDATA[نظریه]]></category>
		<category><![CDATA[همانندساز]]></category>
		<category><![CDATA[هوش مصنوعی]]></category>
		<category><![CDATA[ژن خودخواه]]></category>
		<category><![CDATA[کامپیوتر]]></category>
		<category><![CDATA[الگوریتم ژنتیکی]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب طبیعی]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاقی]]></category>
		<category><![CDATA[بیومورف]]></category>
		<category><![CDATA[تکاملی]]></category>
		<category><![CDATA[تکثیر]]></category>
		<category><![CDATA[حشرات]]></category>
		<category><![CDATA[دیجیتال]]></category>
		<category><![CDATA[داروینی]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[زنبور کارگر]]></category>
		<category><![CDATA[زیست شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[ساعت‌ساز نابینا]]></category>
		<category><![CDATA[شایستگی]]></category>
		<category><![CDATA[علمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=580</guid>
		<description><![CDATA[از نظر ریچارد داوکینز ژن‌ها خودخواهند ، ساعت‌ساز نابینا است و راز حیات راز نیست، دیجیتال است. او درکتاب «ژن خودخواه» ادعا می‌کند که ژن‌ها مولکول‌های «همانندساز» یا واحد بنیادی انتخاب طبیعی هستند . جانداران و از جمله انسان، مانند ماشین‌هایی هستند که «همانند ساز»ها بر آن سوار می‌شوند. پیروزی یا شکست آنها بستگی به [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=580&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote>
<p style="text-align:justify;"><strong>از نظر ریچارد داوکینز ژن‌ها خودخواهند ، ساعت‌ساز نابینا است و راز حیات راز نیست، دیجیتال است.</strong></p>
</blockquote>
<p style="text-align:justify;">او درکتاب «<a href="http://rdawkins.com/books/the-selfish-gene/">ژن خودخواه</a>» ادعا می‌کند که ژن‌ها مولکول‌های «<a href="http://rdawkins.com/books/the-selfish-gene/chapter-2-the-replicators/">همانندساز</a>» یا واحد بنیادی انتخاب طبیعی هستند . جانداران و از جمله انسان، مانند ماشین‌هایی هستند که «همانند ساز»ها بر آن سوار می‌شوند. پیروزی یا شکست آنها بستگی به توانایی‌شان در ساخت ماشین‌های موفق دارد.</p>
<p style="text-align:justify;">ماشین‌ها همانندسازها را تکثیر می‌کنند نه خودشان را، و همانندسازها ماشین‌ها را می‌سازند. داوکینز در کتاب «<a href="http://rdawkins.com/books/the-extended-phenotype/">فنوتیپ امتدادیافته</a>» به فراسوی بدن، به خانواده، گروه اجتماعی، ساختارها و محیط‌هایی که جانوران ایجاد می‌کنند می‌پردازد. او در مورد فرهنگ نیز دیدگاهی داروینی دارد و آن را با اختراع واژۀ «مم» یعنی واحد وراثت فرهنگی نشان می‌دهد. «مم» ماهیتاً همان «ایده» است و مانند ژن تحت اصول انتخاب طبیعی عمل می‌کند. داوکینز در مقام استادی، برای فهم علم سخنرانی‌هایی برای عموم ایراد می‌کند. او در کتاب خود، دورنمای فرگشتی رادیکالی را مطرح ساخت.</p>
<p style="text-align:justify;">او استدلال می‌کند که موجودات زنده چیزی نیستند جز ظرف‌هایی جسمانی که ناچارند مانند غلامی حلقه به گوش به فرامین ژن‌های خودخواهی که تنها روی همانندسازی و تکثیر خودشان اصرار دارند، مو به مو عمل کنند. درست مانند فیلسوف و داستان نویس انگلیسی، ساموئل باتلر که یک قرن پیش گفته بود: «مرغ صرفاً شیوه‌ای است که یک تخم با آن تخم دیگری می‌سازد.» داوکینز عنوان می‌کند که ما چیزی نیستیم جز بیان ژن‌های خودخواه‌مان در فرایند ساخت ژن‌های خودخواه بیشتر.<span id="more-580"></span></p>
<p style="text-align:justify;">داوکینز حتی با فرا گذشتن از این ایده عنوان کرد که ژن‌ها خودشان تجلی رمز فوق‌العاده ظریفی هستند که دنیای اطرافش را مطابق هدف تولید مثلی خویش ماهرانه کنترل می‌کند. او این مفهوم را به فرهنگ نیز بسط داده و «ایده‌»ها را همچون موجوداتی رقیب خودهمانندساز توصیف می‌کند و آنها را «مم» می‌نامند. داوکینز در کتاب «<a href="http://rdawkins.com/books/river-out-of-eden/">رودخانه‌ای از بهشت</a>» با این استدلال که کل حیات در قلب خویش فرایندی است برای انتقال اطلاعات دیجیتال، حاصل عمرش را به شکل یک نظریه فرگشتی یکپارچه گسترش می‌دهد.</p>
<p style="text-align:justify;">این عقاید مسحور کننده و حتی کمی غیر متعارف است، اما مهمتر از همه آنکه ثابت شده بنحو حیرت انگیزی موثر است. هنگامی که یکی از مم‌های داوکینز به نورون‌های شما اصابت کند نورون‌هایتان با حرف شنوی آرایش مجددی در اطراف آن پیدا می‌کنند . ممکن است در برابر پیغام آشکارشان ایستادگی کنید، اما نادیده گرفتنشان دشوار و کنار نهادنشان غیر ممکن است، زیرا آنها در مفهوم داروینی کاملاً شایسته اند.</p>
<p style="text-align:justify;">ادبیات انقلابی داوکینز در مورد فرگشت بویژه الهام‌بخش پژوهشگران حیات مصنوعی بوده است. در واقع کار داوکینز برای پژوهش در «الگوریتم‌های ژنتیکی» زمینۀ تازه ای ایجاد کرد و توجه جامعه در حال رشد پژوهشگران حیات مصنوعی را به دینامیک فرگشتی مخلوقات نرم افزاری معطوف ساخت. وی درست مانند هربرت سایمون و ماروین مینسکی که دستور هوش مصنوعی را تدوین کردند، بنحوی کارآمد دستورات فرگشتی حیات مصنوعی را تعریف کرد. اگر کسی بخواهد آینده فرگشت طبیعی و مصنوعی را درک کند، باید آثار ریچارد داوکینز را مطالعه کند.</p>
<p style="text-align:justify;">این صورت‌های زیستی یادآور اندیشه‌های دی آرکی تامپسون زیست‌شناس انگلیسی متخصص در اشکال طبیعی است. در سال ۱۹۸۴، داوکینز که از توانایی ذاتی کامپیوتر در همانندسازی الگوهای اطلاعاتی کاملاً آگاه بود، تصمیم گرفت در نقش آفریننده ظاهرشود و با کامپیوتر، برنامه ساده‌ای برای تولید ساختارهای درخت‌شکل بنویسد. او آنها را «بیومورف» یا ساختارهای زنده نامید. وی برای این تصاویر «شایستگی» تعیین کرد و به این ترتیب کوشید درختانی مجازی پرورش دهد که از زیبایی افسون‌کننده‌ای برخوردار بودند. اما نتیجه این برنامه خیلی بیشتر از تولد ماگنولیا یا نارون شکوهمند بود. داوکینز در کتاب «<a href="http://rdawkins.com/books/the-blind-watchmaker/">ساعت‌ساز نابینا</a>» هیجان کشف اشکال حیات مصنوعی را چنین توصیف می‌کند:</p>
<p style="text-align:justify;">«هنگامی که این برنامه را می‌نوشتم هرگز فکر نمی‌کردم که بتواند چیزی بیشتر از انواع مختلف اشکال درخت‌مانند را فرگشت دهد. امیدوار بودم بتوان با آن بید مجنون، سدر لبنانی، سپیدار، جلبک دریایی و شاید شاخ گوزن ایجاد کرد. هیچ شهودی از شم زیست‌شناسی من، هیچ تجربه‌ای از بیست سال برنامه‌نویسی با کامپیوتر و هیچ خوابی از دیوانه‌وارترین رویاهایم، مرا برای رویارویی با آنچه در عمل بر صفحه نمایش ظاهر شد آماده نساخته بود. نمی‌توانم دقیقاً به یاد بیاورم که در چه مرحله‌ای از این زنجیره نخستین بار به فکرم رسید که فرگشت دادن تصویری شبیه به یک حشره امکان‌پذیر است. با یک حدس حساب نشده شروع کردم به پرورش نسل پشت نسل اشکالی که به نظر هر بچه‌ای بیشتر شبیه یک حشره بود. هم‌زمان با افزایش شباهت، ناباوری‌ام بیشتر شد… حتی هنوز هم نمی‌توانم آن احساس شادمانی را که نخستین بار از دیدن این موجودات بی‌نظیر که پیش چشمانم ظاهر می‌شدند در من پدید آمد از شما پنهان کنم. به وضوح ضربه‌های شکوهمند آغاز اپرای «چنین گفت زرتشت» اثر اشتراوس را می‌شنیدم. از فرط هیجان نمی‌توانستم چیزی بخورم و آن شب هرگاه تلاش می‌کردم بخوابم حشرات من از پشت چشمانم هجوم می‌آوردند.»</p>
<p style="text-align:justify;">از نظر داوکینز ژن‌ها خودخواهند و ساعت‌ساز نابینا است. او تاکید می‌کند که هر نگاه دیگری غیر از این خیانت به حقیقت مفاهیم است. مفاهیم ارجمندی همچون «اراده آزاد» و «معنویت» در سایه تیره و مارپیچی ژن‌های ما به سر می‌برند. او با مطرح ساختن دیدگاه خویش در ملاء عام مبنی بر اینکه الهیات مسیحی چیزی نیست جز یک کیسه شانس شبه‌روشنفکرانه مملو از اسطوره‌های افسونگر، خشم جوامع مذهبی انگلستان را برانگیخته است.</p>
<p style="text-align:justify;">نظریات داوکینز در کندوکاو درباره مرزهای میان تمایز میدان فرگشت طبیعی و فرگشت مصنوعی بی‌نهایت موثر بوده است. وی چندین رشته جدید از علم کامپیوتر به وجود آورده است که آنها را در یک جو زیست‌شناسی قرار می‌دهد. یکی از این رشته‌ها زیست‌شناسی کامپیوتری است که کانون توجه آن کاربرد الگوریتم‌های ژنتیکی و سایر فرمول‌هایی است که برای همانند سازی آثار فرگشت در تراشه‌های کامپیوتری معمولی از تکثیر ژنتیکی تقلید می‌کنند. رشته دیگر حیات مصنوعی است که می‌کوشد نه تنها فرگشت بلکه تمام ویژگی‌های بنیادی حیات را با استفاده از سیلیکون (و سایر مواد) به جای کربن شبیه‌سازی کند. پژوهشگران این رشته معتقدند حیات یک فرایند اطلاعاتی است که می‌توان آن را از ماتریس به ماتریس دیگر منتقل کرد… داوکینز درباره فرگشت ژن‌ها در کتاب خود چنین می‌گوید:</p>
<p style="text-align:justify;">«&#8230; ما و تمام جانوران دیگر ماشین‌هایی هستیم که توسط ژن‌هایمان ایجاد می‌شویم. مانند گانگسترهای موفق شیکاگو، ژن‌های ما نیز در بعضی موارد میلیون‌ها سال در یک دنیای به شدت رقابتی بقا یافته‌اند. این به ما حق می‌دهد که در ژن‌هایمان انتظار ویژگی‌های خاصی را داشته باشیم. بارزترین ویژگی مورد انتظار در یک ژن موفق، خودخواهی بی‌رحمانه است. این خودخواهی ژن معمولاً منجر به خودخواهی در رفتار فرد خواهد شد. شرایط ویژه‌ای هست که ژن با تشویق شکل محدودی از فداکاری در سطح فرد جانور، بهتر می‌تواند به اهداف خودخواهانه‌اش دست یابد. کلمات «ویژه» و «محدود» در جمله آخر دارای اهمیت اند. هرچقدر هم که آرزومند باشیم طور دیگری فکر کنیم، عشق مطلق و سعادت‌گونه به عنوان یک کل مفاهیمی هستند که از نظر فرگشتی هیچ معنایی ندارند.</p>
<p style="text-align:justify;">…من هوادار اخلاق مبتنی بر فرگشت نیستم. من می‌گویم که موجودات چگونه فرگشت یافته‌اند. نمی‌گویم که ما انسان ها اخلاقاً موظفیم چطور رفتار کنیم. روی این نکته تاکید دارم زیرا می‌دانم که در خطر بدفهمی از سوی افرادی که تعدادشان هم کم نیست هستم که نمی‌توانند اظهار عقیده درباره چیستی یک موضوع را از طرفداری از آنکه چگونه باید باشد تمییز دهند. احساس خود من آن است که جامعه‌ای انسانی که صرفاً براساس قانون ژن یعنی خودخواهی بی‌رحمانه همگانی اداره شود جامعه بسیار ناخوشایندی برای زندگی خواهد بود. اما متاسفانه هر چقدر هم که از چیزی متاسف باشیم، مانع حقیقت داشتن آن نمی‌شود. آگاه باشید که چنانچه شما و نیز من می‌خواهیم جامعه‌ای بسازیم که در آن افراد، جوانمردانه و فداکارانه برای دستیابی به خیر عمومی با یکدیگر همکاری کنند، از طبیعت زیستی‌مان انتظار چندانی نمی‌توانیم داشته باشیم، بیایید سعی کنیم که جوانمردی و فداکاری را بیاموزیم از آنرو که خودخواه به دنیا آمده‌ایم…</p>
<p style="text-align:justify;">به عنوان نتیجه منطقی این اظهارات درباره آموزش تصور غلطی است که فکر کنیم صفاتی که به طریق ژنتیکی به ارث می‌رسند طبق تعریف ثابت و تعدیل ناپذیرند. ژن‌های ما ممکن است به ما بیاموزند که خودخواه باشیم، اما ما الزاماً ناچار نیستیم که تمام عمرمان از آنها اطاعت کنیم. فقط آنکه ممکن است یادگیری فداکاری اکنون دشوارتر از آن باشد که اگر به طریق ژنتیکی برای فداکار بودن برنامه‌ریزی شده بودیم. انسان، در میان جانوران تنها گونه‌ای است که تحت سلطه فرهنگ است، تحت سلطه آثاری که آموخته شده و دست به دست منتقل شده است…»</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>خودخواهی و فداکاری در جانوران:</strong></p>
<p style="text-align:justify;">مثال‌هایی از خودخواهی و فداکاری.</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>چند مثال متنوع از رفتار خودخواهانه در جانوران انفرادی:</strong></p>
<p style="text-align:justify;"><a href="http://rdawkins.com/books/the-selfish-gene/"><img class="alignleft size-medium wp-image-531" title="Selfish Gene Persian" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/selfish-gene-persian.jpg?w=265&#038;h=414" alt="" width="265" height="414" /></a>کاکایی‌های پشت سیاه در کلنی‌های بزرگ لانه می‌سازند، لانه‌هایی که تنها چند پا از یکدیگر فاصله دارند. هنگامی که جوجه‌ها تازه از تخم خارج می‌شوند کوچک هستند و بی‌دفاع و بلعیدن آنها آسان است. بسیار رایج است که یک کاکایی منتظر بماند تا همسایه‌ای رویش را برگرداند و مثلاً هنگامی که برای گرفتن ماهی دور شده است، آن گاه از فرصت استفاده کند و یکی از جوجه‌های همسایه را قاپیده، درسته ببلعد. به این ترتیب یک وعده غذای خوشمزه و مغذی می‌خورد بدون آنکه به درد سر گرفتن ماهی دچار شود و بدون آنکه لانه‌اش را بدون محافظ رها کند.</p>
<p style="text-align:justify;">شناخته‌شده‌تر از این، همنوع‌خواری هولناک حشره دعاخوان ماده است. آنها حشراتی گوشتخوار و بزرگ جثه اند. آنها معمولاً حشرات کوچکی مانند مگس را می‌خورند، اما تقریبا به هر چیز متحرکی حمله می‌کنند. به هنگام جفت‌گیری، نر با احتیاط به سوی ماده می‌خزد، سوارش می‌شود و با او آمیزش می‌کند. اگر ماده فرصت بیابد، نر را خواهد خورد و این کار را با کندن سرش آغاز می‌کند، چه حشره نر در حال نزدیک شدن به او باشد بلافاصله پس از آنکه سوارش شد یا پس از آنکه از هم جدا شدند. به نظر می‌رسد که معقول‌ترین حالت برای ماده آن است که پیش از آنکه شروع به خوردن نر کند منتظر بماند تا آمیزش به پایان رسد. اما به نظر نمی‌رسد که از دست دادن سر، بقیه بدن حشره نر را از حرکات جنسیش باز دارد. در واقع از آنجا که سر این حشره محل بعضی از مراکز عصبی بازدارنده است، ممکن است حشره ماده با خوردن سر حشره نر، عملکرد جنسی‌اش را بهبود بخشد. اگر چنین باشد، این یک سود اضافه است. سود اصلی همان یک وعده غذایی است که به دست می‌آورد.</p>
<p style="text-align:justify;">پنگوئن‌های امپراتور قطب جنوب در حالی مشاهده شده‌اند که لب آب ایستاده‌اند و از ترس خورده شدن توسط شیرهای دریایی دو دل هستند که به درون آب شیرجه برود. اگر تنها یکی از آنها شیرجه برود، بقیه خواهند دانست که آیا آنجا شیر دریایی هست یا خیر. طبیعی است که هیچ کدام نمی‌خواهند موش آزمایشگاهی باشند، از این رو منتظر می‌مانند و گاهی حتی تلاش می‌کنند تا همدیگر را هل دهند و به آب بیندازند…</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>چند مثال از رفتارهای به ظاهر فداکارانه:</strong></p>
<p style="text-align:justify;">رفتار نیش‌زنی زنبورهای کارگر دفاع بسیار موثری در برابر عسل دزدان است. اما زنبورهایی که نیش می‌زنند جنگنده‌های کامی‌کازی (مثل خلبانان هواپیماهای انتحاری ژاپن در جنگ جهانی دوم) هستند. در عمل نیش زدن، اندام‌های داخلی حیاتی معمولاً از بدن گسیخته می‌شوند و زنبور کمی بعد می‌میرد. ماموریت خودکشی او ممکن است انبارهای غذای کلنی را نجات دهد. اما او دیگر زنده نیست که از این منابع برخوردار شود.</p>
<p style="text-align:justify;">بسیاری از پرندگان کوچک هنگامی که پرنده‌ای شکاری نظیر باز را در حال پرواز می‌بینند ، «آوای هشدار» ویژه‌ای سر می‌دهند که با شنیدن آن تمام گله به شکلی مناسب اقدام به فرار می‌کنند. شواهد غیرمستقیمی وجود دارد که آن پرنده که آوای هشدار سر می‌دهد با این کار خود را عمداً در خطر می‌اندازد .</p>
<p style="text-align:justify;">درباره بسیاری از پرندگانی که روی زمین لانه می‌سازند، هنگامی که یک شکارچی مثلاً یک روباه به لانه آنها نزدیک می‌شود، این پرندگان به اصطلاح «نمایش حواس‌پرت‌کنی» اجرا می‌کنند. پرنده والد لنگ‌لنگان از لانه دور می‌شود در حالیکه یک بال خود را می‌کشد، چنانکه گویی بالش شکسته است. شکارچی با دیدن این طعمه سهل الوصول فریب خورده و از لانه جوجه‌ها فاصله می‌گیرد. سرانجام پرنده والد دست از تظاهر برمی‌دارد و درست در لحظه فرار از آرواره‌های روباه به هوا می‌پرد.</p>
<p style="text-align:center;">کتاب <a href="http://rdawkins.com/books/the-selfish-gene/">ژن خودخواه</a> | <a href="http://rdawkins.com">سایت فارسی داوکینز</a> | آرمان و اندیشه</p>
<p style="text-align:center;">Oxford U.P. Dawkins,R. 1999. The Selfish Gene &#8211; Richard Dawkins</p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/rdawkins.wordpress.com/580/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/rdawkins.wordpress.com/580/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/580/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/580/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/580/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/580/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/580/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/580/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/580/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/580/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/580/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/580/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/580/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/580/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/580/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/580/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=580&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2008/07/24/selfish-gene-theory/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/selfish-gene-persian.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">Selfish Gene Persian</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>آیا علم یک دین است؟</title>
		<link>http://rdawkins.com/2008/07/07/is-science-a-religion/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2008/07/07/is-science-a-religion/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Jul 2008 07:15:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[Iran]]></category>
		<category><![CDATA[RDawkins.com]]></category>
		<category><![CDATA[Religion]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[Science]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فیزیک]]></category>
		<category><![CDATA[فالبینی]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشت]]></category>
		<category><![CDATA[فراطبیعی]]></category>
		<category><![CDATA[فضا]]></category>
		<category><![CDATA[قانون دوم ترمودینامیک]]></category>
		<category><![CDATA[قدیس]]></category>
		<category><![CDATA[ماوراطبیعه]]></category>
		<category><![CDATA[مدارک]]></category>
		<category><![CDATA[مسلمان]]></category>
		<category><![CDATA[مغز]]></category>
		<category><![CDATA[نوسترادموس، پیشگویی]]></category>
		<category><![CDATA[نسبیت]]></category>
		<category><![CDATA[هوموساپینس]]></category>
		<category><![CDATA[ویروس مغزی]]></category>
		<category><![CDATA[واقعی]]></category>
		<category><![CDATA[کهکشان]]></category>
		<category><![CDATA[کودکان]]></category>
		<category><![CDATA[کیهانشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کره زمین]]></category>
		<category><![CDATA[آفرینش]]></category>
		<category><![CDATA[آرامبخش]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه دینی]]></category>
		<category><![CDATA[الاهیدان]]></category>
		<category><![CDATA[انتحاری]]></category>
		<category><![CDATA[انجیل]]></category>
		<category><![CDATA[انسانی]]></category>
		<category><![CDATA[انسانگرا]]></category>
		<category><![CDATA[اومانیسم]]></category>
		<category><![CDATA[اومانیست]]></category>
		<category><![CDATA[ایمان]]></category>
		<category><![CDATA[اخلاق]]></category>
		<category><![CDATA[اخترشناس]]></category>
		<category><![CDATA[ادیان]]></category>
		<category><![CDATA[اسکپتیک]]></category>
		<category><![CDATA[استدلال]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[بمب گذار]]></category>
		<category><![CDATA[باور]]></category>
		<category><![CDATA[باکره]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[تکاملی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[تبیین]]></category>
		<category><![CDATA[تجربه]]></category>
		<category><![CDATA[تسلی]]></category>
		<category><![CDATA[تعلیمات دینی]]></category>
		<category><![CDATA[جهان]]></category>
		<category><![CDATA[جهان موازی]]></category>
		<category><![CDATA[جیمز رندی]]></category>
		<category><![CDATA[حیات]]></category>
		<category><![CDATA[حس تعالی]]></category>
		<category><![CDATA[خرافه]]></category>
		<category><![CDATA[خرافات]]></category>
		<category><![CDATA[دنباله دار هالی]]></category>
		<category><![CDATA[دین]]></category>
		<category><![CDATA[دینی]]></category>
		<category><![CDATA[دانش]]></category>
		<category><![CDATA[دانشمندان]]></category>
		<category><![CDATA[داروین]]></category>
		<category><![CDATA[داروینیزم]]></category>
		<category><![CDATA[روحانی]]></category>
		<category><![CDATA[روش علمی]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[زیست شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[سنت]]></category>
		<category><![CDATA[سواستفاده ذهنی]]></category>
		<category><![CDATA[سیاهچاله]]></category>
		<category><![CDATA[سکولار]]></category>
		<category><![CDATA[شهادت]]></category>
		<category><![CDATA[شواهد]]></category>
		<category><![CDATA[شکاک]]></category>
		<category><![CDATA[شگفت]]></category>
		<category><![CDATA[شامپانزه]]></category>
		<category><![CDATA[شاعر]]></category>
		<category><![CDATA[ضد خرافه]]></category>
		<category><![CDATA[علم]]></category>
		<category><![CDATA[علمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=9</guid>
		<description><![CDATA[(این نوشتار برگرفته از سخنرانی ریچارد داوکینز در مراسم دریافت نشان افتخار اومانیست سال ۱۹۹۶ از  انجمن اومانیست های آمریکا است.) امروزه هشدارهای آخرالزمانی درباره ی  خطرات ویروس ایدز، “جنون گاوی” و خیلی امراض دیگر باب شده است، اما من فکر می کنم که می توان ایمان را هم یکی از بلایایی دانست که نه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=25&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">(این نوشتار برگرفته از سخنرانی ریچارد داوکینز در مراسم دریافت نشان افتخار اومانیست سال ۱۹۹۶ از  انجمن اومانیست های آمریکا است.)</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">امروزه هشدارهای آخرالزمانی درباره ی  خطرات ویروس ایدز، “جنون گاوی” و خیلی امراض دیگر باب شده است، اما من فکر می کنم که می توان ایمان را هم یکی از بلایایی دانست که نه تنها با امراضی مثل آبله قابل مقایسه است، بلکه ریشه کن کردن آن بسیار دشوارتر است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ایمان، یعنی باوری است که متکی بر تجربه نباشد، گناه نخستین تمام ادیان است. آیا با ملاحظه ی  اوضاع خاورمیانه و ایرلند شمالی نمی توان گفت که ایمان یک  ویروس مغزی بی نهایت خطرناک است؟ یکی از داستان هایی که  در گوش بمب گذاران انتحاری مسلمان می خوانند این است که شهادت کوتاه ترین راه به بهشت است &#8211; و بمب گذار نه تنها به بهشت می رود، بلکه به بخش اعیانی بهشت نزول اجلال می کند که در آنجا ۷۲ باکره ی مه پیکر انتظارش را می کشند. گاهی به نظرم می رسد که شاید نهایت امید ما این باشد که سرانجام به یک جور “منع تکثیر تسلیحات روحانی” دست پیدا کنیم. الاهیدانان کارآزموده را به بهشت گسیل کنیم تا باکرگان نفس راحت تری بکشند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><a href="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/science-vs-religion.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-639" title="Science vs Religion" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/science-vs-religion.jpg?w=300&#038;h=224" alt="" width="300" height="224" /></a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">با توجه به خطرناک بودن ایمان &#8211; و با ملاحظه ی تعهد به عقل و مشاهده در فعالیتی که عقل می خوانیمش &#8211; به نظرم  کنایه ای در این هست که هرجا من سخنرانی عمومی دارم، همیشه کسی پیدا می شود که بگوید ” البته علم شما هم فقط یک جور دین است، درست مثل دین ما. اصولاً علم هم در نهایت سر از ایمان در می آورد. این طور نیست؟”</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">خوب، باید گفت علم یک دین نیست و هرگز هم سر از دین در نمی آورد. گرچه علم بسیار از فضایل دین را دارد، اما عاری از رذایل آن است.<span id="more-25"></span> علم برپایه ی شواهد تحقیق پذیر است. ایمان دینی نه تنها فاقد شواهد تأییدگر است، بلکه طشت آن از بام افتاده که به این بی نیازی اش به شواهد افتخار هم می کند و مسرور هم هست. اما ذهن توماس شکاک جویای شواهد است. شاید قدیس دانشمندان همان توماس شکاک <a name="_ednref1" href="http://rdawkins.com/is-science-a-religion/#_edn1"></a>[۱] باشد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">یکی دلایل  اینکه همواره چنین ایرادی به من می گیرند و علم را هم یک جور دین می دانند این است که من به حقیقت <a href="http://fargasht.wordpress.com">فرگشت [تکامل]</a> باور دارم. این باور من حتی به اعتقادی پرشور می ماند.  به نظر سطحی برخی، این باور عمیق همانند نوعی ایمان است. اما شواهدی که مرا به صحت باور به تکامل سوق داده  فوق العاده قوی اند، و به علاوه این شواهد در دسترس هر کسی هم که به خود زحمت خواندن شان را بدهد هستند. هر کسی می تواند شواهدی را که من مطالعه کرده ام بخواند، و احتمالاً به همان نتایج برسد. اما اگر شما باوری داشته باشید که صرفاً برپایه ی ایمان باشد، من نمی توانم دلایل تان را تحقیق کنم. شما می توانید پشت حصار ایمان تان بخزید، که مرا بدان راهی نیست.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">البته گاهی پیش می آید که بعضی از دانشمندان کارهایی می کنند که از سنخ ایمان است، و برخی در رویایی با شواهد ابطال کننده ی نظریه های محبوب شان،  لجولجانه از رها کردن آن نظریه ها سر باز می زنند. اما این حقیقت تغییری در این اصل نمی دهد که، حتی هنگامی که دانشمندان در برابر شواهد خیره سری کنند، این عمل را با شرم انجام می دهند نه با فخر.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در حقیقت علم یکی از اخلاقی ترین، و درستکار ترین نظام هاست &#8211; چرا که اگر علم چنین وسواسی در تبعیت از شواهد نداشت، کاملاً فرو می پاشید. (چنان که جیمز رَندی خاطر نشان کرده، درست به همین خاطر است که دانشمندان این قدر گول شیادان پدیده های فرانرمال را خورده اند و به همین خاطر است که خود تردستان حرفه ای بهتر از همه کس از پس رسوا کردن دغلکاران بر می آیند. علم اصلاً دغل کاریِ عمدی را پیش فرض نمی گیرد.) البته حرفه های های دیگری هم هست (که لازم نیست بگویم به ویژه حقوق دانان) که در آنها متخصص دقیقاً به این خاطر مزد می گیرد که در قلب کردن شواهد یا دست کم پیچاندن شواهد به نحو مطلوب مهارت دارد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پس علم فارغ از رذیلت اصلی دین است، یعنی برپایه ی ایمان نیست. اما چنان که گفتم، علم برخی فضایل دین را دارد. دین می تواند فواید گوناگونی برای پیروانش داشته باشد &#8211; از جمله تبیین امور، تسلی، و اعتلای روانی. علم هم در این عرصه ها چیزهایی در چنته دارد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">انسان ها شیفته ی تبیین امور اند. شاید این نکته که دین تبیین هایی در مورد جهان ارائه می دهد یکی از دلایل اصلی اقبال جهانشمول نوع انسان به دین باشد. ما برای فهم هستی رازآلود جهان به آگاهی خود رجوع می کنیم. اغلب ادیان یک کیهانشناسی و یک زیست شناسی، یک نظریه در مورد حیات، و دلایلی برای هستی ارائه می دهند. به عبارتی، خود را به سان نوعی علم عرضه می کنند، اما علمی نادرست. گول این استدلال را نخورید که می گویند علم و دین در سپهرهای جداگانه ای سیر می کنند و به پرسش های جداگانه ای می پردازند. از حیث تاریخی، ادیان همواره کوشیده اند به پرسش هایی که در حیطه ی علم می گنجند پاسخ گویند. پس امروزه نباید بگذاریم دین از میدانی که دیرزمانی درصدد فتح آن بوده پا پس بگذارد. دین ها هم کیهانشناسی دارند و هم زیست شناسی، و در هر دو مورد هم غلط.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">برای علم، تسلی بخش بودن دشوار تر است. برخلاف دین، علم نمی تواند به داغدیدگان وعده ی وصال یار را در جهان دیگر بدهد. با نگرش علمی، نمی توان وعده داد که کسانی که بر زمین زشتکاری کرده اند در زندگی بعدی تاوان زشتکاری شان را تمام و کمال می پردازند. می توان استدلال کرد که اگر زندگی اخروی در کار نباشد (که به نظر من نیست)، تسلی دادن شخص با آن پشیزی نمی ارزد. اما ضرورتاً چنین نیست، یک باور کاذب هم می تواند درست به قدر یک باور صادق آرامبخش باشد، البته به شرط اینکه باورمند هرگز نادرستی آن را درنیابد. اما اگر تسلی دادن چنین ارزان باشد، علم هم می تواند تسکین دهنده های ارزان دیگری، مثل داروهای آرامبخش، پیش بگذارد، که چه وهمی باشند و چه واقعی، در هر حال افاقه می کنند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اما در مورد حس تعالی، علم  میراث خوار خویش است. همه ی ادیان بزرگ  محملی برای افسون دارند، برای جذبه ی سیر در شگفتی و زیبایی خلقت. و  این احساس تیره ی پشت لرزانِ نفس گیری که دست کمی از عبادت ندارد، که سینه را آکنده از نشئه ی شگفتی می کند، دقیقاً همان چیزی است که علم از پس ایجاد اش بر می آید. و این شگفتی آفرینی را  تا فراسوی مرزهای وهم و گمان قدیسان و صوفیان پیش می راند.  این حقیقت که در تبیین های ما ، و در فهم هر آنچه که تاکنون از عالم و حیات می دانیم امور فراطبیعی جایگاهی ما ندارند، افسون آفرینی علم را زایل نمی کند. اندک نگاهی با میکروسکوپ به مغز یک مورچه، یا با تلسکوپ به کهشکانی از میلیاردها جهان دوردست کافی است تا تمام مزامیر و ادعیه را نخ نما و کوته نظرانه نماید.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">حال، چنان که گفتم، هنگامی که به من می گویند که علم یا بخشی ازعلم، مانند نظریه ی تکاملی، تنها دین دیگری است به سان دیگر ادیان، با تندی نظرشان را رد می کنم. اما به نظرم می رسد که این راهکار درستی نباشد. چه بسا راهکار درست تر این باشد که این اتهام را به دیده ی منت بپذیریم و خواهان آن شویم که در کلاس دینی وقتی مساوی به طرح ایده های علمی هم داده شود. و هرچه بیشتر به این تدبیر می اندیشیم، بیشتر به نظرم می رسد که تدبیری راهگشا باشد. پس ببینیم که اگر قرار بر طرح علم به عنوان یک دین باشد، از مکتب علم چه طرفی می توان بر بست.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">من در مورد شیوه ی تعلیم کودکان حساسیت فراوانی دارم. به روشنی نمی دانم اوضاع تربیتی در ایالات متحده چگونه است، و آنچه می گویم بیشتر در مورد بریتانیا صادق است که در آن تحصیل تعلیمات دینی برای همه ی کودکان  قانوناً اجباری است. <a name="_ednref2" href="http://rdawkins.com/is-science-a-religion/#_edn2"></a>[۲] البته در ایالات متحده این امر خلاف قانون اساسی محسوب می شود، اما من فرض می گیرم که در اینجا هم به کودکان آموزه های ادیان خاص والدین شان تعلیم می شود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در اینجا به نکته ای می رسیم که من <strong>سوءاستفاده‌ی ذهنی</strong> از کودکان می خوانم. در سال ۱۹۹۵ روزنامه ی ایندیپندنت، یکی از روزنامه های مطرح لندن، عکسی مثلاً جذاب و گیرا چاپ کرد از یک منظره ی کریسمس چاپ کرد. در این عکس  تصویر سه کودک بود که به آنها  لباس سه فرزانه ای را که به خیرمقدم ولادت عیسی می روند پوشانده بودند. در توضیح عکس آمده بود که یکی از کودکان مسلمان است، یکی هندو، و دیگری مسیحی است. نکته ی به اصطلاح گیرای قضیه این بود که آن کودکان همگی در جشن ولادت عیسی شرکت می کنند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اما نکته ای که جذاب و گیرا نیست این است که آن کودکان همگی چهارساله بودند. شما چطور می توانید یک کودک چهارساله را مسلمان یا هندو یا یهودی بخوانید؟ آیا می توانید از یک کاپیتالیست چهارساله صحبت کنید؟ از یک نئو-جدایی طلب چهارساله چطور؟ یا از یک لیبرال جمهوریخواه چهار ساله؟ عقایدی در مورد عالم و آدم هستند که کودک با رشدیافتن امکان می یابد خود در موردشان به قضاوت بنشیند. اما دین یکی از حیطه های فرهنگی ماست که در مورد آن مطلقاً، و بدون ذره ای چون و چرا، می پذیریم که والدین مطلقاً و مسلماً حق دارند تکلیف عقاید کودکان شان را تعیین کنند، که کودک چگونه بار آید، و چه عقایدی در مورد عالم ، حیات، و هستی  پیدا کند. [مسلم می دانیم که " الناس علی دین آبائهم" باشند.م] . ملاحظه می کنید که مقصودم از سوءاستفاده ی ذهنی از کودکان چیست؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">حال ببینیم تعلیمات دینی از ما انتظار تأمل در چه اموری را دارند. یکی از اهداف این تعلیمات می تواند تشویق کودک به اندیشیدن به پرسش های عمیق هستی، و دعوت آنان به فراروی از ملالت دغدغه های زندگی روزمره  و اندیشیدن به امور متعالی تر باشد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">علم می تواند دیدگاهی به حیات و جهان ارائه دهد، که چنان که گفتم، الهام شاعر را سرافکنده می کند، تا چه رسد به همه ی نظام های ایمانی دوبدو متناقض و سنت های دینی نومیدکننده ی ادیان جهان.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">برای مثال، اگر در کلاس تعلیمات دینی، با کودکان در مورد عمر کیهان صحبت کنیم، چگونه ممکن است انگیخته نشوند؟ فرض کنید، هنگام مرگ عیسی، خبر آن واقعه به بیشترین سرعت ممکن در جهان به سوی خارج از زمین گسیل شده باشد. این خبر ناگوار تاکنون به کجا رسیده است؟  طبق نظریه ی نسبیت خاص، پاسخ این است که این خبر تحت هیچ شرایطی نمی تواند بیش از یک پنجم کهشکشان ما را طی کرده باشد.، و نمی تواند بیش از یک هزارم فاصله ی ما با نزدیک ترین کهکشان به ما از میان ۱۰۰ میلیون کهکشان جهان همسایه را را پیموده باشد. محتملاً بیشتر جهان در قبال تولد، مصائب و مرگ عیسی خمی به ابرو نیاورده است. حتی خبر دوران سازی مانند پیدایش انواع جانداران بر کره ی زمین، بیش از چند خوشه ی کهکشانی همسایه ی ما را نپیموده است. گرچه تمام کل تاریخ بشر و فرهنگ انسانی مقیاس زمینی ما بسیار طولانی است، اما اگر کل در قیاس با کل زمانی که حیات بر زمین پدیدار شده به این می ماند که اگر دست هایتان از هم باز کنید و فاصله ی بین دو دست را معادل بازه ی حیاتمندی زمین بگیرید، کل تاریخ بشر بیش از مقدار غباری نیست که در هر بار سوهان زدن ناخن از این طول کم می شود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">برهان صنع، یکی از مهم ترین بخش های تاریخ دین است، و لازم به گفتن نیست که  نباید در کلاس های تعلیمات دینی من از آن غفلت کرد. کودکان باید به ظرایف خیره کننده ی پادشاهی جانوران نظر کنند، آموزه های داروینیسم و خلقت گرایی را مطالعه کنند و خودشان دست به انتخاب بزنند. فکر می کنم اگر شواهد تکاملی به کودکان عرضه شود، آنها هیچ مشکلی در گزینش نخواهند داشت. نگرانی من این است که وقت کمی به آموزش تکامل اختصاص می یابد، بلکه در بریتانیا و ایالات متحده اساساً وقتی به آموزش تکامل اختصاص داده نمی شود و همه وقت را صرف تعلیم خلقت گرایی می کنند (چه در مدرسه، کلیسا، یا در خانه).</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">همچنین جالب خواهد بود اگر بیش از یک نظریه ی خلقت به کودکان ارائه شود. در فرهنگ ما نظریه ی غالب همان داستان خلقت اسطوره های یهودی است، که خود برگرفته از اسطوره های بابلی هستند. مسلماً نظریه های خلقت دیگری هم هست، و چه بسا باید برای تعلیم آنها هم باید وقت مساوی صرف شود (البته اگر در این صورت وقت برای آموختن درس های دیگر هم باقی بماند). من آموخته ام که هندوان هم معتقد اند که جهان در یک مَشک کره زنی خلق شده است و مردم نیجریه معتقد اند که پروردگار جهان را از فضله ی مورچه آفریده است. مسلماً باید به این داستان ها هم به همان میزان اسطوره ی آدم و حوای سنت یهودی- مسیحی اعتنا شود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این از سِفر آفرینش، حالا به پیامبران بپردازیم. ستاره ی دنباله دار هالی در سال ۲۰۶۲ ناگزیر بازخواهد گشت. پیشگویی های انجیلی و دلفی ای از چنین پیش گویی دقیقی عاجز اند؛ اخترگویان و نوسترادموسیان <a name="_ednref3" href="http://rdawkins.com/is-science-a-religion/#_edn3"></a>[۳] به خود جرأت پیش گویی دقیق را نمی دهند، و شارلاتانی های خود را در هاله ای از ابهام می پوشانند. در قدیم هنگامی که دنباله دار هالی ظاهر می شد، اغلب آن را نشانه ی نزول بلا می دانستند. اخترگویی در سنت های دینی بسیاری، از جمله هندوئیسم، نقشی مهم ایفا کرده است. سه مرد فرزانه ای که پیش تر از آنها نام بردم، با هدایت یک ستاره به سمت گهواره ی عیسی رسیدند. می توانیم از کودکان بخواهیم تصور کنند که  از لحاظ فیزیکی آن اثر به اصطلاح آسمانی بر امور انسانی چگونه بوده است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اتفاقاً رادیوی بی بی سی برنامه ی تکان دهنده ای در سال ۱۹۹۵ پخش کرد که در آن به یک اخترشناس، یک اسقف و یک روزنامه نگار مأموریت داده شده بود تا مسیر آن سه فرزانه را پیجویی کنند. خوب، شما می توانید بفهمید که چرا یک اسقف و یک روزنامه نگار (که اتفاقاً هر دو نویسندگان دینی بودند) به چنین سفر اکتشافی ای اعزام شوند، اما اخترشناس که ظاهراً نویسنده ی محترمی در حیطه ی اخترشناسی بود هم با این گروه همراه شد! در طی سفر، اخترشناس در این مورد حرف می زد که مثلاً وقتی مشتری و زحل در سمت الرأس اورانوس باشند طالع چگونه است، یا حرف هایی از همین قبیل. او در واقع به اخترگویی اعتقاد نداشت، اما یکی از مسائل فرهنگ ما این است که به مردم می آموزد تا در مورد طالع بینی و اخترگویی تساهل پیشه باشند، و حتی با آن تفریح کنند- به حدی که حتی مردمان دانشور هم که به اخترگویی اعتقادی ندارند، آن را تفریح بی ضرری می یابند. در حقیقت من اخترگویی را خیلی جدی می گیرم: من آن را به این خاطر خیلی مهلک می یابم که زیرآب عقلانیت را می زند. و به همین خاطر می خواهم آن را برافتاده ببینم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اما وقتی در درس تعلیمات دینی به بحث اخلاق می رسیم، فکر نمی کنم علم حرف چندانی برای گفتن داشته باشد، و من به جای آن فلسفه ی اخلاقی عقلانی را می گذارم. آیا کودکان فکر می کنند که معیارهای مطلقی برای خوب و بد هست؟ اگر این طور باشد، این معیارها از کجا می آیند؟ آیا می توانید اصول مناسبی برای خوب بد وضع کنید، مثلاً “چنان رفتار کن که با تو رفتار می کنند” یا “بیشترین خیر برای بیشترین کسان” (حالا این عبارت هر معنایی که داشته باشد)؟ شخصیت اخلاقی شما هرطور که باشد، این پرسش فرخنده ای است که، به عنوان یک تکامل گرا، به جای اینکه بپرسیم اخلاقیات از کجا ناشی می شوند؛ بپرسیم مغز آدمی چه مسیری را پیموده تا به تمایل اخلاقی، به حس خوبی و بدی، رسیده است؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">آیا باید جان انسان را ارزشمند تر از هر جان دیگری بدانیم؟ آیا باید دیوار بلندی به دور هوموساپینس [نام زیست شناختی گونه ی انسان هوشمند.م] بکشیم، یا باید بگوییم که گونه های دیگری هم هستند که مستحق همدلی انسانی اند؟ آیا، مثلاً، باید به کسانی بپیوندیم که همه ی دغدغه شان جان آدمی است، و برای جان جنینی که قابلیت هایش بیش از یک کرم نیست ارزشی بیش از جان یک شامپانزه ی زنده و متفکر و حساس قائل شویم؟ بر چه مبنا می توان این حصار تقدیس به دور هوموساپینس را توجیه کرد &#8211; که حتی ریزه های بافت های جنینی را هم در بر می گیرد؟ (وقتی با دیدگاه تکاملی به قضیه نگاه کنید، این تمایز قائل شدن چندان بخردانه نمی نماید.) اگر ما و شامپانزه نیاکان تکاملی مشترکی داشته باشیم، آیا این حصار ناگهان فرو نمی افتد؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">خوب حالا به بحث آخر، یعنی بحث آخرت شناسی بپردازیم. می دانیم که مطابق قانون دوم ترمودینامیک همه ی پیچیدگی ها، همه ی حیات، همه ی خنده ها و گریه ها، سرانجام به هیچی سرد پایانی ره می برند. این پیچیدگی ها، و خود ما، نمی توانیم بیش از قمار محلی کوچکی در آستانه ی مغاک یکنواختی باشیم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">می دانیم که جهان در حال انبساط است و چه بسا تا ابد در این حالت بماند، گرچه ممکن هم هست که مجدداً رو به انقباض گذارد. می دانیم که هر چه بر سر جهان بیاید، بالآخره حدود ۶۰ میلیون قرن بعد خورشید زمین را به درون خود می کشد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">خود زمان در لحظه ی مشخصی آغاز شده است، و ممکن است در لحظه ی مشخصی پایان یابد &#8211; یا نیابد. همچنین زمان می تواند در گوشه هایی از فضا، که سیاهچاله نام دارند به طور محلی پایان یابد. چنین می نماید که  قوانین جهان برای همه ی جهان صادق اند. چرا چنین است؟ آیا ممکن است در گوشه ای از جهان این قوانین تغییر کنند؟ اگر بخواهیم گمان پردازی کنیم، می توان گفت که زمان می تواند با قوانین جدید فیزیک، و ثابت های جدید فیزیکی آغاز شود. و حتی برخی پیشنهاد کرده اند که ممکن است جهان های فراوانی در کار باشند، که هر یک چنان تمام و کمال جدای از دیگران اند که در نظر بقیه ی جهان ها وجود ندارند. در اینجا نیز می توان از انتخاب داروینی میان جهان ها سخن به میان آورد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پس اگر قرار باشد علم را به مثابه نوعی تعلیمات دینی به کار گیریم، به خوبی از پس این کار بر می آید. اما این کافی نیست. به باور من قدری آشنایی با انجیل به کار هر کسی که در پی آموختن ادبیات انگلیسی است می آید. نقل قول از انجیل و کتاب ادعیه ی عامه، به تنهایی ۵۸ صفحه از دیکشنری نقل قول های انگلیسی آکسفورد را اشغال کرده اند. تعداد صفحات نقل قول های این دیکشنری تنها در مورد  شکسپیر افزون تر از این است. من فکر می کنم اگر کودک بخواهد ادبیات انگلیسی بخواند، این کار  بدون مطالعه ی  انجیل ره به جایی نمی برد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">حال برگردیم به این اتهام که علم هم یک جور دین است. قوی ترین صورت این اتهام &#8211; که اغلب مرا به عنوان یک دانشمند و نیز خردگرا در مظان آن قرار می دهند &#8211; این است که شور و تعصب دانشمندان هم به قدر دینداران عظیم است. گاهی ممکن است ذره ای حقیقت در این اتهام باشد؛ اما در طریقت تعصب و حماقت ما دانشمندان تنها تازه کاران بی دست و پایی بیش نیستیم. ما از مجادله با کسانی که با ما مخالف اند متلذذ می شویم. اما آنها را نمی کشیم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اما مایلم حتی خفیف ترین شکل اتهام خیره سری را هم این چنین رد کنم. تفاوت بسیار بسیار مهمی هست میان اعتقاد سرسختانه به عقیده ای، به این  خاطر که آن را به خوبی آزموده ایم و شواهد استواری به نفع آن داریم، و اعتقاد سرسختانه به عقیده ای، به این خاطر که بر ضمیر ما مکشوف شده، یا بر ضمیر کسی که قرن ها پیش می زیسته مکشوف شده، و در طی قرون و اعصار، سنت هاله ای قدسی به آن پوشانده است. میان باوری که با ذکر شواهد و به طور منطقی  آماده ی دفاع از خود است و باوری که هیچ شاهدی جز سنت، مرجعیت، یا وحی بر صحت خود ندارد، تفاوت از زمین تا آسمان است.</p>
<hr size="1" />
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><a name="_edn1" href="http://rdawkins.com/is-science-a-religion/#_ednref1"></a>[۱] مطابق انجیل، حواریِ عیسی مسیح که به صحت وجود رستاخیر شک داشت و تا پیش از آنکه عیسی با تماس دست خود زخم او را شفا نداد، رستاخیز را باور نکرد . م</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><a name="_edn2" href="http://rdawkins.com/is-science-a-religion/#_ednref2"></a>[۲] خواننده توجه دارد که این سخنرانی مربوط به سال ۱۹۹۶ است. با تلاش نیروهای سکولار، امروزه دیگر این اجبار به گذراندن درس تعلیمات دینی در بریتانیا و بیشتر کشورهای اروپایی لغو شده ، و امروزه دانش آموزان می توانند به جای آن درس اخلاق را انتخاب کنند. م</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl"><a name="_edn3" href="http://rdawkins.com/is-science-a-religion/#_ednref3"></a>[۳] نوسترادموس طبیب و پیشگوی مشهور فرانسوی عصر رنسانس (قرن هفدهم).</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نوشته: <a href="http://rdawkins.com">ریچارد داوکینز</a> | ترجمه: امیر غلامی| منبع انگلیسی: <a href="http://richarddawkins.net/articles/93">Is Science a Religion? RDnet</a></p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/rdawkins.wordpress.com/25/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/rdawkins.wordpress.com/25/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/25/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/25/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/25/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/25/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/25/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/25/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/25/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/25/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/25/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/25/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/25/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/25/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/25/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/25/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=25&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2008/07/07/is-science-a-religion/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/science-vs-religion.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Science vs Religion</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>چنته خالی الهیات</title>
		<link>http://rdawkins.com/2008/07/06/the-emptiness-of-theology/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2008/07/06/the-emptiness-of-theology/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 14:58:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[free inquiry]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[Science]]></category>
		<category><![CDATA[Theology]]></category>
		<category><![CDATA[فری اینکوایری]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشت]]></category>
		<category><![CDATA[فسیل]]></category>
		<category><![CDATA[قرون وسطی]]></category>
		<category><![CDATA[منشا]]></category>
		<category><![CDATA[ماه]]></category>
		<category><![CDATA[مسلمان]]></category>
		<category><![CDATA[هیدروژن]]></category>
		<category><![CDATA[ژنوم]]></category>
		<category><![CDATA[کیهان شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کره ماه]]></category>
		<category><![CDATA[پزشکی]]></category>
		<category><![CDATA[آدم و حوا]]></category>
		<category><![CDATA[الاهیات]]></category>
		<category><![CDATA[ادیان]]></category>
		<category><![CDATA[بیماری]]></category>
		<category><![CDATA[تفکر علمی]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[جهان]]></category>
		<category><![CDATA[حیات]]></category>
		<category><![CDATA[دی ان آ]]></category>
		<category><![CDATA[دی ان ای]]></category>
		<category><![CDATA[دین]]></category>
		<category><![CDATA[دانستنی]]></category>
		<category><![CDATA[دانش]]></category>
		<category><![CDATA[دانشمند]]></category>
		<category><![CDATA[داروین]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[زیست شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[شگفت]]></category>
		<category><![CDATA[طاعون]]></category>
		<category><![CDATA[علم]]></category>
		<category><![CDATA[علمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=10</guid>
		<description><![CDATA[(مندرج در مجلهٔ Free Inquiry بهار ۱۹۹۸، جلد ۱۸ شماره ۲ ) اخیراً روزنامه ی ایندیپندنت در مقاله ای خواهان آشتی میان علم و &#8220;الاهیات&#8221; شده بود. نوشته بود که &#8220;مردم می خواهند هر قدر که می توانند در مورد منشاء خود بدانند.&#8221; من هم مطمئناً امیدوارم که چنین شود، اما آیا الاهیات در این [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=26&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:right;" dir="rtl"><em>(مندرج در </em><a href="http://www.secularhumanism.org/fi/">مجلهٔ Free Inquiry</a><em> بهار ۱۹۹۸، جلد ۱۸ شماره </em><em>۲</em><em> )</em></p>
<p style="text-align:justify;">اخیراً روزنامه ی ایندیپندنت در مقاله ای خواهان آشتی میان علم و &#8220;الاهیات&#8221; شده بود. نوشته بود که &#8220;مردم می خواهند هر قدر که می توانند در مورد منشاء خود بدانند.&#8221; من هم مطمئناً امیدوارم که چنین شود، اما آیا الاهیات در این باره اصلاً چیز قابل گفتنی دارد؟</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/dawkins-persian.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-636" title="Dawkins Persian" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/dawkins-persian.jpg?w=300&#038;h=226" alt="" width="300" height="226" /></a></p>
<p style="text-align:justify;">علم مسئول کسب معرفت در مورد منشاء ماست. ما تقریباً می دانیم که جهان کِی آغاز شده است و چرا عمدتاً مملو از هیدروژن است. می دانیم که چرا ستارگان تشکیل شده اند و درون شان چه اتفاقی می افتد که هیدروژن را به دیگر عناصر تبدیل می کند و به این ترتیب کنش های جهان فیزیکی به زایش شیمی می انجامد. ما آن اصول بنیادی را می دانیم که مطابق آنها جهان شیمی می تواند از طریق ساخت مولکول های بازتولید کننده ی خود به زایش زیست شناسی بیانجامد. می دانیم که مولکول های بازتولید کننده ی خود چگونه می توانند، مطابق انتخاب داروینی، به پیدایش حیات و از جمله حیات انسان منجر شوند.<span id="more-26"></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">علم و تنها علم است که این دانستنی ها  را به ما ارزانی داشته، و به طور شگفت آور و با انسجام فزاینده ای جزئیات شان را بر ما آشکار کرده است. دیدگاه های الاهیاتی در مورد هر یک از این موضوعات کاملاً غلط از آب درآمده اند. علم توانسته است که آبله را ریشه کن کند، در مقابل بسیاری از ویروس هایی که پیش تر کشنده بودند ایمنی ایجاد کند، و اغلب باکتری های مهلک سابق را از بین ببرد. الاهیات کاری نکرده جز اینکه در مورد طاعون به عنوان نتیجه ی گناهکاری موعظه کند. علم می تواند زمان ظهور بعدی ستاره های دنباله دار را، و هنگام خورشیدگرفتگی ها را پیش بینی کند. علم توانسته انسان را بر کره ی ماه بنشاند و سفینه ها را به گرد مشتری و زحل به پرواز درآورد. علم می تواند سن فسیل ها را برایمان تعیین کند و به ما بگوید که کفن تورین یک حقّه ی قرون وسطایی است. علم نحوه ی دقیق عملکرد DNA ی چندین ویروس را می داند و، در طی عمر بسیاری از خوانندگان این مطلب، همین مطلب را درمورد ژنوم انسانی نیز خواهد دانست.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اصلاً الاهیات تا به حال چه گفته که یک ذره به درد کسی بخورد؟ الاهیات چه گفته که بتوان درستی اش را نشان داد و همگان آن را ندانند؟ من به حرف های الاهیون گوش داده ام، آثارشان را خوانده ام، و با آنها به بحث پرداخته ام. اما هرگز نشنیده ام که هیچ کدام شان چیزی بگوید که اندک فایده ای داشته باشد، چیزی که یا حقیقتی پیش پا افتاده یا سراپا غلط نباشد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اگر فردا همه ی دستاوردهای علم نابود شوند، دیگر دکتری جز دکترعلفی ها نخواهد ماند، وسیله ی نقلیه ای هم جز اسب در کار خواهد بود. نه کامپیوتری خواهد بود، نه کتاب چاپی ای می ماند، و نه کشاورزی ای جز زراعت بدوی. اما اگر فردا همه ی دستاوردهای الاهیون نابود شوند، آیا اصلاً کسی کمتری تغییری حس خواهد کرد؟ در این صورت حتی دستاوردهای بد علم، مانند بمب ها، و کشتی های شکار نهنگ که با سونار هدایت می شوند نیز کار خواهند کرد! دستاوردهای الاهیون هیچ کاری نمی کنند، هیچ تأثیری بر چیزی ندارند، هیچ معنایی ندارند. اصلاً چرا فکر می کنند که &#8220;الاهیات&#8221; یک رشته است؟</p>
<p style="text-align:right;" dir="rtl">نوشتهٔ <a href="http://RDawkins.com" target="_blank">ریچارد داوکینز</a> | ترجمهٔ امیر غلامی | منبع انگلیسی: <a href="http://richarddawkins.net/articles/88">The Emptiness of Theology</a></p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/rdawkins.wordpress.com/26/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/rdawkins.wordpress.com/26/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/26/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/26/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/26/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/26/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/26/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/26/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/26/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/26/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=26&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2008/07/06/the-emptiness-of-theology/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/dawkins-persian.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Dawkins Persian</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>علم، توهم و گرایش به شگفتی</title>
		<link>http://rdawkins.com/2008/07/06/science-delusion-and-the-appetite-for-wonder/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2008/07/06/science-delusion-and-the-appetite-for-wonder/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 06:16:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[Science]]></category>
		<category><![CDATA[فیلسوف]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشت]]></category>
		<category><![CDATA[مهبانگ]]></category>
		<category><![CDATA[میمون]]></category>
		<category><![CDATA[میمون بی دم]]></category>
		<category><![CDATA[متعصب]]></category>
		<category><![CDATA[مغز]]></category>
		<category><![CDATA[نیاکان]]></category>
		<category><![CDATA[نسل]]></category>
		<category><![CDATA[هوشمند]]></category>
		<category><![CDATA[کوانتوم]]></category>
		<category><![CDATA[کوارک]]></category>
		<category><![CDATA[گونه]]></category>
		<category><![CDATA[پیشرفت دانش]]></category>
		<category><![CDATA[پژوهش]]></category>
		<category><![CDATA[آفریقا]]></category>
		<category><![CDATA[آموزش]]></category>
		<category><![CDATA[آزمایش]]></category>
		<category><![CDATA[انباشت]]></category>
		<category><![CDATA[انسان]]></category>
		<category><![CDATA[انسانیت]]></category>
		<category><![CDATA[ابطال]]></category>
		<category><![CDATA[ادیان]]></category>
		<category><![CDATA[ارسطو]]></category>
		<category><![CDATA[استیون هاوکینگ]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[بیخدا]]></category>
		<category><![CDATA[بیدین]]></category>
		<category><![CDATA[تفکر علمی]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[جهان]]></category>
		<category><![CDATA[جانداران]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>
		<category><![CDATA[خرد]]></category>
		<category><![CDATA[دین]]></category>
		<category><![CDATA[دانش]]></category>
		<category><![CDATA[دانشمند]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[دانشجو]]></category>
		<category><![CDATA[داروین]]></category>
		<category><![CDATA[روش علمی]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[زمین]]></category>
		<category><![CDATA[زمان]]></category>
		<category><![CDATA[زیست]]></category>
		<category><![CDATA[زیست شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[سلول عصبی]]></category>
		<category><![CDATA[سکولار]]></category>
		<category><![CDATA[ستاره شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[سخنرانی]]></category>
		<category><![CDATA[شگفتی]]></category>
		<category><![CDATA[شامپانزه]]></category>
		<category><![CDATA[شاعرانه]]></category>
		<category><![CDATA[عقل]]></category>
		<category><![CDATA[علم]]></category>
		<category><![CDATA[علوم]]></category>
		<category><![CDATA[عناصر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=8</guid>
		<description><![CDATA[*  متن سخنرانی ریچارد داوکینز در شبکه ی ۱ تلویزیون بی بی سی در ۱۲ نوامبر ۱۹۹۶. شما می توانید درسی به ارسطو بدهید. درسی که همه ی وجودش را به رعشه بیاندازد. ارسطو یک علّامه ی دهر بود، عقل کلّی بود برای تمام اعصار. اما شما نه تنها می توانید در مورد جهان بیش [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=8&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;" dir="rtl">*  متن سخنرانی ریچارد داوکینز در شبکه ی ۱ تلویزیون بی بی سی در ۱۲ نوامبر ۱۹۹۶.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">شما می توانید درسی به ارسطو بدهید. درسی که همه ی وجودش را به رعشه بیاندازد. ارسطو یک علّامه ی دهر بود، عقل کلّی بود برای تمام اعصار. اما شما نه تنها می توانید در مورد جهان بیش از او بدانید، بلکه می توانید فهم عمیق تری از کارکرد همه  چیز داشته باشید. این مزیتی است که زندگی پس از نیوتون، داروین، انشتین، پلانک، واتسون، کریک و دیگر دانشمندان پدید آورده است.</p>
<p style="text-align:justify;">من نمی گویم که شما باهوش تر، یا خردمندتر از ارسطو هستید. به نظر من ارسطو باهوش ترین فردی بوده که تاکنون جهان به خود دیده است. نکته فقط در اینجاست که علم انباشتی است. و ما پس از ارسطو زندگی می کنیم.</p>
<p style="text-align:justify;">ارسطو  درباره ی اخترشناسی، زیست شناسی و فیزیک خیلی چیزها برای گفتن داشت. اما امروزه دیدگاه هایش بسیار خام  و ساده لوحانه به نظر می رسند. اما  پیش از اینکه از جایگاه علم خارج شویم، چنین نمی شود. ارسطو  امروزه هم  می تواند یک راست به یک سمینار مدرن  اخلاق، الاهیات، یا فلسفه ی سیاسی  برود و به خوبی در آن مشارکت کند. اما تصور کنید که  اگر به یک کلاس علم جدید برود چه بلایی برسرش می آید. نه فقط به خاطر اصطلاحات جدید علمی، بلکه به خاطر اینکه علم پیشرفت می کند، و انباشته می شود.</p>
<p style="text-align:justify;">این هم بعضی چیزهای ساده ای و مختصری  که می توانید به ارسطو، یا هر فیلسوف یونانی دیگر، بیاموزید. و آنها را  نه فقط با گفتن حقایق جدید ، بلکه با نشان دادن اینکه چگونه این حقایق جدید با هم جفت و جور هستند،  شگفت زده و مجذوب کنید.</p>
<p style="text-align:justify;">زمین مرکز کائنات نیست. زمین دور خورشید می گردد &#8211; که آن هم فقط یک ستاره ی معمولی است. هیچ موسیقی افلاکی وجود ندارد، اما عناصر شیمیایی وجود دارند، که همه ی مواد از آنها ساخته شده اند. عناصر ترتیبی تناوبی دارند. ترتیبی  که تقریباً شبیه اکتاوهای موسیقی است. عناصر چهارتا نیستند، بلکه بیش از ۱۰۰ تا هستند. خاک، هوا، آتش و آب از جمله ی عناصر نیستند.</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/science-and-wonder.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-633" title="Science and Wonder" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/science-and-wonder.jpg?w=232&#038;h=300" alt="" width="232" height="300" /></a></p>
<p style="text-align:justify;">گونه های زنده، انواع مجزایی نیستند که هرکدام ذات بی تغییری داشته باشند. بلکه در طی زمانی بسیار طولانی، زمانی که تصور درازی آن هم برای انسان ممکن نیست، از گونه های قبلی مشتق و جدا شده اند و گونه های جدید جانداران را ایجاد داده اند، و در آینده هم این جدا شدن ها و پیدایش  گونه ها ادامه خواهد یافت. نیاکان ما درطی  نیمه ی اول زمان زمین شناختی، باکتری ها بوده اند. هنوز هم اکثریت موجودات زنده باکتری هستند. و هر کدام از تریلیون ها سلول سازنده ی بدن ما یک مستعمره ی باکتری نشین است. ارسطو پسرعموی دور هشت پا، عموزاده ی نزدیک تر میمون، و پسرخاله ی بازهم نزدیک تر میمون های بی دُم است (به بیان دقیق، ارسطو خود یک میمون بی دم، از نوع آفریقایی است. خویشاوندی ارسطو با شامپانزه نزدیک تر از خویشاوندی شامپانزه با اورانگ اوتان است).<span id="more-8"></span></p>
<p style="text-align:justify;">کار مغز خنک کردن خون نیست. مغز همان چیزی است که منطق و متافیزیک شما از آن تراوش می کند. یک هزارتوی سه بعدی است که از میلیون ها میلیون سلول عصبی ساخته شده است. سلول هایی که هر یک مانند یک سیم برای نقل و انتقال پیام ها به کار می روند. اگر همه ی سلول های مغزتان را تنگ هم بچینید، ۲۵ پنج بار زمین را دور می زنند. مغز یک فنچ فسقلی، ۴ میلیون میلیون اتصال عصبی دارد. تعداد اتصالات عصبی  مغزی ما به نسبت بیشتر است.</p>
<p style="text-align:justify;">حال، اگر شما هم مثل من باشید، در واکنش به این مطالب، احساسات متناقضی می یابید. از یک طرف، افتخار می کنید که گونه ی ارسطو چقدر چیزها می داند که پیش تر نمی دانسته است. از طرف دیگر احساس ناراحت کننده ای پیدا می کنید که: &#8220;آیا ما کمی از خود راضی نیستیم؟ در مورد نسل های آینده، و آنچه که آنها می توانند به ما بیاموزند چه می توان گفت؟&#8221;</p>
<p>مسلماً شما فکر نمی کنید که فرآیند انباشت علم در زمانه ی ما متوقف شود. هنگامی که ۲۰۰۰ سال از زمانه ی ما هم بگذرد، هرکسی که چند کتاب خوانده باشد می تواند درس هایی به ارسطوهای امروزی، مثل فرانسیس کریک یا استیون هاوکینگ، بیاموزد . پس آیا باید نتیجه بگیریم که دیدگاه های ما در مورد جهان نیز روزی غلط از آب درخواهد آمد؟</p>
<p>بگذارید جزئی به این مسئله نگاه کنیم!  بله، هنوز بسیاری چیزها هست که نمی دانیم. اما مطمئناً باورمان به اینکه زمین گرد است و صاف نیست، و اینکه به دور خورشید می گردد، هرگز رد نخواهد شد. همین برای ردّ  کسانی کافیست  که، با اتکا به اندک آموخته ی فلسفی شان، امکان کسب حقیقت عینی را منکر می شوند: کسانی که اصطلاحاً نسبی انگار خوانده می شوند و دلیلی برای ترجیح جهان بینی علمی بر اسطوره های قبیله ای  نمی یابند.</p>
<p>باور ما به اینکه ما با شامپازه ها  نیای مشترکی داریم، و با دیگر میمون ها نیای مشترک دورتری داریم، هرگز با گذر زمان خدشه دار نخواهد شد، هرچند که ممکن است جزئیاتی که در مورد تعیین تاریخ  این اشتراکات داریم  تغییر کنند. از سوی دیگر،  بسیاری از عقاید ما هنوز در حد نظریه یا مدل هایی برای پیش گویی هستند، که تا بدین جا از آزمون ها سربلند بیرون آمده اند. فیزیکدان ها بر سر پاسخ این پرسش اتفاق نظر ندارند که آیا برای همیشه محکوم هستند که در پی اسرار عمیق تر بدوند یا اینکه سرانجام روزی به «نظریه ی همه چیز» دست می یابند، که نیروانای دانش است. در این حین، هنوز بسیاری چیزها هست که هنوز نمی دانیم. اما در همان حال که توجه خود را بر مطالبی که باید پژوهش کنیم معطوف می کنیم، باید با صدای بلند چیزهایی را که می دانیم بیان کنیم.</p>
<p>از اعتماد به نفس بی جا که بگذریم، بسیاری از دانشمندان معتقدند که علم تنها با باطل کردن نظریه های خود پیشرفت می کند. کونراد لورنتز می گفت که  امیدوار است بتواند هر روز پیش از صبحانه دست کم یکی از نظریه های خودش را ابطال کند. این مهمل است، به ویژه اگر یک  جانورشناس جاافتاده  آن را بگوید. اما درست است که دانشمندان، بیش از دیگران، همکاران شان را با پذیرش اشتباه های خود تحت تأثیر قرار می دهند.</p>
<p>یکی از صحنه هایی که در دوران لیسانسم بر من تأثیر ماندگاری نهاد، رفتاری  بود که از یکی از استادان صاحب نام و مسن دانشکده ی جانورشناسی آکسفورد دیدم. هنگامی که در یک جلسه ی عمومی، یک استاد میهمان آمریکایی نظریه ی محبوب استاد ما را رد کرد، پیرمرد شتابان به سوی او رفت و در صحن سالن همایش ، به گرمی دست او را فشرد و با صدای زنگ دار و پر احساسی گفت: &#8221; همکار عزیزم، بسیار از شما سپاسگزارم، من همه ی این پانزده سال در اشتباه بوده ام.&#8221;  و ما هم آنقدر کف زدیم که دست هایمان سرخ شد. آیا می توانید تصور کنید که یک وزیر دولت هم وقتی در مجلس  به اشتباهش اعتراف می کند، همین قدر مورد استقبال قرار گیرد؟ واکنش محمتل تر &#8220;استعفا، استعفا&#8221; است!</p>
<p>اما هنوز هم با علم دشمنی می ورزند. و این دشمنی فقط از جانب متعصبان خشک مغز نیست، بلکه نویسندگان صاحب تألیفات و نویسندگان جراید را هم دربر می گیرد. ستون های روزنامه ها بدجوری بی دوام هستند، اما تکرار ذره ذره، هفته به هفته ، یا روز به روزشان آنها را مؤثر و قدرتمند می سازد، تأثیری که باید بدان توجه کنیم. یک ویژگی غریب مطبوعات بریتانیا این است که برخی از برجسته ترین روزنامه نگارانش به طور منظم و پیوسته به علم حمله می کنند &#8211; حمله ای که البته همیشه از منظر عالمانه انجام نمی گیرد. چند هفته پیش اظهار فضل  برنارد لوین در تایمز با عنوان &#8220;خدا، من و دکتر داوکینز&#8221; چاپ شد که عنوان فرعی آن این بود: &#8221; دانشمندان نمی دانند، من هم همینطور &#8211; اما من دست کم می دانم که نمی دانم&#8221;.</p>
<p style="text-align:justify;">تعیین ژرفای آنچه که آقای برنارد لوین نمی داند کار آسانی نیست، اما نوشته ی او  تصوری از ذوقی که او به داشتن اش افتخار می کند به دست می دهد.</p>
<p style="text-align:justify;">&#8220;به رغم همه ی بودجه های تحقیقاتی کلانی که دانشمندان صرف می کنند، امروزه هنوز معلوم نیست که کوارک به یک سبد سبزی بیارزد! کوارک ها می آیند، کوارک ها می آیند و زندگی تان را زیرورو می کنند&#8230;! بله، می دانم که نباید علم را به سخره بگیرم. هرچه باشد به لطف علم است که به ما تلفن های موبایل، چترهای یک بارمصرف و خمیردندان های چندلایه را داریم، اما همچنان علم باید از خود بپرسد که &#8230; (حالا باید جدی باشم)  آیا کوارک خوردنی است؟ آیا می توانید وقتی هوا سرد می شود، رختخواب تان را با کوارک فرش کنید؟&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;">این نوشته ارزش پاسخ دهی ندارد، اما دانشمند برجسته ی کمبریج، سِر آلن کوترل نامه ی مختصری به ویراستار تایمز نوشته : &#8220;آقای عزیز، آقای برنارد لوین می پرسند که &#8220;آیا کوارک خوردنی است؟&#8221; به تخمین من ایشان هر روز ۵۰۰٫۰۰۰٫۰۰۰٫۰۰۰٫۰۰۰٫۰۰۰٫۰۰۰ کوارک میل می کنند.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این هم کلیشه ای شده که هیچ کس لاف ناآشنایی با ادبیات را نمی زند، اما لاف جهل نسبت به علم زدن و بی کفایتی در ریاضیات، در اجتماع پذیرفته شده است. در بریتانیا که چنین است. فکر کنم در بین رقبای اقتصادی موفق تر ما، مانند آلمان، ایالات متحده، و ژاپن چنین نباشد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">البته مردم علم را به خاطر ایجاد تسلیحات هسته ای و خطرات مشابه آن سرزنش می کنند. پیش تر گفتیم، اما باز هم به گفتن می ارزد که: اگر بخواهید  تبهکاری کنید، علم قوی ترین تسلیحات را در اختیارتان می گذارد؛ اما همینطور اگر هم بخواهید نیکوکاری کنید، علم قوی ترین ابزار ها را به دست تان می دهد. مسئله اینجاست که بخواهید نیکی کنید. آنگاه علم مؤثرترین شیوه های رسیدن به آن نیکی ها را تقدیم تان می دارد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">یک اتهام رایج دیگر به علم این است که علم پایش را از گلیمش درازتر می کند. علم را متهم می کنند که خیال دست اندازی به قلمروهایی را دارد که  به دیگر نظام ها، مانند الاهیات تعلق دارند. مثلاً  افاضات فِی وِلدون داستان نویس را، که سرود نفرت از &#8220;دانشمندان&#8221; می سراید، در روزنامه ی دیلی تلگراف را ببینید:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&#8220;انتظار نداشته باشید دوست تان داشته باشیم. شما وعده های زیادی به ما دادید که به آنها عمل نکرده اید. شما حتی سعی نکرده اید به پرسش هایی پاسخ دهید که همگی ما در شش سالگی می پرسیم. وقتی عمه ماد  مُرد، کجا رفت؟  قبل از اینکه به دنیا بیاید کجا بود؟ &#8230; و برای کی مهم است که نیم ثانیه بعد از بیگ بنگ چه اتفاقی افتاد؛ و در ثانیه ی دوم چه شد؟ و خوشه های کهکشانی چگونه اند؟ &#8220;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">من با کمال میل، و بیش از برخی همکاران ام، حاضرم به هر دو پرسش ایشان در مورد عمه ماد پاسخ دهم. البته مطمئن ام که متکبر و از خودراضی خوانده می شوم، کسی که پا ورای مرزهای علم می گذارد.</p>
<p style="text-align:justify;">و اما بعد، این دیدگاه هم هست که علم سخت و طاقت فرساست، و جان آدم را به لب می رساند. این هم یک مقاله ی روزنامه ی دیگر، که امسال ای.ای گیل در روزنامه ی ساندی تایمز درباره ی علم  نوشته است:</p>
<p style="text-align:justify;">&#8220;علم مقید به نتایج آزمایش ها و طریقت ملالت بار و طاقت فرسای تجربه گرایی است&#8230; آنچه که از علم در تلویزیون می بینیم بسیار هیجان انگیز تر از آن چیزی است که پشت صحنه رخ می دهد&#8230; آن همه هنر، سرزندگی، تئاتر، جادو، شعبده، تخیل، نورها و موسیقی، تشویق ها. ستاره ها هستند و ستاره ها. عزیز دلم همه کشک است. بعضی از این نتایج علمی احمقانه اند،  بعضی هایشان تکرار مکرارات هستند، و برخی شگفت انگیز، هوشمندانه، و تفکر برانگیز، و بسیار مشهور هستند&#8230;&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;">این &#8220;تکرار مکررات&#8221; ی که ذکر شده راجع به کشف پولسارها در سال ۱۹۶۷ است که توسط ژاکلین بِل و آنتونی هِویش انجام گرفت. ژاکلین بل آن لحظه ی نفس گیری را که، به عنوان زن جوانی در آغاز راه پژوهشی خود، برای نخستین بار وجود چیزی را دریافت که می دانست پیش از او هرگز در جهان سخنی از آن نبوده است، در تلویزیون توصیف کرده بود. آن چیز یک حقیقت پیش پا افتاده نبود، بلکه یک قسم جدید از خورشید بود، که چنان سریع به دور خود می چرخد، که یک دور آن، به جای ۲۴ ساعت دوران زمین، تنها یک ربع ثانیه طول می کشد. عجب ملالت بار است عزیز دلم، چقدر دیوانه وار تجربی است!</p>
<p style="text-align:justify;">آیا علم می تواند برای برخی به قدری دشوار باشد که تهدید آمیز به نظر برسد؟ کاملاً  عجیب است که من جسارت چنین اظهار نظری  را ندارم، اما با کمال مسرت از استاد ادبیات انگلیسی آکسفورد، جان کَری نقل قول می کنم:</p>
<p style="text-align:justify;">&#8221; خیل انبوه مشتاقان ثبت نام در رشته های هنری دانشگاهی بریتانیا، در برابر متقاضیان اندک برای تحصیل علوم، شاهدی است بر این مدعا که جوانان علم را رها کرده اند. اگر چه بسیاری از استادان از گفتن این نکته واهمه دارند، اما در این مورد اتفاق نظر وجود دارد که رشته های هنری به این خاطر این قدر محبوب اند که ساده تر هستند، و اغلب دانشجویان هنر آنقدر هوشمند نیستند که بتوانند از پس دوره های علمی برآیند.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;">به نظر من، آموختن علم می تواند همانقدر دشوار باشد که معارف کلاسیک، تاریخ یا فلسفه. از سوی دیگر هیچ کس در فهم مطالبی مانند گردش خون و نقش قلب در تلمبه کردن خود در بدن دچار اشکال نمی شود. کَری نقل می کند که در امتحان نهایی کتبی ۳۰ دانشجوی دوره ی لیسانس ادبیات انگلیسی آکسفورد وقتی از آنها پرسیده که:</p>
<p style="text-align:justify;">&#8220;آیا می دانید که چگونه خون، هنگام سیلان از قلب،</p>
<p style="text-align:justify;">از یک دهلیز به دیگر دهلیز ره می پوید؟&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;">کَری از این دانشجویان  پرسیده که آیا می دانید واقعاً خون چگونه جریان می یابد. هیچ یک از سی دانشجو نتوانسته درست جواب بدهد، و یکی شان حدس زده که شاید  این جابجایی خون میان دهلیزها « توسط یک غشای اُسمزی» صورت می گیرد. این حقیقت &#8211; که خون برای گذر از یک دهلیز به دیگری دست کم ۸۲ کیلومتر را از میان مجاری ظریف رگ های درون بدن طی می کند -  باید برای هر استاد واقعی ادبیات جالب باشد.  و فهم این مطلب، برخلاف مثلاً نظریه ی کوانتوم یا نسبیت، دشوار نیست. پس من می خواهم نسبت به پروفسور کَری دیدگاه مهرورزانه تری پیش بگیرم. شاید که برخی از این جوانان به سمت علم جلب شوند.</p>
<p style="text-align:justify;">ماه پیش نامه ای از یک بیننده ی تلویزیون دریافت کردم که  چنین بلیغانه شروع شده بود: &#8220;من معلم کلارینت هستم و تنها خاطره ام از علم، آزمایش های طولانی مدت با چراغ الکلی است.&#8221; اکنون، شما می توانید از کنسرت های موتزارت لذت ببرید بدون اینکه بتوانید کلارینت بنوازید. می توانید یک منتقد فهمیده ی کنسرت باشید بدون اینکه بتوانید یک نُت هم بنوازید. البته اگر هیچ کس آموختن سازها را یاد نگیرد موسیق دچار وضع وخیمی می شود. اما تصور کنید که اگر هرکسی که مدرسه را تمام کرده  فکر کند که باید قبلاً نواختن سازی را می آموخت تا اکنون  بتواند موسیقی را بفهمد،  چقدر از مردم از لذت موسیقی بی نصیب می ماندند.</p>
<p style="text-align:justify;">آیا نمی توانیم  همین شیوه را در مورد علم هم پیش بگیریم؟ بله، ما باید برای کسانی که قرار است در پژوهش های علمی پیش بروند چراغ های الکلی  و لوله های آزمایش فراهم کنیم. اما شاید بقیه که قرار نیست کار علمی کنند، یک طبقه ی جداگانه را تشکیل دهند. طبقه ی ای که علم، تفکر علمی، و تاریخ علم را می ستایند اما به تجارب آزمایشگاهی نمی پردازند.</p>
<p style="text-align:justify;">در این جاست که من به دنبال ایجاد روابط حسنه با  یکی از دشمنان ظاهری علم، سیمون جنکینز هستم. او ویراستار سابق تایمز است. مجله ای که عداوت هایش با علم بسی بیشتر از دیگر نشریاتی بوده که از آنها نقل قول کرده ام، چون او قدری معلومات از آن چه درباره اش حرف می زند دارد. او از تعلیم اجباری علم متنفر است. دیدگاه غریب او این است که چنین آموزشی بیفایده است. اما او کاملا با افزایش کیفیت و ارتقای علوم موافق است. او در یک گفتگوی ضبط شده اش با من، گفت:</p>
<p style="text-align:justify;">&#8220;تا آنجا که به خاطر می آورم تنها اندکی از کتاب های علمی که خوانده ام برایم مفید بوده اند. آن کتاب ها شگفتی زا بوده اند و نه مفید.  مرا واداشته اند که احساس کنم جهان اطرافم بسیار سرشار تر&#8230; بسیار غریب تر از آن چیزی است که پیش تر فکر می کردم&#8230; فکر می کنم علم داستان های شگفت انگیزی برای گفتن دارد. اما این داستان ها مفید نیستند. خواندن علوم، مانند یک گذراندن دوره ی بازرگانی یا حقوق، یا حتی سیاست و اقتصاد مفید نیست.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;">نگرانی من این نیست که علم مفید است یا نه. من نگران آنم  که مفید بودن علم چنان زیاد باشد که ارزش فرهنگی و شهودی آن را تحت الشعاع  قرار دهد. معمولاً سرسخت ترین منتقدان علم هم مفید بودن آن را می پذیرند، درحالی که شگفتی زایی آن را کاملاً فراموش می کنند. اغلب می گویند علم انسانیت ما را زایل می کند، یا رمز و رازی را که گویا دستمایه ی شاعری است تباه می کند.  کیتزِ شاعر،  نیوتون را به خاطر نابود کردن ارزش شاعرانه ی رنگین کمان چنین نکوهش میکند :</p>
<p style="text-align:justify;">&#8220;فلسفه بال های فرشته را خواهد چید،</p>
<p style="text-align:justify;">همه ی رازها را با خط کش و شاقول فتح می کند،</p>
<p style="text-align:justify;">هوا را از اثیر، و پریان را از من دریغ می دارد،</p>
<p style="text-align:justify;">رنگین کمان را می شکافد&#8230; &#8220;</p>
<p style="text-align:justify;">البته، کیتز هم مرد بسیار جوانی بود.</p>
<p style="text-align:justify;">بِلِیک هم چنین ماتم می گیرد:</p>
<p style="text-align:justify;">&#8220;  خردورزی  بیکِن یا نیوتون، در غلاف فولادی سرد،</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">به مانند تازیانه ی آهن آجین بر آلبیون،</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">چونان ماری مهیب بر پاهایم می پیچد&#8230;&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ای کاش می توانستم کیتز یا بِلیک را ملاقات کنم تا آنها را متقاعد کنم که  کشف رازها، شاعرانگی پدیده ها را زایل نمی کند. درست برعکس، اغلب راه حل ها زیباتر از معماها از آب درمی آیند. و در هرحال، راه حل ها رازهای ژرف تری را برملا می کنند. تجزیه ی رنگین کمان به نورهایی با طول موج های مختلف به معادلات ماکسول، و سرانجام به نسبیت خاص منجر شد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">عامل انگیزه ی خود اینشتین هم آشکارا تأمل زیبایی شناسانه ی علمی بود. او می گفت: &#8220;زیباترین چیزی که می توان تجربه کرد، راز و رمز جهان است. این راز منبع همه ی هنرها و علوم حقیقی است.&#8221; دشوار بتوان یک فیزیک دان ذرات بنیادی را یافت که دارای قسمی انگیزه ی زیبایی شناسانه نباشد. نمونه ی بارز این فیزیک دان ها، جان ویلر، یکی از برجسته ترین و محترم ترین فیزیک دان های جاافتاده ی امروز آمریکا است که می گوید:</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&#8220;&#8230; ما ایده ی اصلی علم را چنان ساده، چنان زیبا و متقاعد کننده خواهیم یافت که به هم خواهیم گفت، اوه، چطور ممکن بود که جور دیگری باشد! چطور این همه مدت نابینا بودیم!&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وردزورث می توانست بهتر از دیگر رفقای رمانتیک اش این نکته را دریابد. او چشم انتظار زمانی بود که کشفیات علمی &#8220;موضوع مناسب برای هنر شاعری&#8221; شوند. و در مهمانی شام بنجامین هایدون نقاش به سال ۱۸۱۷، علاقه اش را به دانشمندان چنین نشان داد که هنگامی که کیتز و چارلز لَمب به استهزا  به سلامتی &#8220;لعنت بر ریاضیات و نیوتون&#8221; نوشیدند، به آنها نپیوست.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این هم یک سردرگمی دیگر در مورد علم: توماس هاکسلی علم را &#8220;چیزی جز همان فهم متعارفی آموزش یافته و سازمان یافته&#8221; نمی دانست.، در حالی که پروفسور لوئیس وُلپِِرت تأکید دارد که علم عمیقاً ناسازه وار و غافلگیرکننده، و در واقع دشنامی به فهم متعارفی است و نه امتداد آن. هرگاه یک لیوان آب بنوشید، محتملاً دست کمک یک اتم را فروداده اید که از مثانه ی ارسطو خارج شده است. این نتیجه حیرت آور و آزاردهنده  است، اما ناشی از همان فهم متعارفی هاکسلی وار از تجربه ی ولپرت است که می گوید&#8221;تعداد مولکول های یک لیوان آب بیش از مقدار لیوان آب های موجود در آب های دریاهاست.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">علم از نتایج شگفت آور و آزاردهنده گرفته تا نتایج کاملا غریب را دربرمی گیرد، که هیچ یک غریب تر از مکانیک کوانتومی نیست. بعضی فیزیک دان ها می گویند: &#8221; اگر فکر کنید که نظریه ی کوانتوم را می دانید، نظریه ی کوانتوم را نمی دانید.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در جهان راز هست، رازهایی فریبنده، اما جهانِ دگرگون شونده، متلوّن یا هوسباز و بی معنا نیست. جهان جای منظمی است، و در سطح ژرف، هر جای از آن، در هر زمان، مانند جای دیگر در زمان دیگر کار می کند. اگر آجری را روی میزی بگذارید، همانجا می ماند تا اینکه چیز دیگری، مطابق قانونی، آن را جابجا کند، حتی اگر در این حین آن را فراموش کنید. ارواح خبیثه و اشباح آن را از سر هوا و هوس به این سو و آن سو پرتاب نمی کنند. راز هست، اما سحر نیست. غرابتی ورای هر تخیل بی قرار هست، اما سحر و جادو نیست. هیچ معجزه ی دلبخواهی نیست.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نوشته: <a href="http://RDawkins.com">ریچارد داوکینز</a> | ترجمه: امیر غلامی | منبع انگلیسی: <a href="http://www.edge.org/3rd_culture/dawkins/lecture_p1.html">Edge.org</a></p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/rdawkins.wordpress.com/8/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/rdawkins.wordpress.com/8/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/8/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/8/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/8/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=8&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2008/07/06/science-delusion-and-the-appetite-for-wonder/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/science-and-wonder.jpg?w=232" medium="image">
			<media:title type="html">Science and Wonder</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نامحتملی وجود خدا &#8211; ریچارد داوکینز</title>
		<link>http://rdawkins.com/2008/07/05/the-improbability-of-god/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2008/07/05/the-improbability-of-god/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 13:17:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[Atheism]]></category>
		<category><![CDATA[Evolution]]></category>
		<category><![CDATA[eye]]></category>
		<category><![CDATA[Persian]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشت]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشت چشم]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشتی]]></category>
		<category><![CDATA[فسیل]]></category>
		<category><![CDATA[فسیلی]]></category>
		<category><![CDATA[قوانین]]></category>
		<category><![CDATA[موتاسیون]]></category>
		<category><![CDATA[میلیون]]></category>
		<category><![CDATA[میانی]]></category>
		<category><![CDATA[مراحل میانی]]></category>
		<category><![CDATA[مسلمان]]></category>
		<category><![CDATA[مسیحی]]></category>
		<category><![CDATA[نیاکان]]></category>
		<category><![CDATA[نامحتمل]]></category>
		<category><![CDATA[چشم]]></category>
		<category><![CDATA[نصف بال]]></category>
		<category><![CDATA[هوشمند]]></category>
		<category><![CDATA[هدفمند]]></category>
		<category><![CDATA[وراثت]]></category>
		<category><![CDATA[یهودی]]></category>
		<category><![CDATA[ژن]]></category>
		<category><![CDATA[کشیش]]></category>
		<category><![CDATA[پیچیدگی]]></category>
		<category><![CDATA[پیتر اتکینز]]></category>
		<category><![CDATA[پاپ]]></category>
		<category><![CDATA[آفریقا]]></category>
		<category><![CDATA[آهسته و تدریجی]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب طبیعی]]></category>
		<category><![CDATA[احتمال]]></category>
		<category><![CDATA[ادیان]]></category>
		<category><![CDATA[ارث]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[بیولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[بیخدا]]></category>
		<category><![CDATA[بیخدایی]]></category>
		<category><![CDATA[بال]]></category>
		<category><![CDATA[بخت]]></category>
		<category><![CDATA[برهان]]></category>
		<category><![CDATA[برهان نظم]]></category>
		<category><![CDATA[تولید مثل]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل حیات]]></category>
		<category><![CDATA[تکاملی]]></category>
		<category><![CDATA[تصادف]]></category>
		<category><![CDATA[جهش]]></category>
		<category><![CDATA[جانوران]]></category>
		<category><![CDATA[حقیقت]]></category>
		<category><![CDATA[حیوانات]]></category>
		<category><![CDATA[حیات]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>
		<category><![CDATA[دین]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[زیست]]></category>
		<category><![CDATA[زیست شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[ساعت و ساعت ساز]]></category>
		<category><![CDATA[سرکوب]]></category>
		<category><![CDATA[شانس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=7</guid>
		<description><![CDATA[مردم بسیاری از کارهایشان را به نام خدا انجام می دهند. ایرلندی ها به نام خدا همدیگر را منفجر می کنند. عرب ها به نام الله خودشان را منفجر می کنند. امام ها و آیت الله ها به نامش زنان را سرکوب می کنند. پاپ ها و کشیش های عزب به نام او زندگی جنسی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=7&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">مردم بسیاری از کارهایشان را به نام خدا انجام می دهند. ایرلندی ها به نام خدا همدیگر را منفجر می کنند. عرب ها به نام الله خودشان را منفجر می کنند. امام ها و آیت الله ها به نامش زنان را سرکوب می کنند. پاپ ها و کشیش های عزب به نام او زندگی جنسی مردم را به هم می ریزند. شُهِت های یهودی گلوی حیوانات را به نامش می برند. دستاوردهای تاریخی دین &#8211; جنگ های خونین صلیبی، شکنجه های تفتیش عقاید، قتل عام های فاتحان، میسیونری های نابودگر فرهنگ، مقاومت های در برابر حقایق جدید علمی تا آخرین لحظه ی ممکن &#8211; از این هم چشمگیرتر اند. و همه ی اینها بر چه مبنایی بوده؟ به باور من هرچه بیشتر آشکار می شود که پاسخ این است: هیچ، مطلقاً هیچ. هیچ دلیلی بر این اعتقاد نیست که هر نوع خدایی وجود داشته باشد و دلایل خیلی خوبی هست که معتقدم باشیم خدایی در کار نیست و هرگز نبوده است. اعتقاد به وجود خدا وقت ها و عمرهای بی شماری را تلف کرده است. اگر خدا چنین پیامدهای مصیبت باری نداشت، می توانست لطیفه ای در ابعاد کیهانی باشد.</p>
<p style="text-align:center;"><a href="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/evolution-of-eye.png"><img class="aligncenter size-medium wp-image-629" title="Evolution of eye" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/evolution-of-eye.png?w=300&#038;h=264" alt="" width="300" height="264" /></a></p>
<p style="text-align:justify;">چرا مردم به خدا اعتقاد  دارند؟  پاسخ بسیاری از مردم، هنوز روایتی از برهان باستانی نظم است. ما به زیبایی و ظرافت جهان اطراف مان می نگریم &#8211; انحنای آیرودینامیک بال پرستو، لطافت گل ها و پروانه هایی را که گل ها را بارور می کنند می بینیم، با میکروسکوپ  دنیای آکنده از حیاتِ هر قطره  آب دریاچه را ، و با تلسکوپ تاج درخت عظیم  ماموت را نظاره می کنیم. در پیچیدگی الکترونیک و کمال اُپتیکی چشمان خودمان تأمل می کنیم. ظرافتی که بینایی مان را میسر می کند. اگر اصلاً قدرت تخیلی داشته باشیم، این چیزها در ما احساس تکریم و احترام برمی انگیزند. به علاوه نمی توانیم شباهت آشکار میان اندامه های زنده و طرح های دقیق مهندسی بشر را نادیده بگیریم.<span id="more-7"></span> برهان نظم را اغلب با تشبیه خدا به ساعت ساز مطرح می کنند. تشبیهی که کشیش قرن هجدهمی ویلیام پالی به کار برد. حتی  اگر شما ندانید که ساعت چیست، طراحی چرخ دنده ها و فنرها و طرز چینش  آنها در کنار همدیگر برای یک مقصود خاص،  شما را وا می دارد که نتیجه بگیرید که &#8220;این ساعت باید سازنده ای داشته باشد، کسی که آن را به منظوری خاص طراحی کرده است؛ سازنده ای که از سازوکار آن آگاه است، و کاربردی برای  این طراحی داشته است.&#8221;  اگر این نتیجه گیری در مورد یک ساعت ساده درست باشد،  پس آیا کاملاً درست نیست که در مورد چشم، گوش، کلیه، مفصل آرنج، و مغز هم بگوییم  که طراح هوشمند و هدفمندی دارند؟ این ساختارهای زیبا، پیچیده، ظریف، و آشکارا طراحی شده به مقصود خاص هم باید طراحی، ساعت سازی، داشته باشند &#8211; که همانا خداست.</p>
<p style="text-align:justify;">استدلال پالی چنین بود، و این استدلالی است که تقریباً همه ی افراد هوشمند و حساس در مرحله ای از کودکی شان بدان رسیده اند. این استدلال در طول تاریخ کاملاً متقاعد کننده جلوه کرده است، و نتیجه ی  آن را یک حقیقت مسلم انگاشته اند. اما امروزه، به یاری یکی از خیره کننده ترین انقلاب های فکری تاریخ، می دانیم که این نتیجه گیری نادرست، یا دست کم غیرضروری است.  اکنون ما می دانیم که نظم و هدفمندی ظاهری جهان موجوات  زنده حاصل فرآیندی سراسر متفاوت است. فرآیندی که بدون نیاز به وجود هرگونه طراح عمل می کند و پیامد قوانین کاملاً ساده ی فیزیک است. این فرآیند، تکامل بر پایه ی انتخاب طبیعی است، که توسط چارلز داروین، و به طور مجزا توسط  آلفرد راسل والاس، کشف شد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در همه ی چیزهایی که به نظر می رسد که  باید طراحی داشته باشند چه وجه مشترکی هست؟ پاسخ، ضعیف بودن احتمال ایجاد تصادفی آنهاست.  اگر یک تکّه سنگ را در ساحل دریا ببینیم که در اثر امواج به مرور زمان به شکل یک عدسی درآمده، نتیجه نمی گیریم که این سنگ باید توسط یک عدسی ساز طراحی شده باشد: قوانین فیزیکی می توانند به چنین نتیجه ای منجر شوند؛  وقوع  چنین &#8220;پیش آمدی&#8221;  نامحتمل نیست. اما اگر یک عدسی ترکیبی  پیچیده را بیابیم که چنان به دقت تراش یافته که خطا و انحراف اپتیکی نداشته باشد، و پوشش ضددرخشندگی خورده باشد، و بر قاب اش مارک &#8220;Carl Zeiss&#8221; درج شده باشد،  می دانیم که این عدسی نمی تواند شانسی ایجاد شده باشد. اگر همه ی  اتم های تشکیل دهنده ی این عدسی را کنار هم بریزید و به هم بزنید، تحت قوانین فیزیکی طبیعت، <em>به طور نظری </em>ممکن است که از بخت خوش، این طور پیش آید که در نهایت به شکل لنز Carl Zeiss ، با همان مارک حکاکی شده، کنار هم قرار گیرند،. اما دیگر شیوه های قرار گرفتن اتم ها کنار هم، با احتمال وقوع مساوی، چنان فراوان اند  که ما می توانیم بخت وقوع شکل مورد نظر را منتفی بدانیم. اینکه  بخت یا شانس ایجاد چیزی به طور نظری صفر نیست را نمی توان به عنوان تبیین ایجاد یک شیء محسوب کرد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اما این استدلال دوری نیست. بدان خاطر ممکن است دوری به نظر برسد که می توان گفت هر آرایش خاصی از اتم ها که رخ داده باشد، بسیار نامحتمل است.  هنگامی که در زمین چمن گلف، توپی بر روی ساقه ی علف خاصی فرود می آید، ابلهانه است که فریاد کنیم: &#8220;از میان میلیاردها ساقه ی علف که توپ می توانست برآنها فرود بیاید، توپ بر روی این یکی افتاده است. چه قدر عجیب، چقدر معجزه آسا و نامحتمل!&#8221;  البته اشتباه  استدلال در اینجاست که توپ بالآخره  باید جایی فرود آید. ما تنها هنگامی می توانیم از نامحتملی رخداد فعلی فریاد واعجبا سردهیم که <em>از پیش</em> این ساقه ی علف معین را نشان کرده باشیم. برای مثال، اگر کسی با  چشمان بسته  دور مقرّ توپ بچرخد، کتره ای توپ را بزند، و توپ درست توی سوراخ بیافتد، این واقعاً شگفت انگیز خواهد بود. زیرا هدف از پیش تعیین شده است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">از تریلیون ها طریق کنارهم قرار گرفتن اتم های یک تلسکوپ، تنها اقلیتی به عنوان تلسکوپ به کار می کنند. و فقط شمار بسیار قلیلی دارای مارک Carl Zeiss ، یا هرکلمه ای به هر زبان انسانی، خواهند بود. همین مطلب در مورد اجزای ساعت هم صدق می کند: از میلیاردها طریق ممکن برای کنار هم قرار گرفتن اتم های یک ساعت،  تنها اقلیت قلیلی زمان دقیق را نشان خواهند داد یا اصلاً کار خواهند کرد. و مسلماً همین مطلب در مورد اعضای بدن نیز صادق است. از میان تریلیون ها تریلیون طریق قرار گرفتن اعضای  بدن، تنها اقلیت ناچیزی دارای حیات خواهند بود، به دنبال غذا می گردند، و تولید مثل می کنند. درست است که حیات به شیوه های گوناگونی ممکن است -  اگر گونه ها ی زنده ی امروزی را بشماریم دست کم ده میلیون تا می شوند -  اما طرق حیات هرقدر هم که زیاد باشند، مسلماً طرق ممات بسی بیش از آنهاست!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پس به راحتی می توانیم نتیجه بگیریم که موجودات زنده میلیاردها بار پیچیده تر از آنند -  احتمال وقوع کمتری دارند &#8211; که شانسی ایجاد شده باشند. پس چگونه ایجاد شده اند؟ پاسخ  این است که بخت در این قضیه دخیل است، اما نه بخت صِرف و یکباره. بلکه یک سلسله از بخت های کوچک، که هر یک آنقدر کوچک اند، که می توان گفت حاصل بخت های پیشین شان بوده اند، که در یک توالی پیاپی رخ داده اند. این گام های کوچک، ناشی از جهش ها (موتاسیون) های ژنتیکی بوده اند، یعنی تغییراتی کتره ای &#8211; در واقع اشتباهی &#8211; که در مواد ژنتیکی رخ می دهد. این جهش ها منجر به تغییراتی در ساختار بدن نسل های جدید می شوند. بسیاری از این تغییرات زیان بار هستند و به مرگ منجر می شوند. اما اقلیتی از آنها به بهبودهای جزئی می انجامند، یعنی بخت بقا و تولید مثل موجود را افزایش می دهند. با این فرآیند انتخاب طبیعی، آن تغییرات کتره ای که سودمند از آب درآمده اند به تدریج در میان یک گونه گسترش می یابند و عادی می شوند. حال صحنه برای تغییر کوچک بعدی در فرآیند تکاملی مهیاست. بعد از گیریم هزار تا از این تغییرات کوچک متوالی، که در آن هر تغییری مبنای تغییر بعدی است،  نتیجه نهایی که حاصل جمع این تغییرات است، بسیار پیچیده تر از هر یک از آن تغییرها می شود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">برای مثال، به لحاظ نظری ممکن است که چشم ها به یک باره ، در یک گام شانسی واحد، از هیچ ایجاد شده باشند: گیریم از پوست خشک و خالی. این امکان نظری بدان معناست که می توان یک  دستورالعمل واحد نوشت  که در آن همه ی جهش های ژنتیکی که به ایجاد چشم  منجر می شوند نوشته شده باشد. اگر همه ی این جهش ها همزمان رخ دهند، می توان یک چشم کامل را از هیچ ایجاد کرد. اما گرچه این امر به طور نظری ممکن است، اما درعمل قابل تصور نیست.  میزان بختی که لازم دارد خیلی زیاد است.  دستورالعمل &#8220;صحیح&#8221;  مستلزم تغییرات همزمان  در تعداد عظیمی از ژن هاست. این دستورالعمل صحیح،  یک دسته تغییرات ژنتیک ممکن در میان تریلیون ها ترکیب شانسی ممکن دیگر است. البته می توانیم چنین رخداد معجزه آسایی را منتفی بدانیم. اما کاملاً ممکن <em>است</em> که چشم امروزی از چشمی تکامل یافته باشد که تنها اندکی با آن فرق داشته است: چشمی که پیچیدگی آن اندکی کمتر بوده است. به همین ترتیب آن چشم هم پیامد چشمی بوده که فقط اندکی ساده تر از آن بوده، و الی آخر.  اگر <em>تعداد بقدرکافی زیادی از تفاوت های بقدرکافی کوچک</em> میان هر مرحله ی تکاملی با مرحله ی پیش از آن را در نظر بگیرید، به خوبی می توانید ریشه ی چشم امروزی را در تکامل پوست خشک و خالی سابق بیابید. اما چند مرحله ی میانی را می توانیم فرض کنیم؟  بستگی به این دارد که چقدر زمان در اختیار داشته باشیم. آیا زمان کافی برای تکامل چشم از هیچ به حالت امروزی اش بوده است؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">فسیل ها به ما می گویند که تکامل حیات بر روی زمین از بیش از 3000 میلیون سال پیش آغاز شده است. درک درازای این زمان برای ذهن انسان تقریباً غیرممکن است. ما، طبیعتاً و نیک بختانه، طول عمر قابل انتظار خود را زمان کاملاً دارازی می یابیم، اما نمی توانیم انتظار داشته باشیم که حتی بیش از یک قرن عمر کنیم. اکنون 2000 سال از تولد مسیح  سپری شده است. زمانی که آن قدر دراز است که تفاوت میان تاریخ و اسطوره را تیره و تار می کند. آیا می توانید یک میلیون از این بازه های زمانی را کنار هم تصور کنید؟ فرض کنید بخواهیم کل تاریخ را بر یک طومار بنویسیم. اگر همه ی دوران پس از تولد مسیح یک متر از این طومار را اشغال کند، بخش قبل از مسیح این طومار، تا زمان شروع تکامل، چقدر درازا خواهد داشت؟ پاسخ این است که این  قسمت طومار به درازای فاصله ی  میلان تا مسکو خواهد بود. تصور کنید که این مطلب به چه نتایجی در مورد انباشتگی تغییرات تکاملی منجر می شود.  همه ی انواع سگ های خانگی &#8211; سگ پِکَنی، پودل، اسپانیول (سگ پشمالو با گوش ها ی آویزان)، سن برنارد، و شیاهوس &#8211; در یک بازه ی زمانی چندصد ساله یا دست بالا  چند هزار ساله از نسل گرگ ایجاد شده اند: بر روی طومار ما  این واقعه در فاصله ی بیش از دومتری  جاده ی میلان به سمت  مسکو قرار نمی گیرد. به کیفیت تغییراتی  که از گرگ به سگ اسپانیول منجر شده  فکر کنید؛ حال این کیفیت تغییرات را یک میلیون برابر کنید. هنگامی که اینطور به قضایا نگاه کنید می بینید که به راحتی می توان پذیرفت که چشم بتواند اندک اندک از غیرچشم ایجاد شده باشد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اما باید خود را متقاعد کنیم که هر کدام از مراحل میانی سیر تکاملی، گیریم از پوست خالی به چشم امروزی، مطلوب انتخاب طبیعی بوده  است؛ نسبت به پیشینیان اش در این سلسله مزیتی داشته یا دست کم توانسته باقی بماند. اگر بسیاری از مراحل میانی در سیر تکاملی به مرگ منجر شده باشند، کفایت نمی کند  که برای خود ثابت کنیم که به طور نظری زنجیره ای از مراحل میانی متفاوت در سیر تکاملی وجود داشته که به شکل گیری چشم امروزین انجامیده است. گاهی گفته اند که بخش هایی از چشم باید با هم وجود داشته  باشند وگرنه چشم اصلاً کار نمی کند. طبق این استدلال، داشتن یک چشم نصفه نیمه با نداشتن آن اصلاً فرقی ندارد. نمی توان با نصف یک بال پرید؛ با نصف یک گوش هم نمی توان شنید. بنابراین نمی توان گفت که یک رشته مراحل میانی بوده اند که گام به گام به شکل گیری چشم ها، بال ها یا گوش های امروزین انجامیده اند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این استدلال چنان ساده انگارانه است که تنها برپایه ی انگیزه های نیمه آگاهانه می توان بدان باور داشت. مسلماً درست نیست که نصف یک چشم بی فایده است. کسانی که دچار آب مروارید شده اند و عدسی چشم شان با جراحی درآورده شده، نمی توانند بدون عینک به خوبی ببینند، اما باز خیلی بهتر از کسانی می بینند که اصلاً چشمی ندارند. بدون عدسی نمی توانید بر روی جزئیات یک تصویر متمرکز شوید، اما می توانید از برخورد با موانع بپرهیزید و سایه ی مات یک شکارچی را تشخیص دهید.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در مورد آن بخش این استدلال که می گوید شما نمی توانید با یک بال نصفه نیمه بپرید، می توان جانواران بسیاری را مثال زد که با وجودی که بال های کاملی ندارند، با موفقیت در هوا سُر می خورند،  انواع بسیار مختلفی از پستانداران، مارمولک ها، قورباقه ها، مارها، و هشت پاها چنین قابلیتی دارند. بسیاری از جانواران درخت زی دارای پرّه های پوستی میان مفاصل شان هستند که واقعاً مانند بال عمل می کنند. هنگامی که از درخت می افتید، هر پرّه ی پوستی یا سطح گسترده ای از بدن که سطح تماس شما را با هوا افزایش دهد می تواند به نجات جان تان کمک کند. و چه  این پرّه ها کوچک باشند و چه بزرگ، ارتفاعی حساس هست که اگر پرّه های پوستی تان اندکی بیشتر باشد، افتادن تان از درختی  به آن بلندی، آن پرّه های اضافی جان تان را نجات دهند. پس  پرّه های اضافی که در پیشینیان تان ایجاد شده باشند،  جان آنها را اندکی بیشتر حفاظت می کرده است، زیرا به آنها اجازه می داده که هنگام افتادن از درخت های بلندتری جان سالم به در برند. و به همین ترتیب که جلو برویم و این تغییرات نامحسوس را پیگری کنیم، می بینیم که چند صد نسل بعد به بال های حقیقی می رسیم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">چشم ها و بال ها نمی توانند یک مرتبه به وجود بیایند. همانطور که برای دستیابی یکباره و حدسی به یک شماره  رمز گاوصندوق بانک به بختی قریب به بینهایت نیاز دارید. اما اگر به طور کتره ای شماره ها ی مختلف را امتحان کنید، و هر بار اندکی به شماره ی بختیار نزدیک تر شوید، بالآخره خواهید توانست در را باز کنید! اصولاً این همان کلید معمای دستیابی انتخاب طبیعی به چیزهایی است که روزگاری ناممکن شمرده می شد.  چیزهایی را که مشکل بتوان از نیاکانی به ارث برد که  بسیار با ما فرق دارند، <em>می توان</em> از نیاکانی به ارث برد که تنها تفاوت اندکی با ما دارند. تنها به شرط اینکه سلسله ی به قدر کافی درازی از این تغییرات اندک میان نسل ها وجود داشته باشد، می توان هر چیزی را از چیز دیگر به ارث برد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">به این ترتیب، تکامل از لحاظ نظری  قادر است از پس  کارهایی برآید که روزگاری تنها حق انحصاری خدا محسوب می شد. اما آیا اصلاً شواهدی دال بر اینکه تکامل  واقعاً رخ داده وجود دارد؟ پاسخ مثبت است؛ شواهد فراوان اند. میلیون ها فسیل درست در مکان ها و درست در عمق هایی یافت شده اند که انتظار داریم اگر تکامل رخ داده باشد، باید یافت شود. اما هرگز هیچ فسیلی هیچ جا یافت نشده که مورد انتظار نظریه ی تکامل نبوده باشد، گرچه چنین چیزی <em>می توانست</em> به سادگی رخ دهد: مثلاً یافتن  فسیل یک پستاندار در میان سنگ هایی چنان قدیمی  که در آن زمان تنها ماهیان وجود داشتند، کافیست تا نظریه ی تکامل را ابطال کند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">الگوی توزیع جانوران و گیاهان  بر روی قاره ها و جزیره های جهان دقیقاً مطابق انتظار است. یعنی اینکه این موجودات در طی تغییرات آهسته و تدریجی  از نیاکان مشترک به وجود آمده اند. الگوهای شباهت میان جانوران و گیاهان دقیقاً مطابق انتظار نظریه  ی تکامل است. یعنی برخی پسرعموهای نزدیک و برخی پسرعموهای دورتر یکدیگراند. این واقعیت که کد ژنتیک در تمام موجودات زنده یکسان است، قویّاً حاکی از آن است که همه ی آنها فرزندان نیاکان واحدی هستند. شواهد حاکی از تکامل چنان متقاعد کننده اند که تنها طریق حفظ نظریه ی آفرینش  این است که فرض کنیم که خدا عمداً  شواهد فراوانی را چنان دست چین کرده که <em>به نظر برسد</em> که انگار تکامل رخ داده است. به بیان دیگر، فسیل های توزیع جغرافیایی جانوران، و غیره، همگی جزئی از یک کلک عظیم الاهی باشند. آیا کسی حاضر می شود خدایی را عبادت کند که  دست به چنین حقه بازی کلانی می زند؟ مسلماً محترمانه تر، و از نظر علمی قابل قبول تر، آن است که این شواهد را همان طور که به نظر می رسند تفسیر کنیم.  همه ی موجودات زنده خویشاوندان همدیگراند، که نیای دور مشترکی دارند که بیش از ۳۰۰۰ میلیون سال پیش می زیسته است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">پس برهان نظم به عنوان دلیلی برای باور به وجود خدا، شکست خورده است. آیا برهان دیگری هم باقی می ماند؟ برخی از مردم به خاطر آنچه که نوعی شهود درونی  می نماید به خدا باور دارند.  چنین شهودهایی همواره قابل حصول نیستند اما بدون شک برای برخی قابل قبول می نمایند. بسیاری از ساکنان آسایشگاه های روانی هم ایمان قلبی استواری دارند که ناپلئون، یا حتی خود خدا، هستند. شکی نیست که چنین اعتقاداتی برایشان بسیار نیرومند است، اما این دلیل نمی شود که بقیه ی ما هم بدان باورها بگرویم. درحقیقت، از آنجا که چنین باورهایی با هم در تناقض اند، اصلاً نمی توانیم آنها را پپذیریم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">مطالب اندک دیگری هم هست که باید گفته شود. تکامل توسط انتخاب طبیعی بسیاری چیزها را توضیح می دهد، اما نمی تواند از صفر شروع کند. تکامل نمی توانسته بدون وجود نوعی زادآوری و وراثت ابتدایی آغاز شود. وراثت امروزین توسط رشته ی DNA انجام می گیرد. به نظر می رسد که این بدان معناست که باید  نظام وراثت قدیمی تری نیز موجود بوده باشد، که اکنون ناپدید شده است. آن نظام قدیمی آنقدر ساده بوده  که توانسته به طور شانسی توسط قوانین شیمی ایجاد شود و واسطه ای فراهم کند که توسط آن اشکال ابتدایی انتخاب طبیعی انباشتی شروع شود. DNA یک محصول جدیدتر این انتخاب انباشتی قدیمی بوده است. قبل از این نوع اولیه ی  انتخاب طبیعی، دوره ای بوده است که ترکیبات پیچیده ی شیمیایی از ترکیبات ساده تر ساخته می شده اند و قبل از آن دوره ای بوده که عناصر شیمیایی مطابق قوانین شناخته شده ی فیزیک  از عناصر ساده ترساخته می شده اند. پیش از آن، درست در لحظات پس از بیگ بنگ که آغاز جهان بوده، همه چیز نهایتاً  از هیدروژن خالص ساخته  شده است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این استدلال هم اغوا کننده است که بگوییم: اگرچه ممکن است برای توضیح تکامل نظم های پیچیده ای که از آغاز جهان با قوانین بنیادی فیزیکی اش شکل گرفته اند، فرض وجود خدا ضرورتی نداشته باشد، اما باز هم لازم است که وجود خدا را به عنوان منشاء ایجاد همه ی چیزها فرض بگیریم. این ایده، کار چندانی برای خدا باقی نمی گذارد: تنها کار بیگ بنگ را سروسامان بده و بعد برو استراحت کن و منتظر باش تا همه چیز خود به خود رخ دهد. شیمی-فیزیک دانی به نام پیتر اَتکینز در کتاب شیوایش به نام <em>خلقت</em>، خدای تنبلی را فرض می گیرد که می کوشد تا آنجا که می تواند کار کمتری برای شروع همه چیز انجام دهد. اتکینز توضیح می دهد که چگونه هر مرحله از تاریخ کیهان توسط قوانین ساده ی فیزیکی، از دوره ی قبلی اش ناشی شده است. آنگاه میزان کاری را که لازم بوده که خدای تنبل انجام دهد کسر می کند و عاقبت نتیجه می گیرد که این کار مورد نیاز درحقیقت صفر است!</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">جزئیات فاز قبل از تکاملی جهان، متعلق به حیطه ی فیزیک است، اما من زیست شناسم، و توجه ام بیشتر معطوف به فازهای متأخر تکامل نظم و پیچیدگی است. برای من درس مهم این است که، حتی اگر فیزیک دان ها محتاج باشند وجود یک خدای حداقلی تحویل ناشدنی را فرض بگیرند که برای راه انداختن آغاز جهان ضروری باشد،  آن حداقل تحویل ناشدنی مسلماً بی نهایت ساده خواهد بود. بنا به تعریف، تبیین هایی که برپایه ی مقدمات ساده ارائه می شوند پذیرفتنی تر و رضایت بخش تر از تبیین هایی هستند که موجودات پیچیده و نامحتمل را فرض می گیرند. و نمی توانید موجودی پیچیده تر از خدای متعال داشته باشید!</p>
<p style="text-align:justify;">نوشته: <a href="http://RDawkins.com" target="_blank">ریچارد داوکینز</a> | ترجمه: امیر غلامی | منبع انگلیسی: <a href="http://www.secularhumanism.org/library/fi/dawkins_18_3.html">مجله فری اینکوایری</a></p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/rdawkins.wordpress.com/7/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/rdawkins.wordpress.com/7/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/7/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=7&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2008/07/05/the-improbability-of-god/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/evolution-of-eye.png?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Evolution of eye</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نسبت دینداران با علم</title>
		<link>http://rdawkins.com/2008/07/04/know-nothings-know-alls-no-contests/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2008/07/04/know-nothings-know-alls-no-contests/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Jul 2008 09:34:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[Persian]]></category>
		<category><![CDATA[Religion]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[Science]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشت]]></category>
		<category><![CDATA[لاادری]]></category>
		<category><![CDATA[ماوراطبیعه]]></category>
		<category><![CDATA[آفرینش گرا]]></category>
		<category><![CDATA[آدم و حوا]]></category>
		<category><![CDATA[انجیل]]></category>
		<category><![CDATA[اگناستیک]]></category>
		<category><![CDATA[ارث بری دین]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[بیگ بنگ]]></category>
		<category><![CDATA[بیخدا]]></category>
		<category><![CDATA[بعید]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[خلقت‌گرایی]]></category>
		<category><![CDATA[خلقتگرا]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>
		<category><![CDATA[دین]]></category>
		<category><![CDATA[دیندار]]></category>
		<category><![CDATA[دانش]]></category>
		<category><![CDATA[داروین]]></category>
		<category><![CDATA[داروینیسم]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[زیست شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعت]]></category>
		<category><![CDATA[علم]]></category>
		<category><![CDATA[علمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=6</guid>
		<description><![CDATA[دیدگاه های دینداران  در مورد علم را می توان  به سه دسته ی اصلی تقسیم بندی کرد. من این سه دیدگاه را &#8220;هیچ-ندانی&#8221;، &#8220;همه چیز-دانی&#8221;، و &#8221; عدم رقابت&#8221; می نامم. ابتدا با دیدگاه آخری شروع می کنم که بیشتر باب طبع الاهیون امروزی است. طرفداران  دیدگاه &#8220;عدم رقابت&#8221; به درستی باور دارند که دین [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=6&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">دیدگاه های دینداران  در مورد علم را می توان  به سه دسته ی اصلی تقسیم بندی کرد. من این سه دیدگاه را &#8220;هیچ-ندانی&#8221;، &#8220;همه چیز-دانی&#8221;، و &#8221; عدم رقابت&#8221; می نامم. ابتدا با دیدگاه آخری شروع می کنم که بیشتر باب طبع الاهیون امروزی است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">طرفداران  دیدگاه &#8220;عدم رقابت&#8221; به درستی باور دارند که دین نمی تواند در قلمرو علم با آن رقابت کند. به نظر اینان هیچ رقابتی میان علم و دین وجود ندارد، زیرا این دو در مورد امور کاملاً متفاوتی هستند. اکنون می بینیم که توضیح  انجیل {و همچنین قرآن.م} در مورد منشاء جهان (منشاء حیات، تنوع گونه های جانداران، منشاء انسان) کلاً غلط از آب در آمده است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">طرفداران &#8220;عدم رقابت&#8221; با این هیچ مشکلی  ندارند: به نظر آنان بسی ساده اندیشانه، و نهایت کج سلیقگی است که بپرسیم آیا داستان های انجیلی حقیقت دارند؟ این دسته می گویند: البته که این داستان ها به بیان تحت اللفظی کاملاً عاری از حقیقت اند. دین و علم بر سر یک قلمرو با هم در رقابت نیستند. در مورد چیزهای مختلفی سخن می گویند. هر دو درست اند، اما درستی شان از انواع متفاوتی است.</p>
<p style="text-align:center;" dir="rtl"><a href="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/religions-atheism.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-625" title="Religions Atheism" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/religions-atheism.jpg?w=243&#038;h=300" alt="" width="243" height="300" /></a></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">&#8220;هیچ -ندانی&#8221; ها، یا بنیادگرایان، به گونه ای صادق تر اند. این گروه با تاریخ سر جنگ ندارند،  و می پذیرند که تا همین اواخر یکی از کارکردهای اصلی دین، پاسخ دادن به سئوالات علمی بوده است:  تا چگونگی ایجاد جهان و حیات را توضیح دهد. از نظر تاریخی، اغلب ادیان یک کیهان شناسی و زیست شناسی برای خود داشته اند، یا حتی جز اینها نبوده اند. من شک دارم که اگر امروزه از مردم در مورد توجیه شان برای وجود خدا بپرسید، دلیل اصلی شان علمی باشد. به نظر من، اغلب مردم فکر می کنند که برای توضیح پیدایش جهان، و به خصوص پیدایش حیات، به خدا نیاز دارند. آنها اشتباه می کنند، اما این جهل زاده ی نظام آموزشی مان است.<span id="more-6"></span></p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">این گروه طرفدار &#8220;هیچ-ندانی&#8221; دین همچنین بدین خاطر با تاریخ در آشتی هستند که نمی توان از نتایج علم در مورد دین گریخت. جهانی با وجود خدا بسیار متفاوت با جهانی بدون خداست. فیزیک یا زیست شناسی در جهانی که خدا باشد فرق می کند. به همین خاطر است که اغلب ادعاهای اصلی دین علمی هستند. دین یک نظریه ی علمی است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">گاهی مرا متهم می کنند که برخوردی متکبرانه و فاقد تحمل با آفرینش گرایان دارم. البته تکبر صفت نامطلوبی است، و من باید از اینکه متکبر شمرده شوم، بیزار باشم. اما هر چیزی حدی دارد! در دورده ی دانشجویی برای اینکه به من نشان دهند که دانشجوی تخصصی رشته ی تکامل بودن چه حسی دارد، از من خواستند که یک رشته بحث  با آفرینش گرایان داشته باشم. وضعیت من با این مثل این وضع بود: فرض کنید شما یک دانشجوی تاریخ  باشید که عمری را صرف مطالعه ی تاریخ روم، با همه ی جزئیات مفصل اش کرده است. حال کسی از راه برسد که مثلاً مدرکی در مهندسی دریا یا موسیقی دارد، و بکوشد با شما بحث کند که رومی ها هرگز وجود نداشته اند. آیا تحمل این مطلب و فروخوردن عصبانیت خود را دشوار نخواهید یافت؟ آیا چنین برخوردی کمی متکبرانه نمی نماید؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">گروه سوم، یعنی &#8220;همه چیز-دانی&#8221; ها (که من این لقب نامهربانانه را به خاطر دیدگاه پدرسالارنه شان به آنها داده ام)، فکر می کنند که دین برای مردم خوب است، چه بسا برای جامعه هم مفید باشد. شاید خوبی آن بدان خاطر باشد که آنان را در برابر مرگ یا مصیبت تسلی می دهد، و یا بدین خاطر که یک نظام اخلاقی فراهم می کند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در این دیدگاه، اینکه آیا عقاید دینی حقیقتاً درست اند یا نه، اهمیتی ندارد. به نظر اینان، شاید خدایی درکار نباشد؛ ما مردمان تحصیل کرده می دانیم که برای هیچ کدام از  اعتقادات دینی شواهد مؤید دقیقی وجود ندارد، تا چه رسد به باورهایی مثل باکرگی مریم یا ظهور مجدد مسیح. اما عوام الناس به خدایی نیاز دارند که آنها را از تبه کاری باز دارد یا تحمل غم و غصه ها را برایشان آسان کند. این مسئله ی جزئی که احتمالاً خدایی در کار نیست، در برابر فواید عظیمی که دین برای جامعه دارد رنگ می بازد. من در مورد این گروه &#8220;همه چیز-دانی&#8221; سخن بیشتری نمی گویم چون آنها هیچ ادعایی در مورد صحت علمی داشتن دین ندارند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">آیا خدا یک اَبَرریسمان است؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اکنون به طرفداران &#8220;عدم رقابت&#8221; بازگردیم. البته برهانی که آنها پیش می نهند شایسته ی بررسی است، اما به نظر من شایستگی آن چندان بیشتر از دیدگاه آن دو گروه دیگر نیست.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">خدا پیرمردی نیست که با ریش سفید در آسمان ها نشسته باشد. خوب، پس چیست؟ در اینجاست که لفظ پردازی ها شروع می شود. توضیح اینکه خدا چیست شکل های کاملاً مختلفی می یابد: &#8220;خدا آن بیرون نیست، او در درون همه ی ماست&#8221;. &#8220;خدا مبنای هستی است&#8221;. &#8220;خدا ذات حیات است&#8221;. خدا همان جهان است&#8221;. &#8220;آیا شما به وجود جهان باور ندارید؟&#8221; &#8220;البته که به وجود جهان باور دارم.&#8221; &#8220;پس به خدا هم باور دارید.&#8221; &#8220;خدا عشق است، آیا به عشق باور ندارید؟&#8221; &#8220;خوب، پس به خدا هم باور دارید.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">وقتی فیزیک دان های جدید در مورد پرسش هایی مانند اینکه چرا بیگ بنگ رخ داد، چرا قوانین فیزیک این چنین هستند و نه جور دیگر،  اصلاً  چرا این جهان وجود دارد، و مانند این ها برمی خورند، کمی متمایل به رازورزی می شوند. گاهی فیزیک دان ها به این پاسخ متوصل می شوند که یک هسته ی باطنی راز هست که قابل فهم نیست، و چه بسا هرگز نتوان آن را دریافت؛  و بعد ممکن است بگویند که چه بسا این هسته ی باطنی راز، نام دیگر خدا باشد. یا به بیان استیون هاوکینگ، اگر ما  از این امور سر در بیاوریم، شاید &#8220;بدانیم که در ذهن خدا چه می گذرد.&#8221;</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">مشکل اینجاست که خدا  به این معنای پیچیده ی فیزیک دان ها هیچ  شباهتی با خدای انجیل یا هر دین دیگری ندارد. اگر فیزیک دانی بگوید که خدا نام دیگر ثابت پلانک است، یا یک اَبَرریسمان است، سخن او را تعبیر استعاری این مطلب تلقی می کنیم که می گوید سرشت ابرریسمان ها یا مقدار ثابت پلانک رازی است عمیق. آشکار است که این مطلب هیچ ربطی به موجودی ندارد که آمرزنده ی  گناهان است، که به دعاها گوش فرا می دهد، که می گوید باید از ساعت 5 روزه را شروع کرد یا ساعت 6، که آیا باید دستمال سر کرد یا تسبیح دست گرفت؛ و هیچ ربطی به موجودی ندارد که قادر است برای کفاره ی گناهان فرزندش، قبل و بعد از تولد، او را  به مجازات مرگ محکوم کند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">انجیل افسانه ای</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">همین مطلب در مورد اینهمان دانستن بیگ بنگِ کیهان شناسی جدید با اسطوره ی آفرینش نیز صادق است. شباهت میان برداشت های پیچیده ی فیزیک نوین و اسطوره های آفرینش بابلیان و یهودیان که ما امروزه به ارث برده ایم به غایت سطحی است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">طرفداران &#8220;عدم رقابت&#8221; در مورد بخش هایی از متون مقدس و آموزه های دینی که روزگاری حقایق بی چون وچرای علمی محسوب می شد، چه می گویند؟ در مورد پیدایش جهان، پیدایش حیات، معجزات جورواجور عهدعتیق و عهدجدید، بقای پس از مرگ، و باکره ی زاینده چه می گویند؟ در نظر طرفداران &#8220;عدم رقابت&#8221;، اهمیت این مطالب بیش از افسانه های اخلاقی، از قبیل افسانه ی اوزیپ هانس کریستین اندرسون نیست. هیچ اشکالی دراین دیدگاه نیست، اما مشکل اینجاست که آنان تقریباً هرگز نمی پذیرند که چنین رویکردی را  پیش گرفته اند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">برای مثال، من اخیراً سخن روحانی اعظم یهودی، سِر ایمانوئل جاکوبوویت، را  در مورد زشتی راسیسم (نژادپرستی) می شنیدم. راسیسم زشت است، و باید علیه آن قوی تر از آنچه که  این عالی جناب می گوید استدلال کرد. به بیان ایشان، چون آدم و حوا نیاکان مشترک همه ی انسان ها هستند، پس همه ی آدمیان به نژاد واحدی تعلق دارند، که همان نژاد آدم ابوالبشر باشد، پس راسیسم زشت است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">اگر ایشان طرفدار &#8220;عدم رقابت&#8221; بود، باید با داستان آدم و حوا هم همان برخوردی را می داشت که با ما با دیگر  داستان ها داریم. کسی با رجوع به داستان  جک و لوبیای سحرآمیز یا سیندرلا نمی کوشد به موعظه ی اخلاق حسنه بپردازد.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">احساس من این است که روحانیون چنان به داستان های انجیلی عادت کرده اند که تفاوت میان حقیقت و افسانه را به فراموشی سپرده اند. درست مثل بینندگان تلویزیونی  که وقتی قهرمانی در سریال کماندار می میرد برای هم پیام تسلیت می فرستند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">ارث بری  دین</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">سخن ام را با بازگشت به علم به پایان می برم. اغلب می شنویم که طرفداران &#8220;عدم رقابت&#8221; می گویند که گرچه هیچ شاهدی برای اثبات وجود خدا وجود ندارد، اما هیچ شاهدی هم برای نفی وجود او نیست. پس بهتر است چشمان خود را باز نگه داریم و اگنوستیک (لاادری)  بمانیم.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">در نگاه نخست، چنین می نماید که این موضع  جای چون و چرا  ندارد، دست کم اگر آن را به معنای محدود قمارباز پاسکال تعبیر کنیم. اما با تعمق بیشتر می بینیم که این  بیشتر به یک مفرّ می ماند چون همین مطلب را  در مورد بابانوئل و پلنگ صورتی هم می توان گفت. شاید در ته باغ،  پلنگ صورتی خانه داشته  باشند. هیچ شاهدی در میان نیست، اما نمی توانید ثابت کنید که چنین چیزی درست نیست. پس آیا باید در مورد پلنگ صورتی لاادری باشید؟</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">مشکل استدلال اگنوستیک این است که می توان آن را در مورد همه چیز بکار برد. بی نهایت موجود را می توان فرض کرد که نتوان به طور مثبت وجود آنها را نفی کرد. مردم به وجود اغلب آنها باور ندارند. کسی باور ندارد پریان، تک شاخ ها ، اژدها، بابا نوئل و غیره  وجود داشته باشند. اما اغلب مردم به وجود خدای خالقی باور دارند، خدایی که با همه ی ساز و برگ دینی دیگر از والدین شان به ارث می برند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">گمان می کنم دلیل اینکه اغلب مردم، با وجودی که همگی  از گروه &#8220;هیچ-ندانی&#8221; ها نیستند، با این حال احساس می کنند که تکامل داروینی به قدر کافی گسترده نیست که همه چیز را در مورد حیات توضیح دهد. به عنوان یک زیست شناس، تنها می توانم بگویم که هرچه بیشتر در مورد حیات و تکامل بخوانید و آنچه را که معلوم شده مطالعه کنید، این احساس بیشتر زایل می شود.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">نکته ی دیگری که می خواهم بیافزایم این است که هرچه بیشتر اهمیت تکامل را دریابید، بیشتر از موضع اگنوستیک (لاادریانه) به موضع بیخدای (بیخدایانه)  رانده می شوید. طبیعتاً احتمال وقوع چیزهای پیچیده، و از نظر آماری بعید  کمتر از احتمال وقوع رخدادهای ساده و محتمل است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">زیبایی شگرف نظریه ی فرگشت [تکامل] داروین این است که توضیح می دهد که  چگونه موجودات  پیچیده  و دشوار، با گام های تدریجی از آغازی  ساده و بسیط  پدید آمده اند. ما تبیین خود را از آغازی بی نهایت ساده شروع می کنیم، که هیدروژن خالص و مقدار عظیمی انرژی باشد. و تبیین علمی داروینی ما را با یک سری گام های تدریجی و  کاملاً مشخص به زیبایی خیره کننده و پیچیدگی حیات می رساند.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">فرضیه ی رقیب، یعنی اینکه حیات توسط یک خالق ماوراءطبیعی آغاز شده است، نه تنها زاید، بلکه بسیار نامحتمل است. این فرضیه، و هرگونه استدلالی که زمانی به نفع آن بوده، امروز به بن بست رسیده اند. چرا که خدایی که شایسته ی نام خدایی باشد، باید موجودی با هوش بی نهایت باشد، یک ذهن متعالی، هستنده ای که احتمال وجودش به غایت اندک است &#8211; حقیقتاً بودن اش بعید است.</p>
<p style="text-align:justify;" dir="rtl">حتی اگر فرض وجود چنان هستنده ای همه چیز را توضیح دهد (که ما نیازی به چنین فرضی نداریم)، کمکی از دست این فرضیه بر نمی آید چون خود معمای بزرگتری را روی دست مان می گذارد.</p>
<p style="text-align:justify;">علم توضیح می دهد که  چگونه پیچیدگی (مسلئه ی دشوار)  از سادگی (مسئله ی ساده) ایجاد شده است. فرضیه ی وجود خدا هیچ توضیح ارزشمندی برای هیچ پدیده ای نیست، زیرا صرفاً آن چیزی را فرض می گیرد که قرار است توضیح دهیم. فرض سختی می کند تا مسئله ی سختی را توضیح دهد، و مسئله را رها می کند. نمی توانیم ثابت کنیم که خدا وجود ندارد، اما می توانیم با اطمینان نتیجه بگیریم که  وجود داشتن اش بسیار بسیار بعید است.</p>
<p style="text-align:justify;">نوشته: <a href="http://RDawkins.com" target="_blank">ریچارد داوکینز</a> | ترجمه: امیر غلامی | <a href="http://richarddawkins.net/articles/89-lecture-from-39-the-nullifidian-39-dec-94" target="_blank">Lecture from &#8216;The Nullifidian&#8217; Dec 94</a></p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/rdawkins.wordpress.com/6/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/rdawkins.wordpress.com/6/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/6/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=6&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2008/07/04/know-nothings-know-alls-no-contests/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/religions-atheism.jpg?w=243" medium="image">
			<media:title type="html">Religions Atheism</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مصاحبه‌ای با ریچارد داوکینز</title>
		<link>http://rdawkins.com/2008/07/02/interview-with-richard-dawkins/</link>
		<comments>http://rdawkins.com/2008/07/02/interview-with-richard-dawkins/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Jul 2008 15:30:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Dawkins Persian</dc:creator>
				<category><![CDATA[مقالات مرتبط]]></category>
		<category><![CDATA[اخبار]]></category>
		<category><![CDATA[Evolution]]></category>
		<category><![CDATA[Farsi]]></category>
		<category><![CDATA[Iranian]]></category>
		<category><![CDATA[Persian]]></category>
		<category><![CDATA[Richard Dawkins]]></category>
		<category><![CDATA[فرگشت]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[ژن خودخواه]]></category>
		<category><![CDATA[ژنتیک]]></category>
		<category><![CDATA[آکسفورد]]></category>
		<category><![CDATA[انتخاب طبیعی]]></category>
		<category><![CDATA[اومانیسم]]></category>
		<category><![CDATA[بیخدا]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل]]></category>
		<category><![CDATA[تکامل انسان]]></category>
		<category><![CDATA[جانورشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[خدا]]></category>
		<category><![CDATA[دین]]></category>
		<category><![CDATA[دانشمند]]></category>
		<category><![CDATA[داروین]]></category>
		<category><![CDATA[داروینیسم]]></category>
		<category><![CDATA[داروینیست]]></category>
		<category><![CDATA[ریچارد داوکینز]]></category>
		<category><![CDATA[زیست شناس تکاملی]]></category>
		<category><![CDATA[زیست شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[سکولار]]></category>
		<category><![CDATA[ساعت ساز نابینا]]></category>
		<category><![CDATA[طبیعت]]></category>
		<category><![CDATA[علوم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rdawkins.com/?p=4</guid>
		<description><![CDATA[(آوریل ۲۰۰۴ &#8211; بی بی سی) ریچارد داوکینز مدرس فهم عمومی علم در دانشگاه آکسفورد و عضو آکادمی پادشاهی علوم و ادبیات بریتانیا است. وی در تفسیر و آموزش عمومی علم نقش برجسته ای در انگلستان دارد و یکی از خلاق ترین دانشمندان معاصر است. نخستین کتاب او با عنوان ژن خودخواه ، که در [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=4&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">(آوریل ۲۰۰۴ &#8211; بی بی سی) ریچارد داوکینز مدرس فهم عمومی علم در دانشگاه آکسفورد و عضو آکادمی پادشاهی علوم و ادبیات بریتانیا است. وی در تفسیر و آموزش عمومی علم نقش برجسته ای در انگلستان دارد و یکی از خلاق ترین دانشمندان معاصر است.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:center;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><a href="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/richard-dawkins-iran.jpg"><img class="aligncenter size-medium wp-image-620" title="Richard Dawkins Iran" src="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/richard-dawkins-iran.jpg?w=300&#038;h=295" alt="" width="300" height="295" /></a></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">نخستین کتاب او با عنوان <a href="http://rdawkins.com/books/the-selfish-gene/"><strong>ژن خودخواه</strong></a> ، که در سال ۱۹۷۶ منتشر شده بسیار تأثیرگذار بوده است. در این کتاب او نقش کلیدی ژن ها را در تکامل تشریح می کند. از آن پس او کتاب های چندی نگاشته که همگی عناوینی شاعرانه دارند : <a href="http://rdawkins.com/books/the-blind-watchmaker/"><strong>ساعت‌ساز نابینا</strong></a>، <a href="http://rdawkins.com/books/climbing-mount-improbable/"><strong>صعود به قلّۀ ناممکن</strong></a>، <a href="http://rdawkins.com/books/unweaving-the-rainbow/"><strong>گسیختن رنگین‌کمان</strong></a>، و جدیدتر از همه کتاب <a href="http://rdawkins.com/books/a-devils-chaplain/"><strong>موبد شیطان</strong></a>، <strong>[و</strong> <strong><a href="http://rdawkins.com/books/the-god-delusion/">پندار خدا</a>]</strong> که هر کدام شرح و بحث جنبه هایی از مفهوم داروینی انتخاب طبیعی هستند. یکی از کتاب های او هم هست که عنوانی شاعرانه ندارد: فنوتایپ امتداد یافته &#8211; که به نظر خود داوکینز بدیع ترین اثر علمی اوست.<strong> </strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">از جمله افتخارات او، عضویت در انجمن سلطنتی علوم، و انجمن سلطنتی ادبیات است که کمتر کسی به هر دو به دست یافته است.<span id="more-4"></span></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><img title="(دنباله...)" src="http://rdawkins.com/wp-includes/js/tinymce/plugins/wordpress/img/trans.gif" alt="" /><strong>ریچارد دواکینز، شما در مالاوی، یا جایی که امروزه کشور مالاوی است، به دنیا آمده اید. پدرتان مأمور مستعمراتی بود، و هنگامی که به انگلستان برگشتید، او مشغول کشاورزی شد. پس زندگی مرفه عادی طبقه ی متوسط را تجربه کرده اید. </strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">بله، فکر می کنم کاملاً همین طور باشد.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>و واقعاً زندگی آسوده ای داشتید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خیلی آسوده. مرا به مدرسه ی شبانه روزی فرستادند، که برای بعضی خیلی راحت نیست. اما من راضی بودم، و آنجا روزهای خوشی را می گذراندم.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>و در آنجا بود که تصمیم گرفتید دانشمند شوید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">در واقع تصمیم من برای دانشمند شدن تا حدودی مشخص شده بود. مسیر کم و بیش معلوم بود.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>خوب، قرار بود مسیر پدرتان را در پیش بگیرید&#8230;</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">بله، و فکر می کنم همین تا حدی انگیزه ی مرا را تقویت کرد. و من زیست شناسی را به همه چیز ترجیح می دادم، اما در واقع از سال دوم دوره ی لیسانسم در آکسفورد بود که احساس کردم حقیقتاً به علم و زیست شناسی علاقه دارم.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>ایمان تان چه؟ خانواده ی شما انگلیکن ارتودوکس بودند. آیا دین خانوادگی تأثیر عمده ای در زندگی تان داشت؟ </strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">نه چندان. منظورم این است که والدین من تا این حد انگلیکن ارتودوکس بودند که هر دو تعمید داده شده بودند، من هم همنیطور، اما نه آن موقع عمیقاً مؤمن بودند و نه حالا. ما عادتاً هر کریسمس به کلیسا می رفتیم، اما دینداری مان همین بود و بس.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>شما &#8220;مصدًّق&#8221; [گرویدن رسمی به کلیسا.م] نشدید ؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">بله مصدّق شدم. تأثیر مدرسه بود. در مدرسه ی ابتدایی وقتی ۱۳ سالم بود مصدِّق شدم.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>شما بر علیه اینکه کودکان را مؤمن به دین خانواده شان بدانند مطلب زیادی نوشته اید.</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">من به شدت مخالف این هستم که به کودکان و مخصوصاً به خردسالان برچسب &#8220;بچه های کاتولیک&#8221; یا &#8220;بچه های پروتستان&#8221; بزنند. به نظرم این کار خیلی شریرانه ای است چون در واقع معادل این است که فرض کنیم باورها، جهان بینی، و اعتقادات دینی والدین به طور خودکار به کودک ارث می رسند. البته در در مورد باورهای غیردینی چنین فرضی نمی شود. مسلماً کسی فرض نمی کند که کودک علاقه به تیم محبوب پدرش، یا علاقه ی او به پرنده شناسی یا اقتصاد را به ارث ببرد. اما درعمل در مورد دین اغلب این نگرش هست. اغلب می بینید که کودک تحت تأثیر والدین اش به پرنده شناسی یا تمبرجمع کنی علاقمند شود. خوب این هیچ اشکالی ندارد. اما مثلاً در مورد یک کاتولیک ۴ ساله یا یک مسلمان ۴ ساله جامعه هیچ چون و چرایی نمی کند و قضیه را عادی می داند. این وضع به نظر من شریرانه است.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>شما در ۱۳ سالگی مصدّق شدید، و در ۱۶ سالگی داروین می خواندید&#8230; جهش بزرگی بوده، نه؟ </strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب، در واقع من تا مدتها بعد آثار خود داروین را نخواندم. اما در مورد داروینیسم خواندم و در ۱۶ سالگی داروینیسم را فهمیدم. و این برایم جهش بزرگی بود، چون تا رسیدن به سن ۱۶ سالگی همه ی ایمان دینی ام را از دست داده بودم، جز اینکه تا حدی درستی <a href="http://www.zandiq.com/articles/0000000001.shtml">برهان صنع</a> را محتمل می دانستم. تا آن موقع فهمیده بودم که دین های بسیار گوناگونی هست، و این دین ها با هم تناقض دارند، پس همه شان نمی توانند درست باشند &#8211; یا چیزی در همین مایه. اما هنوز نوعی احساس در من مانده بود که &#8220;اوه، باید یک جور طراحی در کار باشد، روحی که جهان را و حیات را طراحی کرده است.&#8221; و هنگامی که داروین را شناختم درک کردم که چه تصور اشتباهی داشته ام. انگار که ناگهان پرده از جلو چشمم فرو افتاد و آن موقع تبدیل شدم به یک ضددین دوآتشه.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>و احساس فقدان نمی کردید؟ منظورم این است به نظر می رسد که شما رابطه ای شخصی با خدا نداشتید که آن را از دست رفته بیابید.</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب احتمالاً همین طور است. وقتی که در سیزده سالگی مصدًّق شدم خیال پردازی هایی در مورد رابطه با خدا داشتم، و عادت داشتم دعا کنم و تخیلاتی هم در مورد دزدانه رفتن به کلیسا در نیمه شب داشتم . واقعاً نمی دانم این تخیلات را چقدر جدی می گرفتم.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>حالا چقدر آنها را جدی می گیرید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">تخیلاتی بود که در سرم می گذشت و جای تعجبی هم ندارد، چون آن موقع در کلاس های دینی از این حرف ها پر شده بودم.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>تخیلات الهام بخشی بودند؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">فکر نمی کنم، نه. فکر نمی کنم اصلاً الهام بخش بوده باشند. اما فکر نمی کنم چندان زیانی هم به من رسانده باشند، اما خیری هم نداشتند.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>بعد در اوایل دهه ی ۶۰ به آکسفورد رفتید. در اواخر دهه ی ۶۰ در کالیفرنیا بودید، دوره ی آشوب های دانشجویی که همه چیز را زیر سئوال می بردند. این دوران چه تأثیری بر شما گذاشت؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب، من کاملاً درگیر این قضایا بودم. بحبوحه ی جنگ ویتنام بود و بیشتر دانشجویان و حتی استادان دانشگاه کالیفرنیا در برکلی مخالف جنگ ویتنام بودند. ناآرامی فراوان بود، تظاهرات بسیاری برگزار می شد و من در خیلی از آنها شرکت می کردم.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>پس این دوره بر شما، به عنوان یک دانشجوی جوان، تأثیرگذار بود، و همین طور نظرات نیکو تینبرگن و بیل هامیلتون؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">نیکو تینبرگن استاد راهنمای تز دکترایم بود.آدم ملایمی بود که نوعی تأثیری عمووار داشت؛ همه دوستش داشتند. بیل هامیلتون یک زیست شناس نظری بسیار برجسته بود، که عمیقاً بر من اثر گذاشت، و این تأثیر در سراسر کتاب <em>ژن</em> <em>خودخواه</em> مشهود است.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>نخستین کتاب های شما، ژن خودخواه </strong> [The selfish Gene] <strong> درسال ۷۶ منتشر شد، </strong> <strong>ساعت ساز نابینا</strong> [Blind Watchmaker] <strong>سال ۸۶، و بعد هم روخانه ای از بهشت </strong> [River Out of Eden] <strong>، گسیختن رنگین کمان </strong> [Unweaving the Rainbow] ، <strong>و موبد شیطان</strong> [Devil's Chaplain] <strong>. این عنوان ها فوق العاده اند &#8211; و طنین علمی هم ندارند. و نشان دهنده ی ذوقی ادبی هستند، و به علاوه حساسیت ادبی شما به موازات تلاش تان برای توضیح روشن ایده های علمی پیش می رود یا چه بسا این دو جدایی ناپذیر باشند. </strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">من عاشق واژه ها هستم. فکر می کنم بعضی از این عبارت هایی که برای عناوین کتاب هایم ابداع کرده ام به تدریج در من بالیده اند. یعنی یک دفعه با خودم نگفته &#8220;آهان، خودشه&#8221;. البته فکر نمی کنم که <em>ژن خودخواه </em> عنوان خیلی مناسبی بوده باشد. فکر می کنم این یکی از بدترین انتخاب هایم بود.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>بله، جالب اینجاست که در عنوان <em>زن خودخواه </em> ، </strong> <strong>′ </strong> <strong> خودخواه </strong> <strong>′ </strong> <strong> یک واژه ی ارزشداورانه است. آدم خودخواه بار می آید، نه اینکه خودخواه باشد. پس این عنوان می گوید که ما ژن ها را سرزنش می کنیم. انگار ژن طوری رفتار می کند که در حقیقت فکر می کنیم پسندیده نیست. این عنوان چنین طنینی دارد. </strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">مسلماً همین طور است. چنین طنینی دارد. مطمئن نیستم طنین آن به همان شاعرانگی باشد که فکر می کنم ساعت ساز نابینا دارد یا رودخانه ای از بهشت<em> </em> که عین نقل عبارتی از انجیل است، پس عجیب نیست که شاعرانه باشد. <em>گسیختن رنگین کمان</em> هم برگرفته از شعری از کیتس است.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>پس نویسنده هم همراه دانشمند تکامل می یابد. اما &#8220;فنوتایپ امتداد یافته&#8221; عنوان شاعرانه ای نیست.</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">نه.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>شاید به این خاطر که خواسته اید این کتاب که می گویید اصیل ترین اثر علمی تان بوده، طنینی علمی داشته باشد.</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب علاوه بر بحث از شاعرانگی باید وضوح عنوان را هم در نظر داشت. واقعاً برای من جای تأسف است که چقدر زیادند کسانی که اصلاً نمی خواهند مردم منظورشان را بفهمند، تا بلکه به این طریق تأثیرگذاری کنند. همان طور که گفتید فنوتایپ امتداد یافته طنین شاعرانه ای ندارد، اما این عنوان دقیقاً پیام اصلی کتاب را به خوانندگان بالقوه اش، که همکاران دانشگاهی ام باشند، منتقل می کند.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>و کتاب هایی که برای عموم نوشته اید مسلماً مخاطبان بسیاری برایتان آورده اند، و مردم مشتاق شده اند بدانند که اعتقادات خودتان چیست. بگذارید نگاهی به برخی مفاهیم نوشته هایتان بیندازیم که اغلب به دین مربوط می شوند، نه به طور خیلی صریح، مثلاً هدف از زندگی. آیا شما از فهم خود از هدف و معنای زندگی رضایت دارید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب، ′ هدف′ واژه ی دشواری است، و سوءتفاهم درمورد آن فراوان است. ما به عنوان انسان های آگاه، اهدافی در ذهن خود می پرورانیم و می خواهیم به آنها دست یابیم. ما به آینده می اندیشیم، و می خواهیم چیزهایی را بدست آوریم. اما شباهت زندگی ما با انتخاب طبیعی داروینی چنان شگفت انگیز است که فکر می کنیم انگار ما هم برای مقصودی خلق شده ایم. اهدافی که در ذهن موجودی ورای ما قرار دارد. و به همین خاطر چیزهایی مثل بال ها، پاها، یا چشم ها به طرز حیرت آوری توهم هدفمندی ایجاد می کنند. با اینکه پس از داروین فهمیده ایم که سرچشمه ی توهم کجاست، اما توهم چنان نیرومند است که مقاومت در برابر وسوسه ی کاربرد زبان هدف محور تقریباً ناممکن است.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>اما مفهوم هدف از زندگی انسان از کجا ناشی شده؟ باید چیزی در روان انسان باشد که او قادر به عاقبت اندیشی سازد&#8230;</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب مسلماً همین طور است، و آشکارا این بخش بسیار نیرومندی در روان ماست. و من به عنوان یک داروینیست، آن را پدیده ای ناشی از تکامل می دانم. پس درست همان طور که تکامل در ما میل جنسی و گرسنگی ایجاد کرده، یک حس هدفمندی هم پیدا کرده ایم. و این حس هدفمندی برای اجداد وحشی مان بسیار مفید بوده ، چون مثلاً آنها را قادرمی ساخته تا هدف از شکار، یا هدف از جستجوی چاله ی آب را درک کنند. همه ی این چیزها خیلی خیلی مفید هستند، و شک ندارم که مغز انسان در اثر انتخاب طبیعی به این حس هدفمندی رسیده است.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>آیا ایجاد دین هم حاصل انتخاب طبیعی مغز بوده است؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">نمی دانم. اما حدس می زنم این طور نبوده باشد. سئوال شما را این طور پاسخ می دهم که مغز انسان چنان انتخاب شده که برخی از ویژگی های آن در شرایط معینی به صورت دین بروز یافته اند. اگر بخواهم تمثیلی ارائه دهم&#8230; خوب، مثال مورد علاقه ام شب پره هایی هستند که شیفته وار به سوی شمع حرکت می کنند، و مردم اغلب گمان می کنند که این نشان دهنده ی وجود نوعی تمایل به خودکشی در شب پره است، و از خود می پرسند واقعاً از نظر انتخاب طبیعی داروینی، این خودکشی طلبی شب پره ها چه حسنی دارد. اگر پرسش را این طور مطرح کنید، مسلماً هیچ حسنی در این کار نیست. اما اگر به جای آن بپرسید ′ مغزی که در برخی شرایط شب پره را به سمت شمع می راند چه ارزشی برای بقای او می تواند داشته باشد ؟ ′ آن وقت به جایی می رسیم. چون آن وقت می توانید بگویید که &#8220;خوب، در دنیایی که شب پره ها تکامل یافته اند، هیچ شمعی در کار نبود. اگر شب پره بودید تنها نوری که شب ها می توانستید ببینید نور ماه و ستارگان بود، که در نقطه ی بی نهایت اپتیکی هستند، یعنی پرتوهایشان موازی به زمین می رسند. و اگر یک قاعده ی سرانگشتی مغزی داشتید که می گفت ′ با زاویه ی ثابتی، گیریم ۳۰ درجه، نسبت به پرتو نور ماه حرکت کن ′ ، مسلماً برایتان خیلی مفید بود. چون در این صورت می توانستید جهت یابی کنید. بعداً این قاعده ی سرانگشتی به اشتباه در مورد شمع هم اعمال شد. شمع یک منبع نوری بی نهایت دور نیست، و پرتوهای آن موازی نیستند، بلکه از همه جهت از آن گسیل می شوند. پس شما مطابق آن قاعده ی سرانگشتی مدام سعی می کنید خود را در زاویه ی ۳۰ درجه نسبت به پرتوهای شمع نگه دارید. به این ترتیب مدام دور شمع می چرخید تا می سوزید.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">پس پرسش را تصحیح کردیم. گفتیم که درست نیست بپرسیم ′ چرا شب پره ها به سمت شعله ی شمع پرواز می کنند؟ ′ بلکه پرسش درست این است که ′ چرا آنها چنین مغزی دارند که در دنیای وحش به رفتاری منجر می شود که در محیط انسانی که شمع هم در آن هست، آنها را به پرواز به سوی شمع وا می دارد؟ ′ در مورد دین هم فکر می کنم چیزی در مغز انسان توسط انتخاب طبیعی شکل گرفته که زمانی مفید بوده و اکنون در شرایط متمدنانه به شکل دین بروز می یابد، اما هنگامی که شکل گرفته و مفید بوده، دین نبوده است.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>خوب با توجه به اینکه دین در اغلب فرهنگ ها هست، آیا به نظر شما این سودمندی ناشی از ایجاد همبستگی، اتحاد قبیله ای، و بخشندگی های دوجانبه ای نبوده که در ادیان هست و برای آن جوامع مفید بوده است؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">بله، به احتمال قوی همین طور است. البته من به عنوان یک داروینیست باید این گفته را چنین تصحیح کنم که سودمندی به حال اجتماع مطرح نیست. داروینیسم سراسر در مورد سودمندی برای فرد است، یا به بیان دقیق تر برای ژن های فرد. پس سودمندی برای اجتماع یک سود افزوده است، و من مطمئن هستم که سودمندی به حال اجتماع را هم می توان متعلق به فهرست سودمندی های دین دانست. البته انتظار دارم بتوانید فهرست زیان های دین را هم ذکر کنید. اما دین چه سودمند بوده باشد و چه مضر، فکر نمی کنم این سودمندی سبب پیدایش آن باشد. فکر می کنم سودمندی دین یک جور مزیت تصادفی باشد.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>ریچارد، یکی از چیزهایی که موقع گفتگو درباره ی شما مرتب مطرح می شود این است که تصور دینداران جامعه از شما، شبیه یک لولو &#8211; یا یک بنیادگرا، یا تنزه طلب علمی است. این شهرت شما بسیار پرآوزاه است &#8211; آیا خود را مسئول چنین ایجاد تصوری می دانید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">برای من زیاد مهم نیست که لولو محسوب شوم &#8211; اما دوست ندارم مرا بنیادگرا بدانند. فکر می کنم بنیادگرا کسی باشد که اعتقاد خلل ناپذیری به چیزی دارد، و قرار نیست به نظرش را تغییر دهد. کسی که به صحت چیزی باور دارد چون در کتاب مقدس اش آن طور نوشته شده. و حتی اگر همه ی شواهد دنیا را هم بر خلاف رأی او باشند، چون در کتاب مقدس او طور دیگری نوشته، آن شواهد را نمی پذیرد. من مطلقاً منکر می شوم که چنین آدمی باشم. اگر شواهد مرا به پذیرش مطلبی وادارند من هم مثل هر دانشمندی مشتاقانه آن را می پذیرم. من بدون داشتن شواهد چیزی را درست نمی دانم. درست است که گاهی احساساتی می شوم، اما این احساسات من ناشی از علاقه به حقیقت است. احساسات بسیار با بنیادگرایی فرق دارند.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>به نظر می رسد شما تبحری هم در مجادله دارید&#8230;</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">بله، درست است. برایم مهم نیست. من از بامبول در آوردن، ریاکاری، تظاهر ، از دست شارلاتان ها از کوره در می روم. و شاید گاهی کمتر از آنچه مطلوب به نظر می رسد با ادب هستم. اما این به خاطر بنیادگرا بودن نیست، بلکه به خاطر باور پرشورم به قدرت شواهد است.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>اجازه دهید به واژه ی سه حرفی خدا بپردازیم. جالب اینجاست که امروزه کاربرد این واژه چقدر متنوع است. در حالی که باور بسیاری از مردم به خدا را می توان تصور</strong> <strong>′ </strong> <strong>مدرسه ی یکشنبه ها </strong> <strong>′ </strong> <strong> از دین نامید، بسیاری، از جمله دانشمندان، واژه ی </strong> <strong>′ </strong> <strong>خدا </strong> <strong>′ </strong> <strong> را به معنای بسیار انتزاعی تری به کار می برند. شما در مورد این مسئله چه فکر می کنید؟ </strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">برای مثال، انشتین مرتباً واژه ی ′ خدا ′ را به معنایی استفاده می کرد که به روشنی ربطی به برداشت ′ مدرسه ی یکشنبه ها ′ ندارد. معنای مورد نظر او چیزی بود بین دئیسم، یعنی باور به قسمی هوش که جهان را به حرکت واداشته و خودش کنار کشیده و هیچ کار دیگری نمی کند، که به نظر من انشتین چنین تصوری نداشت، و نوعی پان تئیسم [همه- خدا- انگاری]، که به این معنا او ′ خدا ′ را فقط به معنای قوانین طبیعت، یا قوانین فیزیک به کار می برد. قوانینی که او عمیقاً برایشان احترام قائل بود، من هم همینطور.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>استفن هاوکینگ هم از </strong> <strong>′ </strong> <strong> ذهن خدا </strong> <strong>′ </strong> <strong> سخن می گوید. </strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">استفن هاوکینگ کتاب مشهورش [تاریخچه ی زمان] را با این جمله به پایان می رساند که &#8220;آنگاه ذهن خدا را خواهیم شناخت.&#8221;. درست مثل انشتین. این یک استعاره است، یک جور شخصی کردن، و شاعرانه بیان کردن این مطلب که &#8220;آنگاه همه چیز را خواهیم دانست، پس می توانیم همه چیز را درک کنیم.&#8221; استفن هاوکینگ منتظر روزی است که سرانجام فیزیکدان ها همه ی نظریه هایشان را یگانه کنند و همه چیز را بفهمند، و ′ آنگاه ذهن خدا را خواهیم شناخت ′ بیان دیگری برای همین مطلب است. نه استفن هاوکینگ به خدای شخص وار اعتقاد داشت و نه انشتین.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>شما به چه جور خدایی اعتقاد ندارید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">من یقیناً به خدایی اعتقاد ندارم که دعاها را اجابت می کند، گناهان را می بخشد، به درددل مؤمنان گوش می دهد، مراقب گناهکاری ها است، مراقب زندگی جنسی مردم است، روح را پس از مرگ زنده نگه می دارد، و معجزه می کند. مسلماً من به چنین خدایی باور ندارم. من به خدای انشتین، که صرفاً به معنای قوانین طبیعت است، قوانینی که چنان رازآمیز اند که حس احترام را برمی انگیزند باور دارم، اما اسم آن قوانین را خدا نمی گذارم.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>در مورد بودیسم، عرفان، مراقبه و مکاشفه چه فکر می کنید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">من چیز زیادی در مورد بودیسم نمی دانم؛ می توانم تصور کنم که مراقبه به عنوان نوعی دیسیپلین ذهنی برای تسکین ذهن مفید باشد. ، به نظرم کاملاً ممکن است که تکرار مداوم یک ورد نوعی اثر آرامش بخش داشته باشد و حتی سودمند هم باشد.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>اما خودتان این کار را نمی کنید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">این کار را کرده ام، اما چون هیچ اثری برایم نداشت کنارش گذاشتم. اما هیچ گاه باور نداشته ام که این تمرین ها هیچ جنبه ی فراطبیعی داشته باشند.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>اجازه دهید به واژه ی دینی دیگری بپردازیم: &#8220;شر&#8221;. شما چه تصوری از شر دارید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">من به کاربرد واژه هایی مثل &#8220;شر&#8221; مظنونم. چون نوعی وجه شخصی به قضایا می دهند. من به راحتی می توانم واژه ی شر را در مورد یک فرد به کار ببرم. به خوبی می توانم بگویم که آدولف هیتلر شر بود، آدولف هیتلر کارهای شریرانه ای کرد، اما خیلی ها فوراً از این که او شر بود نتیجه می گیرند که ′ اوه، حتماً یک جور روح پلید یا شیطان در وجودش رخنه کرده بوده ′ یا ′ روح شریر یا شیطانی در کار است ′ . فکر می کنم این تصور درستی نیست.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:right;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>شما برای بیان باورتان از چه واژه هایی استفاده می کنید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب من واژگان علمی را به کار می برم. این ها واژگان دنیای واقعی هستند، اما به معنایی نسبتاً ظریفی از &#8220;دنیای واقعی&#8221; که دانشمندان در نظر دارند.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>اما اگر جهان چنان که می گویید مکانیکی باشد، شما ارزش های خود را از کجا اخذ می کنید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب، اگر منظورتان از ′ ارزش ها ′ ، ′ اخلاقیات ′ باشد، یک سوال است، و اگر منظورتان از ′ ارزش ها ′ چیزهایی باشد که از نظر من شایسته است برای رسیدن به آنها تلاش کنیم، می گویم تمام چیزهای زیبا به نظرم ارزش هستند.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>زیبایی از کجا می آید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب فکر می کنم زیبایی نهایتاً برمی گردد به شیوه ی کارکرد مغز. مغز مکانیزیمی به غایت پیچیده و شگفت انگیز است. ما تازه در آغاز راه شناخت چگونگی کارکرد آن هستیم. و پاسخ مان به این پرسش که چیزهایی مثل ′ زیبایی ′ چه هستند در نهایت بر می گردد به شناخت کارکرد مغز. چون برخی فکر می کنند که این نگرش به معنای تحقیر زیبایی است، در اینجا باید تأکید کنم که اصلاً این طور نیست. مطلقاً این طور نیست. هنگامی که اشک ام جاری می شود، مثلاً گاهی که به موومان های کوارتت آرام شوبرت گوش می دهم، به هیچ وجه این تجربه را خوار نمی شمارم، و نمی گویم که چیزی جز نوعی فعالیت نورونی مغزم نیست.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>به هر حال، این تجربه، تجربه ی هنری، از ظریف ترین تجارب است. هنر عمیق، هنری که روح آدمی را به حرکت در می آورد. البته نه شما، اما برخی در مورد این تجارب گفته اند که می توان نگاه علمی به جهان داشت، در عین حال که نگاه دیگری هم به موازات آن داشت. گیریم نگاه دینی ، یا نگاه شاعرانه به جهان، و به طریقی می توان همه ی این نگاه ها را همزمان داشت، بدون اینکه ربطی به هم پیدا کنند. شما در این مورد چه فکر می کنید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">من واقعاً نمی فهمم چه طور این دیدگاه ها می توانند بی ارتباط باشند. خیلی شک دارم &#8211; ما مدام به واژه هایی مثل ′ روح ′ متوسل می شویم. البته من هم ایرادی در کاربرد این واژه ها نمی بینیم، البته تا وقتی که به معنای وجود چیزهای فراطبیعی و شبح گون نباشند. فهم این نکته اهمیت حیاتی دارد که وقتی می گوییم پدیده ای را می توان در قالب کارکرد مغزی تبیین کرد، یعنی بر اساس برهمکنش های میان نورون ها، به معنای آن نیست که آن پدیده را به فعالیت نورونی فروکاسته ایم. در حقیقت این خیلی شگفت انگیز تر است تا اینکه صرفاً بگوییم ′ اوه، طبیعت بشر همین است ′ . و توسل به روح بشری هیچ چیزی را توضیح نمی دهد، وقتی بگویید روح بشر، اصلاً هیچ نگفته اید.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>پس شما می گویید ما هنوز ارزش و اهمیت وقایعی را که در سرمان می گذرد درک نکرده ایم و آن را دست کم می گیریم؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">دقیقاً. ما هنوز ارزش آنچه را که در سرمان می گذرد، و آنچه را که در جهان، در کیهان، می گذرد درک نکرده ایم. این چیزها بسی شگرف تر، و بسی مهیج تر از اصطلاح چرند ′ روح بشری′ هستند. به نظرم اصلاً قابل قیاس نیستند.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>شما می گویید که وقتی بحث از زیست شناسی و ژنتیک است داروینیست هستید، اما وقتی بحث از سیاست و جهان و شیوه ی زندگی مان است، ضدداروینیست هستید، چون به بقای اصلح باور ندارید.</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب من این را گفته ام. من به بقای اصلح به عنوان تبیینی برای تکامل حیات باور دارم، اما کسانی هستند که بقای اصلح را بدل به نوعی شعار سیاسی می کنند، تا بر مبنای آن نوعی سیاست یا اقتصاد دست راستی را توجیه کنند و چنین سیاست هایی را مطابق قانون طبیعت بدانند. و من به این نگرش انتقاد دارم، همان طور که همه ی داروینیست های مدرن هم به آن ایراد می گیرند. ما نمی خواهیم داروینیسم باز هم توجیه گر چیزهایی مثل فاشیسم باشد.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>پس دوره ی داروینیسم سر آمده؟ آیا ما در جدال با انتخاب طبیعی هستیم؟ آیا انتخاب طبیعی تمام شده، چون حالا همه ی ما آنتی بیوتیک و داروهای ضدبارداری و غیره مصرف می کنیم؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب، فقط در مورد انسان می توان اینطور گفت. اما انسان ها بخش بسیار بسیار کوچگی از منظومه ی حیات هستند، و به یک معنا می توان گفت که انسانها خود را از انتخاب داروینی خلاص کرده اند. اما داروینیسم به پایان نرسیده. هنوز هم داروینیسم تنها تبیین وجود تمام گونه های زنده، از جمله خود ما است، حتی اگر امروزه دیگر ما تسلیم داروینیسم نباشیم، یا دست کم تسلیم نوع نامتعارفی از داروینیسم باشیم.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>انسان چگونه در تکامل خود داروینیسم را متوقف کرده است؟ آیا شما چنین باوری دارید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">هوم، مطمئن نیستم. منظورم این است که اگر چنین چیزی صادق باشد، به این معنا صادق است که ما دیگر در جوانی نمی میریم، یا دست کم به سختی در جوانی می میریم. یعنی اغلب مردمی که بخواهند تولید مثل کنند، می توانند. در حالی که قبلاً فقط کسانی که از پس موانع طبیعی برمی آمدند می توانستند تولید مثل کنند. پس انتخاب طبیعی یک فرآنید غربال کننده بود &#8211; برخی جان بدر می بردند و برخی نابود می شدند. کسانی که جان بدر می بردند تولید مثل می کردند و ژن های خود را منتقل می کردند. اما اگر در یک دولت رفاه زندگی کنیم که همه در آن می توانند باقی بمانند ، دیگر نمی توان به همان سیاق سابق گفت که ژن ها باعث بقای شما شده اند. اگر دولت رفاه مردم را زنده نگه دارد، هر ژن قدیمی می تواند به نسل بعدی منتقل شود. این نقطه نظر کسی خواهد بود که معتقد باشد داروینیسم در انسان به پایان رسیده است. اما مطمئن نیستم که من هم بخواهم مطلب را این طور بیان کنم. اما اینکه&#8230;</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>اما شما چه نظری در مورد این قضیه دارید؟</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">خوب، من فکر می کنم ممکن است فرآیندهای تکاملی ظریف تری ادامه یابد. واضح است که همه تولید مثل نمی کنند. برخی خیلی بیشتر از بقیه تولید مثل می کنند. اگر عاملی از میان عوامل ژنتیکی باشد که موفقیت در تولیدمثل را تغییر دهد، (البته ′موفقیت′ یک واژه ی بی طرف ، یک واژه ی داروینی است، و حاکی از تأیید اخلاقی من نیست) اگر چنین عاملی باشد، وقتی شما کسانی را که زیاد تولید مثل می کنند از آنها که تولید مثل نمی کنند متمایز کنید، و بعد بپرسید ′ آیا احتمالی آماری هست که این گروه ژن هایی متفاوت از آن گروه داشته باشند؟ ′ [و اگر چنین باشد] بنا به تعریف می توان گفت که با یک انتخاب طبیعی سروکار داریم. البته ممکن است این فشار انتخاب طبیعی از لحاظ تاریخی بسیار زودگذر باشد، و به هیچ تکامل جالب توجهی منجر نشود &#8211; که به نظر من چنین است. منظورم این است که ممکن است نوعی انتخاب طبیعی، مثلاً در بی اثری استفاده از داروهای ضدبارداری در کار باشد.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">اگر بی اثری کاربرد داروهای ضدبارداری مؤلفه ای ژنتیک داشته باشد، آنگاه با اطمینان می توان گفت که یک جور انتخاب داروینی خفیف به نفع آن در جریان است. من حقیقتاً به چنین چیزی باور ندارم، اما خوب این تصوری از آن نوع انتخاب طبیعی به دست می دهد که ممکن است هنوز در گونه ی انسان در جریان باشد.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>در کشور ما اقبال به دین کاهش یافته است، اما شاهد اموری هستیم که احتمالاً شما آنها را باورهای بیخردانه می دانید (خنده). منظورم چیزهایی از قبیل اخترگویی و فال بینی است. از منظر دینی می توان گفت که این اقبال به این چیزها نشانگر خلاءی است که هیچ گاه در ذهن انسان پر نمی شود، یعنی مسائل مربوط به انگاره های دینی.</strong></p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl">بله، این نکته ی جالبی است. پیش داوری من این است که اینها حتی بدتر از دین هستند. در مورد این نکته که گفتید این ها نشانگر خلاء و نیازی است که باید برآورده شوند، من مطمئن نیستم. ذهن انسان پیچیده است، و همه جور امیال بسیاری چیزها برای ارضای خود دارد. اگر این طور به نظر می آید که برخی برای ارضای روانی یا باید دین داشته باشند یا به چیزهایی مثل اخترگویی و فال بینی رو بیاورند، من تلاش می کنم جایگزینی به آنها عرضه کنم، تا ببینیم شاید این جایگزین به عنوان یک عامل ارضا کننده بهتر از کار درآید. و این جایگزین، فهم جهان واقعی، و فهم علت وجودمان است. اینکه از کجا آمده ایم، جهان چگونه است، و اوضاع در واقع از چه قرار است. فکر می کنم پرداختن به این مسائل برای ذهن آدم بسی ارضا کننده باشد. به سختی می توانم باور کنم که کسی اخترگویی، تفأل یا دین را به جستجوی حقیقت ترجیح دهد. همچنین گمان می کنم اگر خلا ای باشد که باید پر شود، می توان آن را با خردگرایی علمی پر نمود. علم هنوز چنین نکرده، اما اگر همه ی تلاش خود را به کار گیرد از پس پر کردن آن خلاء هم برمی آید.</p>
<p style="direction:rtl;line-height:150%;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0 0 10pt;" dir="rtl"><strong>اکنون شما مقامی در انجمن اومانیست ها دارید، و به زودی اومانیسم هم برای در برنامه ی درسی مدارس گنجانده خواهد شد. آیا اومانیسم توانسته است با واژگان و مفاهیم خود مردم را تحت تأثیر قرار دهد؟</strong></p>
<p>مطمئن نیستم. اومانیسم برای افراد مختلف معنای متفاوتی دارد. آن چه که برای مواد درسی مدارس دولتی پیشنهاد شده، فقط اومانیسم نیست، بلکه بیخدایی را هم دربر می گیرد، و برخی می پرسند شما چطور می خواهید یک چیز سلبی را تدریس کنید. من در این مورد مشکلی ندارم، و فکر می کنم یک فهم غیرتئیستی [غیر خداباورانه] از جهان و حیات، که دینی نیست، می تواند به همراه دیگر ادیان تدریس شود &#8211; مطمئن ام برنامه ی تدریس آن به زودی عملی می شود &#8211; و عمیقاً رضایت بخش خواهد بود. چیزی که کودکان پس از آموختن آن دلگرم شوند و با خود بگویند ′ آهان، حال می فهمم که من چرا هستم، دنیا چرا وجود دارد′ . وقتی حقیقتاً بفهمید که چرا هستید، بودنتان بسی دلپذیر می شود. دوست دارم ببینم درسی که اکنون تعلیمات دینی نامیده می شود شامل چنین سرفصلی هم باشد.</p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/rdawkins.wordpress.com/4/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/rdawkins.wordpress.com/4/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/rdawkins.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/rdawkins.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/rdawkins.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/rdawkins.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/rdawkins.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/rdawkins.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/rdawkins.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/rdawkins.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/rdawkins.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/rdawkins.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/rdawkins.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/rdawkins.wordpress.com/4/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/rdawkins.wordpress.com/4/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/rdawkins.wordpress.com/4/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=rdawkins.com&amp;blog=4316036&amp;post=4&amp;subd=rdawkins&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rdawkins.com/2008/07/02/interview-with-richard-dawkins/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/b8c2ee96dceace7ef41a6375c91ffb4a?s=96&#38;d=retro&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">dawkinspersian</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.files.wordpress.com/2008/07/richard-dawkins-iran.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">Richard Dawkins Iran</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://rdawkins.com/wp-includes/js/tinymce/plugins/wordpress/img/trans.gif" medium="image">
			<media:title type="html">(دنباله...)</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
